|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
امروز که یک "سُـناتور" حرفه ای هستم هنوز شنا نمی دانم با این وجود سال ها پیش که پسرها کوچک بودند هفته ای دو بار آن ها را برای شنا به استخر می بردم، اوایل در ماشین به انتظار می نشستم اما خیلی زود حوصله ام سر رفت و ترجیح دادم داخل بروم؛ از محیط استخرهای عمومی بدم می آمد مخصوصاً از فضای دوش و رختکن وقتی که شلوغ است و بغل دستی با هوله ای که به کمر بسته می خواهد لباس عوض کند و همین طور از مایوهای گل گلی پاچه بلند و مردهای خیس وقتی که به هم تنه می زنند هنوز بدم می آید.
به تدریج یاد گرفتم که چطور در یک استخر عمومی می توان وقت گذراند، اول بوفه را پیدا کردم که بهترین خوراکی آن چیپس با سس کچاپ بود که به همراه ماءالشعیر و لیمو ترش و یک عالمه نمک می خوردم و خوشمزه بود اما چاق می کرد. بعد، جکوزی را کشف کردم که حوضی بود پر از آب داغ و کسی نمی دانست که قُـل قُـل زدنش به خاطر جوش بودن آب است یا هوایی که با فشار به آن دمیده می شود و یا کار پیرمردهایی است که با پوستی سرخ و ملتهب، آن تو نشسته اند و با جیب مایو هاشان که مثل بادکنک روی آب شناور است بازی می کنند. برای امتحان کردن حمام "سونا" مردد بودم؛ تحمل گرما را ندارم، دیده بودم که بعضی ها بعد از بیرون آمدن از سونای بخار در حوض آب یخ غوطه می زنند و به پشت گرمی همان حوض بود که دل به دریا زدم و به سونا رفتم:
"سُـناتورها" آدابی خاص خود دارند، ضعیف هاشان نزدیک به در می نشینند که خنک تر است و امکان فرار مهیا است و قوی ترها با تفاخر بر سکوهای بالاتر می نشینند که گرم تر است و نشان از "این کاره" بودن دارد و وقتی کارگر حمام با کاسه ی بخور اکالیپتوس وارد می شود قدری از آن را با انگشت به بینی می کشند تا راه نفس شان باز شود، آن وقت کارگر حمام، بخور را روی سنگ های داغ می پاشد که فوراً تبخیر می شود و با هوله شروع به باد زدن می کند و موجی از حرارتی باور نکردنی را به همراه بوی بخور به سمت شما می فرستد و آن قدر ادامه می دهد تا چند نفری شروع به کف زدن کنند که معنی اش این است: «- جان مادرت بس است، خفه شدیم، باد نزن!» در سونا که نشسته اید می توانید سرتان را با تماشای قیافه دیگران و گوش کردن به صحبت هایشان گرم کنید؛ لباس ها اطلاعات زیادی از روحیات، شخصیت و موقعیت اجتماعی امان در اختیار دیگران قرار می دهد اما مردها وقتی مایو پوشیده اند شبیه به هم هستند و تخمین ثروت و موقعیت آن ها از روی مایو به سختی ممکن است، نمی توان حدس زد که این مرد خوی کرده یک تاجر پولدار است که امروز حوصله ی اصلاح صورتش را نداشته یا آدم فقیری است که به خاطر لطف کارگر استخر توانسته بدون بلیت وارد شود و شاید به همین علت است که این جا همه در حال حرف زدن از موفقیت های تجاری اشان هستند یا درباره ی نرخ ارز و سفر به اروپا و از این جنس چیزها می گویند.
خیلی زود تبدیل به مشتری پر و پا قرص حمام های سونا شدم و نه تنها آداب آن را یاد گرفتم توانستم مثل یک "سـُناتور" قدیمی با بغل دستی ها معاشرت کنم، جوک های سیاسی تعریف کنم و از نرخ ارز و بیزینس حرف بزنم، به موقع تقاضای بخور اکالیپتوس کنم، روی سکوهای بالایی بنشینم، به موقع برای آقای "باد بزن" دست بزنم، به موقع در حوض آب یخ بپرم و زنده بیرون بیایم و به مشت و مالچی انعام بدهم و مهم تر از همه، امروز می دانم که چرا علی رغم نفرتم از گرما عاشق سونا هستم:
- این تنها تجربه ی واقعی از یک "جهنم" است که می توان داوطلبانه به آن وارد شد و هر وقت خواست از آن گریخت و نفسی به شادی و آرامش کشید!
اطمینان دارم که یک روز سازمان ملل "حسن کریم زاده" را به عنوان سفیر صلح انتخاب خواهد کرد و او در معیت آنجلینا جولی دنیا را خواهد گشت و حسادت ها برخواهد انگیخت و مسبب بروز جنگ هایی بزرگ خواهد شد؛ وقتی اواخر هفته ی گذشته حسن به من زنگ زد پیدا بود خیال پا درمیانی دارد و می خواهد بین من و "ی.ت" وساطت کند. حدسم درست بود چون بعد از زمینه چینی کوتاهی خواست تا پنجشنبه عصر را به عنوان مهمان ویژه در جلسه ی گروه "پرشین کارتون" شرکت کنم؛ قبول کردم.
پانزده دقیقه دیرتر از بقیه به دفتر روزنامه ی اعتماد ملی رسیدم، با هر چهار عضو گروه دست دادم و جلسه با ایراد مقدمه ی کوتاهی از سوی "کیوان زرگری" آغاز شد. گروه از درگیری بین من و "ی.ت" ناراحت بود و از دو طرف می خواست با ریشه یابی علل و زمینه هایی که باعث شروع این ماجرا شده، به روش آدم های متمدن، برای حل آن تلاش کنند. خواستند که روایت من را از ماجرا بشنوند، گفتم که سال پیش "ی.ت" نقدی در مجله ی تندیس نوشت و در آن هرجور که خواست بر من تاخت که هیچ عیب نداشت و اولین بار نبود که نقدی مخالف من نوشته می شد اما وقتی ایشان در انتهای نوشته اش اضافه می کند که بهتر است فلانی در کنار امضای خود نام صاحب اصلی اثر را بنویسد و از او هم تشکر کند از محدوده ی نقد خارج شده و حکمی صادر کرده که به من این اجازه را می دهد پای بندی اش را به فرمان صادره از طرف خودش امتحان کنم و من همین کردم...
"ی.ت" شروع درگیری را قبل از ماجرای تندیس می دانست، گفت که مقاله ای در رثای "اردشیر محصص" نوشته بوده که من آن را در یادداشتی ردّ کرده ام و نوشته ام که او نباید نقد هنری بنویسد و به این سبب ایشان از من آزرده بوده!
