تبليغاتX
توکای مقدس - خنده ی تلخ این از گریه غم انگیز تر است، کارش از گریه گذشته بدان می خندد!
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

کارت اینترنت نداشتم و به ناچار در این سوز گدا کش راه افتادم تا یکی بخرم، توی راه با خودم فکر می کردم که بعد از پست سوزناک قبلی از چه بنویسم که جبران کرده باشم، گفتم درباره ی معمارها بنویسم، یکی از همان ها که در همه ی عکس هاشان جدی و عصا قورت داده می نشینند انگار همین الان از ملاقات با "ژاک دریدا" برگشته اند و حالا برای جاودانه شدن به تاریخ هنر وقت داده اند، از همان قماش که ده سال قبل برای خجالت دادن ما هفت تا نقاشی با تکنیک رنگ و روغن روی "کانواس" و به سبک کوبیسم کشیده و پرونده ی نقاشی و نقاش ها را بسته و امروز در کار صادرات نظریه ی هنری است؛ سه قدم که برداشتم این موضوع را کنار گذاشتم، ممکن بود بعضی شان عکس ها را عوض کنند و از عیش دیدن آن قیافه های جدی محروم شوم؛ هنوز در هوای معمارها بودم و به صرافت گیر دادن به چندتای دیگر افتادم، از آن ها که بزرگ ترین کارشان نوشتن متن های بی سر و ته است اما زیر بار افتخار طنز نویسی نمی روند، با سه قدم دیگر از نوشتن در باره ی این ها هم منصرف شدم، ارزش وقت گذاشتن نداشتند و چنین متنی خواننده ها را محدود به دانشجوهای کارآگاه می کرد! جناب "ی.ت" هم که این هفته کار جدیدی تولید نکرده و به او هم نمی شود بی خودی گیر داد پس گفتم چند خطی درباره ی یکی از دوستان دانشمندم بنویسم که یک بار در متنی یکی از اقوامش را به "مخزن" خاطره تشبیه کرده بود و این بار در نامه ای که سه ماه پیش، به دخترش که امروز دو ماهه است، نوشته او را نصیحت کرده که وقتی بزرگ شد در انتخاب بالش دقت کند و هر روز شکلات بخورد و برای کنکور خوب درس بخواند اما اگر در کنکور موفق نشد اهمیت ندهد چون خیلی از بی سوادها دانشمند هستند و خیلی از دانشمندهایی که ایشان دیده اند بی سواد هستند و... برداشتن یک قدم دیگر کافی بود که از خیر این یکی هم بگذرم چون ممکن بود به نژادپرستی متهم شوم پس به راه رفتن ادامه دادم و دیدم که به احتمال زیاد کسی از فامیل بهناز وبلاگ من را نمی خواند و می توانم درباره ی ناهید خانوم - همانی که در چند پست قبل بزرگی اش را به من رساندند- بنویسم، این زن فرهیخته عقاید جالبی دارد که حیف است شما ندانید؛ داشتم جمله ایی را که پست جدید با آن آغاز می شد در ذهن آماده می کردم که جلوی مغازه ی قصابی چشمم به این سرهای بریده افتاد و میخکوب شدم! تصمیمم عوض شد، جدیّت این سرهای بریده من را به یاد شخصیت معماران گروه اول انداخت، صورت های اصلاح شده شان یادآور محاسن معماران گروه دوم بود که خیلی به اصلاح نیاز دارند و رنگ سرخ زمینه نیک آهنگ را به یادم آورد که همیشه و حتی از قبل از متولد شدن قرمز بوده و سادگی و معصومیت این سرها من را به یاد خیلی های دیگر انداخت!

باقی می ماند این لبخند فلسفی، که در آخرین لحظه ی حیات و در مواجهه با مرگ بر صورت اولین گوسپند نقش بسته شبیه به چه کسی است؟

- می خواهید بگویید که شبیه به خودم است؟

... بع ع ع ع ع ع له، بع ع ع ع ع له، بع له، حق با شما است، حتی بین گوسفندها بعضی متفاوتند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:21  توسط توکا نیستانی  |