|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|

زبان سرچشمه سوءتفاهم است. این یکی از معدود جمله هایی است که از کتاب شازده کوچولو به یادم مانده، شازده می خواهد روباهی را اهلی کند و روباه به او یاد می دهد تا به جای حرف زدن، که آن را منشأ بروز سوء تفاهم می داند، هر روز به دیدار او برود و هیچ نگوید و هربار فاصله اش را کم تر کند تا... اهلی شود!
با پایان هر روز بیشتر به درستی نظر روباه اعتقاد پیدا می کنم؛ معنای خیلی از کلمات و بار مثبت یا منفی آن ها نزد همه یکسان نیست مثلاً می توانیم ساعت ها درباره ی موضوعی با هم گفت و گو کنیم و در آن از کلماتی مثل "روشنفکر" و "روشنفکری" استفاده کنیم و نفهمیم که این کلمه برای یک طرف معنایی احترام بر انگیز دارد در حالی که طرف مقابل از آن به عنوان دشنام استفاده می کند. نتیجه ی این سوء تفاهم ها گاهی خنده دار از آب در می آید و گاهی هم دودمان کسی را بر باد می دهد!
باتفاق طاها و بقیه دوستان در یکی از خیابان های کوالالامپور قدم می زدیم که بی مقدمه باران سیل آسایی باریدن گرفت، ناچار شدیم زیر سایه بان کافه ای پناه بگیریم و چون بارندگی شدت گرفت و از سایه بان هم دیگر کاری ساخته نبود داخل کافه رفتیم که جایی بود شبیه به رستوران های درجه سه خودمان. یکی دو نفر هندی، مالایی مشغول غذا خوردن با دست بودند که کمک زیادی به تحریک اشتهای ما نمی کرد، خوشبختانه ناهار خورده بودیم اما نمی شد نشست و چیزی سفارش نداد پس در جواب گارسونی که می خواست بداند چه می خواهیم درخواست چای کردیم. مردم مالزی دوست دارند چای را با شیر بنوشند که چیز بدی نیست اما چای نیست! برای همین وقتی در رستوران های محلی سفارش چای می دهید باید بفهمانید که چای معمول آن ها را نمی خواهید ما هم تأکید کردیم که چای "ساده"، چای "صبحانه"، چای "انگلیسی" بیاورد اما از قیافه گارسون معلوم بود که متوجه منظور ما نمی شود که ناگهان یکی گفت: "تی بگ"! برای ما تی بگ بیاور. این بار چشم های گارسون برقی زد و خوش حال از این که بالاخره فهمیده است چه می خواهیم ما را به حال خودمان رها کرد و پنج دقیقه بعد با چند کیسه فریزر محتوی چای و شیر برگشت! چند لحظه ای مات و متحیر به کیسه هایی که درشان را با نخ و نی گره زده بودند خیره ماندیم و بعد انفجار خنده ای دست داد که تا چند دقیقه ادامه پیدا کرد. بعداً فهمیدم که این روش در رستوران های درجه سه محلی برای بیرون بردن چای مرسوم است.
گاهی هم اشکال از گیرنده های خودمان است. یارعلی تعریف می کرد که یکی از دوستان عزادار شده و مجلس شام مفصلی به یاد عزیز از دست رفته برپا می کند، در خلالی که همه مشغول صرف شام هستند صاحب عزا سری در مجلس می چرخاند تا اوضاع را کنترل کرده باشد که با پیرمردی نشسته در گوشه ای دور چشم در چشم می شود، پیرمرد از همان فاصله ی بعید لب ها را غنچه می کند و چیزی می گوید که بعد از لب خوانی "جوووون" تشخیص داده می شود! دوست ما علی رغم یکه ای که می خورد به ریش نمی گیرد و سر می گرداند تا چند دقیقه بعد دوباره و از روی کنجکاوی نگاه دیگری به میهمان صاحب دل بیندازد، دوباره چشم ها تلاقی می کنند و دوباره پیرمرد با لب های غنچه شده تکرار می کند: جووووووون! دوست ما این بار هم، به احترام مجلس، نشنیده می گیرد اما وقتی داستان برای سومین بار تکرار می شود عنان اختیار از کف می نهد و به سمت میهمانی که نمک خورده و حالا درخواست صاحب نمکدان را می کند هجوم می برد و یقه ی پیرمرد را می گیرد که شما انگار مشکلی دارید؟ و پیرمرد با صدایی لرزان و وحشت زده می گوید:
- ب ب ب بله... من یه ساعته می گم "نون" اما هیشکی بهم گوش نمی ده!