به آن یادداشت دسترسی نداشتم اما آن را در همین وبلاگ با عنوان "آن وقت ها که اردشیر فقط یکی بود" منتشر کرده بودم، یادم نمی آمد که در آن چنین حرفی زده باشم اما از این که "ی.ت" با صراحت اعتراف می کرد نقدی که بر نمایشگاه من نوشته ناشی از یک آزردگی قبلی بوده بیشتر عصبانی شدم و گفتم که قبلاً چنین چیزی ننوشته ام اما امروز اعتقاد دارم که بهتر است از هنر ننویسد و حاضرم پای این حرف را به همراه تمام مطالبی که درباره اش نوشته ام امضا کنم و می خواهم بدانم ایشان هم این آمادگی را دارند که پای بهاریه ای که نوشته اند و توصیفاتی که از من کرده اند را امضا کنند؟
ناظرین خواهان تمام شدن بحث ما بودند تا همه به خوبی و خوشی روی هم ببوسیم و قال قضیه کنده شود و اصرار "ی.ت" بر مفاد بهاریه اش می توانست کار را خراب کند؛ گفتند هر دو نفر زیاده روی کرده اید. گفتم که شاید زیاده روی کرده باشم اما برای قبول آتش بس فقط باید به همان یک سوال جواب بدهید و گرنه می روم و ادامه می دهم و البته هیچ وقت توان خودم را در این رویارویی با شما مقایسه نمی کنم... یکی از دوستان تصور کرد عدم مقایسه ی خودم با آن ها به خاطر در اقلیت بودن من است و با شکسته نفسی و احترام گفت که اگر امکانات ما بیشتر باشد به خاطر این نیست که بهتر از شما هستیم به خاطر این است که ما چهار نفریم ولی... گفتم که درست می فرمایید شما چهار نفرید اما روی هم زورتان به من نخواهد رسید و من آمادگی دارم تا وقتی زنده هستم درباره ی شما مضمون کوک کنم، هجویه بنویسم، شعر بگویم، عکس بگیرم، داستان بنویسم و.... (خوب، عصبانی بودم و حسابی رجز خواندم!)
علی رغم این که به بحث ادامه می دادم اما می دانستم که حق با آنان است، دوستی و رفاقت ما پر فایده تر از ادامه دادن به درگیری بود ولی نمی خواستم با دست خالی جلسه را ترک کنم. بالاخره "ی.ت" پذیرفت که آن چه درباره ی من نوشته را نمی تواند- یا نباید- تأیید کند و من پذیرفتم که درباره ی او زیاده رفته ام. "هادی حیدری" برای مان چای ریخت، روی هم بوسیدیم و لیسیدیم، عکس های یادگاری گرفتیم و معاهده "اعتماد چای" تلویحاً امضا شد.
وقت خداحافظی به "یحیی تدین" گفتم که راستش را بگو، آیا از وقتی به تو گیر دادم طراحی ات "کمی" بهتر نشد؟ چند لحظه ای مکث کرد و جواب مثبت داد.
***
از در شیشه ای تحریریه که بیرون می آمدم زیر لب گفتم: ... اما زمین کماکان می چرخد!
فرودگاه در هشتاد کیلومتری شهر است و تا طی این فاصله راهنمای افغان توضیح مختصری درباره ی مالزی می دهد، مملکتی با بیست و چند میلیون نفر جمعیت که از سه قومیت مالایی، چینی و هندی تشکیل شده اند و اکثریت با مالایی های مسلمان است، در شهر به احترام مسلمانان- که حکومت را در اختیار دارند- مصرف مشروبات الکلی در رستوران ها و انظار عمومی شایع نیست. این خبر نگرانی بخشی از جهانگردان را به همراه دارد که با توضیحات تکمیلی راهنمای تور بر طرف می شود: می توان در فروشگاه ها مشروب الکلی خرید و در بعضی از نقاط شهر بار و نایت کلاب هست. اتوبوس جهانگردی رقص کنان فاصله ی فرودگاه تا شهر را طی می کند، در این فرصت یکی از خانوم ها کشف می کند که زبان آن ها وامدار فارسی است، گویا کلمه ای آشنا روی یک بیلبورد دیده، و با سماجت از راهنمای تور می پرسد که کی و چه طور این ها از زبان فارسی تأثیر گرفته اند. راهنما بیشتر از آن جوان و کمتر از آن آگاه است که جوابی کارشناسانه بدهد اما یادآوری می کند که بخشی از مردم این سرزمین هندی هستند و ممکن است بعضی کلمات فارسی از طریق زبان هندی بی اجازه ی ما وارد مالزی شده باشد. کم کم دورنمای برج های دوقلوی "پتروناس" دیده می شود که در ساعت یازده شب مثل دو قطعه بلور می درخشند.
همان شب اول، با ورود به هتل، ارتباط من با تور قطع می شود و سفرنامه به انتها می رسد، راستش را بخواهید هیچ وقت نوشتن سفرنامه را دوست نداشتم، آمده ام که یک هفته ای را با طاها بگذرانم، دلم برایش تنگ شده و بودن و مصاحبت با او مهمتر از گردش در شهر است. برای گردش همیشه فرصت هست. درد دل های یک پدر و پسر شخصی تر از آن است که اینجا نوشته شود.
کوالالامپور تا جایی که من دیدم تفاوت زیادی با هیچ کدام از شهرهای اروپایی ندارد، همان ماشین ها، ساختمان های مدرن، فروشگاه های بزرگ، سینماها، کافه ها، موسیقی و ... حتی همان آدم ها با همان لباس ها و همان سر و وضع و آرایش اینجا هم دیده می شود- تمام اروپا پر است از چینی و هندی و از این نظر کوالالامپور فرق زیادی با لندن ندارد!- هوای شهر بسیار تمیز و خیلی گرم است و باران های عجیب و غریبی می بارد که قبلاً شبیه به آن را ندیده ام. به نظر نمی رسد که این مردم خیلی اهل فرهنگ و هنر باشند، موزه یا گالری هنری ندیدم یا اگر هم بود کسی خبری از آن ها به من نداد. چینی ها تجارت را در دست دارند و بعد از آن هندی ها و این دو گروه به اقتصاد مالزی رونق داده اند. زن های مسلمان صرف نظر از ظاهر و خصوصیات نژایدی شان به راحتی از روسری های بزرگی که بر سر دارند قابل تشخیص هستند اما همین ها اکثراً بدون مانتو و با تی شرت های آستین کوتاه و شلوارهای جین تنگ و بدون جوراب و با صندل می گردند، با ما خیلی فرق دارند. اگر مردم خیلی با فرهنگ نیستند ولی با یک دیگر هم کاری ندارند، کسی مزاحم کسی نیست حتماً می دانند که چه طور یک دیگر را تحمل کنند، مسلمان و بودایی و مسیحی زندگی مسالمت آمیزی در کنار هم دارند. توریست های عرب را فراوان دیدم، آن ها را از ریش های بلند و زن هایی که فقط چشم هایشان پیداست تشخیص می دهم اما همین ها هم برای نوشیدن قهوه به کافه های "استار باکس" می روند شام را در "پیتزا هات" می خورند و مردهاشان پیراهن های آستین کوتاه مارک دار و شلوارهایی می پوشند که کوتاه تر از معمول است و نیمی از ساق پایشان دیده می شود...
خداحافظی از طاها سخت تر از بار اولی بود که در فرودگاه امام از او جدا شدم؛ دوباره عضوی از تور جهانگردی بودم که به خانه باز می گشت. به طرف فرودگاه که می رفتیم راهنمای ما عوض شده بود، یک چینی مسئول رساندن ما بود و به زبان انگلیسی با یکی از خانوم های ایرانی درباره ی مالزی و مردمش که اهل دعواهای سیاسی نیستند صحبت می کرد، آقایی که کنار من نشسته بود به همراه خود گفت که این ها- اشاره به مرد چینی- بت پرست هستند و هرکدام مجسمه ی گاوی در جیب دارند که می پرستند...
