|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
مادربزرگ مسیرش به خانه سالمندان را جوری انتخاب کرده که از جلوی دکه ی لبو فروشی من بگذرد و این مسیر را عوض نمی کند چون لبو دوست دارد اما دندان لبو خوردن ندارد ...
***
شاید شش** یا هفت*** سال پیش بود که برای اولین بار دیدمش، می خواست چند طرح به من نشان بدهد و به کافه آمد، از در که وارد شد با دیدن موهای بلند و جوگندمی و چهره ی مهربان و چروکیده اش به یاد خدابیامرز مادربزرگ خودم افتادم که سختی بسیار کشیده بود و مهرش به دلم افتاد اما کتمان نمی کنم که چون چارقد نداشت و کت و شلوار پوشیده بود از دیدنش سخت یکه خوردم، کافه چی از دوستانم بود و ورود پیرزن بی حجاب به کافه می توانست بد آموزی داشته باشد و اسباب دردسر او شود، مدتی طول کشید تا اولین سوءتفاهم رفع شود و همه بفهمیم که مادربزرگ در واقع پدربزرگی است که تمایلات فمینیستی قوی دارد، اما سوءتفاهم دوم وقتی رخ داد که طرح ها را ورق زدم و به او به خاطر داشتن نوه ای کم استعداد تبریک گفتم و تأکید کردم که اصلاً مهم نیست نوه ی ایشان استعدادی در طراحی ندارد بلکه مهم سلامتی بچه است که بحمدالله سالم است، اما او گفت که طرح ها را خودش کشیده! حالا ادب حکم می کرد که دل پیرزن را نشکنم و گفتم که اگر پنجاه سال آینده را روزی ده ساعت و به جدّ طراحی کند شاید اتفاق خوبی برایش بیفتد و اضافه کردم که این کار از عهده ی همه ساخته نیست و خود من هم تصمیم دارم به جای این جلف بازی ها دنبال لبوفروشی بروم. از نظرم خوشش نیامد و کارهایش را زیر بغل زد و بعد از پرداخت صورت حساب، کافه را ترک کرد.
***
مادربزرگ قصه ی ما خیلی وقت است که از عهده ی بالا کشیدن تنبان خود بر نمی آید و بالاجبار با چند نفر شریک شده تا در قبال پرداخت بخشی از هزینه های این شراکت به سرخاب و سفیداب او برسند اما هنوز هم گاهی بدون اجازه ی طبیب معالج شکر می خورد یا هفته ای یک بار برای دیده شدن خود را در ملاء عام قرار می دهد و نمی خواهد مسئولیت عواقب رفتارش را به گردن بگیرد. البته به من ربطی ندارد اما کاش مسیرش را عوض می کرد؛ هفته قبل به خاطر حفظ عفت دکه، با ایما و اشاره ی دست سعی کردم بفهمانم اش که باز هم بدون شلوار توی خیابان آمده اما خودش را به کری زد و مجبورم کرد تا چند تکه از لبوهای نازنین را به طرفش پرتاب کنم تا نزدیک تر نیاید اما به جای تشکر کولی بازی درآورد و با آن وضع شنیع به قدری دوید، جیغ زد و فریاد کشید تا دوستانش برسند و کت و کولش ببندند و ببرند.
من مشکلی با مادربزرگ ندارم به شرطی که یادش بماند و منبعد بدون پوشیدن شلوار از این طرف ها رد نشود و دیگر این که در دکه ی ما آب لبو را با شکر زیادی نخورد چون برای سن و سال و سلامتی اش اصلاً خوب نیست.
..............
* اولین بار آروین پی به شباهت من با شرک برد و عکس بالا را با اندکی کمک گرفتن از نرم افزار فتوشاپ ساخت. نفر بعد نیک آهنگ بود که در یکی از پست هایش به این موضوع اشاره کرد و آخرین نفر مادربزرگ بود که تا از دست کسی نگاه نکند تخیلش از تشخیص چنین شباهت هایی قاصر است.
