تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

هوا داغ بود و کنار خیابان ایستاده بودم و بین گرفتن یک تاکسی دربست یا پیاده روی تردید داشتم که تاکسی اش خالی از کنارم گذشت و چند قدم جلوتر، پشت چراغ قرمز، توقف کرد. پیاده از کنارش گذشتم و نگاهی سریع به راننده انداختم که چاق بود با محاسن سفید و لپ های گلی و نمی دانم چرا به دلم ننشست و حدس زدم از آن هاست که وقتی بگویم دربست سوارم نخواهد کرد اما با دیدن ازدحام آدم های منتظر در آن دست چهارراه از بلاتکلیفی در آمدم و جوری که راننده بتواند حرکت لب هایم را بخواند گفتم: - دربست. برخلاف انتظارم سری به تأیید تکان داد تا نزدیکتر رفتم و پرسیدم که آیا تا خیابان نیلوفر دربست می رود؟ جواب داد: - چرا که نه؟! از خدامه!

سوار شدم و نگاهی دقیق تر به او انداختم که میان سال نشان می داد و موهای جو گندمی داشت و صدای بم اش گرم بود و با لحنی پرطمطراق و عارف مسلکانه حرف می زد. نگاهی به من کرد و سرش را روی شانه ی چپ خم کرد و به سمت در متمایل شد تا کمی از دورتر نگاهم کند و با لحنی که اندکی هم ناز داشت گفت:

- قبل از این که شما خسته و مردد از جلوی ماشین من رد بشین داشتم با خودم فکر می کردم که این ماشین جلویی چرا مسافر دربست سوار کرد و من خالی هستم؟ حسودی کردم آقا، یهو به خودم اومدم و گفتم حسودی می کنی؟! آقا از خودم خجالت کشیدم و از احساسم پشیمون شدم و به خودم نهیب زدم که از خدا خجالت بکش تو هفتاد و دو سالته و جوونا میان پیشت و ازت راهنمایی می خوان و تو هنوز آدم بدی هستی. آقا داشتم خجالت می کشیدم که خدا همون لحظه پاداش منو داد، شما برگشتی و سوار شدی، بله آقا دنیا اینجوریه، هرچی از خدا بخوای بهت میده، همون وقتم میده، خوب باشی و خوبی کنی، خوبی بهت میده و بدی بخوای همونو بهت میده اما با تبعاتش میده با آبروریزیش میده!

سعی کردم چهره ام به اندازه کافی متعجب به نظر برسد: - راست می گین؟! عجب! عجب ماجرایی داشتین آقا! بله درسته، همیشه آدم نون قلبشو می خوره و پیداس شما انسان مهربان و متوجهی هستین. راستی ماشاالله، جداً هفتاد و دوسالتونه؟! خیلی جوونتر نشون میدین...

لحن کلامش مهربان تر شد: - من آقا، متولد 1315 هستم، یک زمانی از رانندگی بدم میومد اما خدا خواست که از این راه نون بخورم، خدا می خواست از این مردم چیز یاد بگیرم و حالا عاشق کارم هستم. آقا من گاهی به یاد مسافرام می افتم، به یاد شما و مسافر قبلی می افتم، و از خودم می پرسم اینا الان کجان و دارن چکار می کنن؟! حالشون چطوره و بالاخره به مقصد رسیدن یا نه؛ این پولی که از مردم می گیرم یه هدیه است به خدا، اینو خانومم همیشه میگه، میگه تو از مردم هدیه می گیری، آقا حرفای خانومم دلیه، ایشون نابیناست اما دنیا رُ با چشم دل می بینه، من در حدی نیستم که بگم شوهر ایشونم، ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم تو این پنجاه سال، خیلی چیزا.

- عجب! چه همسر بزرگواری دارید شما، خداوند انشاالله شفا بده و براتون نگهش داره.

