|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
یک مصاحبه ی خیلی سنگین با "فرانک گوهری" معمار معاصر
(خواندن این پست را به افرادی که سابقه ی بیماری قلبی دارند توصیه نمی کنیم)
چند روز پیش در حین بازتشخیص یک تعین تعاملی در بستر (بخوانید روی پروژه) که منتج از باز تولید یک رویداد ذهنی بود... متوجه تصویری از ساختمون "باغ هنر بم" شدم و دیدم که بابا دوزار نمی ارزه و اصن ارزش نقد کردن نداره حالا می خواد کار دختر سعدی باشه یا نوه ی آغا ممد خان قاجار و معلومه که ایشان جهت دار مطلب تولید کرده و بازم خواسته به مشاوری که در آن هست حال بده، حالا با خانوم آرشیتکس "فرانک گوهری" که همین تازگی نو بوقشون بر همه تحمیل شده و کسی نمی تونه ادعا کنه که من جهت دار مطلب تولید کردم و بازم خواستم به رفقای خودم حال بدم مصاحبه می کنم.
من- کنار یکی از جزوه هاتون خواندم که نوشته بودید خلاقیت در معماری زورکی است و وظیفه معمار رفتن زیربار آن به عنوان وظیفه ای یوسفانه است، در آن چه که امروز به صورت عام معماری نامیده می شود این زور از کی پر زور شد؟؟
فرانک- زمانی آرای مایکل شوماخر را در باب مسابقات فرمول یک مطالعه می کردم و فکر می کنم ایشان زور کرد که رانندگی باید با گواهینامه باشد البته شوماخر معتقد است که عوام جوری رانندگی می کنند که مسافرها زودتر به مقصد برسند اما ایجاد آن چه تا کنون وجود نداشته را می توان خلاقیت نامید که البته من با مایکل موافق نیستم چون به این ترتیب اونایی که میشینن خونه و تپ و تپ بچه پس میندازن باید خیلی خلاقیت داشته باشند یا حداقل خیلی پر زور باشند. اگر ناراحت نمی شوی من سوال تو را با یک سوال دیگر پاسخ می دهم، اول مرغ بود یا تخم مرغ؟؟
من- شاید کمی نامردی باشد که من باز سوال شما را از خودتان بپرسم!... اول مرغ بود یا...
فرانک- ... اوا، شما که گفتین نامرد نیستین!
من- گفتید که فلسفه و معماری باید زبان هایشان را به هم نزدیک کنند؛ آیا اصولاً این کار اخلاقی است؟
فرانک- بله، این دو تا به هم خدمات می دهند و در همان حوالی شروع ماجرا، باید یکی شوند. در حقیقت معمار آمده تا با معرفی یک میان گستره عملیات ترکیب را با موفقیت به ثمر رساند و خلاقیت را محقق کند.
من- مچتان را گرفتم! حوالی شروع ماجرا کی بود؟؟ آیا معمار مورد بحث همیشه برای موفقیت عملیات ترکیب، میان گستره های مناسب معرفی می کند؟؟
فرانک-...
من- ... باشه، بعداً آدرس میان گستره را بده.
فرانک- یعنی جایی یا چیزی که وسط این گستره قرار گرفته و در بستری که قرار است این امر توش محقق شود- شبیه به همان بستری که شما توش مشغول بازتشخیص یک تعین تعاملی بودید- رخداد اصیلی قرار است این رویداد خلاقانه را پایه ریزی کند (لطفاً به تفاوت واژه های رخداد و رویداد توجه کنید؛ رخداد ماهیتی است که رخ داد اما رویداد ماهیتی است که روی داد اما هر دو در فعل ...ن ذینفع هستند).
من- پس جایگاه عملیاتی معمار که گفتید در یک مدیریت میان گستره خلاصه می شود و قرار است رویداد را هم به سلامتی و میمنت به ثمر برساند در حد، زبانم لال، یک "..." است؟؟!!
فرانک- راستش را بخواهید نحوه سوال کردنتان را نمی پسندم؛ این که اصلاً موضوع "کوچکی" نیست! وضعیت موشکافانه معمار کاملاً قابل تشبیه با یک مهندس کشاورزی زبده است که می خواهد با جفت کشی از دو گاو با نژاد های مختلف، یک هولشتاین شیرده بسازد و البته یک روح متعالی هم در آن بدمد و تصدیق می کنید که در این بستر خیلی باید زحمت بکشد... من اسمش را می گذارم خلق و معتقدم در یک کنش "رفت و برگشتی" این معماری و این گاو، هردو، شکل خواهند گرفت!
