|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
«همین جوری پونصد تومن پونصد تومن بذل و بخشش می کنی تا نزدیک کافه ت باشی و با مهندسای جوراب سفید پشت یک میز ننشینی اونوخ فیش حقوقتو که میذارن جلوت حالت بد میشه؟ چرا حالا اون دومیلیون و پونصد تومن خیالیتو به حقوقت اضافه نمی کنی تا دوباره احساس کنی کسی هستی و قدرتو میدونن و عمرت هدر نرفته؟»
این ها را شیطانک سرخ رنگی که به قاعده ی یک بند انگشت قد دارد و قیافه اش عین من است، البته یک جفت شاخ و یک دم نوک تیز هم دارد و روی شانه ی چپم می نشیند در ِ گوشم زمزمه کرد؛ به محض این که پاکت حاوی فیش حقوق و عیدی را باز کردم فهمید که ناراحت شده ام و سر و کله اش از اعماق نیمه ی جهنمی وجودم پیدا شد و روی شانه ام نشست و شروع به سرکوفت زدن کرد:
« ... از اول هم نفهمیدی که چطور باید زندگی کنی، هر کاری کردی اشتباه بود، سال پنجاه و شش که همه کارات جور شده بود باید می رفتی امریکا، چرا نرفتی؟ من میدونم چرا، چون ترسیدی دلت واسه مامان جونت تنگ بشه، از تنهایی ترسیدی از این که ممکنه بی پول بشی یا مجبور بشی تو "مک دونالد" کار کنی ترسیدی، بدبخت! اگه رفته بودی تا الان شیش تا دکترا گرفته بودی، اونجا که کسی به جرم فساد اخلاق از ادامه تحصیل محروم نمیشه تازه به خاطر اخلاقت مدال هم بهت میدادن و امروز مثل بهرام شیردل شده بودی استاد دانشگاه هاروارد و رفیق پیتر آیزنمن! اصلاً تو که می خواستی معمار بشی غلط کردی عاشق این شدی- داشت با انگشت به عکس همسرم اشاره می کرد، نفهمیدم عکس را از کجا آورده بود- باید عاشق یکی می شدی که باباش تیمسار شاه باشه و بتونی قبل از انقلاب از آرتش پروژه بگیری- زمان ها را قاتی کرده بود و به وضوح به کسی اشاره می کرد که ده سالی از من بزرگتر است- تو اگه می خواستی موفق بشی ...»
«بی خود میگه، به حرفاش گوش نکن» شیطانک سرخ یک رقیب سفید دارد که هم قد و قواره خودش است، فرشته ای است با یک جفت بال و پیراهن سفید بلندی که تا قوزک پایش می رسد و هیچ لکه ای روی آن نیست، او هم شبیه به من است، نماینده ی نیمه ی خیر وجودم است و روی شانه ی راست من می نشیند و دنیا را خیلی مثبت می بیند، معتقد است که هر کار کرده ام درست بوده. از او می پرسم آیا تعطیل کردن دفتر کوچکی که داشتم و کار کردن برای یک شرکت بزرگ که در آن دیده نمی شوم کار درستی بوده؟ جواب می دهد:
«البته! البته، البته که کار درستی بوده. یادت نرود که سه سال است این جا بیمه می دهی و با احتساب سه سالی که در "گنو" بیمه پرداخت کردی و سه سالی که "ایران فار" بودی بیست و یک سال دیگه میتونی بازنشسته بشی و ...»
با پشت دست چنان کشیده ای به دهان فرشته ی نگون بخت کوبیدم که تا انتهای آتلیه پرت شد و پشت میز مهندس ایمانی لای نقشه های فاز یک دانشکده علوم افتاد. از دفتر بیرون آمدم و با هیچ کس خداحافظی نکردم.
من و شیطانک سرخ رنگ، بدجنس اما واقع بینی که روی شانه ی چپم نشسته است ساعت ها شهر را گشتیم و برای آینده برنامه ریزی کردیم.