داشتم با خودم فکر می کردم که این چهره و صدا را جایی قبلاً دیده و شنیده ام و نکند او آدم معروفی باشد که در لباس مبدل رانندگی می کند که پرسید آیا مسیر را اشتباه نرفته؟ تأیید کردم که راه را دور کرده است اما ایرادی ندارد چون از این مسیر هم می تواند من را به مقصد برساند؛ در جواب خداوند را حمد و سپاس گفت که در این اشتباه حکمتی بوده و ما هنوز نمی دانیم و من برای این که خودم را لوس کرده باشم گفتم حالا که مسیر عوض شده خوب است به جای خیابان نیلوفر به خیابان نوبخت برود تا من سری به مادرم بزنم که هم سن و سال او است و نمی دانم چرا به دلم افتاده که الان ببینم اش! اول چند بار به به گفت و سری به رضایت تکان داد و بعد ناگهان اخم کرد و گفت که از حرف من خوشش نیامده چون همیشه باید به یاد مادر باشم.

وقتی رسیدیم از او به خاطر سخنان حکیمانه اش تشکر کردم و گفتم که ملاقات با انسان فرهیخته ای چون او را از یاد نخواهم برد و حالا با عرض شرمندگی بفرمایید که چقدر باید تقدیم کنم. بزرگوارانه خواست که پولم را توی جیبم بگذارم و مهمان او باشم چرا که امروز خیلی چیزها یاد گرفته که ارزشی بیشتر از کرایه ی من دارد و بهتر است پول را صرف خرید شیرینی برای مادر بکنم و دست خالی به دیدنش نروم و سلام ایشان را هم برسانم. دوباره خواهش کردم بگوید کرایه ام چقدر می شود و من به هر حال سلام ایشان را به مادر ابلاغ خواهم کرد اما نمی پذیرفت و اصرار می کرد پیاده شوم. همیشه این مسیر را با دو هزار تومان می آمدم و به ندرت راننده ای طمعکار پانصد تومان بیشتر می گرفت پس بالاجبار یک اسکناس پنج هزار تومانی روی داشبورد ماشین گذاشتم و این پا و آن پا کردم تا تعارف را تمام کند و بقیه پولم را بدهد که "مولانا" رأساً تصمیم گرفت من را برای خرید شیرینی به یک قنادی ببرد! با زاری و التماس و توضیح این که دیرم شده و مادرم اصلاً اهل خوردن شیرینی و تنقلات نیست از خر شیطان پیاده شد و اعلام کرد که این پول را به مثابه یک هدیه به خانه خواهد برد. سراسیمه و قبل از این که تغییر عقیده بدهد پیاده شدم و مولانا بدون پس دادن بقیه پول... رفت!

می دانستم که یک بار دیگر از خداوند پاداش گرفته است اما نفهمیدم چرا آن را از کیسه ی من به او پرداختند؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:42  توسط توکا نیستانی  | 

«همین جوری پونصد تومن پونصد تومن بذل و بخشش می کنی تا نزدیک کافه ت باشی و با مهندسای جوراب سفید پشت یک میز ننشینی اونوخ فیش حقوقتو که میذارن جلوت حالت بد میشه؟ چرا حالا اون دومیلیون و پونصد تومن خیالیتو به حقوقت اضافه نمی کنی تا دوباره احساس کنی کسی هستی و قدرتو میدونن و عمرت هدر نرفته؟»

این ها را شیطانک سرخ رنگی که به قاعده ی یک بند انگشت قد دارد و قیافه اش عین من است، البته یک جفت شاخ و یک دم نوک تیز هم دارد و روی شانه ی چپم می نشیند در ِ گوشم زمزمه کرد؛ به محض این که پاکت حاوی فیش حقوق و عیدی را باز کردم فهمید که ناراحت شده ام و سر و کله اش از اعماق نیمه ی جهنمی وجودم پیدا شد و روی شانه ام نشست و شروع به سرکوفت زدن کرد:

« ... از اول هم نفهمیدی که چطور باید زندگی کنی، هر کاری کردی اشتباه بود، سال پنجاه و شش که همه کارات جور شده بود باید می رفتی امریکا، چرا نرفتی؟ من میدونم چرا، چون ترسیدی دلت واسه مامان جونت تنگ بشه، از تنهایی ترسیدی از این که ممکنه بی پول بشی یا مجبور بشی تو "مک دونالد" کار کنی ترسیدی، بدبخت! اگه رفته بودی تا الان شیش تا دکترا گرفته بودی، اونجا که کسی به جرم فساد اخلاق از ادامه تحصیل محروم نمیشه تازه به خاطر اخلاقت مدال هم بهت میدادن و امروز مثل بهرام شیردل شده بودی استاد دانشگاه هاروارد و رفیق پیتر آیزنمن! اصلاً تو که می خواستی معمار بشی غلط کردی عاشق این شدی- داشت با انگشت به عکس همسرم اشاره می کرد، نفهمیدم عکس را از کجا آورده بود- باید عاشق یکی می شدی که باباش تیمسار شاه باشه و بتونی قبل از انقلاب از آرتش پروژه بگیری- زمان ها را قاتی کرده بود و به وضوح به کسی اشاره می کرد که ده سالی از من بزرگتر است- تو اگه می خواستی موفق بشی ...»

«بی خود میگه، به حرفاش گوش نکن» شیطانک سرخ یک رقیب سفید دارد که هم قد و قواره خودش است، فرشته ای است با یک جفت بال و پیراهن سفید بلندی که تا قوزک پایش می رسد و هیچ لکه ای روی آن نیست، او هم شبیه به من است، نماینده ی نیمه ی خیر وجودم است و روی شانه ی راست من می نشیند و دنیا را خیلی مثبت می بیند، معتقد است که هر کار کرده ام درست بوده. از او می پرسم آیا تعطیل کردن دفتر کوچکی که داشتم و کار کردن برای یک شرکت بزرگ که در آن دیده نمی شوم کار درستی بوده؟ جواب می دهد:

«البته! البته، البته که کار درستی بوده. یادت نرود که سه سال است این جا بیمه می دهی و با احتساب سه سالی که در "گنو" بیمه پرداخت کردی و سه سالی که "ایران فار" بودی بیست و یک سال دیگه میتونی بازنشسته بشی و ...»

با پشت دست چنان کشیده ای به دهان فرشته ی نگون بخت کوبیدم که تا انتهای آتلیه پرت شد و پشت میز مهندس ایمانی لای نقشه های فاز یک دانشکده علوم افتاد. از دفتر بیرون آمدم و با هیچ کس خداحافظی نکردم.

من و شیطانک سرخ رنگ، بدجنس اما واقع بینی که روی شانه ی چپم نشسته است ساعت ها شهر را گشتیم و برای آینده برنامه ریزی کردیم.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:23  توسط توکا نیستانی  | 

یک نگاهی به تعداد کامنت هایی که برای پست "افرا" گذاشته اند بیندازید و آن را با تعداد کامنت های پست "یه همبر" مقایسه کنید و هرچه نتیجه گرفتید پیش خودتان نگهدارید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:12  توسط توکا نیستانی  | 

همه می گویند که زیادی سخت می گیرم؛ همه حق دارند. گاهی بی خودی به بعضی چیزها حساس می شوم.

پول را که از مشتری می گیرد خطاب به کسی که در آشپزخانه دیده نمی شود سفارش ها را با صدای بلند تکرار می کند:

- یه همبر یه سوخاری دو تیکه، سه تا همبر، یه مخصوص یه همبر بدون گوجه...یه همبر دو نونه یه همبر بدون پیاز، یه همبر با پیاز و جعفری، یه همبر...!

با هر قدمی که به صندوق نزدیک تر می شوم احساس می کنم تعداد "همبر"ها بیشتر می شود و آن ها را هربار سنگین تر و محکم تر از قبل مثل پتک روی مغز من می کوبند. با خودم فکر می کنم مگر چه مقدار زمان یا انرژی از غلط گفتن این کلمه ذخیره می شود؟ جلوی دخل که می رسم سلام می کنم و می گویم به من ربطی ندارد ولی این جور مخفف ساختن یک کلمه ی فرنگی کمی اشکال دارد چون "هم" و "برگر" دو کلمه هستند و تخفیف دادن آن ها به "همبر" به نظر درست نمی آید مثل آن می ماند که به جای جوجه کباب بگوییم جوجک!