من- آیا اینجا، با این همه رفت و برگشت، کنشی دوپهلو شکل نمی گیرد؟؟
فرانک- قبول دارم که صحبت از یک استراتژی پیچیده است اما دوپهلو نیست. من اتتتتفاقاً معتقد به گشایش معمارانه در متنی فلسفی هستم.
من: آیا ما باید دنبال چیزی که شما در این مسیر رفت و برگشتی گم کرده اید بگردیم؟ و به قول شما در به اصطلاح "بازنظام بخشی"، حقیقت موعود خلاقانه را سر بزنگاه تسخیر کنیم؟
فرانک- نخیر، شما لازم نکرده دنبال چیزی بگردید، من از کسی کمک نخواستم. موضوع کاملاً شخصی است.
من- مفهوم "لازم نکرده" که بدان اشاره کردید در کدام محدوده و با چه شدتی تعریف می شود؟؟
فرانک- در محدوده ی تلاش چالشی و یک "باز اندیشی" که اصراری بر ارجاع به ماهیت اولیه ندارد و به شدت هفت درجه در مقیاس ریشتر است.
من- آها! آیا در حد فاصل آینده و گذشته چیزی است که معمار مشغول تولید آن باشد؟
فرانک- دقیق ان!
آقای دکتر اهل یکی از شهرستان های مشهد است، در جوانی با استعداد بود و از دانشگاه تهران مدرک پزشکی گرفت و شد متخصص امراض داخلی و برای گرفتن فوق تخصص به اتفاق خانواده به انگلستان رفت، آن جا بچه ها را به مدرسه فرستاد و همه با هم درس خواندند. فارغ التحصیل که شد باتفاق همسرش به ایران برگشت اما پسر و سه دخترش را از همانجا به امریکا فرستاد. پسر بزرگ طبیب شد و در امریکا ماند، یکی از دخترها روانشناسی خواند و با یک "بیزینس من" پولساز ازدواج کرد، دختر دیگرش درس را تمام نکرد اما زن یک استاد فیزیک شد و چون در خانه حوصله اش سر می رفت در آشپزخانه ی ملک دوهزار متری محمودیه- که از پدر شوهر به ارث رسیده بود- شروع به نقاشی کرد، در سالن پذیرایی نمایشگاه می گذاشت و تابلوها و گلدان ها و سایر آشغال هایی که سر هم می کرد به دوستان پولدار پدرش می فروخت، سومین دختر "بیزینس" خواند و زود بیوه شد اما در خودش ذوق معماری و دکوراسیون به همراه یک عالمه خلاقیت کشف کرد و در یکی از برج های تهران دو آپارتمان گرفت که در یکی زندگی می کرد و در دیگری یک دفتر معماری داخلی را می گرداند و چون بر و رویی داشت و قد بلند بود(!) خیلی زود کارش گرفت.
قرار بود برای دکتر خانه ای بسازم و هر روز به دیدن او و تمامی اعضای خانواده اش می رفتم؛ آن قدر در این "گدرینگ" ها "نگوشی ات" کردیم تا دستم آمد که چه می خواهند و در چه صورتی از من "اپری شی ات" خواهند کرد. اولین چیزی که از این "ری لیشن شیپ" فهمیدم این بود که ندانستن زبان انگلیسی در شهری که آدم های متمول و درس خوانده و فرنگ رفته اش دوست دارند یک در میان لغت های خارجی استفاده کنند، یک "دیفکت"است. دو سال تمام هر روز به کلاس زبان رفتم و هر از گاهی در میهمانی های دکتر، معلومات جدیدم را محک زدم، اما فایده نداشت، چون کلمات را با چنان غلظتی ادا می کردند که نمی فهمیدم. داشتم کم کم "دیس اپوینتد" می شدم که یک استاد امریکایی به دعوت موزه هنرهای معاصر به ایران آمد و با کمال تعجب، "کانورسیشن" با یک انگلیسی زبان را به مراتب راحت تر از خانواده ی دکتر یافتم.
خانه را با هر زحمتی بود ساختم. در آن مدت چند باری کار من و دکتر به "مورتال کامبت" در محوطه ی کارگاه کشید، حتی یک بار از عصبانیت عینک آفتابی گران قیمتم را زمین زدم و چند بار روی آن پریدم تا دکتر را تحت تأثیر قرار بدهم اما "ایمپرس" نشد و فقط دل خودم سوخت.
