تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

تقدیم به مرتضی خسروی عزیزم برای محبت بی دلیلش.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:42  توسط توکا نیستانی  | 

هفته ی گذشته به اندازه ی کافی هیجان داشتم و عجالتاً حوصله ی سر و کله زدن با هیچ کس را ندارم پس امروز کلاس را زودتر تعطیل می کنم و فقط این نکته را تذکر می دهم که یک طرح خوب همیشه حامل بخشی از احساس طراح است، این همانی است که به طرح روح و زندگی می بخشد و نگاه بیننده را به خود جلب می کند. طرحی که بدون این حس متعالی ساخته شود، خشک، بی روح و "یُبس" از کار در می آید.

دو طرح سمت راست حاصل کار دختربچه ای پنج ساله به اسم باران است که خیلی غریزی به اصلی که اشاره کردم عمل می کند و می بینید چقدر کارهایش به دل می نشیند. باران برای طراحی تصویر اول از توکای مقدس به عنوان مدل استفاده کرد و برای کشیدن خروس از حافظه اش کمک گرفت و در هر دو مورد موفق بود.

طرح سمت چپ حاصل کار هنرجویی است که فقط پنجاه و چند سال از باران بزرگتر است؛ طرح مبتلا به یبوستی است که از فقدان احساس ناشی می شود. بدون آن که بخواهم وقت شما را با صحبت درباره ی بی معنا بودن و پیش پا افتادگی این سرهم بندی دست و پا تلف کنم باید توجه هنرجویان را به آناتومی غلط، سایه روشن های غلط و اغراق هایی که ناشی از ضعف طراح است تا قصد و نیت او جلب کنم.

مهم نیست اگر نمی توانید به قدرت "رامبراند" طراحی کنید اما مهم است که یاد بگیرید مثل "باران" با احساس و راحت خط بکشید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:29  توسط توکا نیستانی  | 

پیشک! این اولین جلسه را صرف شناخت یک دیگر می کنیم و بعد از آن چند توصیه برای تو خواهم داشت و یک مشق شب خواهم داد تا جلسه ی بعد که درست و حسابی در خدمتت باشم.

حالا که تو را خوب می شناسم بهتر است تو هم بدانی که من معلمی عبوس هستم، درست است که شوخی و شوخ طبعی جزیی از این حرفه است اما کار را در کلاس جدی می گیرم. می دانم که گربه ها حس طنز ندارند و اهل مزاح نیستند و به همین خاطر در لحظاتی که صلاح بدانم شوخی های کوچکی با تو خواهم کرد تا از خشکی درس کاسته شود و خستگی ات در برود و هم یاد بگیری که طنازی چه تفاوت هایی با ذرّت پرت کردن دارد.

ضمن رعایت آداب کلاس از تو توقع دارم که شاگردی کوشا باشی و به توصیه های من عمل کنی و از همین الان به تو اخطار می کنم که هیچ بهانه ای برای کم کاری و تنبلی را نمی پذیرم. و حالا چند توصیه:

-  گفته بودی که دستت شکسته و خوب نشده اما اشکالی ندارد، دُم که داری، از آن استفاده کن. تقریباً یقین دارم که کارایی آن بیشتر از دستت خواهد بود.

- به بازار برو و چند کیلو کاغذ کاهی ارزان قیمت بخر، کاغذی که بتوانی بدون ترس روی آن خط بکشی و دور بیندازی. قرار نیست سیاه مشق های ما توفانی در تاریخ هنر به پا کند پس بدون وحشت و خیلی زیاد طراحی کن و آن ها را دور بریز. ممکن است دوستانت دفترچه های گران قیمتی به تو هدیه بدهند- که به کار تو نخواهد آمد- آن ها را به من تقدیم کن.

- برای طراحی از پنجه یا سبیل استفاده نکن چون بر آن ها مسلط نیستی؛ ناخن های دست و پا را کوتاه کن تا وسوسه ی خط کشیدن با آن ها بر تو غلبه نکند.

- متوجه باش که "پرشین" بودن هنر یا افتخار نیست و تو یک "پرشین" اصیل نیستی. به جای مالاندن خودت به دیگران از هرچه که می بینی طرحی بکش، سعی کن تا کشیدن سطل آشغال را یاد بگیری، سطل آشغال با گلدان تفاوت هایی دارد همان جور که یک جعبه با پاکت نامه فرق هایی دارد، در اولین قدم باید متوجه این تفاوت ها بشوی، آیا تا به حال در گلدان غذا خورده ای؟ آیا تا به حال توی پاکت نامه دست به آب رفته ای؟ حالا که متوجه فرق بین اشیاء شده ای باید بدانی که یک طراح- کارتونیست- باید بتواند این تفاوت ها را به روی کاغذ منتقل کند.

- مسیر تمرین های ما از ساده به دشوار می رسد، شاید ساده ترین تمرین، کشیدن یک جعبه باشد و سخت ترین، کشیدن یک پنجه ی دست. هر انگشت دست- دست آدم، نه گربه- از سه بند و سه مفصل تشکیل شده و چون انگشت های یک دست، کوتاه و بلند هستند و در زوایای مختلفی به کف دست وصل می شوند کشیدن پانزده بند انگشت یک دست که هرکدام در پرسپکتیوهای مختلفی قرار گرفته اند و رفتارهای مختلفی از خود نشان می دهند بسیار بسیار دشوار است و طراحی آن از کمتر کسی ساخته است. فعلاً وقت خود را صرف کشیدن چیزهایی که در توانت نیست نکن، فقط قوطی بکش و برای جلسه ی بعد از یک قوطی کبریت سیصد بار و از زوایای مختلف طراحی کن و یادت بماند که یک قوطی کبریت باید شبیه به یک قوطی کبریت باشد نه یک ساندویچ همبرگرد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 1:34  توسط توکا نیستانی  | 

از نوه نتیجه های "پیشو"*ی خدا بیامرز است، سیاه و سفید و بی اصل و نسب. با این که ایرانی است اما از افتخار پرشین بودن یا از زیبایی و حتی از خوش اقبالی گربه های ولگرد بهره ای ندارد. نمی دانم سال گذشته چه بر سرش آمد که دست راستش شکست، بعضی می گویند که به تقلید از یک گربه ی خارجی چکمه پوشیده و به هنگام فرار زیر ماشین رفته اما ما از این داستان بی خبر بودیم و حضور گربه ی مجروح در کوچه ای که مملو از گربه های دم و گوش بریده و زخمی است جلب توجه نکرد. فکر نمی کردم زنده بماند، تا مدت ها به هنگام راه رفتن دست شکسته اش را بالا نگه می داشت تا که درد التیام پیدا کرد و استخوان شکسته هر چند کج اما بالاخره جوش خورد و گربه ی بی نوا توانست آن را از مفصل روی زمین بگذارد. وقتی دیدم که در رقابت با حریفان، برای رسیدن به غذا یا دادن شماره تلفن به گربه های ماده، عقب می ماند برای دقایقی به عاقبت گربه ای فکر کردم که به جای راه رفتن بر لبه ی دیوار محکوم به لی لی کردن در کوچه است و به حالش گریستم. امروز و در کمال ناباوری دیدمش که با دوپا و یک دست از چند گربه ی سالم و قبراق جلو زد و غدا را به دندان گرفت و به چالاکی از درختی بالا رفت!