اجازه می دهم همه ی مسافران پرواز 841 ایران ایر به مقصد تهران قبل از من سوار هواپیما شوند و تمام جای بار بالای صندلی ها را سر فرصت اشغال کنند تا جایی برای کت من باقی نماند و بعد از هشت ساعت پرواز خسته کننده وقتی هواپیما هنوز نایستاده از صندلی ها بلند شوند و نیم ساعت بایستند و به هم فشار بیاورند تا درها باز شود و بتوانند زودتر از من پیاده شوند، چهره ها عبوس است و من هم چنان به گاوی فکر می کنم که مجسمه اش را یک و نیم میلیارد چینی در جیب دارند...
تفنگ من کو لیلی جان، تفنگ من کو؟
ساعت 11 شب به وقت مالزی هرجور که هست از کافه ی استار باکسی که توی فرودگاه کوالالامپور پیدا کردم دل می کنم و خودم را به جایی می رسانم که باقی ایرانی ها جمع شده اند تا نیم ساعت بعد سوار هواپیمایی بشویم که آن بیرون انتظار ما را می کشد. خیلی از چهره ها آشنا هستند؛ یک صندلی خالی پیدا می کنم و می نشینم چند نفر پشت سرم مشغول ریشه یابی مسائل ایران هستند و به ناچار به حرف هایشان گوش می دهم:
عقل کل اولی- ... تو همین شمال خودمون زن ها با مایو دو تیکه می رفتن دریاااااااا، بع ع ع ع ع له! با مایو دو تیکه و هیشششش کس چیزی نمی گفت اما الان اگه پنج سانت شلوار یه خانومی بالا باشه همه دلشون می خواد یه چیزی بگن!
عقل کل دومی- بعله آقا از قدیم گفتن الانسان یَتَمَیل به هرچه الممنوع!
عقل کل اولی- آقا اینا خواستن جلو مشروبو بگیرن دیدن چی شد؟.... همه تریاکی شدن!
عقل کل دومی- (با تأسف سر تکان می دهد)... نُچ نُچ نُچ نُچ بعله بعله بع...
عقل کل اولی- ویل دورانت گفته در هر جامعه ای که من دیدم سه چیز بارز بوده اول فرهنگ دوم سیاست سوم...
داشت موضوع سیاسی می شد، ترجیح دادم جایم را عوض کنم در انتهای سالن یک صندلی خالی پیدا می کنم اما آنجا هم گروهی دیگر مشغول مقایسه ی ایران و مالزی هستند:
یک عقل کل اولی دیگر- ... اینا که اندازه ما آیکیو ندارن چطور یه همچی کارایی کردن؟
یک هم وطن با آی کیوی بالا- بابا اینااااااا نکردن! اینگیلیسیاااااااا واسشون کردن! ندیدی ماشیناشون برعکس میرن؟ تمام منابع زیرزمینو روزمینشونو گرفتن به جاش این چیزارو دادن... راستی این لپ تاپو چن خریدی میگن از ایران خیلی ارزونتره چی هست حالا؟
عقل کل اولی- والااااا سونیه اما نمیدونم چیه، خلاصه آخرشه خیلی کار تمومه، پونصد از ایرون ارزونتر...
حیف شد که آی پاد همراهم نیاوردم، یاد جمعه ی پیش می افتم که با همین جماعت سوار هواپیما شدم:
چند نفر مهندس شهرستانی- از همان ها که کت و شلوار طوسی و جوراب سفید می پوشند- کنار من و بدون توجه به شماره ی صندلی ها نشسته اند و مرتب یک دیگر را مهندس صدا می کنند و به مسافرین معترضی که جایشان اشغال شده می گویند فرقی نمی کند هرجا که دوست دارید بنشینید. لوس ترین شان کنار دست من است و جوری پهن نشسته که احساس خفقان به من دست می دهد خواهش می کنم جمع و جورتر بنشیند و چند دقیقه بعد خواهش می کنم برای صحبت کردن با دوستانش روی من خم نشود و توی گوش من فریاد نزند چون می خواهم بخوابم و باز خواهش می کنم کفش هایش را بپوشد چون بوی جوراب هایش آزاردهنده است و... موقع ناهار خوردن که می شود آقای مهندس سبزی پلو را با دست می خورد تا یک بار دیگر ثابت کند تحصیلات عالی دلیلی بر داشتن رفتار با نزاکت نیست. به فرودگاه کوالالامپور که می رسیم طبق یک سنت حسنه قبل از باز شدن درهای هواپیما همه ایستاده اند و برای پیاده شدن به هم فشار می آورند.
قرار است خانوم "فتانه" به نمایندگی از تور با یک پلاکارد زرد رنگ در سالن منتظر ما باشد که نیست همین طور نگران و سر درگم به مستقبلین نگاه می کنم که جوان دانشجویی جلویم سبز می شود و می پرسد که آیا شما توکای مقدس نیستید؟! یکی از خوانندگان وب لاگ من است که در سنگاپور زندگی می کند و اتفاقی من را در فرودگاه مالزی دیده، خیلی از این دیدار اتفاقی خوش حال می شوم، دوست دارم بایستم و حرف بزنم اما می ترسم که از گروه جا بمانم صدای خانومی را که پلاکی به گردن دارد می شنوم که فارسی حرف می زند اما ایشان "فتانه" نیست ولی "فتانه" را می شناسد کسی را با انگشت نشان می دهد که "فتانه" است اما دنبال ما نیامده! بالاخره با پرس و جو یک جوان افغانی به اسم "نوید" را پیدا می کنم که تور لیدر ما است.
صدای بلند آهنگی شبیه به "خوشگلا باید برقصن" از داخل اتوبوس تور به گوش می رسد سوار که می شوم حاضرین با کف و سوت امر به رقصیدن می کنند و چند قدمی را که تا یک صندلی خالی فاصله دارم با چند تا قر و قنبیله ی ریز پر می کنم و می نشینم. اینجا چهره ی دیگری از ایرانی ها را می توان دید، چهره ی عبوس قبلی را در هواپیما جا گذاشته اند.
نوشتن یک پست جدید وقتی در خانه خودم نیستم، پشت لپ
تاپ خودم ننشسته ام و کلیدهای کی بورد غریبه اند کار خیلی سختی است این چند خط را
می نویسم که بدانید هنوز هستم و کلی حرف برای نوشتن دارم که به موقع خواهم نوشت
فقط بگویم که روزهای گرم و خوبی را با پسرم می گذرانم که بیشتر از گردش به نشستن
در کافه و نوشیدن قهوه می گذرد معلوم است که طاها یک نیستانی واقعی است چون اهل
کافه است!
باران اینجا را باید خودتان ببینید، از شمال و
جنوب و مشرق و مغرب هم زمان می بارد و چتر وسیله ای زینتی و به درد نخور است چون با
چتر یا بدون آن به هر حال خیس می شوید. در این سفر متوجه شدم که ایرانی ها هم مثل
چینی ها همه شبیه به هم هستند، امکان ندارد در کافه یا خیابان ایرانی ببینید و قبل
از شنیدن مکالماتشان نفهمید که ایرانی هستند.