**six
Seven***
خدای من، کدام ماه و کی بود وقتی "کاوه صرافان" زنگ زد و گفت جشنواره ای هنری راه انداخته اند و او من را برای دبیری بخش کاریکاتور معرفی کرده است و بیا تا برای گفتگوی بیشتر با "نفر اصلی" دیداری داشته باشی. آقای "شین"، نفر اصلی، مردی میانسال- هم سن و سال خودم- با موی بلندی که از پشت سر بسته و ظاهراً مدیر یک شرکت تبلیغاتی یا چیزی شبیه به آن است توضیح داد که می خواهد به همراه بیست نفر از دوستانش به سفری زمینی به دور دنیا برود و پیام صلح و دوستی ملت ایران را به اقصای عالم برساند و برای ابلاغ این پیام راهی بهتر از برگزاری چند نمایشگاه هنری در مهم ترین شهرهای مسیر سفر پیدا نکرده است و بعد از بررسی بسیار به این نتیجه رسیده که بهترین راه برای تأمین آثار هنری آن است که جشنواره ای در چند رشته برگزار کنند و جوایزی بدهند تا بعد با مالکیت آثار رسیده بتوانند آن ها را به عنوان شواهدی دال بر صلح دوستی خود به سفر ببرند و اضافه کرد که در بعضی رشته ها با انجمن های مرتبط تماس گرفته است و حتی توافقنامه هایی امضا شده که انجمن های مذکور خودشان مسئول برگزاری مسابقه و داوری آثار رسیده باشند و حتی برای عکاسی و فیلمبرداری در طول سفری دو ساله آدم های مناسب در اختیار آقای "شین" بگذارند و صد البته حق و حقوقی برای زحماتی که می کشند نیز در نظر گرفته شده است. آقای "شین" اطمینان داشت که تمامی مدارک تهیه شده می تواند بعدها محلی برای کسب درآمد بیشتر باشد و سپس همان پیشنهاد کاوه را تکرار کرد: شما بشوید دبیر بخش کاریکاتور جشنواره ی صلح و دوستی.
"کاوه" را سال ها است که می شناسم اما هیچ وقت چنین شوری برای یک کار فرهنگی در او ندیده بودم، لوگویی برای تشکیلات جدیدشان طراحی کرده بود که نشانم داد، طرح- کبوتری با شاخه ای زیتون در منقار- از پیکاسو بود اما سه خط به پشت دُم آن اضافه کرده بود که سرجمع کبوتر را به یکی از هواپیماهای تیم آکروجت و در حال یک پرواز نمایشی شبیه می کرد؛ آقای "شین" هم در اولین نگاه بیشتر به یک تاجر متوسط شبیه بود تا یک چهره ی فرهنگی.
راستش را بخواهید من نسبت به نیات بشر دوستانه ی بانیان هر حرکت فرهنگی و صلح طلبانه ای که پول های کلانی در آن جا به جا بشود بدبین هستم. آقای "شین" به همراه بیست نفر از دوستانش می خواهند با پنج دستگاه اتومبیل آخرین مدل-BMW- مدت دو سال دور دنیا را بگردند و فقط کافی است برآورد کنید هزینه های چنین سفری شامل اتومبیل، بنزین، تأمین وسایل مخابراتی ماهواره ای، خورد و خوراک، پوشاک، بهداشت، اسکان در بین راه و صدها مورد دیگر در مدت دو سال چه قدر خواهد شد تا صلح دوستی را خیلی جدی نگیرید. اما آقای "شین"، که حسابی دست و پا دار است، اسپانسرهای گردن کلفتی در بخش خصوصی پیدا کرده و از این بابت غمی به دل راه نمی دهد.