درست است که گربه است، هنر نمی شناسد، طراحی و پرسپکتیو بلد نیست، طنز نمی فهمد و جانوری جدی است، کثیف است و زباله ها را به دنبال غذا می گردد، بی چشم و رو و قدر نشناس است اما فقط به خاطر اراده اش تصمیم گرفته ام به عنوان هنرجو قبولش کنم و کم کم به او آموزش طراحی و کاریکاتور بدهم.

آماده باشید تا بعد از پایان تعطیلات نوروزی و احتمالاً در روزهای ... پنج شنبه، سلسله مباحث آموزش کاریکاتور به "پیشک"** را دنبال کنید.

.........................

پانوشت:

 *pishoo اسم گربه ای که از سر راه برداشته بودم و بر اثر عدم رعایت بهداشت مادران باردار، به هنگام وضع حمل درگذشت.

**pishak اسمی که روی این هنرجوی با اراده گذاشته ام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:35  توسط توکا نیستانی  | 

کشیده چشم خود را روی کاغذ

گذاشته روی کله جای آن بوق

گرفته با دو دستش برگه ها را

در آن بالای بالا، روی صندوق

به جای اشک کمی آشغال کشیده

که معلوم نیست پشمند یا که مـُنجوق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:25  توسط توکا نیستانی  | 

هنرمند و منتقد شهیر، استاد "ی.ت" که مدت مدیدی ما را از نعمت دیدن آثار بی بدیل خود محروم کرده بود سرانجام روزه شکست و به مصداق بیت معروف: «پری رو تاب مستوری ندارد، چو در بندی سر از روزن برآرد» یک بار دیگر ماحصل چالش های ذهنی خود را با گشاده دستی در اختیار علاقه مندان به سیاست و هنر قرار داد.

پیداست که استاد نمی خواهد به سرقت ایده متهم شود چون این بار به نوع جدیدی از کاریکاتور "بدون شرح" و ایضاً "بدون معنی" روی آورده که یافتن شبیه به آن در دنیای متمدن امری نزدیک به محال است. از علاقمندان به هنر کاریکاتور و از تمامی فال گیرها، طالع بینان، جادوگرها و مفسرین سیاسی دعوت می کنیم بعد از غور و بررسی در تصویر بالا برداشت خود را در اختیار ما بگذارند. به بهترین تفسیر یک جایزه ی نفیس تعلق می گیرد.

شرح اثر: یک آقایی که احتمالاً نقاش یا شعبده بازی آزادی خواه یا "جواد مجابی" است با یک قلم موی آغشته به رنگ زرد عکس قناری می کشد اما قناری های نامرد یکان یکان می پرند و از تابلو فرار می کنند در حالی که روی بوم تعدادی کتاب دیده می شود که روی آن ها نوشته شده: «بله؟!» و کتاب ها  لیز لیز خوران و قطره قطره روی دو پاکت نامه می افتند که آن زیر است، بعضی شان هم چون سوراخ پاکت تنگ (؟!) بوده روی زمین افتاده اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:22  توسط توکا نیستانی  | 

یکی از محسنات تکاندن خانه پیدا کردن آت و آشغال هایی است که از سال های دور زیر خروار خروار کاغذ و مجله و روزنامه پنهان شده اند. امشب مشغول دور ریختن کاغذهایی بودم که سال هاست گوشه ای تل انبار کرده ام که به رگه ای از طلا برخوردم؛ تعدادی از طرح های قدیمی خودم، یکی دو کاریکاتوری که نیک آهنگ به مناسبت یا بی مناسبت از من کشیده بود و تعدادی عکس های خیلی خیلی قدیمی.

روزی که نیک آهنگ در جمع هم کاران، من را به هیبت یک "گوریل سیگاری" کشید و بلافاصله یک کپی امضا شده ی آن را با غروری آمیخته با اندکی بدجنسی به دستم داد، از او تشکر کردم و به یاد حرف همسرم افتادم که گفته بود: «از کودکی در آرزوی داشتن یک شامپانزه بودم که با تو آشنا شدم!» شاید این کاریکاتور یکی از اولین تلاش های نیک آهنگ در کشف شباهت میان آدم ها و حیوانات باشد و صد حیف که اصرار او برای ادامه ی این مطالعه به نتایج نا امید کننده ای منجر شد.

داشتن یک همسر راستگو می تواند طبع لطیف هر آدمی را برای روبرو شدن با واقعیت های تلخ آماده کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:15  توسط توکا نیستانی  | 

از چپ به راست، استاد شهریار،استاد مریم حیدرزاده و استاد نادر نادرپور در مراسم داوری نهایی بخش کاریکاتور جشنواره ی صلح و دوستی (یا یه همچین چیزایی) که امروز عصر و در مکانی مشکوک برگزار شد.

یک منبع موثق به شرط افشا نشدن نام، برگزیدگان بخش کاریکاتور را به ترتیب نفر اول- "ح. کریم.ز"، نفر دوم- "..."* و نفر سوم- "داود احمدی م." اعلام کرد.

...

* منبع موثق نتوانست نام نفر دوم را به خاطر بیاورد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:37  توسط توکا نیستانی  | 

هشتمین دوسالانه ی کاریکاتور با تمام حواشی آن به اتمام رسید و در مراسمی که سعی شده بود حتی المقدور باشکوه باشد برنده های این دوره معرفی شدند. برای من جشنواره به پایان رسید اما می دانم که هنوز برای بعضی، سوالات و ابهاماتی باقی است که نمی گذارد به جای آن چه که گذشت به آینده فکر کنند.

