|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
درست است که بعد از تعطیلی روزنامه شرق حالا ترجیح می دهم مدتی دور و بر مطبوعات نگردم و حقیقت دارد که نه در جوانی و نه امروز حاضر نبودم و نیستم که با یک کوله پشتی و جیب خالی دور دنیا راه بیفتم یا وسط طبیعت چادر بزنم و یا جایی بخوابم که حمام و دستشویی درست و حسابی نداشته باشد اما وقتی صحبت از غذاخوردن در میان باشد همان روحیه ای را دارم که باعث شد کریستف کلمب برای رفتن به هندوستان سر از قاره جدید در بیاورد. حتی آدم محافظه کاری مثل من، در بعضی زمینه ها می تواند ماجراجو به حساب بیاید.
غذاهای دریایی را دوست دارم اما وقتی در فرانسه گران ترین بشقاب یک رستوران دریایی را سفارش دادم از دیدن بشقابم همان قدر یکه خوردم که کریستف کلمب از دیدن سرخپوست های امریکایی. ناهار آن روز من، یکی از خوشمزه ترین تجربیات زندگی ام بود و تنها تأسفم از آن است که اسم بعضی از موجودات حاضر در بشقاب را نمی دانستم و کسی هم نبود تا ما را به هم معرفی کند.
وقتی با لذت مشغول هورت کشیدن یکی از این دوکفه ای ها بودم، خانومی ایرانی که پشت میز دیگری نشسته بود جلو آمد و پرسید که آیا می تواند یکی از حلزون های من را بچشد؟- در غذا خوردن محافظه کار بود و ترجیح داده بود ماهی سفارش بدهد- جوابش منفی بود؛ نمی خواستم هیچ قسمتی از این خوراک استثنایی را با کسی شریک بشوم. از من که نا امید شد به سراغ گارسن رفت و از او خواست تا فقط یکی از این حلزون ها را برای چشیدن برایش بیاورد؛ من کماکان مشغول لذت بردن از غذای خودم بودم که صدای جیغ اشمئزاز خانوم کنجکاو را شنیدم که با صدای بلند می گفت: ...اااااااااااااااااااااییییی این که خاااااااااااااامه!