زن های مسلمان در مالزی دیدنی هستند، یا به
تعبیری اصلاً دیدنی نیستند، ریز نقشند و بسیار ساده لباس می پوشند و به همین خاطر
از دیگران متمایز می شوند اما همین ها باید کلی ارشاد بشوند تا بتوانند در خیابان
های تهران قدم بزنند.
گفت که این چند روز تجربه ی بدی از نرسیدن مسافرها
به هواپیما دارد و توصیه کرد اگر می خواهم ساعت 6 صبح در مهرآباد باشم بهتر است
ساعت یک به فرودگاه بروم! به توصیه اش عمل کردم و ساعت یک صبح در مهرآباد بودم، به
محض ورود تابلوی پروازها را دیدم که نوشته بود پرواز مالزی دوساعت تاخیر دارد و به
جای 30/6 ساعت 30/8 از زمین بلند خواهد شد، یعنی هفت ساعت انتظار در سالن فرودگاه...
وقتی از بلندگوها اعلام کردند که مسافرین مالزی
برای تحویل بار و دریافت کارت پرواز به میزهای کنترل مراجعه کنند بدترین دقایق این
سفر شروع شد، مسافرین خسته از انتظار پشت دو میزی که بر بالای آن شماره ی پرواز ما
نوشته شده بود صف کشیدند اما فقط یک نفر برای تحویل گرفتن بارها پشت یکی از میزها
بود و هر چند دقیقه خطاب به یکی از هم کارانش در طبقه بالا فریادی می کشید و با
اشاره به تعداد زیاد مسافرین و حجم زیاد بارها کمک می خواست و دوست یا رئیس ایشان
هم بی اعتنا از بالا اشاراتی می کرد و چیزهایی می گفت که ما معنای آن را نمی
فهمیدیم؛ با سرعتی باور نکردنی دو صف نسبتا منظم اولیه به توده ای انسانی و درهم
پیچیده تبدیل شد که در آن هر کسی سعی می کرد خودش را به جلوی میز برساند...
بالاخره ساعت 9 صبح پرواز کردیم، الان هم داخل
یک کافه ی استارباکس نشسته ام و این پست را همراه با مزمزه کردن یک لیوان
کاپوچینوی عالی می نویسم، جای همگی خالی است.
اگر همین امشب توفان برف از راه نرسد و پروازها لغو نشود، اگر راننده ی آژانس بد قولی نکند و سر ساعت دنبال من بیاید، اگر تمام تهران نخواهد ساعت دو صبح را در خیابان جشن بگیرد، اگر زمین لرزه ای به بزرگی هفت در مقیاس ریش ترررررررر همه جا را زیر و رو نکند ، اگر آقای خلبان کارت بنزین هواپیما را گم نکرده باشد، اگر دچار یک حمله ی قلبی نشوم، اگر دعای خیر امت همیشه در صحنه بدرقه ی راه من باشد، اگر آسمان به زمین نیاید و عمری باقی مانده باشد، اگر قسمت باشد و اگر خدا بخواهد جمعه صبح برای یک هفته به سفر خواهم رفت.
سعی می کنم از همانجا- مالزی- پست های جدید بگذارم تا جای خالی ام را احساس نکنید ولی اگر نتوانستم و چیزی احساس کردید- جای خالی ام را می گویم- می توانید در این یک هفته به لینک های کنار صفحه رجوع کنید، برای رفاه حال شما یکی دوتا لینک بی ربط را که بدآموزی داشتند حذف کردم و همین الان از "چپ کوک" و "زن قد بلند"، که مشکل "لپ تاپ" ندارند، خواهش می کنم استثنائاً به جای من هم بنویسند.
باور نمی کردم شیخ بهایی، معماری که در دوره ی صفوی به اندازه ی بهرام شیردل معروف بوده، ساعت داشته باشد اما راهنما به ما اطمینان می دهد که دارد؛ داستانی می سازم که چطور در زمان شاه عباس یک ساعت رولکس سر از اصفهان در می آورد: یک تاجر ونیزی در مسیر جاده ی ابریشم از سوئیس یک ساعت "رولکس" می خرد اما راه را در سه راه سلفچگان عوضی می رود و به جای چین به اصفهان می رسد، آن جا پولش تمام می شود و برای خرید گز به ناچار ساعتش را پیش شاه عباس که لباس درویشی پوشیده و ناشناس در شهر می چرخد گرو می گذارد، شاه عباس هم بعداً آن را در غیاب معمار مورد علاقه اش- بهرام شیردل- به عنوان پیش پرداخت فاز اول یک پروژه به شیخ بهایی می دهد...
راهنما، تصمیم گرفته قبل از نشان دادن ساعت شیخ، تلفن او را نشان بدهد، همه را به اتاقی جنب کاخ عالی قاپو هدایت می کند. دستور می دهد تا گوشم را به زاویه ی بین دو دیوار بچسبانم، خودش به کنج دیگر می رود و لب هایش را به دیوار می چسباند و زمزمه می کند: آقای نیستانی.... صدای منو میشنوی؟ ... تأیید می کنم که می شنوم، بقیه هم مشتاق می شوند که تلفن بی سیم شیخ بهایی را امتحان کنند، یکی جای من می ایستد و گوش را به دیوار می چسباند، من به وسط اتاق می روم، راهنما دوباره لب هایش را به کنج دو دیوار می گذارد و زمزمه می کند: ... آقای عظیمی...صدای منو میشنوی؟ آقای عظیمی هم تأیید می کند که می شنود، من هم که وسط اتاق ایستاده ام و گوشم روی گوشی نیست صدای ایشان را می شنوم، همه در همه جای اتاق صدای راهنما را می شنوند چون به اندازه ی کافی بلند حرف می زند. راهنما که انگلیسی نمی داند از ما می خواهد که این شاهکار مهندسی مخابرات را برای مهمانان خارجی توضیح بدهیم اما ما ترجیح می دهیم اسرار تلفن شیخ بهایی را برای خارجی ها فاش نکنیم.
حالا نوبت ساعت است، دنبال راهنما به حیاطی در مسجد امام می رویم، به یک سنگ پله اشاره می کند و می گوید ساعت شیخ بهایی! با نگاه خریدار به ساعتی که عقربه ندارد اما دیجیتال هم نیست نگاه می کنم چیزی دستگیرم نمی شود، راهنما می گوید که عرض سنگ جهت قبله را نشان می دهد و راست می گوید چون حیاط مسجد رو به قبله است و سنگ پله در جهت حیاط است و به ناچار به قبله اشاره می کند و وقتی آفتاب روی آن بتابد- آن روز ابری بود- راهنما می تواند ظهر شرعی را از روی سایه ی آن تشخیص دهد، به ایشان گفتم که من هم یکی دو ساختمان در تهران ساخته ام که گرچه از نظر زیبایی و اهمیت صفر است اما اگر دوتا بعد از ظهر به سایه پله اش دقت کنم شاید بتوانم روز سوم از روی سایه ظهر شرعی را بفهمم، آیا من هم یک نابغه هستم؟ جوابی نمی دهد من هم چیزی از اسرار تلفن شیخ بهایی به خارجی ها نمی گویم.
