|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
پنجشنبه صبح برادرم زنگ زد، احوالپرسی که کرد تعجب کردم چون کم به هم زنگ می زنیم ، ادامه داد که حال نیلوفر خوب نیست، حدس زدم باید اتفاقی افتاده باشد، نیلوفر چند سالی است که بیمار است و همه می دانستیم که بیماری اش مهلک است، وقتی مطمئن شد برای شنیدن خبر آماده ام گفت: تمام کرد!
دختر عمه ام بود، خاطره ی محوی از روزی که به دنیا آمد دارم، حالت چهره ی پدرش که آن موقع مردی جوان و قوی هیکل بود هنوز در یادم مانده، شوهر عمه- که هم نام پدرم است- کار خوبی در یک شرکت خصوصی داشت و سریع ترقی می کرد، یک "رامبلر" نو از کمپانی گرفته بود، کت و شلوارهایش را به گران ترین خیاط تهران سفارش می داد و سفرهای فرنگ می رفت. عاشق دلخسته ی دخترش بود. نیلوفر هشت سالی از من کوچک تر بود و به همین خاطر هیچ وقت هم بازی نبودیم، هیچ کدام از بچه های فامیل هم سن و سال من نبودند، وقتی نوجوان بودم آن ها کودک بودند و وقتی جوان بودم و به دانشگاه می رفتم آن ها هنوز محصل بودند، تحویل شان نمی گرفتم. تنها کسی بود که تاریخ تولدش از یادم نمی رفت، هفدهم شهریور سال پنجاه و هفت آخرین باری بود که به جشن تولدش دعوت شدیم و نرفتیم چون همان شب حکومت نظامی اعلام شد و خیلی ها در میدان ژاله کشته شدند و خانه ی عمه همان دور و بر میدان ژاله بود. روزی که عروسی کرد منوچهر خان کت و شلوار خوش دوختی پوشیده بود و روی سر عروس و داماد دسته های اسکناس هزار تومانی می ریخت؛ نیلوفر قد بلند بود، زیبا بود، خوش حال بود، عمه هم خوش حال بود. داماد میکروفن را از دست خواننده گرفت و با صدای گرمی شروع به خواندن کرد: ... ای نوگل صحرا نیلوفر... ماه عسل را به ونیز رفتند و فیلم اش را به همه ی ما نشان دادند. بعد هم به استرالیا رفتند که محل کار و زندگی داماد بود. منوچهر خان داشت دیوانه می شد، طاقت دوری از دخترش را نداشت، هر ماه قبض های صدهزار تومانی تلفن را با رضا و رغبت پرداخت می کرد تا هرشب با عشق کوچکش حرف بزند. کسی نفهمید چرا زن و شوهر با هم نساختند و از هم جدا شدند، نیلوفر تنها به خانه برگشت.
من آدم گرمی نیستیم، سالی یک بار و به بهانه ی عید می دیدمشان تا این که به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری شدم، منوچهر خان گفت که طاقت دیدن من را در بستر بیماری ندارد و در خانه به ملاقاتم آمد، کماکان عظمتی داشت، نصیحت کرد که بیشتر مواظب سلامتم باشم و به بهترین پزشکی که می شناسم مراجعه کنم. خودش سال ها بود که سیگار نمی کشید، مشروب نمی خورد و هر شب سیب و سیر و میوه و سبزی را فراموش نمی کرد و به دقت مواظب سلامتی خود و خانواده اش بود؛ دو ماه بعد بر اثر یک سکته ی وسیع مغزی زمین گیر شد و امروز دختر سی و چند ساله اش را بعد از پنج سال فرسوده شدن از سرطان از دست داد و دیگر امیدی به آینده ندارد و از ابهتش چیزی جز عظمت دهشتناک رنجی که می کشد باقی نمانده.............
جمعه صبح با مترو به بهشت زهرا رفتم، برای آخرین بار آن چه را که از نیلوفر باقی مانده بود پیچیده در پارچه ای سفید، دیدم، بر جنازه اش نماز خواندم و به دنبالش تا چهار دیواری سیمانی سردی که قرار است خانه ی آخرتش باشد رفتم، فاتحه ای خواندم و با مترو به خانه برگشتم و یک زندگی تمام شد ... تمام.