مصاحبه ها همیشه خواندنی هستند و من زیاد مصاحبه می خوانم. اگر با نویسنده، نقاش یا معماری مصاحبه شود آن را با علاقه ای مضاعف می خوانم؛ برخی از این گروه دوست دارند تا کمی هم از فلسفه و تاریخ هنر چاشنی صحبت کنند، با این کار گفته هایشان را مستند به دانشی بالاتر از فهم عوام می کنند، هر بار بعد از خواندن چنین مصاحبه هایی شرمنده ی کم سوادی خودم می شدم تا تصمیم گرفتم مدتی را صرف مطالعه ی فلسفه و تاریخ هنر بکنم. درک مفاهیم فلسفی- اگر خوب ترجمه شده باشند- به مراتب ساده تر از درک افاضات بعضی از همشهری های نیمه متفکر خودمان است. بعضی مقاله ها و مصاحبه های هنرمندان فرنگی را بخوانید، می بینید که آن ها به مراتب واضح تر و ساده تر از ما فکر می کنند، حرف می زنند و می نویسند.
امروز ناپرهیزی کردم و مصاحبه ای از "فیل سوف" و معمار کشف نشده ای خواندم که تا سر حد بی زاری از زندگی، از من انرژی گرفت و هیچ از آن نفهمیدم اما، این بار عینکم را نمی شکنم چون نمونه هایی از آثار این فوق ستاره ی کشف نشده را دیده ام- که تلاش کرده تا "سماع" دراویش را به یک خانه تبدیل کند- و تجربه ی مراوده با "متخصصینی" که بلد نیستند فارسی حرف بزنند و بنویسند داشته ام، پس با قاطعیت و اطمینان از بی سوادی مطلق مصاحبه کننده و مصاحبه شونده، به دوستانی که ممکن است هنوز مردد باشند می گویم:
لطفاً به گیرنده های خود دست نزنید، اشکال از فرستنده است.
اگر به پارک شقق رفته باشید حتماً در یکی از کوچه های مشرف به آن، ساختمان قدیمی، سفید رنگ و چهار طبقه ای را با پنچره های چوبی و تراس های زیبایی که رو به پارک نگاه می کنند- و ساخته ی یوسف شریعت زاده است- دیده اید؛ من این شانس را داشتم که در نوجوانی یکی دیگر از خانه های شریعت زاده را از نزدیک ببینم- خانه ای که برای نویسنده ی معروف، "ناصر ایرانی" ساخته بود- حس شعفی که از بودن در فضای آن خانه تجربه کردم اولین انگیزه های معمار شدن را در من به وجود آورد.
این ساختمان را به چند دلیل دوست دارم:
- در این روزگار قحطی درخت و هوای پاکیزه، همسایگی با یک پارک شانس بزرگی است اما کمتر ساختمانی را دیده ام که تا این اندازه حق همسایگی را ادا کرده باشد. برخلاف بیشتر نقاط تهران که به سبب حذف انسان از روابط و معادلات حاکم بر شهر، بهترین بنا ها کمترین جلوه را دارند این ساختمان به خاطر هم جواری با یک پارک و امکان جریان داشتن یک زندگی واقعی در کنار خود، به بهترین شکل دیده می شود.
- مطمئن هستم که این خانه با پارک مقابل خود در حال گفتگو است، حتی صدای نجوای اشان را می شنوم! شاید این تصور خوشایند به خاطر تراس های رو به پارک، پنجره های چوبی، گل و گیاه و درخت نخلی است که در تراس ها وپشت بام کاشته شده اند. نمای ساختمان، زیبایی پارک را تحت الشعاع قرار نمی دهد و در عین حال با استفاده ای که از چوب در نما شده با رنگ بندی طبیعی پارک هماهنگی دارد.
- طراحی خانه، حاوی نشانه های سطحی از مد های رایج در معماری معاصر نیست و برخلاف بیشتر ساختمان های مدرن ما که قبل از کهنه شدن، دمده می شوند، بعد از گذشت بیش از دو دهه، هنوز تازه و با طراوت است.
- ساختمان، ظاهری آرایش شده، گران قیمت و متظاهرانه ندارد؛ داد نمی زند که "مالک من پولدار است" یا "معمار من نابغه است". مصالح در نهایت سادگی و دقت انتخاب شده و در کنار هم قرار گرفته اند. نه فرم ها و نه تکنیک ساخت در این ساختمان خودنمایانه و تحمیلی نیست.