به کاوه گفتم که من بر خلاف شما اصلاً اهل صلح و دوستی و این حرف ها نیستم و احتیاجی به وساطت کسی برای انتقال پیام خودم به مردم دنیا ندارم و تا برایم منفعت نداشته باشد قدم از قدم بر نمی دارم! و او به من اطمینان داد که مدیریت بخش کاریکاتور این جشنواره و جشنواره های بعدی در کشورهای میزبان می تواند احساسات ناپاک و منفعت طلبانه ی من را کاملاً ارضا کند. قرار شد برنامه ای بنویسم و برآورد هزینه بکنم و در آن به مقدار پولی که برای برگزاری بخش کاریکاتور و دستمزد زحمات خودم نیاز دارم اشاره کنم. آن جلسه با خوردن یک ساندویچ سوسیس به عنوان ناهار- و به خرج آقای "شین"- به پایان رسید. تا به خانه برسم با خودم فکر می کردم که این همه سفر رفته ام اما هیچ وقت به این فکر نیفتادم که برای تأمین هزینه های آن، اسپانسر پیدا کنم و هنوز به مقصد نرسیده بودم که به خودم گفتم: «توکای مقدس! تو مقدسی اما زرنگ نیستی، بهتر است خودت را درگیر این کار نکنی» پس به نامه ها و تلفن های کاوه جوابی ندادم و بدیهی است که هیچ برنامه و برآوردی ارائه نکردم. چند ماه بعد جوان مؤدبی به من زنگ زد و گفت که مدیر یک سایت ادبی است و برای داوری در یک مسابقه از من دعوت کرد. اسم سایر داوران را پرسیدم که گفت جمال رحمتی و اردشیر رستمی. احتمالاً اسم جشنواره را هم گفت که یا نشنیدم و یا به خاطر کند ذهنی نتوانستم ارتباطی بین آن و پیام آوران صلح و دوستی برقرار کنم. معمولاً داوری در مسابقه های درجه دو، وقت و انرژی چندانی نمی گیرد و چند سکه ای هم که به عنوان دستمزد می دهند دل خوش کنکی است که فکر کنیم برای وقتی که صرف کرده ایم ارزش قائل شده اند، قبول کردم. داوری اولیه یک روز وقت گرفت و یک روز دیگر را هم به بحث و تصمیم گیری نهایی با سایر داوران گذراندم و همان جا فهمیدم که این مسابقه همانی است که قرار بود من دبیرش باشم.
یک ماه بعد و با یک دعوت نامه برای شرکت در مراسم اهدای جوایز به فرهنگسرای نیاوران رفتم. در بدو ورود به حیاط فرهنگسرا گروهی جوان کاراته باز با نانچوکا ورود مدعوین را خیر مقدم می گفتند و البته همه می دانیم که این بهترین روش برای اثبات صلح دوستی و عافیت طلبی یک ملت است. بروشورهایی با عکس های آقای "شین" به رایگان توزیع شد و جایی در صدر مجلس یا به قول خودشان VIP به من دادند تا در کنار جواد مجابی، محمود دولت آبادی، بابک احمدی، رضا سید حسینی، مدیا کاشیگر و گروهی آدم سرشناس دیگر بنشینم- که البته جای پز دادن دارد- وقتی که مجری مراسم، خانوم بهاره رهنما، مقدم میهمانان عزیز را خوش آمد می گفت روی پرده اسلاید های متعددی از آقای "شین" در حال نمایش بود که همه را مجذوب فروتنی ایشان کرد و سرانجام هم به بالای صحنه دعوت شد تا از نیات خیرخواهانه و صلح طلبانه اش بگوید و این که اعتقاد دارد بشر فطرتاً صلح طلب است و با توجه به این اصل ناگهان تصمیم به این سفر طولانی و خطرناک با اتومبیل و دوستان یک دل به دور دنیا گرفته است.
جایزه ها که تقسیم شد برنده ها فهمیدند فقط "افتخار" نصیبشان شده است و بدتر از همه وقتی بود که جواد منتظری به عنوان نماینده ی داوران در بخش عکاسی پشت تریبون اعلام کرد که هیئت داوران هیچ اثری را شایسته ی دریافت هیچ عنوانی تشخیص نداده و یک عکاس شهرستانی که از راهی دور به تهران آمده بود معترضانه و به صدای بلند فریاد زد که اگر هیچ عکسی شایسته دریافت عنوان نبوده چرا با او و سایر هنرمندان شهرستانی تماس گرفته اند و مصراً خواسته اند که به مراسم بیایند!