خیره خیره نگاهم کرد و حتی یک کلمه نگفت. سفارشم را دادم و بقیه پولم را گرفتم و جای خودم را به مشتری بعدی دادم؛ همان طور که دور می شدم صدایش را شنیدم که بلندتر از همیشه گفت:

- یه همبر یه چیزبر!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:5  توسط توکا نیستانی  | 

پنجشنبه صبح برادرم زنگ زد، احوالپرسی که کرد تعجب کردم چون کم به هم زنگ می زنیم ، ادامه داد که حال نیلوفر خوب نیست، حدس زدم باید اتفاقی افتاده باشد، نیلوفر چند سالی است که بیمار است و همه می دانستیم که بیماری اش مهلک است، وقتی مطمئن شد برای شنیدن خبر آماده ام گفت: تمام کرد!

دختر عمه ام بود، خاطره ی محوی از روزی که به دنیا آمد دارم، حالت چهره ی پدرش که آن موقع مردی جوان و قوی هیکل بود هنوز در یادم مانده، شوهر عمه- که هم نام پدرم است- کار خوبی در یک شرکت خصوصی داشت و سریع ترقی می کرد، یک "رامبلر" نو از کمپانی گرفته بود، کت و شلوارهایش را به گران ترین خیاط تهران سفارش می داد و سفرهای فرنگ می رفت. عاشق دلخسته ی دخترش بود. نیلوفر هشت سالی از من کوچک تر بود و به همین خاطر هیچ وقت هم بازی نبودیم، هیچ کدام از بچه های فامیل هم سن و سال من نبودند، وقتی نوجوان بودم آن ها کودک بودند و وقتی جوان بودم و به دانشگاه می رفتم آن ها هنوز محصل بودند، تحویل شان نمی گرفتم. تنها کسی بود که تاریخ تولدش از یادم نمی رفت، هفدهم شهریور سال پنجاه و هفت آخرین باری بود که به جشن تولدش دعوت شدیم و نرفتیم چون همان شب حکومت نظامی اعلام شد و خیلی ها در میدان ژاله کشته شدند و خانه ی عمه همان دور و بر میدان ژاله بود. روزی که عروسی کرد منوچهر خان کت و شلوار خوش دوختی پوشیده بود و روی سر عروس و داماد دسته های اسکناس هزار تومانی می ریخت؛ نیلوفر قد بلند بود، زیبا بود، خوش حال بود، عمه هم خوش حال بود. داماد میکروفن را از دست خواننده گرفت و با صدای گرمی شروع به خواندن کرد: ... ای نوگل صحرا نیلوفر... ماه عسل را به ونیز رفتند و فیلم اش را به همه ی ما نشان دادند. بعد هم به استرالیا رفتند که محل کار و زندگی داماد بود. منوچهر خان داشت دیوانه می شد، طاقت دوری از دخترش را نداشت، هر ماه قبض های صدهزار تومانی تلفن را با رضا و رغبت پرداخت می کرد تا هرشب با عشق کوچکش حرف بزند. کسی نفهمید چرا زن و شوهر با هم نساختند و از هم جدا شدند، نیلوفر تنها به خانه برگشت.

من آدم گرمی نیستیم، سالی یک بار و به بهانه ی عید می دیدمشان تا این که به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری شدم، منوچهر خان گفت که طاقت دیدن من را در بستر بیماری ندارد و در خانه به ملاقاتم آمد، کماکان عظمتی داشت، نصیحت کرد که بیشتر مواظب سلامتم باشم و به بهترین پزشکی که می شناسم مراجعه کنم. خودش سال ها بود که سیگار نمی کشید، مشروب نمی خورد و هر شب سیب و سیر و میوه و سبزی را فراموش نمی کرد و به دقت مواظب سلامتی خود و خانواده اش بود؛ دو ماه بعد بر اثر یک سکته ی وسیع مغزی زمین گیر شد و امروز دختر سی و چند ساله اش را بعد از پنج سال فرسوده شدن از سرطان از دست داد و دیگر امیدی به آینده ندارد و از ابهتش چیزی جز عظمت دهشتناک رنجی که می کشد باقی نمانده.............