راهنما می گوید شیخ بهایی ارتفاع زیر گنبد را 44 متر پیش بینی کرده تا وقتی زیر آن دست بزنید صدای آن هفت بار شنیده شود، مگر قرار است کسی زیر گنبد دست بزند؟! یعنی شیخ بهایی در محاسباتش متوجه شده که گنبد در ارتفاع چهل متری فقط شش بار صدای بشکن را پژواک می دهد و به همین خاطر آن را 4 متر بلندتر ساخته تا هفت بار پژواک صدا را بشنویم؟ همین شیخ بهایی آب یک حمام را با شعله ی یک شمع گرم می کرده و می گویند مشتری های این حمام همیشه سرماخورده و زکام بودند. روس ها برای پی بردن به راز شمع، حمام را خراب می کنند و شمع برای همیشه خاموش می شود در نتیجه مجبور می شوند آب حمام را با سوزاندن گازوئیل گرم کنند و بعد از آن اصفهانی ها کمتر زکام شدند. یکی دیگر از عجایب اصفهان مناری است که می جنبد، من به چشم خودم دیدم که وقت جنبیدن، ترک بزرگی که در جداره ی ساختمان وجود دارد از هم باز می شود و هیچ بعید نیست با چند تکان اضافی منار به همراه نیمی از ساختمان به زمین بریزد، راهنمای ما اعتقاد دارد که این جنبش بر اثر محاسبات مهندسی شیخ بهایی محقق شده است، البته بعید نیست چون هنوز هم معماران ایرانی از این محاسبه ها فراوان می کنند.
به اصفهان بروید، شهر، فوق العاده است، شهر، جواهر است. داستان های راهنمایتان را جدی نگیرید و آن ها را برای خارجی ها ترجمه نکنید فقط شهر را تماشا کنید و از زیبایی های معماری آن لذت ببرید.
چند سال طراحی برای بولتن "بهره وری" این اصل مهم را در ناخودآگاه من حک کرد: " از هر حرکتی باید بیشترین نتیجه را گرفت". یعنی چه؟
- یعنی سیگارتان تمام شده، با خودتان فکر می کنید حالا که قرار است برای خریدن سیگار تا سر کوچه بروید خوب است چند کار را با هم انجام بدهید تا در وقت و انرژی و پول صرفه جویی بکنید، کیسه ی زباله را بر می دارید تا بین راه توی سطل شهرداری بیندازید و چون دلتان برای گربه ی دست شکسته ی توی کوچه می سوزد کمی هم آشغال گوشت- که قبلاً کنار گذاشته اید- بر می دارید تا بین راه غذای گربه را بدهید، یادتان می افتد که امروز محل توقف ماشین شما را یک غریبه اشغال کرده و ممکن است الان رفته باشد پس سوئیچ را هم بر می دارید تا ماشین را جا به جا کنید بعد توی راه پله با همسایه ی پیری روبرو می شوید که برای خرید از آپارتمان بیرون آمده و به زحمت راه می رود و انسان دوستی اتان گل می کند، لیست خرید او را هم می گیرید، از در بیرون می روید، ماشین غریبه نرفته است، با تیزی سوئیچ روی درش خطی می اندازید تا دلتان خنک شود، آشغال گوشت ها را به گربه ی دست شکسته می دهید که حالا دمش را بچه ها کنده اند تا مجموعه ی بد بختی هایش کامل شده باشد، بین راه ماشین رهگذری را که خاموش شده تا سر کوچه هل می دهید و در نتیجه خشتک شلوارتان پاره می شود بعد یک خارجی را که دنبال آرایشگاه می گردد تا مغازه ی سلمانی بدرقه می کنید و به استاد سلمانی سفارش می کنید تا هم موهایش را کوتاه کند و هم برای نجاتش از گمراهی، حالا که تا اینجا آمده، ختنه اش بکند، آشغال ها را کنار سطل بزرگی که دیگر جا برای آشغال بیشتر ندارد پرت می کنید و لباس اتان را که بر اثر هل دادن ماشین پاره و خاکی شده می تکانید و از سوپر سه در چهار حاج جبار خریدتان را می کنید و به نعره های جهانگردی که در سلمانی ختنه می شود اهمیت نمی دهید و بر می گردید و کیسه ی خرید همسایه را به صاحبش می دهید و به آپارتمان خودتان می روید و تازه متوجه می شوید که سیگار را فراموش کرده اید.
درست است که در نمونه ی بالا "بهره وری" بیشتر، انگیزه ای برای توجه به نیّات بشردوستانه شده اما می توان با توجه به این اصل مترقی حتی در محیط اداره هم راه هایی برای استفاده بهینه از نیروی کار و سوددهی بیشتر پیدا کرد:
در تمام دفاتر مهندسی با انسان های شریفی روبرو هستیم که کارمند خوانده می شوند، این گروه بر حسب شرح وظایفی که برایشان تعریف شده از اولین ساعت های شروع روز پشت میزهایشان می نشینند و پاسی از شب گذشته با تهدید نگهبان شب و با اکراه محل کار را ترک می کنند- احتمالاً به اضافه کاری که می گیرند دل بسته اند- انرژی گرمایی که توسط مهندسین تولید می شود فقط جذب صندلی ها شده و به هدر می رود اما یک مدیریت خوب با توجه به اصل بهره وری می تواند از آن به نفع سوددهی بیشتر استفاده کند. کافی است هرماه تعدادی تخم مرغ نطفه دار زیر هر کارمند بگذارند تا خیلی زود صاحب تعداد زیادی جوجه شوند و تشکیلات جدیدی در حیاط شرکت، که فعلاً بلا استفاده مانده و تا زمان مسقف شدن و تبدیل ناگزیر آن به یک آتلیه ی جدید می توان از آن استفاده کرد، راه بیندازند.
فقط تصور کنید وقتی را که آقایان و خانوم های مهندس از پشت میز بلند می شوند تا به جایی بروند جوجه هایی که دنبالشان راه افتاده اند چه منظره ی زیبایی خلق می کنند*.
...
* اگر اهل تصور کردن نیستید می توانید به بعضی از اساتید و جوجه هایی که همه جا دنبالشان هستند نگاه کنید.
طایفه ی کلاغ ها را دوست دارم، حداقل آن ها را به گنجشک های شلوغ و "یاکریم" های تنبلی که از جلوی ماشین ها، مثل عابرین پیاده سراسیمه فرار می کنند ترجیح می دهم. کلاغ هم مثل من سیاه و سفید و خاکستری است و باز مثل من، مردم پشت سرش یک عالمه حرف مفت می زنند، مثلاً می گویند خبرچین است، دزد است ... شایعه خبرچین بودن کلاغ، به خاطر قارقار- حرف زدن- زیادش بر سر زبان ها افتاد و چون کلاغ نر لانه اش را با اشیاء براق تزئین می کند به این امید که با تلالو آن ها، ماده ای مجرد را به سمت خود جلب کند به او تهمت دزدی زدند.