به مسئول اجرایی جشنواره زنگ زدم و گفتم شما که نمی خواستید جایزه بدهید بهتر بود قبلاً اعلام می کردید یا لااقل از جواد منتظری می خواستید خودش را لوس نکند و چندتا از این تندیس های بدقیافه را به هنرمندان خوش خیالی که از راه دور آمده اند بدهد و باز گفتم که اگر گروهی دوست داشته باشند به عنوان سیاهی لشکر برای این پیام آوران و در رأس آن ها آقای "شین" کار کنند تا ایشان از خودش عکس بگیرد و نشان مردم بدهد به خودشان مربوط است اما من نه به صلح و نه به دوستی و نه به فرهنگی که شما مبلغ آن هستید هیچ تعهدی احساس نمی کنم و قاطعانه اعلام می کنم که چرب کردن سبیل داوران از اوجب واجبات است!
راستش این اولین بار بود که یک پیام آور صلح توانست به این هنرمندی من را سر کار بگذارد.
ناگزیر بعضی ها حرف مفت زیاد می زنند، من هنوز به شباهت های ناگزیر اعتقاد دارم.
سمت راست، طرحی است از مسعود مهرابی که در کتابی به اسم " کاریکاتورهای سیاه" در سال 1357 به چاپ رسیده و سمت چپ را کس دیگری در روزهای اخیر کشیده، کسی که معتقد است: "...به عدالت نزدیک تر است اگر پیشنهاد شود در مواجهه با این موقعیت (استفاده از ایده دیگران)، در کنار امضا خود، با کمی بزرگواری به نام صاحب اصلی آن هم اشاره شود."*
فعلاً کاری به این ندارم که یکی از کاراکترهای "سائول استاینبرگ" روی دوش مرحوم "آلبرت اینشتین" چه کار می کند و دومین دست بریده ی "پروفسور ایینشتین" را کجای خود قایم کرده و باز برای من مهم نیست که اجرای این طرح، ابتدایی و ضعیف است، مهم آن است که هرقدر کنار امضای آقا را جستجو کردم اسمی از مسعود مهرابی ندیدم!
...
*تندیس، دوهفته نامه هنرهای تجسمی- شماره صد و هفت، شهریور 1386- صفحه 23
نمی دانم تا چه اندازه به موجودات اسرارآمیزی از قبیل جنّ و پری، زن خون آشام و مرد گرگ نما اعتقاد دارید اما اگر این داستان ها را دنبال می کنید می دانید که تاریکی "شب" و قرص "ماه" در این افسانه ها چه نقش مهمی بازی می کند؛ این مخلوقات همراه با تاریکی می آیند و قبل از طلوع آفتاب جادویشان باطل می شود، اگر از جنس "خون آشام" ها باشند به تابوت هایشان پناه می برند- چون نور آفتاب خاکسترشان می کند- و اگر "گرگ نما" باشند، هم زمان با قرص کامل ماه به گرگ تبدیل می شوند و با طلوع آفتاب به همان گوسفندی که بودند. گرچه در جهان مدرن از قدرت جادویی "ماه" و تاثیر افسانه ای آن کاسته شده اما این موجودات کماکان به زندگی بلاتکلیف خود در "جهان مجازی" ادامه می دهند. آخرین نمونه ی شناخته شده ی آن ها "فضله گذار"* نام دارد.
