|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
تفنگ من کو لیلی جان، تفنگ من کو؟
ساعت 11 شب به وقت مالزی هرجور که هست از کافه ی استار باکسی که توی فرودگاه کوالالامپور پیدا کردم دل می کنم و خودم را به جایی می رسانم که باقی ایرانی ها جمع شده اند تا نیم ساعت بعد سوار هواپیمایی بشویم که آن بیرون انتظار ما را می کشد. خیلی از چهره ها آشنا هستند؛ یک صندلی خالی پیدا می کنم و می نشینم چند نفر پشت سرم مشغول ریشه یابی مسائل ایران هستند و به ناچار به حرف هایشان گوش می دهم:
عقل کل اولی- ... تو همین شمال خودمون زن ها با مایو دو تیکه می رفتن دریاااااااا، بع ع ع ع ع له! با مایو دو تیکه و هیشششش کس چیزی نمی گفت اما الان اگه پنج سانت شلوار یه خانومی بالا باشه همه دلشون می خواد یه چیزی بگن!
عقل کل دومی- بعله آقا از قدیم گفتن الانسان یَتَمَیل به هرچه الممنوع!
عقل کل اولی- آقا اینا خواستن جلو مشروبو بگیرن دیدن چی شد؟.... همه تریاکی شدن!
عقل کل دومی- (با تأسف سر تکان می دهد)... نُچ نُچ نُچ نُچ بعله بعله بع...
عقل کل اولی- ویل دورانت گفته در هر جامعه ای که من دیدم سه چیز بارز بوده اول فرهنگ دوم سیاست سوم...
داشت موضوع سیاسی می شد، ترجیح دادم جایم را عوض کنم در انتهای سالن یک صندلی خالی پیدا می کنم اما آنجا هم گروهی دیگر مشغول مقایسه ی ایران و مالزی هستند:
یک عقل کل اولی دیگر- ... اینا که اندازه ما آیکیو ندارن چطور یه همچی کارایی کردن؟
یک هم وطن با آی کیوی بالا- بابا اینااااااا نکردن! اینگیلیسیاااااااا واسشون کردن! ندیدی ماشیناشون برعکس میرن؟ تمام منابع زیرزمینو روزمینشونو گرفتن به جاش این چیزارو دادن... راستی این لپ تاپو چن خریدی میگن از ایران خیلی ارزونتره چی هست حالا؟
عقل کل اولی- والااااا سونیه اما نمیدونم چیه، خلاصه آخرشه خیلی کار تمومه، پونصد از ایرون ارزونتر...
حیف شد که آی پاد همراهم نیاوردم، یاد جمعه ی پیش می افتم که با همین جماعت سوار هواپیما شدم:
چند نفر مهندس شهرستانی- از همان ها که کت و شلوار طوسی و جوراب سفید می پوشند- کنار من و بدون توجه به شماره ی صندلی ها نشسته اند و مرتب یک دیگر را مهندس صدا می کنند و به مسافرین معترضی که جایشان اشغال شده می گویند فرقی نمی کند هرجا که دوست دارید بنشینید. لوس ترین شان کنار دست من است و جوری پهن نشسته که احساس خفقان به من دست می دهد خواهش می کنم جمع و جورتر بنشیند و چند دقیقه بعد خواهش می کنم برای صحبت کردن با دوستانش روی من خم نشود و توی گوش من فریاد نزند چون می خواهم بخوابم و باز خواهش می کنم کفش هایش را بپوشد چون بوی جوراب هایش آزاردهنده است و... موقع ناهار خوردن که می شود آقای مهندس سبزی پلو را با دست می خورد تا یک بار دیگر ثابت کند تحصیلات عالی دلیلی بر داشتن رفتار با نزاکت نیست. به فرودگاه کوالالامپور که می رسیم طبق یک سنت حسنه قبل از باز شدن درهای هواپیما همه ایستاده اند و برای پیاده شدن به هم فشار می آورند.
قرار است خانوم "فتانه" به نمایندگی از تور با یک پلاکارد زرد رنگ در سالن منتظر ما باشد که نیست همین طور نگران و سر درگم به مستقبلین نگاه می کنم که جوان دانشجویی جلویم سبز می شود و می پرسد که آیا شما توکای مقدس نیستید؟! یکی از خوانندگان وب لاگ من است که در سنگاپور زندگی می کند و اتفاقی من را در فرودگاه مالزی دیده، خیلی از این دیدار اتفاقی خوش حال می شوم، دوست دارم بایستم و حرف بزنم اما می ترسم که از گروه جا بمانم صدای خانومی را که پلاکی به گردن دارد می شنوم که فارسی حرف می زند اما ایشان "فتانه" نیست ولی "فتانه" را می شناسد کسی را با انگشت نشان می دهد که "فتانه" است اما دنبال ما نیامده! بالاخره با پرس و جو یک جوان افغانی به اسم "نوید" را پیدا می کنم که تور لیدر ما است.
صدای بلند آهنگی شبیه به "خوشگلا باید برقصن" از داخل اتوبوس تور به گوش می رسد سوار که می شوم حاضرین با کف و سوت امر به رقصیدن می کنند و چند قدمی را که تا یک صندلی خالی فاصله دارم با چند تا قر و قنبیله ی ریز پر می کنم و می نشینم. اینجا چهره ی دیگری از ایرانی ها را می توان دید، چهره ی عبوس قبلی را در هواپیما جا گذاشته اند.