- ساختمان، بوی خانه می دهد. حس زندگی در آن جاری است. می توانی مطمئن باشی جوانانی که در این خانه رشد کرده اند خاطرات خوبی از دوران کودکی اشان دارند، می توانی زوج های پیر یا جوانی را تصور کنی که در این آپارتمان ها "عاشقانه" زندگی کرده اند. حتی اگراین تصورات، کیلومترها از واقعیت زندگی ساکنین آن فاصله داشته باشد، معمار در القای این نگاه انسانی و این روح زندگی به بنا کاملاً موفق بوده است.
این خانه ای است که نه به هدف تحسین شدن بلکه برای زندگی کردن ساخته شده و به همین سبب تحسین برانگیز است.
"ایده ی اصلی، ایجاد ساختار فضایی خاصی با حد اکثر سیالیت در فضا بود. مسئله ی معماری امروز کنترل و محدود کردن فضا توسط فرم نیست. در این شیوه، انرژی فصا آزاد نگردیده و محدود است. آثار معماری، که در دوران معاصر هنوز مفهوم فضای مرکزی را به نمایش می گذارند، نیز در همین شیوه ی کلاسیک و فضای با انرژی محدود قرار می گیرند. در این نوع معماری فرم بر فضا غالب است. اما می توان به ایده ی ساختاری دیگر اندیشید که در آن فضا غالب و فرم یا فرم ها تبدیل به هیچ شوند. در این ایده، نأثیر فضا محدود به کالبد فرم نیست. بلکه این فضاست که انرژی آن آزاد شده و فرم ها را همانند کاه در هوا به گردش در می آورد."
با توجه به نظریه بالا، این کانسپت از طرف من ارائه شد، فرم ها تندیل به هیچ- آشغال- شدند و مثل پر کاه، بر اثر انرژی آزاد شده ی فضا، در هوا به گردش درآمدند و حالا بر روی سایت پراکنده اند. مشکل زندگی کردن در این قبیل "هیچ" فرم ها، عطف به انرژی ای که صرف خلق فضا شده قابل غمض عین است.
طراحی یک کانسپت مد روز آن قدرها که به نظر می رسد سخت نیست. کافی است کمی هوشیار بوده و هنگامی که برای پاک کردن میز ناهارخوری، رومیزی را جمع می کنند آماده ی الهام گرفتن باشید، مابقی کار را با یک کامپیوتر می توان درست کرد.

علاقه به دیدن پروژه های معماری دیگران، از مهندس حسین خاتمی به من سرایت کرد. از آرزوهای او در دهه ی شصت، داشتن یک دفتر فنی بود تا بلکه به بهانه ی چاپ بتواند نقشه های مردم را تماشا کند! امروز که مجله های معماری موفقی در ایران منتشر می شوند ایده ی دیروز مهندس خاتمی اهمیت خود را از دست داده اما کماکان پر درآمدتر از معماری است.
همه با دیدن راندوهای متداول کامپیوتری، متوجه نکته کوچک اما مشترکی در بیشتر آن ها می شوند، نکته ای که ساده به نظر می رسد اما به عقیده ی من حاوی معنای مهمی در ناخودآگاه معماری معاصر ایران است:
حضور پررنگ و همیشگی دلبرکان مجازی در جلوی تصویر و ساختمانی که در پس زمینه و گاه حتی در سایه قرار گرفته است.
من این پرسپکتیوها را نشانه ای می دانم حاکی از علاقه ی معماران به تزئین ایده هایشان با آدم هایی که متناسب با فضای معماری آن باشند.
می گویند یکی از خاصیت های جهانی سازی، یکسان سازی و همانند شدن است. مدرنیته از پیامدهای زندگی صنعتی است که تمایل به تولید انبوه دارد و برای مصرف این تولیدات به سلیقه های مشابه و فرهنگ های همانند نیازمند است. شاید تنها اعضای القاعده به اندازه ی اهالی جهان مدرن به پوشیدن شلوار جین یا نوشیدن پپسی کولا و بلعیدن چیزبرگر علاقه نداشته باشند و به همان اندازه در برابر معماری مدرن مقاومت کنند.