"فضله گذار" بعد از رواج وب لاگ نویسی و بر اثر یک اختلال موحش ژنتیک به وجود آمد، قرار بود او هم مانند دیگران یک "کامنت گذار"** باشد اما موجودی مملو از عقده ی حقارت و ترس پا به جهان گذاشت. فضله گذار اسم ندارد، مثل عمه های خون آشام اش در تاریکی زندگی می کند و چون برخلاف آن ها ترسناک نیست- حتی خنده دار است- از تاریکی بیرون نمی آید و فقط از طنین صدای خودش لذت می برد. علاقه ی او به بی نشان بودن و بی نشان ماندن به خاطر حفظ جان- از خطر اظهار نظر- نیست چون اصلاً در هیچ موردی نظری ندارد فقط می خواهد سرزنش هایی را که در طول روز از پدر و مادر و همسر و رئیس اش شنیده نثار کسی دیگر کند، کسی که به هر حال موفق تر از او به نظر می آید. هر وب لاگی فضله گذارانی خاص خود دارد و در وب لاگ "توکای مقدس" هم دو گونه از آن ها دیده می شود:
1- فضله گذاران معمار- این ها اکثراً مشغول به تحصیل در ترم های پائین دانشکده هایی دور افتاده هستند و چون بعد از پاس کردن دو واحد ترکیب-1، با خضوع تمام به این یقین می رسند که نابغه اند و همه ی استادها نیت دارند تا ایده های آن ها را بدزدند و در جایی دیگر به اسم خودشان بفروشند، وب لاگ می نویسند تا زودتر معروف شوند و این واقعیت که در شلوغ ترین روزها بیشتر از پنجاه بازدید کننده ندارند- تازه، بیست و پنج بارش را هم خودشان سر زده اند- نا امیدشان نمی کند ولی از این که کسی دیگر به خودش اجازه بدهد در باب معماری اظهار عقیده کند عصبانی می شوند. این گروه از فضله گذاران برای این که مجوز اظهار عقیده صادر کنند- خودشان چون نابغه هستند به مجوز نیاز ندارند- با سر و صدا از همه نمونه کار می خواهند و اگر به ضرب الاجل اشان اعتنا نکنید کمر همت به روانکاوی و باز کردن گره های کور شخصیت اتان می بندند. سواد نوشتن هم ندارند، وقتی جدی یا به طنز می نویسند معلوم نمی شود خودشان را دست انداخته اند یا شما را!
2- فضله گذاران کارتونیست- این موجودات مثل گروه اول هستند؛ بعضی اشان در چهل و پنج سالگی با خریدن یک جلد کتاب خود آموز کاریکاتور تصمیم گرفته اند کارتونیست شوند و چون در پنجاه و چهار سالگی هنوز نمی توانند یک قلم فرانسه را جوری بکشند که از آفتابه قابل تشخیص باشد دیگران را مقصر می دانند. بعضی دیگر، نوجوانند و در مرحله ی کشیدن چشم چشم دو ابرو هستند اما اولین قدم موفقیت را در محو فیزیکی دیگران می دانند و چون زورشان نمی رسد، یا جرأتش را ندارند، یه فحش دادن قناعت می کنند.
متداول ترین مضمون فضله گذاران، که خودشان از آن حضّ می برند، اظهار تأسف برای ملتی است که مجبور است آدم هایی مثل نویسنده ی وب لاگ را تحمل کند و یا نصیحت کردن صاحب وب لاگ به صرف وقت برای امور خطیری که به درد دنیا و آخرت بخورد.
گرفتن حال این ها، البته ارزشی ندارد و هیچ دردی از دنیا و آخرت کسی درمان نمی کند اما... باور کنید خیلی کیف دارد.
...
* فضله گذار- شخصی است که بعد از خواندن خطی در میان مطلبت، احتمالاً به دلیل این که روی چیزی که او را به درد می آورد انگشت گذاشته ای، بدون گذاشتن ردی از خودش، حرف های صد من یک غاز می نویسد و فلنگ را می بندد.
** کامنت گذار- کسی است که مطالبت را می خواند، می سنجد، اگر نظری داشت، چه موافق و چه مخالف با به جا گذاشتن آدرسی از خودش آن را می نویسد.
ترکیب های "فضله گذار" و "کامنت گذار" به علاوه ی تعاریف آن ها را از یکی از پست های وب لاگ "چوزموری" گرفته ام. امیدوارم صاحبش راضی باشد.
کسی که بتواند از متن زیر یک خلاصه ی با معنی بنویسد- حتی اگر خودش نویسنده، مترجم یا ناشر آن باشد- یک جایزه ی نفیس از من خواهد گرفت. فقط سعی کنید تحمل کنید و متن را تا آخر بخوانید.
نگاه سوم؛ اندکی قرن ۲۱اٌمی باشيم!