یکی از شرکت کنندگان در دوسالانه می گوید انتخاب بزرگمهر حسین پور، به عنوان نفر اول در بخش کاریکاتور چهره، عین عدالت است اما با سایر انتخاب ها مشکل دارد؛ او به تنهایی نمایشگاه را گشته و بهترین کارها را از دید خود انتخاب کرده است، یعنی درست همان کاری که تک تک افراد حاضر در هیئت داوران کردند با این تفاوت که ما در مرحله ی بعد از انتخاب شخصی می بایست به یک توافق جمعی می رسیدیم و هیچ راه مطمئن و بدون عیب و نقصی برای رسیدن به این هدف وجود نداشت و ندارد. آیا بر این باور هستید که چهار داور ایرانی به همراه سه داور خارجی، که پنج نفرشان به جز زبان مادری خود به هیچ زبان دیگری مسلط نبودند، می توانستند در یک جلسه و مابین هزار اثر روی  تک تک کارها بحث کنند و به یک توافق جمعی برسند؟! مسلماً شانس حدوث این اتفاق با توجه به تعلق خاطری که هرکدام از ما به نوع خاصی از کارتون و کاریکاتور داشتیم امری نزدیک به محال بود.

تجربه ی چند دوره داوری در نمایشگاه های بین المللی در داخل و خارج از کشور به من یاد داده که هرقدر نمایشگاه مهم تر و بزرگ تر باشد، داوری ها به همان اندازه از قاطعیت کمتری برخوردار است و بی راه نیست اگر بگوییم که اندکی عنصر شانس هم در آن دخالت دارد.

نزدیک به هزار اثر را در چند گالری پیچ در پیچ و تو در تو و در طبقات مختلف به دیوارها آویخته اند و بالا و پایین رفتن از این همه پله کار ساده ای نیست مخصوصا که باید چند بار همه ی کارها را نگاه کنید تا از انتخابتان مطمئن شوید، احتمال این که کبر سن و عوارض ناشی از درد زانوها سبب شود یکی از داوران بعد از یکی دو بار طی مسیر خسته شود و ترجیح بدهد انتخاب هایش را از میان کارهای دم دست بکند دور از ذهن نیست. دیوارهای یکی از گالری ها با رنگ تیره ای پوشانده شده و ترکیب آن با نور کم چشم را خیلی زود خسته می کند، می توان حدس زد کارهای آویخته شده در آن بازدیدکننده ی کمتری داشته است، آیا فضای نامناسب نمی تواند به طور ناخودآگاه روی نظر معدودی از داور ها نأثیر منفی بگذارد؟ بعضی از آثار هم در کنج یک پاگرد یا زاویه ای نسبتاً کور آویخته شده اند، چاره ای نبوده، فضا علی رغم وسعتی که دارد برای نمایش این همه تابلو محدود است و باید از حداکثر سطح دیوارها استفاده کرد، پیشاپیش می توانی حدس بزنی که این ها هم شانس کمتری برای دیده شدن دارند. به هر داور پنج کاغذ پشت چسب دار داده اند تا کارهای مورد علاقه خود را علامت بزنند. بعد از چند بار بالا و پایین رفتن در گالری ها و تماشای دقیق و مسئولانه ی کاریکاتورها برمی گردم و کارهای شاخصی که انتخاب کرده ام را علامت می زنم، چهار برچسب اول را با قاطعیت روی تابلوها چسبانده ام اما برای پنجمین انتخاب هنوز مردد هستم، اگر تنها داور نمایشگاه بودم چهار انتخاب اول به ترتیب حائز رتبه های اول تا چهارم می شدند؛ در حین گشتن، یکی از کارها توجه ام را جلب می کند و به خودم می گویم که یک بار دیگر همه ی کارهای این بخش را نگاه می کنم و اگر کار بهتری ندیدم بر خواهم گشت و به همین رأی خواهم داد، بر می گردم و می بینم که یکی دیگر از داوران زودتر از من به همین کار رأی داده و خوش حال می شوم که خوب انتخاب کرده ام، کاغذ نارنجی ام را کنار کاغذ دیگر می چسبانم و این مرحله از انتخاب تمام می شود. داوران روی پله ها نشسته اند و خستگی در می کنند که خبر می رسد فقط کارهایی که بیشتر از یک علامت دارند برای داوری در مرحله ی بعد انتخاب می شوند، به این ترتیب هیچ کدام از چهار انتخاب اصلی من به دور بعد راه پیدا نمی کند و تنها پنجمین و آخرین کاری که اندکی با تردید و اکراه انتخاب کرده ام به مرحله بعد می رسد و در آن مرحله هم باز با کمی خوش اقبالی رأی می آورد و بالاخره مقام می آورد! وقتی هیچ کدام از کارهایی که دوست داشتم به مرحله ی نهایی نرسید، موظف بودم مابین کارهایی که در دور رقابت باقی مانده اند داوری کنم و این جا هم در رده بندی بین پنج فینالیست هر داور رأی خود را داد و در نهایت امتیازهایی که هر اثر از هفت داور گرفته بود با هم جمع شد و رده بندی کارها مشخص گردید، من به کاری که جایزه ی بزرگ نمایشگاه را گرفت امتیاز سوم داده بودم اما وقتی آرای هفت داور جمع شدند همان کار بر صدر ایستاد و همه- حتی بعضی از داوران را- متعجب کرد. این داستان در مورد باقی برنده ها نیز صدق می کند و به جز دو اثر، که تقریباً همه در باب آن ها اتفاق نظر داشتند و رتبه ی اول را در دو بخش کارتون استریپ و کاریکاتور چهره کسب کردند، مابقی آثار با ترکیبی از استحقاق و خوش شانسی انتخاب شدند و رده بندی نفرات مطابق با سلیقه ی هیچ کدام از داوران نبود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 14:42  توسط توکا نیستانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:36  توسط توکا نیستانی  | 

چند چیز است که از قدیم عاشق طراحی اشان بودم، یکی موتور "وسپا" است که همیشه می خواستم داشته باشم گرچه هیج وقت موتور سوار نشدم و اصلاً موتور سواری بلد نیستم. یکی دیگر، اتومبیل "فولکس واگن" است که جدیدترین مدل های آن هم به شکل و شمایل مدل های قدیمی تولید می شود و طراحی زیبا و منحصر به فردی دارد. و بهترین نمونه ی یک طراحی خوب از نظر من، طراحی کشتی فضایی "اینترپرایز" است در سریالی تلویزیونی متعلق به اواسط دهه ی شصت میلادی که در تلویزیون ایران با نام "پیشتازان فضا" نمایش داده می شد. فکر می کنم طراحی سفینه ای که قرار است متعلق به زمانی در آینده ی دور باشد کاری سخت تر از طراحی اتومبیلی برای امروز است. امروز به راحتی می توان به تجهیزاتی که در فیلم های علمی تخیلی بیست سال پیش تصویر شده اند خندید اما سفینه ای که برای این سریال طراحی شده چنان ساختار زیبا و محکمی دارد که بعد از گذشت چهل سال با کمی دستکاری هنوز یک سفینه ی رویایی و متعلق به آینده ای دور دست دیده می شود.