جمعه صبح با مترو به بهشت زهرا رفتم، برای آخرین بار آن چه را که از نیلوفر باقی مانده بود پیچیده در پارچه ای سفید، دیدم، بر جنازه اش نماز خواندم و به دنبالش تا چهار دیواری سیمانی سردی که قرار است خانه ی آخرتش باشد رفتم، فاتحه ای خواندم و با مترو به خانه برگشتم و یک زندگی تمام شد ... تمام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:30  توسط توکا نیستانی  | 

طبقه به طبقه اتاق ها را سر زدم و از همه حلالیت طلبیدم:

- اگر بدی یا خوبی یا هرچیزززز دیگری از من دیدید به بزرگواری خودتان ببخشایید چون کم کم دارم از حضورتان مرخص می شوم.

- اِاِاِاِاِاِاِاِ...؟! کجا دارین میرین آقای نیستانی؟! از این جا میرین؟ کجا میرین؟

- آره دارم میرم ( و با انگشت اشاره، بالا را نشان می دهم ).

- میرین طبقه سوم؟ نه؟ ... چاهارم؟ ... پنجم؟ ... نه؟! پشت بوم میرین؟!!! ... نه؟!

- نه، با اجازه تون دارم میرم اون دنیا، گفتم اگه پیغامی پسغامی چیزی واسه رفتگانتون دارین بدین حالا که دستم خالیه ببرم؛ خانوم مهندس بروجردی شما واسه مرحوم پدر بزرگتون آیت الله العظمی بروجردی پیغامی ندارین تا سفارشی خدمتشون برسونم؟

- نه، فقط سلام برسونین، حالا چی شده که به فکر رفتن از پیش ما افتادین؟

...راستش را بخواهید دیروز بعد از پنج سال قلب ام  هشدار دردناکی به من داد! من به فکر رفتن نیستم، رفتن به فکر من افتاده، آن هم حالا که یک عالمه کار دارم، هنوز به یک عالمه سؤالی که در سایت ایران کارتون، از من پرسیده اند جواب نداده ام، مقاله ی مجله تندیس هم تمام نشده، شانزدهم آذر یک نمایشگاه طراحی در گالری هما دارم، شنبه ی دیگر باید برای داوری مقدماتی و انتخاب آثار هشتمین دوسالانه ی بین المللی کاریکاتور تهران آماده باشم و چند روز بعد هم داوری اصلی آن شروع خواهد شد، به یکی از عکاس های معروف قول داده ام که تعدادی عکس از من بیندازد و ... و هنوز کلی آدم باقی مانده که حال اشان را نگرفته ام اما ... باید بروم! به قول حاج آقای خوش صحبت مسجد الرضا که همه ی ختم های تهران آن جا برگزار می شود: ...ناگهان بانگ برآمد خواجه رفت!

حالا به شما هم می گویم: اگر برای کس و کارتان در آن دنیا پیغامی دارید که فرصت نمی کنید شخصاً برسانید تا دیر نشده و کار از کار نگذشته پیغام ها را بدهید تا ببرم؛ من مشغول بستن چمدان هایم هستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:49  توسط توکا نیستانی  | 

عصرها که بعد از کار و کافه، حدود ساعت هفت و نیم به خانه می رسم، اهل البیت نشسته اند و با جدیت یکی از این سریال های مخصوص این ماه را از شبکه ی یک نگاه می کنند؛ امین تارخ با کلاه گیس بانمکی که پشت اش شبیه به دسته جارو است، دارد با خانوم سنگین و اخمو و بی حس و حالی حرف می زند که انگاری همین الان یک عصا را درسته قورت داده (!)، با توجه به سابقه ای که از سال های قبل دارم می پرسم که آیا این خانوم خود شیطان است که دارد آقای تارخ را شکنجه می کند؟ بهناز کمی توضیح می دهد و معلوم می شود که در این مجموعه استثنائاً شیطان در قالب یک مرد ظاهر شده و مشغول دسیسه چینی برای خراب کردن دنیا و آخرت آقای تارخ است، اتفاقاً شیطان اش بدک نیست، لااقل وسوسه کننده تر از هم کاران مؤنث اش رفتار می کند. به فاصله ی اندکی بعد از تمام شدن وساوس شیطانی در شبکه ی یک، اهل البیت کانال تلویزیون را عوض می کنند، نوبت سریال دیگری در شبکه ی دو، شبکه ی تو، می رسد. بهناز با علاقه ی بیشتری این یکی را تعقیب می کند و با تأکید و طنز می گوید: این یکی را نگاه کن، خیلی عبرت آموز است! از محسنات سریال های ما، یکی هم این است که هیچ اش را ندیده باشی، در دو دقیقه، همه ی آن چه گذشته را برایت تعریف می کنند و می توانی بنشینی و باقی داستان را ببینی؛ علی نصیریان –حاج یونس- در شصت و دو سالگی عاشق دختر جوانی شده و می خواهد زنش را طلاق بدهد. چرا عاشق شده؟ خدا می داند. عاشق چه چیز دخترک شده؟ هیچ کسی نمی داند! مشکل حاج آقا چه بوده؟ نه خودش می داند و نه خانوم محترمش و به ما هم مربوط نیست. طبق عادت می پرسم آیا دختر جوان خود شیطان است که برای دزدیدن ایمان حاج یونس قبول زحمت کرده و از آسمان پایین آمده؟ می گویند نه، این سریال استثنائاً شیطان ندارد اما این دختر تحت تأثیر وسوسه های شیطانی می خواهد این مرد را از راه به در کند و به خاک سیاه بنشاند. من که قسمت های قبل را ندیده ام اما طفلکی باید برای وسوسه کردن حاج آقا خیلی عرق ریخته باشد، خیلی سخت است که با این همه متانت بتوان کسی را وسوسه کرد!