دغدغهای با عنوان نسبی «وَرا-انسان»
با تحول سريع عصر اطلاعات و هجوم فاحش فضاي مجازي، ما در دوراني وابسته به فضا و زمان جديدي پرتاب شدهايم كه شايد بتوان از آن به ثنويتي اسكيزوفرنيك تعبير کرد؛ اين اوضاع به هيچ وجه از ديدگاهي فنسالارانه قابل اصلاح نيست. مولفههاي مسالهدار در هر همرويه، مشتمل بر مفروضاتي پنهان است كه در حقيقت عمليات خود را از طريق زبان و نقايص تكراري آن كه از پروسه توليدي مربوطه ناشي ميشود، اعمال ميکنند. تاثيرات زيانآور ثنويت مذكور يحتمل از زمينههاي نظري به سطحي بالاتر از ديناميك استعاري و همرويهاي فنآورانه ارتقا خواهد يافت، درحالي كه اين تثنيه از ملزومات اصلي در سازمان دادن لازم كنشهاي اتفاقي و پيچيده زندگي روزانه هم هست. همچنين احتمالات جديدي در گسترش اصلي و پيشرو فنآوري پنهان هستند كه عامل بالقوه آشفتگي را را ابراز ميكنند و عامل حركت از بدنه به ورا بدن ميباشند.
استعاره، به عنوان يك ابزار زباني، اعتقاد به اشرف مخلوقات بودن انسان است و منطق همرويه را اداره ميكند؛ يك استعاره همرويهاي خود-مرجع است، با قابليت ارجاع به بدنه و آگاهيهاي ديگر حضوري از قبيل اهداف حقيقي.با ديدگاهي ژرفتر در ساختمان همرويه، در معناي مجازي، قلمرويي ابزاري و كنترلي قرار ميگيرد كه حافظ نوعي بيبدني است كه به طرزي بيمانند و با تجردي بيوزن به تاكيد و تفكيك كارآيي و هوس ميپردازد. اين دو قلمرو، متحدا به وسيله استعاره، تجسم بخشي و عدم آنرا در يك تبديل شكلي به نام وضعيت ورا-انسان متصل ميكند.
معمار جوانی که مثل من از فارغ التحصیلان دانشکده معماری دانشگاه علم و صنعت است و باز مثل من اسمی دارد که به یاد می ماند- هدیه درمان- و باز مثل من علاقه ای به کار مطبوعاتی دارد- اسمش را چندباری در فهرست نویسندگان مجله ی "نقش نو" دیده ام- چند روز پیش برای یکی از پست های من به نام «عکسی از دوران دانشجویی» نظری گذاشت به این مضمون:
نویسنده:
چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت: 22:15
سلام . این روزها با مهندس وزیری کار می کنم که البته اگر با ذکر نام عکس را نمی گذاشتید اصلا تشخیص نمی دادم . فقط یک مطلب رو از نوشته شما حس کردم و اون اینکه کاش قدر آدمها رو بدونی و این قدر فکر نکنی خودت ته قضیه هستی و بقیه هیچ ....
اون موقع که در پلمیر بودم هم از دور کارمندان آتک را می دیدم و خاک گرفته بودن مشاورهایی مثله آتک، پلمیر و ... دیگه برایم چیز عجیبی نیست. توکا نیستانی از دید من معماری و کارکاتوریستی است که در نسل قبل باقی مانده و مثله همه هم دانشکده ای های من فکر می کنه خبریه !!!