یک دیزاین خوب، نه کهنه می شود و نه از مد می افتد اما نمی توان به انتظار خلق یک کار بی عیب و نقص صبر کرد و کاری نکرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:1  توسط توکا نیستانی  | 

 

می خواهید راهی نشان دهم تا هزاران کارتونیستی را که در این سال ها با مسابقه دادن پرورش داده ایم امتحان کنید و معلوم شود چه اندازه از اندیشه های شریعتی، آل احمد و مرحوم گاندی تأثیر گرفته اند؟ بسیار ساده است، همین فردا مسابقه ای با عنوان " طفلک فلسطینی خانه ندارد" برگزار کنید و یک جایزه ی هشت هزار دلاری هم برای آن قرار بدهید تا مثل دوسالانه ی کاریکاتور، همه- و حتی بعضی از جماعت نقاش و گرافیست به طمع  پول- در آن شرکت کنند، یک ماه که گذشت مسابقه ی دیگری ترتیب بدهید این بار با عنوان "چه بهتر که فلسطینی خانه ندارد!" و هشت هزار دلار دیگر خرج آن بکنید و بعد آمار شرکت کنندگان در دو مسابقه را با هم مقایسه کنید؛ از آینده خبر ندارم اما حس غریبی به من می گوید که اکثر شرکت کنندگان در مسابقه اول در دومی هم حضوری فعال به هم خواهند رساند.

راستی، چه کسی خبر داد که "عصر پایان نقاشی" فرا رسیده و حالا نوبت "کارتون" است تا دیوار گالری ها را پر کند؟! البته ایشان در اشتباه است، یا از نقاشی چیزی نمی داند و یا تلقی اش از هنر هنوز در دوران کاکو رستم سیر می کند؛ کاریکاتور هنری مردمی است و جای واقعی آن بر دیوار خانه و مدرسه یا گالری و موزه نیست، جای آن در خاطر و در یاد آدم هایی است که آن را می بینند، اگر نشانشان بدهید! برای زینت بخشیدن به دیوار خانه های مردم، نقاش ها کافی هستند.

تیری که به تصادف از تفنگ حسن موسای من شلیک شد هیچ اسبی را نشانه نرفته بود، به زیر پای خود نگاه کنید... فقط لاستیک دوچرخه اتان را پنچر کرده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 1:35  توسط توکا نیستانی  | 

 

چه حالی به شما دست می دهد وقتی ساعت دو صبح تازه آماده ی خوابیدن شده اید و یادتان می افتد کسی نقدی درباره ی مقاله ی شما نوشته و باید آن را قبل از خوابیدن بخوانید، بعد در حالی که دندان هایتان را مسواک می زنید پشت کامپیوتر بنشینید و به جای نقد، انشای کودکانه ای بخوانید که در کمال بی سلیقگی سر هم بندی شده و بیشتر جمله های آن بی معنی است؟

خطاب به دوستی که "سامپه" را با "توماس ناست" مقایسه کرده و نتیجه گرفته که سامپه بهتر است(؟!) توضیح مکرر چند نکته را لازم می دانم:

- همه ی هنرها اعم از اشکال متعالی یا مبتذل آن، مخاطبینی دارند و در تمام دنیا هنرمندانی که به سلیقه ی عوام بیشتر توجه می کنند محبوب تر از هنرمندان خواص، هستند. اما بحث من بر سر تعداد کم یا زیاد مخاطبین یک هنرمند نبود و نیست، معلوم است که فیلم های ایرج قادری بیشتر از عباس کیارستمی مخاطب دارد و بیشتر می فروشد، نکته ای که من گفتم و شما متوجه آن نشدید این بود که برخلاف جشنواره های فیلم، مسابقه های کاریکاتور اصلاً مخاطب ندارند! چرا؟ چون "سینما"، بر خلاف کاریکاتور، یک صنعت پولساز است و حتی در شکل جشنواره ای و روشنفکرانه ی آن میلیون ها نفر در سرتاسر دنیا اخبار آن را تعقیب می کنند و فیلم های برنده را می بینند و همین بهترین انگیزه برای سرمایه گذاری شرکت های بزرگ روی چنین جشنواره هایی است. نگاه کنید به تبلیغات وسیعی که امیرنشین دوبی برای اولین جشنواره ی بین المللی فیلم خود می کند و اطمینان داشته باشید که به زودی میلیون ها دلار از این طریق بر ثروت های خود خواهد افزود. از شما سؤال می کنم که کدام جشنواره ی کاریکاتور بیشتر از پانصد نفر مخاطب دارد؟ که تازه همه ی آن ها شرکت کنندگان در همان مسابقه ها هستند! این مسابقه ها کدام مخاطب عامی یا فرهیخته را برای کدام هنرمند کاریکاتوریست دست و پا کرده است؟ آیا کاتالوگ این نمایشگاه ها را کسی جز خود ما می بیند؟ کسی این کاتالوگ ها را می خرد؟

- همه ی هنرها برای ایجاد ارتباط با مردم نیاز به واسطه هایی دارند، رادیو، تلویزیون، سالن های سینما و تئاتر و گالری های هنری واسطه های این رابطه اند، تا قبل از گسترش اینترنت، مطبوعات و کتاب مهم ترین واسطه ها مابین کاریکاتور و مردم بوده اند، واگذاری این نقش به مسابقه های کاریکاتور مثل این می ماند که بخواهیم سینما را از طریق رادیو گسترش بدهیم!