یک قسمت را تا به آخر نگاه کردم و حیران ماندم که چرا باید از آن عبرت بگیرم؟ آخر کجای من شبیه به "یونس فتوحی" است؟! سن واقعی اش که سی سال بیشتر از من است، پولش هم که از پارو بالا می رود، آن قدر احمق است که باور کرده یک دختر بیست و چند ساله می تواند بدون چشم داشت مادی عاشق قد و بالا و چشم و ابروی یک مرد هفتاد ساله ی عامی بشود و تازه، همسر خود حاج آقا در مقایسه با دخترک، ملکه ی عشوه و الهه ی ناز به حساب می آید، عامل وسوسه نه دلبری می داند، نه خوش صحبت است و نه رفتارش با حاج آقا جوری است که فیل ایشان را به یاد ایام شباب در هندوستان بیندازد و... ازدواج یک مرد شصت و دو ساله ی سنتی با یک دختر بیست ساله ی امروزی-  عامل دست نشانده ی شیطان- به یک داستان "علمی تخیلی" شبیه تر است و برای بقای چنین پیوندی، بیشتر از خوش زبانی های موزون و مقفا و بی نمک حاج یونس یا من، به "جلوه های ویژه" ای نیاز است که تکنولوژی آن فقط در انحصار بهترین متخصصین هالیوودی است... من که آن قدر خام نیستم!

این یک عذاب الهی است، تمام عمر خواستم که شبیه به "فرانسیسکو گویا" زندگی کنم اما امروز با دیدن من به یاد "حاج یونس فتوحی" می افتند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:13  توسط توکا نیستانی  | 

بعضی روزها همیشه به یاد می مانند. بعضی زخم ها تا آخر عمر خوب نمی شوند. بعضی مصیبت ها را هیچ وقت فراموش نمی کنیم. گاهی لباس سیاه را تا آخر عمر از تن نمی کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:3  توسط توکا نیستانی  | 

در سایت پرشین کارتون مقاله ای خواندم از آقای یوسف محمدی و برگرفته از سایت روز آنلاین؛ عنوان مقاله این است: "متهم ردیف اول: کاریکاتوریست/ مروری بر چند پرونده قضایی در مورد کاریکاتورهای مطبوعاتی". نویسنده در بخشی از این مقاله اشاره ای هم به ماجرای دستگیری من در فروردین سال هفتاد و دو کرده و چون می ترسم خوانندگان آن مقاله در مورد من دچار شبهه شوند ترجیح می دهم داستان را خودم برایتان تعریف کنم:

طراحان حرفه ای مطبوعات می دانند که ماه بهمن و هفته ی اول اسفند ، روزهای پرکاری هستند چون همه ی ویژه نامه های نوروزی در همین ایام باید برای چاپ آماده شوند و فشار کار فوق العاده زیاد است. در آن سال من برای مجله های زیادی کار می کردم و چون دستمزدها پایین بود برای این که درآمدی داشته باشم به هیچ نشریه ای جواب رد نمی دادم؛ روزها تا ساعت پنج عصر در دفتر معماری مهندس خاتمی- که هیچ نسبتی با سید محمد خاتمی ندارد- کار می کردم و شب ها بعد از این که بچه هایم می خوابیدند و خانه آرام می شد تا نیمه های شب طرح می کشیدم. معلوم است که خیلی خسته می شدم و نمی توانستم برای آخرین طرح ها وقت زیادی بگذارم. شبی که آن طرح نفرین شده به ذهنم رسید به شدت خسته بودم، برای چهارده مقاله تصویر سازی کرده بودم و برای خوابیدن فقط می بایست از سد یک طرح دیگر می گذشتم: سرمقاله ای بود مربوط به ماهنامه ای علمی که امروز حتی نامش را به خاطر نمی آورم، چند دقیقه ای را صرف خواندن آن کردم و اولین تصویری که به ذهنم رسید کشیدم. کار که تمام شد نگاهی به آن انداختم و چون مردی با ریش بلند قهرمان طرح بود فکر کردم که: مبادا کشیدن آن کار دستم بدهد؟! اما خیلی خوابم می آمد و خودم را متقاعد کردم که: ریش که به خودی خود مقدس نیست، تقدس آن بستگی به کسی دارد که ریش بر محاسنش روییده است! خیال بد را دور کردم و خوابیدم. شماره های نوروزی سر وقت منتشر شدند و روی دکه ها نشستند. از بد اقبالی من در همان روزها ماجرای مجله فاراد پیش آمد و حسن کریم زاده دستگیر شد. آن موقع نه فاراد را می شناختم و نه طرح جنجالی آن را دیده بودم و نه می دانستم چه کسی آن را کشیده، حسن کریم زاده را هم اصلاً نمی شناختم. اواخر فروردین ماه بود که سردبیر مجله به دفتری که در آن کار می کردم زنگ زد و بعد از احوال پرسی گفت که دو نفر از دوستانش می خواهند مجله ای منتشر کنند و دنبال من می گردند تا برای آن ها کار کنم، می خواهند همین امروز به دیدنم بیایند و آدرس دفتر را پرسید. گفتم که ساعت کاری من تمام شده و چون برای گرفتن شغلی بهتر در یک شرکت بزرگ ساعت چهار وقت مصاحبه دارم، بهتر است آن ها آدرسشان را بدهند تا خودم فردا به دیدنشان بروم اما اصرار کردند و  اطمینان دادند که زیاد وقتم را نخواهند گرفت. بالاجبار و اکراه نشانی را دادم و نگران قرار کاری خودم بودم. خیلی زودتر از آن که فکرش را می کردم دو نفر از برادرانی که ظاهرشان نشان می داد هیچ ربطی با هیچ مجله ای ندارند به دفتر آمدند و من را برای ادای پاره ای توضیحات سوار بر یک رنو پلاک شخصی با خود بردند. در اداره مربوطه کتباً بازجویی شدم و چون با ترس و لرز از جرمم پرسیدم همان طرح کذایی را نشانم دادند. تفسیر خودم را از طرحی که در زمان غلبه ی خواب و خستگی کشیده بودم برایشان نوشتم و نپذیرفتند و تفسیر خودشان را گفتند که با مال من فرق داشت و بسیار وحشتناک بود اما برداشت آن ها بود و هیچ کس نمی توانست ثابت کند که اشتباه است! بارها و بارها گفتم و نوشتم فقط یک احمق طرحی با چنین نیتی می کشد و پای آن را به این بزرگی امضا می کند و قبل از دستگیری از مملکت فرار نمی کند و من یک احمق نیستم!