نمی دانم اگر شما روزی با کامنتی با مضمون بالا- از طرف یک هم دانشکده ای، مطبوعاتی و معمار- روبرو شوید چه عکس العملی نشان می دهید ولی من با توجه به نقاط اشتراک سه گانه ای که، مع الاسف، با نویسنده داشتم لازم دیدم تا اندکی ایشان را قلقلک بدهم و سری به سایتی که آدرس داده بودند زدم اما در آن اثری از آثار معماری هدیه درمان ندیدم حتی از حضور معماری از نسل جدید، که هنوز "خاک نگرفته" باشد و یا برخلاف سایر هم دانشکده ای هایش متوجه باشد که "ته قضیه" نیست، خبری نبود. در بخش اصلی سایت، متن هایی به زبان انگلیسی می بینید که نوشته خودشان نیست و احتمالاً می خواهند در آینده آن ها را برای چاپ در مطبوعات ترجمه کنند و تمام آن چه که در بخش گالری عکس ها دیده می شود یکی دو نقاشی از مناظر روستایی است که با تکنیکی خوب اما کاملاً بازاری، و یکی دو نقاشی آبستره که با تکنیکی بد اما کاملاً بازاری، کشیده شده اند! با توجه به این که خانوم درمان قبلاً جهت درمان روانی من اقدام کرده بود- تا دیگر فکر نکنم ته قضیه(؟!) هستم- ضمن تشکر از ایشان متقابلاً کامنتی گذاشتم که صلاح ندیدند آن را منتشر کنند، چیزی بود در این معنی: «شما هم از فارغ التحصیلان دانشکده ی ما هستید و چنین پیداست که به همان دردی مبتلایید که در ما، فارغ التحصیلان قدیمی، تشخیص داده اید. ظاهراً خداوند در مورد اعطای نعمت اعتماد به نفس به شما دریغ نورزیده است چه اگر من به جای شما بودم با این بضاعت اندک از سواد ادبی و این نمونه های بازاری از نقاشی، کمتر خودم را برهنه در برابر انظار عمومی قرار می دادم!»
فکر می کردم که خانوم مهندس درمان وقتی از توصیفات و عبارات تندی مثل "کارمند خاک گرفته" و "فکر می کنی خودت ته قضیه هستی" استفاده می کند قصد دارد تا ضمن انتقاد، امتحانی هم از آزاد بودن اظهار نظر در وبلاگ من کرده باشد؛ فرصت خوبی بود تا من هم هدیه درمان را امتحان کنم. کامنت من هیچ وقت منتشر نشد در عوض با یک پیام خصوصی سر و کله اشان دوباره پیدا شد، یک درمان اجباری دیگر:
|
|
یکشنبه 21 مرداد1386 ساعت: 21:57 |
توسط:هدیه درمان |
|
سلام جناب نیستانی عزیز از اینکه لطف نموده و مراتب خشم خود را ابراز نمودید بسیار ممنونم. خوشبختانه همانطور که فرمودید خداوند لطفهای بسیاری به من عطا فرموده اول همان که شما گفتید دوم دست پرورده های معمارانه ناب شما که این فرصت فراهم شد تا یکی از سال بالایی های آن دانشکده پر فیض را بیابم و از فضایلش بسیار بیاموزم. این متون تخصصی شما هم خستگی کار بازاری را در اوقات فراغت از من می زداید. | ||
خانوم مهندس درمان عزیز، چون ابراز علاقه کرده اید که از "فضایل" این سال بالایی خود "بسیار بیاموزید" لازم است باز هم نکات کوچکی به شما بیاموزانم:
- من خشمگین نبودم فقط اعتماد به نفس شما به خنده ام انداخت و خواستم ببینم تا کجا ادامه می دهید.
- من هیچ جا و در هیچ نوشته ای ادعای داشتن "دست پرورده ناب معمارانه" (؟!) نکرده ام و شما، به احتمال زیاد، دست پرورده های ناب معمارانه ی کسان دیگری را با مال من عوضی گرفته اید.
- اگر منظورتان از "متون تخصصی" نوشته های روزانه ی من در این وبلاگ است، خوشحالم که با خواندن آن ها خستگی از تن به در می کنید چون به همین خاطر نوشته می شوند، اما اگر نظرتان به نوشته های خنده داری است که این روزها معماران درباره معماری می نویسند، بهتر است به مجله های تخصصی وطنی مراجعه کنید چون اینجا خستگی اتان در نمی رود.
- خنده دار نیست که خیلی از معماران مدرن ما وقتی نقاشی می کنند سلیقه اشان از سطح نقاشی های "داداش زاده" فراتر نمی رود؟
آقای نیستانی:
برداشت من از نوشته شما این بود:
توکا نیستانی قلم را به نان می فروخته است و هنوز هم می فروشد.
توکا نیستانی دچار خود سانسوریست و نمی تواند آنچه فکرمیکند را به راحتی به روی کاغذ بیاورد.