حضور چشم گیر و چشم نواز خانوم های شیک و زیبایی که بی هیچ هراسی از تذکرات گشت های ارشاد در این پرسپکتیوها مشغول خرامیدن هستند یا "بیزینس من" های کراوات زده و سامسونت به دستی که انگار "در انتظار گودو" ایستاده اند یا قرار ملاقات مهمی با مالک هستی در بام ساختمان دارند و اغلب به ساعتشان نگاه می کنند می تواند حاکی از نقش مهم و همیشگی انسان در معماری باشد و یادآور این نکته که به هر حال، حاصل این خلاقیت به مصرف کننده ای متناسب با خود تیاز دارد و نقش این مصرف کننده در زنده ماندن اثر معماری فراموش نشده است. اشکال استفاده از کلیشه های مدرنیسم در آن است که معماری نمی تواند خود را به فرهنگ یک جامعه تحمیل کند و حاصل این تحمیل در موفق ترین شکل آن چیزی بیشتر از "دوبی" از کار در نمی آید: ده کوره ای به عظمت نیویورک! پس مدرنیته علاوه بر کلیشه های معماری، تصویر مصرف کننده ی خود را پیشاپیش ارائه می کند: تصویر انسان امروز اروپایی، امریکایی که در یک جامعه ی صنعتی زندگی می کند، سیاست نمی داند اما به ساخت کارهای سیاسی جامعه اش اعتقاد دارد، زندگی اش در آرامش کامل می گذرد- کسی ارشادش نمی کند- و از تمامی مواهب مدرنیته برخوردار است و در یک کلام مرفه است. معمار ایرانی با همان علاقه ای که ایده های خود را از معماری پیشرفته ی جهان می گیرد و آرزو می کند که حاصل تلاش خلاقانه اش را با استفاده از تکنولوژی روز دنیا بسازد، در آخرین گام، مصرف کنندگانی مدرن و امروزی، هم شأن با اثر را به کار سنجاق می کند.
عوض کردن عکس این دلبرکان زیبا با عکس آدم های واقعی- آدم هایی از جنس هم وطنان خودمان- مشکل این طراحی ها را حل نمی کند چون این مردم به آن پس زمینه نمی آیند.
قبل از شروع این پست لازم می دانم چند نکته کوچک را توضیح بدهم:
من معماری نیمه وقت، طراحی نیمه وقت، اما هنرمندی تمام وقت هستم! به هزار و یک دلیل معمار موفقی نشدم و به همان هزار و یک دلیل طراح بی نظیری هم نیستم. زندگی ام را بین چند کاری که دوست دارم قسمت کرده ام و چون بر هیچ کدام متمرکز نیستم در هیچ کدام به کمال نرسیدم. به طور معمول درباره ی کار هیچ معماری کتباً اظهار نظر نمی کنم، می دانم که صلاحیت آن را ندارم اما برای معماری خوب و معمار خوب ارزش قائلم و در معماری سلیقه ای خاص خودم دارم که مشخصاً "امروزی" نیست اما به آن فکر کرده ام و چون برخلاف خیلی ها، نوشتن هم می دانم، به راحتی از عهده ی توضیح و تفسیر اظهار نظر هایم بر می آیم. این پست را در جواب به سؤالی که از من پرسیدی می نویسم، در جواب به سؤال یک دوست که وب لاگ نویس است و معمار.
...
با دیدن یک عکس نمی توان درباره ی "سوراخی" که در این دیوار بتنی ساخته ای قضاوتی معمارانه کرد! عکس، حاوی اطلاعات زیادی درباره ی محیط نیست؛ می شود حدس زد که پیمانکار و سازنده ی دیوار برای قالب گیری و ساخت چنین شکل نامتعارفی به زحمت افتاده اند، کار را خوب و باصطلاح "تمیز" اجرا کرده اند. اما این عکس نشان نمی دهد که غرض از طراحی و قبول این زحمت چه بوده یا چه امتیازی به معماری تو اضافه کرده است و در یک کلام، نمی دانیم چه فایده ای دارد؛ آیا روزنی است که به منظری استثنایی در آن سوی دیوار اشاره می کند یا می خواهد پیامی فلسفی را از طریق نشان دادن بافتی متفاوت از بتن در آن سوی این "تن"، به ما منتقل کند؟ آیا طراح قصد داشته تا با روشی هنرمندانه از وزن بصری دیوارکم کند یا فقط به دنبال تزئین آن بوده است؟ آیا این نیم تنه، بخشی از تزئینات یک دیوار در کنار یک استخر شنا است یا دیواری است که در مسیر یک "پناهگاه دختران فراری" ساخته شده یا ...؟! جغرافیای مجهول دیوار قضاوت درباره ی موفق بودن یا عدم توفیق نقش روی آن را غیر ممکن می کند اما من می توانم به خود این نقش، این فضای منفی، فارغ از جای آن و هدف معمارانه ای که از ساختن آن وجود داشته بپردازم و نظرم را درباب ساختار طراحی آن بنویسم.
