|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
جمعه صبحی بود که حوصله ام از نشستن سر رفت و به یاد "شهر کتاب" نیاوران افتادم، جایی خوانده بودم که آقای ابطحی جمعه ها برای خرید کتاب آن جا می رود، چشم و هم چشمی با ابطحی رفتم تا این شهر کتاب دور از خانه را ببینم. بزرگ بود و نمی دانم چرا انقدر شلوغ بود، چند دقیقه ای به یازده مانده- در فروشگاه زودتر از یازده باز نمی شود- گروهی جلوی در بسته منتظر ایستاده بودند. چرخی که در فروشگاه زدم چشمم به جدیدترین ترجمه از کتاب مارکز افتاد: "خاطره ی دلبرکان غمگین من". مدت ها بود که میلی به خواندن کتاب تازه ای از مارکز نداشتم. بعد از "صد سال تنهایی" و "کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" و "داستان ارندیرای ساده دل و مادربزرگ سنگ دلش"، ترجمه های جدید را با ولع می خواندم تا یکی از بدترین ترجمه های تاریخ نشر باعث شد به این نتیجه برسم که لذت خواندن چند کتاب اول را با خواندن این ها ضایع نکنم. با تردید کتاب را خریدم و... چند روز بعد شنیدم که توقیف شد. حتی توقیف کتاب در من انگیزه ی کافی برای خواندن ایجاد نمی کرد، می ترسیدم بخوانمش و بیشتر حرص بخورم، چیزهایی که دوستان ممیز ما را نگران می کند خیلی هم هیجان انگیز نیستند، آن هم در دوره ای که همه ترجیح می دهند برای گمراه شدن به جای خواندن کتاب، فیلم تماشا کنند که هم ارزان تر است و هم کم تر وقت می گیرد و بیشتر اثر می گذارد و برای مصرف کننده عوارض بعدی از قبیل روشنفکر شدن به دنبال ندارد! آن ها که خوانده بودند می گفتند "مالی نیست" که یعنی چیز دندان گیری که منافی عفت باشد پیدا نکردیم.
کتاب را دیروز تمام کردم، و به دلم نشست، شاید چون قهرمان کتاب روزنامه نگار بود و بعد از نود سال "جستجو" هنوز مشتاق دانستن معنای عشق بود یا شاید چون در آخرین و حساس ترین سال های زندگی، وقتی که دیگر فکر نمی کنیم فرصتی برای زندگی باقی مانده باشد، به جای نشستن به انتظار مرگ برای اولین بار عشقی واقعی را تجربه می کند. کتاب به اعتقاد من نه تنها بدآموز نیست سرشار از امید به زندگی و عشق است، عشقی که به خاطر کهولت قهرمان داستان هم زمینی است و هم آسمانی.
بیشتر از این چیزی از کتاب نمی نویسم، توقیف شده است و حتماً بد آموزی دارد.