آقای نیستانی لطفا عصبانی نشوید.کسی از شما انتظار قهرمان بازی ندارد.اما آیا بیان آزادانه نظرات و تفکرات ذاتا نقاد یک هنرمند قهرمان بازيست؟شاید شما هنرمند نیستید وشاید هم نقاد نیستید( که در این صورت عجب تضاد جالبیست بین اسم کاریکاتوریست و آنچه شما هستید).
سئوال آخر آنکه از امثال شما در آینده نه جندان دور چه باقی میماند؟ حتما با کمی واقع بینی انتظار ماندگاری نام و یادتان را در حافظه ملت نقاد ایران نخواهید داشت.نه؟
آخر شما قلم را به نان شب بچه هایتان فروخته اید آقای کاریکاتوریست غیر منتقد.
تلخ نوشتم می دانم اما انتظارم از تو بیشتر از اینها بود توکا.
اگر محض استثنا هم که شده اینبار محافظه کاری نکردی لطفا نظر م را بدون جرح و تعدیل و مطابق قانون مطبوعات و جواب خودت رو به همون اندازه و در همون ستون ایضا منتشر کن.نکردی هم نکردی میمونه بین من و تو که جفتمون می دونیم کی ترسو بود باز نه؟
اظهار نظر بالا از طرف کسی است که نمی شناسمش، خودش را روزبه معرفی کرده و چیزهایی نوشته که نیازی به پاسخ ندارد اما چون نظیر این حرف ها را از زبان دیگران هم شنیده ام و سوژه خوبی برای یک پست جدید می تواند باشد جواب می دهم:
- کاملاً درست است اگر منظور از فروختن قلم به نان، کسب معاش از راه قلم است، حق با تو است. توکا نیستانی همیشه قلم را به نان فروخته، قلم به مزد است، از راه قلمش امرار معاش می کند و به همین خاطر اکنون "مقدس" است! آیا کار "شرافتمندانه"، پر "خطر" و کم اجر و مزدی مثل طراحی برای مطبوعات شما را برآشفته می کند؟! مگر بزرگان ما از راه های دیگری نان می خوردند؟ آیا اگر احمد شاملو به جای امرار معاش از قلم، در کار خرید و فروش کوپن ارزاق عمومی بود شما خوش حال می شدید؟!
- کاملاً درست است، توکا نیستانی دچار خود سانسوری است و شک نکنید که نمی تواند همه ی آنچه را که در ذهن دارد به روی کاغذ بیاورد؛ شما که این نقطه ضعف را ندارید، زیر ذره بین نیستید و خدا را شکر از نسل دیگری هستید چرا برای گذاشتن یک کامنت ساده در وب لاگ من که نه دنیا را دارم و نه آخرت را، و دستم از همه جا کوتاه است محافظه کارانه از گذاشتن اسم کاملتان پرهیز می کنید؟ نه من قهرمان نیستم اما... دروغگو هم نیستم.
- من به بیان آزادانه ی عقیده و نظر اعتقاد کامل دارم، فراموش نکنید که علت مشکلات احتمالی ما در این زمینه من نیستم.
- از امثال من در آینده هرچه که باقی بماند یا نماند مهم نیست. من منتظر آینده نیستم و قضاوت آیندگان را به خودشان وامی گذارم؛ شما صد سال بعد خبرش را بدهید که چه چیزی از من باقی ماند و چه چیز نماند. ملت ما حافظه ی خوبی ندارد، نقـاد هم نیست، اتفاقاً مشکل ملت آن است که دوست ندارد نقد شود. همین مردم وقتی به جایی می رسند و مصدر کاری قرار می گیرند پدر هرچه منتقد است می سوزانند تا درس عبرتی باشد برای دیگران.
- حالا که نظرت را طبق قانون مطبوعات(!؟) و بدون جرح و تعدیل منتشر کردم و باز معلوم نشد کداممان ترسو هستیم می توانی برای اثبات شجاعتت نام و نام خانوادگی و شماره ی تلفن خود را به همراه یک اظهار نظر کاملاً آزادانه و بی رو دربایستی از اوضاع سیاسی مملکت به آدرس من پست کنی تا بعد از اطمینان از صحت هویتت آن را در همین وب لاگ به اسم خودت منتشر کنم. باشد که از امثال شما چیزکی دست آیندگان را بگیرد!