|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
شب افتتاحیه چهارشنبه بود، یادتان نیست اما از صبح برف می بارید و هوا سرد بود. نمی دانم چرا بابک اصرار داشت که حتماً با من به دیدن نمایش ِ بیضایی برود اما می دانستم که مرارت ها کشیده تا بلیت تهیه کند. شب قبل خوب نخوابیده بودم- احتمالاً تا نیمه های شب مشغول نوشتن یک پست بودم- و از ترس گیر کردن در ترافیک روز برفی زودتر از معمول از دفتر بیرون آمدم، مهندس سامع داشت به خانه می رفت خواهش کردم تا جایی که به مسیرش می خورد با او بروم، روی شلوغ بودن خیابان ها حساب کرده بودم و این که نیمی از راه را پیاده بروم تا رأس ساعت شش جلوی تالار وحدت برسم اما بر خلاف انتظارم مسیر خلوت بود و نمی دانستم که برای مهندس سامع چهار شنبه ها روز احسان و نیکوکاری است، راهش را دور کرد تا ساعت چهار، دو ساعت مانده به شروع نمایش، روبروی در تالار پیاده ام بکند. خدا را شکر کردم که بارندگی قطع شده که بارش برف شروع شد؛ بلیت ها پیش بابک بود و تا نمی آمد نمی توانستم تو بروم. داشتم خیس می شدم و کم کم صدای برخورد دندان هایم را به وضوح می شنیدم، اگر زنده خودم را به یک کافه می رساندم از خطر یخ زدن در امان می ماندم؛ تا کافه کوپه خودم را کشاندم اما تعطیل بود دوباره به سمت تالار برگشتم حالا زانوهایم درد گرفته بود، بیشتر از یک ساعت ایستادم تا بابک درست سر ساعت برسد و داخل برویم.
سالن گرم بود و صندلی ها نرم و فضا عالی، نم ِ لباسم بخار می شد و من از بازی مرضیه برومند لذت می بردم که با چه تسلطی ایفای نقش می کرد و فکر می کردم که این زن عجب استعدادی دارد، هم در بازیگری توانا است و هم یکی از بهترین کارگردان های تلویزیون است و... و چرا نمایشنامه های بیضایی اغلب در زمان ماضی می گذرد و باز حکایت آبروی از دست رفته ی کاترینا بلوم و شخصیت کلیشه ای شازده ی عقب مانده، آخرین بازمانده ی اشرافیتی رو به زوال و سترون، که می خواهند زنش بدهند شاید ... که پلک هایم وظیفه ی فرهنگی خودشان را فراموش کردند و گرم شدند و ...
با صدای کف زدن حضار از خواب پریدم، بهرام بیضایی روی صحنه ایستاده بود و به ابراز احساسات مردمی که دقایقی به افتخار او ایستاده بودند و دست می زدند جواب می داد. خراب کرده بودم، برای جبران سعی کردم بیشتر و محکم تر از بقیه دست بزنم.