قبل ها کلاغ ها را بیشتر در نقاشی های "علیرضا اسپهبد" یا فیلم های سینمایی می دیدم، آن وقت ها جمعیت کلاغ های تهران به این زیادی نبود. به یاد می آورم که راه رفتن در خیابان ولی عصر به خاطر هزاران هزار گنجشکی که روی درخت های آن زندگی می کردند رفتاری پر خطر ارزیابی می شد و ممکن نبود بدون لکه دار شدن ده قدم در آن خیابان راه رفت. کلاغ ها در اقلیت بودند، با افزایش آلودگی هوا به تدریج از جمعیت گنجشک ها و سایر پرنده ها کاسته شد و جای آن ها را کلاغ ها پر کردند که قوی تر بودند و خودشان را با زندگی در شرایط جدید منطبق می کردند.
چند سال قبل که به دلیلی هر روز سری به پارک ملت می زدم تصمیم گرفتم با یکی از کلاغ های آن جا طرح دوستی بریزم. شنیده بودم که کلاغ "پسته شام" دوست دارد، مشتی پسته شام برداشتم و به پارک رفتم و مثل روزهای قبل شروع به راه رفتن دور یکی از محوطه های چمن کاری شده ی آن کردم. کلاغی بزرگ با جمجمه ای بزرگ و مطبق را، که در گوشه ای ایستاده بود و با دقت من را از گوشه ی چشم زیر نظر داشت، نشان کردم و یک پسته شام را روی جدول بتنی کنار چمن ها گذاشتم و دور شدم، ورجه ورجه کنان خود را به پسته شام رساند و آن را برداشت و برگشت. دور بعد پسته شام دیگری گذاشتم و باز بعد از دور شدن من به آن نزدیک شد و آن را برداشت. آن روز و روزها ی بعدی کلاغ پیر با جمجه ی مطبق اش منتظر من می ماند که بیایم و پسته شام ها را یک به یک روی جدول بتنی بگذارم و دور شوم. یک کیلو پسته شام من را خورد اما یک قدم به من نزدیک نشد!
به این ترتیب رفاقتی که می توانست چند قرن ادامه پیدا کند اصلاً شکل نگرفت.
تلفن موبایلم زنگ می زند، شماره اش آشنا نیست اما چون حالم خوب است و به کسی بدهکار نیستم جواب اش را می دهم؛ کسی از پشت خط، سریع خودش را معرفی می کند، اسم اش را واضح نمی گوید اما چون کنجکاو نیستم می گذارم به حرف اش ادامه بدهد، می گوید شماره ی تلفن من را از دکتر "قطب الدین صادقی" گرفته و با چند نفر دیگر در حال ساختن فیلمی کوتاه درباره ی "خیانت" است و می خواهد به سفارش آقای صادقی با چند نفر آدم مطلع و این کاره در فیلم مصاحبه کند! حسابی تعجب می کنم و از شما چه پنهان مشکوک می شوم؛ چرا من؟! با قطب الدین صادقی یکی دو سفر کوتاه داخلی رفته ام که آن هم در معیت گروهی از اهل هنر و قلم بوده و هیچ وقت نه آن قدر با هم خودمانی بوده ایم که من از زندگی خصوصی خودم برایش تعریف کرده باشم و نه ایشان چیزی از عقاید من می داند یا رفتاری خارج از عرف از من دیده، پس چرا من را به عنوان "آدم با صلاحیت" معرفی کرده است؟! شاید کسی می خواهد با من شوخی کند؟ توضیح بیشتری نمی دهد اما مصرانه و با جدیت می خواهد مصاحبه را انجام بدهد؛ با اکراه قبول می کنم که پنجشنبه ی بعد به اتفاق گروه فیلم برداری به خانه ام بیاید. تا پنجشنبه برسد دلم هزار راه می رود و هزار احتمال را بررسی می کنم اما در ساعت موعود دو جوان آراسته با دوربین و سه پایه و لوازم صدابرداری زنگ خانه را می زنند و وارد می شوند، خیلی زود بساط اشان را علم می کنند و فیلم برداری شروع می شود. یکی از آن ها پشت دوربین می ایستد و در حالی که فقط صدایش شنیده می شود داستانی را تعریف می کند:
پدر یکی از دوستان من که مدیر موفق یک شرکت خصوصی است یک روز صبح طبق معمول خانه را به قصد رفتن به دفتر کار ترک می کند اما بعد از رسیدن به مقصد متوجه می شود که کلید میز کارش را در خانه جا گذاشته است پس سر خر را کج می کند و به خانه بر می گردد. در این حالت معلوم است کسی منتظر بازگشت او نیست و در نتیجه عیال محترمه به اتفاق آقای محترم و "غریبه" ای که در آشپزخانه مشغول صرف صبحانه، یا کارهای دیگر، بودند حسابی غافلگیر می شوند. از زمان وقوع این حادثه دوست من و پدرش دچار تألمات روحی شدیدی شده اند و نمی دانند که چه باید بکنند؛ ما این داستان را برای شما تعریف کردیم تا از نظر شما و راهنمایی هایتان بهره مند بشویم!
چاره ای نبود، اصرار داشتند از راهنمایی های من بهره مند بشوند و تازه، آقای دکتر قطب الدین صادقی ریش گرو گذاشته و من را به عنوان کارشناس مسائل خیانت در زناشویی معرفی کرده بود و مؤدبانه نبود اگر می گذاشتم دست خالی از خانه ام بروند؛ جواب دادم که از شنیدن داستان دوستشان کاملاً متأثر هستم اما به عنوان روشنفکری که تلاش می کند تا در عکس العمل هایش هم با بقیه فرق داشته باشد به طور قطع و یقین بریدن سر زن یا شوهر جفاکار را پیشنهاد نمی کنم و چون تقصیر را در چنین مواردی بیشتر از فرد "خیانتکار"، متوجه کسی می دانم که "سرزده" به خانه آمده است توصیه می کنم که هیچ وقت سرزده به خانه نروید، همیشه قبلاً اطلاع بدهید یا لااقل، وقت ورود یاالله بگویید.
همه می دانند که در وطن ما چیزی به اسم "زندگی خصوصی" یا "راز" وجود خارجی ندارد، بخشی از میراث فرهنگی این تمدن دوهزار و پانصد ساله ی نکبت زده به ما حکم می کند که برای سر درآوردن از کار دیگران تمام انرژی و وقت خودمان را صرف کنیم و خدای نکرده "نفهم" از دنیا نرویم. صمیمی ترین دوست من وقتی از ایران رفت نمی دانست که سیر تا پیاز زندگی اش را- چیزهایی که هیچ وقت صلاح ندانست برای من تعریف کند- بعدها از زبان پسر عمویی که بلد نبود جلوی زبانش را بگیرد خواهم شنید. خدا می داند سالانه چه مقدار از پول و وقت مردم شریف ایران، این بهترین مردمان دنیا، صرف "سرک کشیدن" در زندگی این و آن و بعد نقل و انتقال اخبار می شود. بعد از کشف حقایق تکان دهنده ای از زندگی نزدیک ترین دوستم- یعنی از بیست سال پیش- به این نتیجه رسیدم که بهتر است خودم زحمت مردم را کم کنم و هر رازی که می تواند برای دیگران کنجکاوی برانگیز باشد برای همه تعریف کنم اما خیال نکنید که این امّت بیدی است که از این بادها بلرزد، حالا که کمتر زحمت جستجو می کشند وقتشان را صرف یک کلاغ چل کلاغ کردن می کنند. به هر حال انگار هیچ جور خیال کوتاه آمدن ندارند؛ من که سپر انداختم!