- آیا می توانید به من بگوئید که "سامپه"، "کینو"، "موردیلو"، "شاوال"، "گورمه لن"، "کاردون"، "بارتاک"، "براد هالند"، "استاینبرگ"، "سینه"، "آندره فرانسوا"، "بوسک"، "رالف استدمن" و... تا کنون در چند مسابقه بین المللی کاریکاتور شرکت کرده و چند جایزه برده اند؟ آیا جز این است که تمام کارتونیست هایی که اسمی دارند و چشم هایی در سرتاسر دنیا آثارشان را تعقیب می کند به لطف مطبوعات و کتاب به این ارج و قرب رسیده اند؟ آیا جز این است که زلاتکوفسکی بیشتر شهرت خود را در ایران مدیون مجله ی "کیهان کاریکاتور" است؟

- به حرف هایی که دوست ما درباره ی "رسانه ها و امکانات و پول در تهران" نوشته است، و این که همه ی آن ها در دست من است، چه جوابی بدهم؟

- شما با خواندن وصفی که از احوالات "زلاتکوفسکی" در مقاله ی قبل دادم به این نتیجه رسیدید که به دعوت او برای داوری دوسالانه اعتراض دارم؟! و فکر می کنید درست فهمیده اید؟

- این "ماندگاری" که سنگ آن را به سینه می زنید چه صیغه ای است؟! جداً فکر می کنید کاریکاتورهایی که برای مسابقه ها می کشیم "باقی" می مانند؟!!!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:26  توسط توکا نیستانی  | 

در سال های خیلی دور، وقتی که روزنامه هنوز مهم ترین وسیله ی اطلاع رسانی بود و کتاب، بعد از سگ، بهترین دوست انسان به حساب می آمد و "آرمان" به اسمی بی مسما تبدیل نشده بود و داشتن یک عکس از "چه گوارا"  محکم ترین دلیل بر اعتقاد داشتن به افکاری ضالّه بود و می توانست گران تمام شود و "چه" به عکس تزئینی روی کیف و کلاه و لباس تین ایجرها تبدیل نشده بود و همین طور "آل احمد"، "گاندی" و "شریعتی" فقط بزرگ راه و خیابان نبودند و همه متفق القول بودیم که وقت نوشتن انشاء باید به برتری علم بر ثروت شهادت داد، همان وقت ها که تلویزیون با غروب آفتاب برنامه هایش را شروع می کرد و جادوی آن قبل از نیمه شب به انتها می رسید، در همان سال هایی که "پرویز دوایی" هنوز از آن با حسرت یاد می کند، سریالی از تلویزیون پخش می شد که "استیو مک کوئین"- جوان اول فیلم های حادثه ای در آن دوره- در نقش یک هفت تیرکش حرفه ای، هر هفته با کندن اعلامیه ای از دیوار اتاق کلانتر برای دستگیری جنایتکاری که زنده و مرده اش یک قیمت داشت، شهر به شهر می گشت و با جایزه بگیرهای دیگر رقابت می کرد. هنوز غرب نه خیلی وحشی بود و نه چندان خشن و جا داشت تا پیام های اخلاقی کوچکی هم لابه لای صحنه های تیر اندازی و هفت تیرکشی گنجانده شود، نکته ی هیجان انگیز داستان در رقابت قهرمان با سایر جایزه بگیرانی بود که برای دستگیری جنایتکار از دست زدن به هیچ جنایتی ابا نداشتند! آن چه که کابوی ما را متمایز می کرد یکی تفنگ دسته کوتاه عجیبی بود که به جای هفت تیر به کمر می بست و دیگر مایه هایی از انسانیت و نوع دوستی بود که علی رغم اقتضائات شغلی کماکان در شخصیت او حضوری زنده و پررنگ داشت؛ هر هفته هم جایزه به او می رسید و یا می فهمید که متهم بی گناه است و چاره ای برای اثبات بی گناهی اش پیدا می کرد. خلاصه رگه هایی از معرفتی که حقیقت را بر پول رجحان می داد در شخصیت او دیده می شد و همین چالش بین روح انسانی و منفعت مادی به داستان غنایی می داد که موافق طبع ساده و انسان دوست مردم آن روزگار بود.

این روزها وضع کاریکاتوریست های ما چیزی است شبیه به همان سریال قدیمی؛ همه جایزه بگیر شده اند، هر هفته اعلامیه ای از دیوار اتاق کلانتر می کنند و برای گرفتن جایزه سراسیمه به دنبال متهمی می روند که زنده یا مرده اش یک قیمت دارد. هدف رسیدن به پول است پس آوردن سر ارجح است که هم جای کمتری می گیرد و هم در راه مزاحمت ندارد و لازم نیست به سبک استیو مک کوئین- که حالا هفت کفن پوسانده- به درد دل های او گوش بدهیم و خدای ناکرده درگیر اخلاقیات بشویم، فیلم که بازی نمی کنیم فقط جایزه امان را بدهند و اسم مان در یکی دو روزنامه و مجله چاپ بشود کافی است.

به این ترتیب معادله ای قدیمی که در دو سوی آن، کارتونیست و مردم قرار داشتند با  جایگزینی مسابقه های کاریکاتور به جای مطبوعات به عنوان واسطه ی این ارتباط، به معادله ی تازه ای مبدل شد که در یک سوی آن کارتونیست- جایزه بگیر- و در سوی دیگر، هیئت داوران نمایشگاه- جایزه- قرار گرفتند و شهرت یا اعتبار به دست آمده نه در بین مردم بل که در بین سایر جایزه بگیران، به عنوان رقبای در کمین نشسته، و برخی از دست اندرکاران همین نمایشگاه ها معنا پیدا کرد؛ بی سبب نبود که در اولین دوره از دوسالانه ی کاریکاتور تهران، تاج افتخار بر سر کارتونیستی گذاشتند که فقط به خاطر جایزه های متعددی که گرفته معروف است و گمان می رفت که با آوردن نام او در فهرست برنده ها، بر اعتبار دوسالانه ی نوپا در بین شرکت کنندگان خواهند افزود. زمانی که همین هنرمند به عنوان داور به ایران آمد از استقبالی که از او شد چنان به وجد آمد که بعد از گذشت سال ها از آن به نیکی یاد می کند و در آرزوی تکرار آن است در حالی که همه می دانند عادت نکوهیده ای به نوشیدن روزمره ی مایعات مضّر دارد و سفر به جمهوری اسلامی او را در رنج و تعب ناشی از ترک اجباری عادت های قدیمی قرار می دهد، می پرسید چرا چنین مشتاق به تحمل مشقت برای دوباره آمدن است؟ چون جایزه بگیر مخاطب ندارد و از مزایای ارتباط با مردم بی بهره است اما در عین حال به این ارتباط نیاز دارد پس با دیدن جوانانی که به انتظار دیدار با الگوی حرفه ای اشان جمع شده اند برای اولین بار، و به اشتباه، جمعیتی را "مردم" و "مخاطب" خود فرض می کند و از خود بی خود می شود!