- طرح نیم تنه است، نیمه است، کم است، ناتمام است، ناقص است، هم قد کوروش است اما شکم ندارد، پا ندارد، کامل نیست، معلول است و معلوم نیست به چه سبب از کشیدن بقیه اندام آن صرف نظر شده است. اگر این دیوار در کنار استخری قرار گرفته باشد، حالت زنی را تداعی می کند که تا سینه در آب فرو رفته و در تکاپوی نجات خود از غرق شدن است.
- انشا الله از من دلگیر نخواهی شد اگر بگویم حالت دست های آن، من را به یاد صحنه ای کلیشه ای در کارتون های تام و جری می اندازد، وقتی که تام برای فرار از مهلکه، سراسیمه رو به جلو می دود و با گذشتن از دیوار، نقشی از اندامش را بر آن باقی می گذارد. هدف از این قیاس- شاید ساده انگارانه- این است که این نقش را نمی توان با طرح لوکوربوزیه مقایسه کرد، این طرح هرچه باشد حامل پیامی معمارانه نیست، شاید پیامی نقاشانه داشته باشد یا تأثیری ناخودآگاه باشد از مضحک قلمی هایی که زمان کودکی دیده ایم.
- فقط به خاطر قدرت و عادتی که به طراحی و تخیل دارم ادعا می کنم که خواسته ای تا شمایی از یک "زن" را بر دیوار نقش کنی اما موفق نبوده ای؛ آیا زائده ای که روی شانه ی چپ قرار گرفته و مثل غّده ای بزرگ، یا ماهیچه ای بد شکل، یا مار بد قواره ی چاق و کلفت و کوتاهی روی شانه ی ضحاک دیده می شود، فقط به خاطر آن به وجود نیامده که با ادامه ی بتن در فضای منفی، نشانه ای از "گیسو"ی این زن به دست داده باشی؟ و برای مشخص بودن انحنای سینه مجبور شده ای طرح را نیمه کاره رها کنی؟
این طرحی است که به قول کارتونیست ها هنوز "جا" نیفتاده و به دلایلی که گفتم از نظر طراحی "ضعیف" است. اگر در یک کلام می خواستم اظهار نظر کنم می گفتم: "خوب" نیست!
می بینی که به جز "بد" و "خوب" و اینا، حرف هایی برای گفتن وجود دارد اما گاهی برای نتیجه گیری همان یک کلام کفایت می کند.
در میان مجموعه ی داستان های مصور "آستریکس و اوبلیکس"، کتاب "آستریکس و کلئوپاترا" را به خاطر نقشی که یک معمار در آن بازی می کند بیشتر از بقیه دوست دارم:
"بنّابیس" معمار اهل اسکندریه به فرمان ملکه کلئوپاترا موظف شده تا در سه ماه قصری برای سزار بسازد و برای غلبه بر زمان و کارشکنی های رقیب حرفه ای اش "پاچه لیس"، دست به دامان آستریکس و دوستانش می شود. نکته طنزآمیز داستان در ناکارآمدی "بنّابیس" در معماری است؛ در کادری که آستریکس و دوستانش را در برابر خانه ای نشان می دهد که بنّابیس برای خودش ساخته، با ساختمانی روبرو می شویم که پایه هایی کج و معوج دارد و همه ی پنجره ها و درها کج و ناگونیا هستند. اولین باری که کتاب را خواندم تا مدت ها از یادآوری تصویرهای خانه ی "بنّابیس" با پلکانی که "پاچه لیس" هربار در پایین آمدن از آن سقوط می کند، به خنده می افتادم.
امروز بعد از سال ها یک بار دیگر کتاب محبوبم را ورق زدم اما برخلاف همیشه از دیدن خانه ی "بنّابیس" خنده ام نگرفت! حتم دارم مطالعه مجله "معمار"، من را در برابر خندیدن به این قبیل ساختمان ها واکسینه کرده است.