از محسنات دنیای مجازی، یکی هم سرعت بالای پخش اطلاعات است، شاید یکی از وسوسه های جدی من برای نوشتن در اینجا همین باشد... می نویسم تا رازی نداشته باشم، می نویسم تا همه بدانند، می نویسم تا ملاء عام را تحقیر کرده باشم!
تا قبل از ملاقات اتفاقی امان دختری به این قد و قواره ندیده بودم، زیبا بود، شاید هم به چشم من زیبا آمد، آخر می دانید، کاراکترهایی را که "تیم برتون" می سازد خیلی دوست دارم و در همان اولین نگاه، صورتش من را به یاد طراحی های تیم برتون انداخت. قامتش بلند نبود اما چشم هایی گیرا داشت، تیله های درشت و براقی که پر از سؤال بودند و خیره به من نگاه می کردند. نمی توانم ادعا کنم که دختر "خوش قامتی" است، تنه اش از زیر گردن تا بالای ران ها هیچ انحنای چشم گیری ندارد، حتی دست های کوچکش را نمی توان در دست گرفت و پاهای کوچکش او را تا هیچ مقصدی نمی رساند. موهای بلندش را اما از پشت بسته بود، آن جور که من همیشه دوست دارم...
تمام خصوصیات دختران معمولی را داشت و تا اینجا هیچ دلیل محکمه پسندی برای دوست داشتن اش نداشتم تا زنگ صدایش را شنیدم، زنگی که در پاسخ به هر سؤالی به آرامی به صدا در می آید و گرچه یک نواخت است اما نه سرزنش می کند و نه عتابی دارد و تازه بعد از آن بود که متوجه قلب سرخش شدم که دو سوزن تیز در آن فرو رفته است و فهمیدم که اگر بخواهم سوزن ها را بیرون بیاورم قلب دخترک از سینه اش جدا خواهد شد...
از خانوم افتخار خواهش کردم تا آن را به من بدهد، شاید به اندازه ی من دوستش نداشت چون بلافاصله پذیرفت، شاید هم فهمیده بود که سخت عاشق عروسکش شده ام و خواست تا به آرزویم برسم. حالا مدتی است که مونس من در دفتر است، کنار دستم آویزانش کرده ام و ضمن کار کردن درگوشش پچ پج می کنم، او هم گاهی با صدای زنگوله اش جوابم را به مهربانی می دهد.
برای این که فکر نکنید محدوده ی هنرهای توکای مقدس مثل بعضی از نوه نتیجه های "میکل آنژ" فقط به معماری و طراحی و مجسمه سازی و طنازی و شعر و فلسفه محدود می شود، برای پست امشب تهیه ی یک خوراک سوسیس و تخم مرغ را- که نظارت و اجرای آن با خودم بوده- تدارک دیده ام تا بدانید از هر انگشت این آدم یک هنر می ریزد، به قول یارعلی:
کاش استعداد، یه تیکه نون بود تا حداقل می تونستیم اونو از دست هم قاپ بزنیم!
صبح ها با کمی دلخوری سر کار می روم؛ کارم را دوست دارم اما از این که هر روز سر ساعت کارت بزنم و پشت میز بنشینم، سر ساعت کارت بزنم و سیگار بکشم، سر ساعت کارت بزنم و ناهار بخورم، سر ساعت کارت بزنم وکافه بروم و سر ساعت کارت بزنم و بخوابم، خسته می شوم. بی کاری هم وحشتناک است؛ مدتی که کار دفتری نداشتم صبح ها همه را تا دم در بدرقه می کردم و خودم می نشستم و به خاطر عمری که به بطالت می گذشت افسوس می خوردم؛ حتی به پستچی و روزنامه فروش محله حسودی می کردم که به حال جامعه "مفید" هستند و در خانه نمی نشینند. حالا که من هم مثل بقیه ی آدم های متعهد و مسئول برای امرار معاش از خانه بیرون می روم، باز خوش حال نیستم ...
گاهی که از یک نواختی کار و سکوت آدم های دفتر خسته می شوم از پشت میز بلند می شوم و در طول و عرض آتلیه قدم می زنم و به یک اتفاق هیجان انگیز فکر می کنم که نمی دانم چیست اما همیشه منتظر روی دادنش هستم و چون آرزوهای من با راه رفتن برآورده نمی شوند به مهندس اخوان گیر می دهم که چطور یک نفر می تواند فقط در حیطه ی معماری، مدرن باشد اما در باقی زمینه های زندگی و سلیقه ی هنری کاملاً سنتی و محافظه کار باقی بماند؟ یا با آقای هیبت اللهی درباره اختلاف نظرهای سیاسی امان بحث می کنم یا مهندس صادق زاده را بابت سلامت نفس و عدم اعتیادش به سیگار ملامت می کنم و به او می گویم از وقتی معماران جوان ما سیگار نمی کشند معماری ما از نفس افتاده است!...
وقتی طراحی معماری می کنم آرام تر هستم، کمتر شلوغ می کنم اما وقتی کارم یک نواخت می شود چیزی در اعماق وجودم قلقلکم می دهد. کسی مرتب توی گوش من زمزمه می کند که زندگی تمام می شود و باید کاری کرد، کاری که هیجانی بیشتر از تولید نقشه های فاز دو داشته باشد؛ آن وقت دوست دارم شیطنت کنم، آن وقت می خواهم کارهایی بکنم که هیچ وقت نکرده ام:
دوست دارم در خیابان، بلند و سرخوش با دوستانم حرف بزنم و جلوی مأموران حافظ امنیت شهر، بلند و بدون ترس بخندم، دوست دارم یک بار با شلوار کوتاه و تی شرت پشت فرمان اتومبیل بنشینم و تا چالوس رانندگی کنم، دوست دارم یک "فر مژه" دستم بگیرم و در جاده ی رشت به هر گاوی که رسیدم بایستم و با صبر و حوصله مژه های بلند و سیخ سیخش را فر بزنم، دوست دارم به یک مهمانی بروم و همراه با جمعیت عربده بزنم و بالا و پائین بپرم، دوست دارم درباره ی هرچیزی که فکر می کنم حرف بزنم و نترسم که دیگران درباره من چه فکر می کنند یا از من چه انتظاری دارند، دوست دارم زنگ در خانه ی بعضی ها را بزنم و فرار کنم، دوست دارم زیر باران راه بروم و کفش هایم را توی چاله های آب بزنم، دوست دارم با یک نفر نقطه بازی کنم و وسط بازی جر بزنم، دوست دارم کمی شیطنت کنم.
بالاخره آن قدر ناخن پای چپم دردناک شد که برای مشورت پیش یک دکتر پوست و مو رفتم.
...
توکای مقدس: قبلاً بگم که از دکتر و آمپول و عمل جراحی و کشیدن ناخن خیلی می ترسم.