این روزها کارتونیست های جوان به هیچ ارزشی جز "جایزه" اعتقاد ندارند، به وسوسه ی آن چیزهایی می کشند و حرف هایی می زنند که سر سوزنی به آن مؤمن نیستند؛ برای این جماعت رعایت خوشایند داوران مهم تر از درک حقیقتی است که هر روز کشف رمز از آن دشوارتر از قبل می شود. آسان تر است که به آمار استناد کرد و از تعداد دیپلم های افتخار، افتخار ساخت: برنده ی صد و هشتاد و پنج جایزه بین المللی! کاریکاتوریست طلایی! کسی که رکورد صد و هشتاد و هفت جایزه یک ضرب و دویست و بیست و دو جایزه دو ضرب دارد... اما کسی او را در خانه اش نمی شناسد و زبان حال هیچ هم وطنی نیست.

حالا که استیو مک کوئین های وطنی مشغول نقش آفرینی در سریال جدیدی هستند و کسی نمی تواند بی فایده بودن این کار را ثابت کند، بد نیست در کنار آن نیم نگاهی هم به داخل داشته باشند، اگر کار مطبوعاتی خطرناک است و انگیزه ای در شما ایجاد نمی کند، از فضای مجازی اینترنت استفاده کنید، نمایشگاه انفرادی بگذارید، کتاب چاپ کنید یا لا به لای صفحه های یک تقویم به خانه های مردم راه پیدا کنید. راه را پیدا کنید، بگذارید جایزه ها را هفت تیرکش های تنها و سرگردانی که هم صحبتی جز اسب اشان ندارند تصاحب کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 1:39  توسط توکا نیستانی  | 

همان طور که یکی از فلاسفه ی بزرگ ما قبلاً گفته است: "زیر آسمان آبی هیچ چیز تازه نیست!"

خیال گیر دادن نداشتم اما انگاری خود "ی. ت" هم از این بازی خوشش آمده وگرنه کاری می کرد که انقدر پیدا کردن مشابه برای آن آسان نباشد؛ چون حوصله ی گشتن نداشتم یکی از کارهای خودم را که شش سال پیش کشیده ام به عنوان نمونه ی مشابه گذاشتم، اگر وقت داشتم، با کمی جستجو لا اقل صد تا کار شبیه به این مضمون پیدا می کردم. بد نیست کم کم به این نتیجه برسیم که موضوعی تحت عنوان "شباهت های ناگزیر" وجود دارد در غیر ابن صورت باید قبول کنیم که "ی. ت" بزرگ ترین سارق در طول و عرض تاریخ بشریت است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 21:52  توسط توکا نیستانی  | 

پنجشنبه ی من پنچشنبه نمی شود اگر یکی از آخرین شاهکار های "ی، ت" را به شما نشان ندهم. او معتقد است هرچه می کشد اصیل و بدیع است اما بقیه در حال "کش" رفتن سوژه های دیگران هستند، و من دوست دارم بفهمد که هرچه تا امروز کشیده، قبل از او لااقل صدبار و با تکنیک های بهتر کشیده شده است شاید سر عقل بیاید و توبه کند. از شما چه پنهان امروز با دیدن آخرین زور آزمایی فکری ایشان صد در صد خسته و نا امید شدم و به این نتیجه رسیدم که هیچ امیدی به اصلاح حضرتش نیست.

سمت چپ تازه ترین اثر "ی، ت" و سمت راست یکی از صدها طرحی که اردشیر محصص چهل سال پیش با همین موضوع کشیده است را می بینید و اگر می خواهید بیشتر ببینید به کتاب "تشریفات" اردشیر محصص چاپ 1350 مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:12  توسط توکا نیستانی  | 

"آیینه" بر من منت گذاشت و به یک بازی دعوتم کرد، باید بهترین پستی که تا به حال نوشته ام را به سلیقه خودم انتخاب کنم، چند روزی تأخیر کردم و دل آیینه شکست، از او عذرخواهی می کنم.

...

این آقایان (1)

دوستی معتقد است که وبلاگ نویسی فرصتی برای بروز ضمیر ناخودآگاه نویسنده فراهم می کند و به خاطر غیر رسمی بودن این فضا، نویسنده می تواند و باید کاملا خودش باشد. به همین خاطر تصمیم گرفتم تا نظرم را در باره ی بعضی از دوستان و هم کارانم بی پرده بنویسم، باشد که در سال جدید همین چند تا دوست و رفیق را هم از دست بدهم:

 

"ن.ک"- تحمل این آدم خیلی سخت است اما دوست بسیار خوبی است. فکر می کند زورش زیاد است. روشنفکرانه رفتار می کند اما کلمه ی "روشنفکر" را به جای دشنام به کار می برد. طراحی بلد نیست. در تحلیل سیاسی افتضاح است، نویسنده ی خوبی هم نیست. در تقلید صدا هم کارش اسفناک است اما چون پررو است همه ی این کارها را می کند. به شکل حسادت بر انگیزی پر کار است. دوست دارد خبیث به نظر برسد اما نیکو مردی است که خودش را بیشتر از قربانیانش اذیت می کند. ای کاش می توانستم صرف نظر از شخصیتش فقط کارش را دوست داشته باشم!

"ب.ب"- نازنین است. رفیق است. طراح خوبی نبود اما بسیار پیشرفت کرده است اوایل اعتقادی به او نداشتم اما با خواندن چند تا از نوشته ها و نقدهایش به این نتیجه رسیدم که نباید هیچ کس را دست کم گرفت. آدم ها رشد می کنند و طراحی هم تکنیکی است که می تواند بهتر شود.

"ه.ح"- هنوز نماینده ی مجلس نشده اما به آینده امیدوار است. مدیر است. خطش معرکه است. تقلید صدایش حرف ندارد. در حال متحول شدن است –خدا به خیر کند- تازگی ها هم به کافه می رود و هم مشاوره ی خانوادگی رایگان به بعضی دوستانم می دهد، طراحی معمولی است که به کار حرفه ای اعتقاد دارد، اگر فراموش نکند که اولین کارش خط کشیدن است نه سیاست ورزیدن، حتما بهتر خواهد شد. دوست خوب و انسان فعالی است که به این حرفه رونق می دهد.

