|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
فرودگاه در هشتاد کیلومتری شهر است و تا طی این فاصله راهنمای افغان توضیح مختصری درباره ی مالزی می دهد، مملکتی با بیست و چند میلیون نفر جمعیت که از سه قومیت مالایی، چینی و هندی تشکیل شده اند و اکثریت با مالایی های مسلمان است، در شهر به احترام مسلمانان- که حکومت را در اختیار دارند- مصرف مشروبات الکلی در رستوران ها و انظار عمومی شایع نیست. این خبر نگرانی بخشی از جهانگردان را به همراه دارد که با توضیحات تکمیلی راهنمای تور بر طرف می شود: می توان در فروشگاه ها مشروب الکلی خرید و در بعضی از نقاط شهر بار و نایت کلاب هست. اتوبوس جهانگردی رقص کنان فاصله ی فرودگاه تا شهر را طی می کند، در این فرصت یکی از خانوم ها کشف می کند که زبان آن ها وامدار فارسی است، گویا کلمه ای آشنا روی یک بیلبورد دیده، و با سماجت از راهنمای تور می پرسد که کی و چه طور این ها از زبان فارسی تأثیر گرفته اند. راهنما بیشتر از آن جوان و کمتر از آن آگاه است که جوابی کارشناسانه بدهد اما یادآوری می کند که بخشی از مردم این سرزمین هندی هستند و ممکن است بعضی کلمات فارسی از طریق زبان هندی بی اجازه ی ما وارد مالزی شده باشد. کم کم دورنمای برج های دوقلوی "پتروناس" دیده می شود که در ساعت یازده شب مثل دو قطعه بلور می درخشند.
همان شب اول، با ورود به هتل، ارتباط من با تور قطع می شود و سفرنامه به انتها می رسد، راستش را بخواهید هیچ وقت نوشتن سفرنامه را دوست نداشتم، آمده ام که یک هفته ای را با طاها بگذرانم، دلم برایش تنگ شده و بودن و مصاحبت با او مهمتر از گردش در شهر است. برای گردش همیشه فرصت هست. درد دل های یک پدر و پسر شخصی تر از آن است که اینجا نوشته شود.
کوالالامپور تا جایی که من دیدم تفاوت زیادی با هیچ کدام از شهرهای اروپایی ندارد، همان ماشین ها، ساختمان های مدرن، فروشگاه های بزرگ، سینماها، کافه ها، موسیقی و ... حتی همان آدم ها با همان لباس ها و همان سر و وضع و آرایش اینجا هم دیده می شود- تمام اروپا پر است از چینی و هندی و از این نظر کوالالامپور فرق زیادی با لندن ندارد!- هوای شهر بسیار تمیز و خیلی گرم است و باران های عجیب و غریبی می بارد که قبلاً شبیه به آن را ندیده ام. به نظر نمی رسد که این مردم خیلی اهل فرهنگ و هنر باشند، موزه یا گالری هنری ندیدم یا اگر هم بود کسی خبری از آن ها به من نداد. چینی ها تجارت را در دست دارند و بعد از آن هندی ها و این دو گروه به اقتصاد مالزی رونق داده اند. زن های مسلمان صرف نظر از ظاهر و خصوصیات نژایدی شان به راحتی از روسری های بزرگی که بر سر دارند قابل تشخیص هستند اما همین ها اکثراً بدون مانتو و با تی شرت های آستین کوتاه و شلوارهای جین تنگ و بدون جوراب و با صندل می گردند، با ما خیلی فرق دارند. اگر مردم خیلی با فرهنگ نیستند ولی با یک دیگر هم کاری ندارند، کسی مزاحم کسی نیست حتماً می دانند که چه طور یک دیگر را تحمل کنند، مسلمان و بودایی و مسیحی زندگی مسالمت آمیزی در کنار هم دارند. توریست های عرب را فراوان دیدم، آن ها را از ریش های بلند و زن هایی که فقط چشم هایشان پیداست تشخیص می دهم اما همین ها هم برای نوشیدن قهوه به کافه های "استار باکس" می روند شام را در "پیتزا هات" می خورند و مردهاشان پیراهن های آستین کوتاه مارک دار و شلوارهایی می پوشند که کوتاه تر از معمول است و نیمی از ساق پایشان دیده می شود...
خداحافظی از طاها سخت تر از بار اولی بود که در فرودگاه امام از او جدا شدم؛ دوباره عضوی از تور جهانگردی بودم که به خانه باز می گشت. به طرف فرودگاه که می رفتیم راهنمای ما عوض شده بود، یک چینی مسئول رساندن ما بود و به زبان انگلیسی با یکی از خانوم های ایرانی درباره ی مالزی و مردمش که اهل دعواهای سیاسی نیستند صحبت می کرد، آقایی که کنار من نشسته بود به همراه خود گفت که این ها- اشاره به مرد چینی- بت پرست هستند و هرکدام مجسمه ی گاوی در جیب دارند که می پرستند...
اجازه می دهم همه ی مسافران پرواز 841 ایران ایر به مقصد تهران قبل از من سوار هواپیما شوند و تمام جای بار بالای صندلی ها را سر فرصت اشغال کنند تا جایی برای کت من باقی نماند و بعد از هشت ساعت پرواز خسته کننده وقتی هواپیما هنوز نایستاده از صندلی ها بلند شوند و نیم ساعت بایستند و به هم فشار بیاورند تا درها باز شود و بتوانند زودتر از من پیاده شوند، چهره ها عبوس است و من هم چنان به گاوی فکر می کنم که مجسمه اش را یک و نیم میلیارد چینی در جیب دارند...