|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
روزی که این عکس را در اصفهان گرفتم و این اسم را از ترکیب "پارک ژوراسیک" و "عالی قاپو" برایش ساختم می خواستم چیزی بنویسم در مذمت این شیوه ی برخورد با بناهای تاریخی که کنار گوش کاخ چهلستون یک ساختمان قدیمی را تبدیل به موزه ی تاریخ طبیعی می کنند و چهارتا مجسمه ی قزمیت و بد ساخت دایناسور می گذارند جلوی آن تا هر مسافری با دیدن آن تصور کند وارد یک "شهر بازی" جدید شده است و برای پیدا کردن چرخ و فلک باید دنبال مجسمه ی گوریل انگوری بگردد یا اگر اندکی فرهیخته تر باشد از کشف تضاد وحشتناکی که بین آن همه هنرمندی پیشینیان ما و بی هنری خودمان وجود دارد سری به تأسف تکان بدهد و بگذرد. البته آن روز چیزی ننوشتم چون می دانستم همان استدلال همیشگی در انتظارم است که همه چیز را به معیار "سلیقه" حواله می دهد و مجاز می داند.
وقتی کسی قدرت تمیز تناسبات زیباشناسی را در کوچک ترین و به ظاهر بی اهمیت ترین جزئیات نداشته باشد آن وقت است که:
با کت و شلوار مشکی- که یک لباس "کاملاً رسمی" است- جوراب سفید تنیس یا از آن بدتر، جوراب رنگ پا با گل های زرشکی می پوشد، از سقف سالن دوازده متری آپارتمان اش یک چلچراغ شصت شاخه آویزان می کند و سقف بالای آن را با گل و بته های گچی رنگ شده تزئین می کند، برای نصب بلندگو در محوطه ی تاریخی تخت جمشید ستون های چندهزار ساله را با مته سوراخ می کند، در میدان اصلی یک شهر مجسمه ی گلابی می گذارد و... و در جوار یک بنای با ارزش، دایناسورهایی می کارد که از روی مدل نقاشی کودکان کپی شده اند.
می دانید؟ خوب که نگاه کنید اولین نشانه ی این انحطاط همان جوراب سفید کذایی است.