 "ح.ک"- طراح چیره دستی است. بسیار فروتن است. گرافیست با ذوقی است. انسان کم حرفی که بیشتر از خودش به دیگران توجه دارد. کمی بد شانس است. لیاقت خیلی بیش از آنی که هست را دارد منتها جاه طلب نیست.

"ی.ت"- بی خیال!

"ب.ح"- طراحی فوق العاده است. طناز است. مهربان است و یک دوست درست و حسابی است. پرکار است. داستان های خوبی نمی سازد اما آنقدر قوی کار می کند که ضعف هایش دیده نمی شوند. جامعه شناس درجه یکی است، جوات ها را بهتر از خودشان می شناسد. دوست دارم خیلی بیشتر از سالی یکی دو بار ببینمش.

"ج.ع"- بهترین همسفری است که تا به حال داشتم. خیلی خوب تحلیل سیاسی می کند اما خیلی بد سرمقاله می نویسد. سلیقه اش را در فیلم و موسیقی می پسندم. بسیار زودرنج است و این روزها دلش با تلنگری می شکند. از معدود همکارانی است که بسیار دوستش دارم و بسیار برایش احترام قائل هستم. وقتی نوجوان بودم به طراحی اش حسودی می کردم. فقط کارش را بلد است و دیگر هیچ، پیش او من یک آدم فنی حساب می شوم.

"ا.ر"- هنرپیشه، طراح، نقاش، مجسمه ساز، کاریکاتوریست، شاعر، ناطق، نویسنده، معمار، دکوراتور، جوشکار، بنا، عاشق پیشه... و مهربان است و دوست داشتنی، البته طراح ضعیفی است اما بسیار باهوش است. اولین دکان دو نبش دریانی را در خیابان کاریکاتور افتتاح کرد و سودش را برد. قابل تحسین است.  در اوقات بی کاری به جای جبران خلیل جبران شعر می گوید، کسی را ندیدم که به اندازه ی او قدرت تحمل انتقاد داشته باشد. دوست خوبی است. گیاه کوچکی که سال ها قبل به رسم هدیه به خانه ام آورد اکنون تبدیل به درختی شده که با هیچ ترفندی خشک نمی شود! یک مدیر روابط عمومی موفق که ده سالی زود به مقام استادی رسید.

"م.ش"- شاید از بهترین طراحانی است که تا به حال دیده ام. دست گلش درد نکند! حبف که درگیر سیاست شد و حیف که به جای طراحی کردن وقتش را صرف کارهای اداری خانه ی کاریکاتور و انتشار مجله و برگزاری دوسالانه ها می کند. دوست خوبی است شاید هم تظاهر به خوب بودن می کند. مهربان است. منطق را تا وقتی که با اعتقاداتش منافات نداشته باشد می پذیرد.

"ع.د"- ...ازش می ترسم. سالی یکی دو بار دلم برایش تنگ می شود. در دوستی بیسار پر توقع است. عاشق کارش است. یک پدر نمونه است و همچنین یک شوهر مثال زدنی. یک مرد خانواده.

ن.ک – نیکاهنگ کوثر، ب.ب – بهزاد باشو، ه.ح – هادی حیدری، ح.ک – حسن کریم زاده، ی.ت – بی خیال! ب.ح – بزرگمهر حسین پور، ج.ع – جواد علیزاده، ا.ر – اردشیر رستمی، م.ش – مسعود شجاعی، ع.د – علی دیواندری

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:12  توسط توکا نیستانی  | 

در دنیا- واضح است که ایران جزئی از دنیا نیست-  نقاشی از پیکرهای لمیده بسیار رایج است و تابلوهایی با این مضمون زیاد کشیده اند اما من درمیان تمام لمیدگان عالم، این یکی، یعنی "مایای پوشیده" را بیشتر دوست دارم. اگر بپرسید چرا اسم تابلو "مایای پوشیده" است در جواب اتان می گویم چون "فرانسیسکو گویا"، خالق این اثر، تابلوی دیگری دارد که همین خانوم مایا در همین حالت و روی همین بالش های سفید دراز کشیده و دست هایش را به همین شکل پشت سرش قلاب کرده اما در آن یکی، هیچ نپوشیده است! به آن یکی می گویند "مایای برهنه".

"گویا" یکی از شاخص ترین هنرمندان قرن هجدهم است که می توان شکلی از "تعهد اجتماعی" را در آثارش تشخیص داد و به همین خاطر در دورانی که تفکر چپ در جهان قوی بود از او به عنوان الگویی برای تبلیغ رئالیسم سوسیالیستی و هنر مردمی و مفاهیمی از این دست استفاده می شد. تعهد "گویا" به واقعیت، هنر و مردم بالاتر از تعهد او به اعلیحضرت پادشاه اسپانیا و خانواده ی سلطنتی بود و به همین سبب نقاشی هایی که از خانواده ی سلطنتی و به سفارش دربار کشید هجویه هایی رسوا کننده از آب درآمدند که تندترین انتقادات را متوجه شاه و اطرافیانش می کردند. شاهکار دیگر او، مجموعه ای از طراحی ها و حکاکی ها است که در آن ها به اوضاع اجتماعی اسپانیا و نقش کلیسای کاتولیک و دادگاه های انکیزیسیون اشاراتی تکان دهنده دارد.

چرایی علاقه ی من به "مایای پوشیده و مایای برهنه" در تفاوتی نهفته است که این دو با بقیه ی آثار "گویا" دارند؛ در بین انبوه شاهکارهایی که بخشی از آن به سفارش دربار کشیده شده و مابقی بازتاب ترس ها و حسرت های هنرمند از زندگی در جامعه ای قرون وسطایی و مبتلا به حماقت و خرافه است، تنها این دو تابلوی پوشیده و نپوشیده، مضمونی کاملاً شخصی، انسانی و شاید عاشقانه دارند و به درد تبلیغ هیچ سیاستی نمی خورند.