خانوم دکتر: اشکالی نداره، ترس یک چیز طبیعیه. مشکلتون چیه؟
توکای مقدس: مدتیه که یه تغییراتی در وضع بدنم می بینم، موهای ابروهام داره بلند میشه، لاله ی گوشام داره مو در میاره. خال های گوشتی رو صورتم پیدا کردم و... دارم پیر میشم انگار!
خانوم دکتر: نه، شما که هنوز پیر نیستین! تو پرونده تون دیدم که من و شما تقریباً هم سن هستیم، سن شما اونی نیست که تو شناسنامه تون نوشتن، بلکه حسیه که شما نسبت به خودتون و زندگیتون دارین.
توکای مقدس: البته من هم با شما موافقم اما با این وجود آرنج هام مثل زانوی شتر پینه بستن و سیاه شدن و از همه بدتر این که ناخن پای چپم، انحراف به راست پیدا کرده و داره انگشتمو له می کنه.
خانوم دکتر: آرنج هاتونو موقع کار کردن روی میز میزارین؟
توکای مقدس: بله.
خانوم دکتر: اون پینه ها به خاطر نوع نشستن و کار کردنتون به وجود آمده.
توکای مقدس: خال های صورتم چی؟
خانوم دکتر: اونا رو میشه سوزوند.
توکای مقدس: درد داره؟
خانوم دکتر: نه، آمپول می زنم بی حس می شه.
توکای مقدس: ناخن پام چی؟
خانوم دکتر: کفش پنجه باریک یا تنگ می پوشین؟ زیاد راه میرین؟
توکای مقدس: نه بابا! همیشه کفش راحت می پوشم، از این کفشای نوک باریک و دراز نفرت دارم.
خانوم دکتر: پاتونو نشونم بدین.
توکای مقدس: چی؟! نه، نمیشه! آخه من تا حالا پامو به هیچ کس نشون ندادم، خجالت می کشم...
خانوم دکتر: اما من محرم هستم و شما هم باید بیشتر از این حرفا اعتماد به نفس داشته باشین... خوب ببینم... آها، اینو کاریش نمیشه کرد، آخرش باید کشیده بشه، حداکثر اگر یه "پدیکوریست" آشنا میشناسی برو پیشش تا ناخن های پاتو پدیکور بکنه، البته تا حالا نشنیدم کسی اینجا پای آقایونو پدیکور بکنه اما... یه قطره واسه موهاتون می نویسم که شش ماه روزی بیست قطره صبح و بیست قطره شب رو سرت می ریزی تا موهات دوباره پرپشت بشه، بعد از شش ماه فقط روزی بیست قطره استفاده کن و تا هفتاد و سه سال دیگه که به سلامتی صد و بیست سالت شد ادامه بده، یادت نره به محض این که قطره را قطع کنی دوباره کچل می شی...
توکای مقدس: خیلی ممنون!
از دیروز دارم در باره ی آرایش موهام فکر می کنم، می ذارم بلند بشه اما دمب اسبیش کنم؟... یا ببافمشون؟!
سفر چیز خوبی است اما بهترین بخش آن وقتی است که به خانه برمی گردی و لباس سفر از تن می کنی و روی مبلی که دوست داری می لمی و هوای اتاقی را که به آن عادت داری استنشاق می کنی. سفر را به خاطر بازگشتنش است که دوست دارم و حمام سونا را به خاطر نفس راحتی که بعد از بیرون آمدن از آن می کشم، چون تنها جهنمی است که می توان از آن فرار کرد.
سه روز سفر خانوادگی من نتایجی درخور اعتنا داشت:
- اول آن که فهمیدم ایرانیان علاوه بر هنردوست ترین، با فرهنگ ترین، مهربان ترین، با احساس ترین، مؤدب ترین و سایر ترین های قابل تصور، از قدیمی ترین دوست داران طبیعت هستند؛ می توان به صحت این مدعا از دیدن بقایای به جای مانده از چند نسل، از قبیل بطری های نوشابه ی خانواده، پاکت های خالی چیپس و پفک، آشغال و کیسه های پلاستیکی و لنگه های دمپایی و پاره های پیژامه و جوراب و آفتابه و ... در جای جای طبیعت، پی برد.
- فهمیدم روستاییان ما برای آن گورستان های خود را لب جاده ساخته اند تا مسافران سر قبر اجداد مطهر آن ها آتش روشن کنند و بلال باد بزنند.
- فهمیدم هر پدری وقتی برای اولین بار در جاده، کنار پسر بزرگ خود نشسته و او فرمان اتومبیل را به دست دارد چه احساس خوبی را تجربه می کند.
- تمام مغازه های بی شماری که زمانی کارشان تعویض روغن و باد لاستیک بود تبدیل به مغازه های معاملات املاک شده اند؛ فهمیدم که هیچ کسی در شهرهای شمالی دچار کمبود معاملات املاک نمی شود؛ می توان به فاصله هر صد متر یکی از آن ها را پیدا کرد.
- فهمیدم اکثر مهندسین معماری که کمر همت به امر ساخت و ساز و مدرنیسم در شهرهای شمالی بسته اند، قبل از شروع به خدمت، تقاضای مهاجرت خود را به سفارت کانادا تسلیم کرده اند تا خود و نسل های بعدی اشان از حاصل نبوغی که به خرج می دهند بی نصیب بمانند.
- فهمیدم تا چند سال دیگر از همان جنس ساختمان های زاقارتی که تهران را از ریخت انداخته است آن قدر زیاد می شود که اثری از طبیعت در شمال باقی نخواهد ماند و مگر از رطوبت هوا بتوانیم تفاوتی بین تهران و محمودآباد قائل شویم.
- فهمیدم مجتمع های جهانگردی برای ارائه خدمات بهتر به مردم، در محوطه ی هتل شترمرغ نگهداری می کنند.
- فهمیدم با این که اکثر معاشران امروز من جوانانی هم سن و سال پسرهای خودم هستند، در برقراری ارتباط با پسرهایم چقدر ضعف دارم.
- فهمیدم که جنگجویان بناب، که مانند شوالیه های صلیبی مسلح به شمشیرهایی به غایت سنگین و بزرگ هستند، در همه جای ایران از شکم ما مراقبت می کنند.
- خیال نکنید که در این سفر به من خوش نگذشته یا دارم مثل همیشه غر می زنم، اتفاقاً سفر خیلی خوبی بود و جای شما هم بسیار خالی بود چون در همین چند روز فهمیدم که بهترین کباب برگ، همان کوبیده است!
درست است که بعد از تعطیلی روزنامه شرق حالا ترجیح می دهم مدتی دور و بر مطبوعات نگردم و حقیقت دارد که نه در جوانی و نه امروز حاضر نبودم و نیستم که با یک کوله پشتی و جیب خالی دور دنیا راه بیفتم یا وسط طبیعت چادر بزنم و یا جایی بخوابم که حمام و دستشویی درست و حسابی نداشته باشد اما وقتی صحبت از غذاخوردن در میان باشد همان روحیه ای را دارم که باعث شد کریستف کلمب برای رفتن به هندوستان سر از قاره جدید در بیاورد. حتی آدم محافظه کاری مثل من، در بعضی زمینه ها می تواند ماجراجو به حساب بیاید.
غذاهای دریایی را دوست دارم اما وقتی در فرانسه گران ترین بشقاب یک رستوران دریایی را سفار