در این دو تابلو با "گویا"ی دیگر روبرو هستیم که نه مبارز است و نه منتقد، شاید عاشق است، "گویا"یی که مثل مایا، برهنه است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:45  توسط توکا نیستانی  | 

کسی ابراز عقیده کرده بود که نوشته های تو بهتر از طرح هایی است که می کشی و یکی دیگر، پیغام فرستاده بود که بهتر است به جای نوشتن وقتت را صرف کارهای جدی تری مثل طراحی بکنی. این ها حرف های جدیدی است چون تا قبل از ظهور من در نقش یک وب لاگ نویس آماتور، آنچه که جسته و گریخته می شنیدم حاکی از چیزهای دیگری بود، بعضی می گفتند که من طراح خوبی هستم و نباید به جز طراحی وقتم را صرف کار دیگری بکنم، بعضی دیگر برخلاف گروه قبل می گفتند که اصلاً طراحی بلد نیستم و بهتر است که به همان کار خشت و گل- معماری – مشغول باشم، گروهی هم اعتقاد راسخ داشتند که من معمار هستم و دون شئونات حرفه ای است اگر دنبال تصویر سازی بروم و گروهی باز به همان اندازه مطمئن بودند که من تصویر ساز نیستم و باید مضحک قلمی بکشم و ... و این داستان ادامه دارد.

...

در این آخر هفته بعد از مدت ها تنبلی یک طرح جدید کشیدم- همین طرحی که در بالای صفحه می بینید- وقتی شروع به کار کردم فقط تصویر مرد خمیده را در ذهن داشتم؛ طرح در حال تمام شدن بود که فرشته ها از راه رسیدند، اول یکی روی سر و بعد از چند دقیقه چند تای دیگر روی پشت وشانه های پهن و فراخ اش نشستند. حالا نمی دانم که باید دنبال معنایی برای این طرح باشم یا نه، به هر حال اگر چیزی دستتان را نگرفت به خودتان سخت نگیرید. غرض لذتی بود که من بردم اما خدا کند شما هم بتوانید در آن سهیم شوید.

...

این آخر هفته، بالاخره، پول "تابلوعکسی" را که از نمایشگاه "زهرا امیر ابراهیمی" خریده بودم دادم و آن را به خانه آوردم. خرید کردن از نمایشگاه ها را خیلی دوست دارم اما گاهی برای تأمین بودجه اش دچار مشکل می شوم، مجبور شدم دو سه هفته ای با صاحب گالری قایم باشک بازی کنم و در این مدت به کامنت یکی از پست های قدیمی ام فکر می کردم که می گفت: "اگر می توانستی مثل فلانی یکی از بهترین طراحان فاز دو در ایران باشی الان لنگ پول نبودی"؛ امروز که بدهی ام را پرداخت کرده ام خدا را شکر می کنم که یکی از بهترین طراحان فاز دو در ایران نیستم.

...

و بالاخره در این آخر هفته روی طراحی های کتاب "امین حسینیون" هم کار کردم! امین باید خیلی به خاطر بدقولی های من دلگیر باشد، امیدوارم به زودی کار طرح ها تمام شود و قصه اش را چاپ و صحافی شده توی ویترین کتاب فروشی ها ببینیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:34  توسط توکا نیستانی  | 

بخشی از یک مقاله: " استفاده از سوژه های تکراری و نشخوار ایده دیگران اگرچه در ظاهر با گسترش و توسعه وسائل ارتباط جمعی به سادگی میسر شده است ولی هم زمان ریسک لو رفتن آن را هم افزایش داده است، لذا به عدالت (؟)*نزدیک تر است اگر پیشنهاد شود در مواجهه با این موقعیت (استفاده از ایده دیگران)، در کنار امضاء خود، با کمی بزرگواری به نام صاحب اصلی اثر هم اشاره شود."

...

*به نظر می آید نویسنده ی مقاله در نوشتن هم ضعیف است. احتمالاً منظورشان این بوده: ...لذا عاقلانه تر است که در صورت تمایل به نشخوار ایده دیگران، با رعایت عدالت و در کنار....الخ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:47  توسط توکا نیستانی  | 

امروز مقاله ای خواندم از کسی که کمتر جدی گرفته می شود؛ گاهی باید به حرف های کوچک آدم های بزرگ گوش داد. ضمن تأیید محتوای مقاله، با بخشی از آن که وجود شباهت بین دو طرح را دلیلی قاطع بر وقوع یک سرقت هنری می داند مخالف هستم. اگر روزی حوصله کنم در این باب خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:43  توسط توکا نیستانی  | 

 

باعث افتخار من است که صدرا بنی اسدی- که طراح جوان و فوق العاده ای است- از خوانندگان این وب لاگ است. لطف صدرا به من آن قدر زیاد است که وقت گرانبهای خود را صرف طراحی لوگوی جدیدی برای این صفحه کرده و من از بابت توجه او به خودم، خیلی مغرور و خوش حال هستم.

صدرا نظرم را درباره ی این لوگو پرسیده تا اگر نغییری لازم می بینم در آن بدهد؛ چون عادت ندارم درباره ی یک "هدیه" اظهار نظر کنم این مهم را به عهده خوانندگان "توکای مقدس" می گذارم تا عقیده اشان را درباره ی لوگوی جدید بنویسند. اطمینان دارم من و صدرا هردو، از نطراتتان استفاده خواهیم کرد.

باز هم از صدرا بنی اسدی به خاطر لطفش و از خوانندگان این وب لاگ به خاطر نظراتشان تشکر می کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 21:6  توسط توکا نیستانی  | 

یادتان است گفته بودم بعضی ها دوست دارند روی هر طرحی تفسیرهای عجیب و غریب بگذارند؟ این هم شاهدی که از غیب رسید:

هر سه شنبه طبق قراری که با "هادی حیدری" دارم طرحی برایش می فرستم تا دو روز بعد در "اعتماد ملی" منتشر شود. گاهی که حوصله طراحی کردن ندارم یا مشغول به کار دیگری مثل نوشتن یک پست جدید برای "توکای مقدس" هستم از میان کارهای قدیمی یکی را انتخاب می کنم و با حذف تاریخ پای آن، به اسم طرح جدید جا می زنم! سه شنبه پیش هم همین کار را کردم.

دیشب هادی زنگ زد و گفت که در شورای روزنامه از طرح من ایراد گرفته اند و چاپ شدن آن را صلاح ندانسته اند؛ تعجب نکردم اما کنجکاو بودم تا بدانم از چه چیز آن توانسته اند ایراد بگیرند؟! طرح را در مهرماه سال 72 و برای مقاله ای درباره ی واسطه های فروش آهن یا چیزی در این حدود کشیده بودم و حداقل ی