ترک یک موتور سیکلت من را به بازداشتگاه بردند. سلولی که در آن زندانی بودم کوچک اما تمیز بود. ساعت نداشتم و چون نور خورشید را نمی دیدم گذشت زمان را حس نمی کردم فقط وقتی غذا می آوردند می فهمیدم که چه وقتی از روز است. سیگار کشیدن ممنوع بود و قدم زدن خسته کننده، پس تمام چهار روز را یا خوابیدم یا در تنهایی گریه کردم! در بازجویی ها از انگیزه ام برای کشیدن "طرح موهن" می پرسیدند و من مدام تکرار می کردم که قرار بود هزار تومان دستمزد بگیرم که آن را هنوز نگرفته ام، قبول نمی کردند، می گفتم اگر این تفسیر "موهن" را بر این طرح سوار نکنید آدمی که من کشیده ام به هیچ کسی شبیه نیست، می گفتند که بله شانس آوردی که شبیه نیست، که اگر بود جرمت سنگین تر می شد...

فکر می کنم که در نهایت وساطت های کیومرث صابری- گل آقا- و اشک های خودم، من را از آن مخمصه نجات داد. وقتی بعد از چهار روز آزاد شدم و بعد ازچند ماه پر تنش پرونده مختومه اعلام شد با خودم عهد بستم که هیچ وقت خواب آلوده و زیاد کار نکنم و بالا و پایین هر طرحی را که می کشم بارها به دنبال کشف تفسیرهای ناخواسته جستجو کنم. به این ترتیب محافظه کار و کم کار شدم اما هنوز هم گاهی از تفسیرهای عجیب و غریبی که روی بعضی از کارهایم می گذارند شگفت زده می شوم. 

 

کاریکاتوریست ها قهرمان نیستند، سیاست مدار نیستند، چریک نیستند، کودتاچی نیستند، دشمن نیستند، برای دولت های خارجی کار نمی کنند، مقدس نیستند، از فضا نیامده اند، قوی و پوست کلفت نیستند، آماده ی جان باختن در راه عقیده و حرف اشان نیستند؛ آدم هایی معمولی هستند که مثل همه یک زندگی معمولی و صدها دل بستگی معمولی تر دارند و اگر روال زندگی اشان مختل نشود  حاصل تجربیات روزمره اشان را به تصویرهایی ترجمه می کنند که می تواند حرف دل شما هم باشد و چون آدم هستند، مثل همه، خیلی وقت ها در قضاوت هایشان اشتباه هم می کنند. کاریکاتوریست ها بخشی از لایه ی بسیار نازکی از ساکنین این سرزمین هستند که حرفی برای گفتن دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 3:5  توسط توکا نیستانی  | 

الان از پیش دکتر مرتضوی می آیم، یکی از دندان هایم پوسیده بود که چرخ کرد و یکی هم نابود شده بود که کشید. صورتم بی حس است و دو گوشه ی دهانم از بس باز مانده درد می کند؛ حیف که منتظرم تا تأثیر بی حسی موضعی تمام شود و جای خالی دندانم درد بگیرد وگرنه دوست داشتم چیزکی درباره ی بعضی مدافعین "اردشیر محصص" بنویسم؛ امروز مقاله ای خواندم که در آن به منتقدی که بی وضو درباره ی استاد نوشته بود سخت تاخته بودند انگار که محصص از شمار "مقدسین" است و اینجا هم خطوط قرمزی وجود دارد که کسی حق عبور از آن را ندارد.

همه می دانند که تنها "مقدس" در این حوالی "توکای مقدس" است و درباره ی او هم می توان هرچیزی گفت و نوشت و شاید اصلاً به همین خاطر مقدس باشد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:57  توسط توکا نیستانی  | 

داشتم کم داشتم کم کم به زندگی در این دنیای مجازی عادت می کردم که پرشین بلاگ هک شد حالا هرکار می کنم دلم راضی نمی شود به جای دیگری نقل مکان کنم مخصوصاً که یک اسباب کشی دیگر هم پیش رو دارم؛ چند ماه پیش با "احسان امینی" که وب سایتم را طراحی کرده جلسه ای داشتم و خواهش کردم تا وب لاگ توکای مقدس را به سایتم اضافه کند، او قول داد که تا آخر همان ماه تغییرات لازم را در طراحی سایت به عمل آورد و وب لاگی هم به آن اضافه کند. دیروز که از بدقولی های احسان خیلی شاکی بودم یک پیام کوتاه برایش فرستادم و یادآوری کردم که اگر اینجور من را سر کار نمی گذاشت الان مستقل شده بودم و از هک شدن پرشین بلاگ لطمه نمی خوردم. در جواب پیام کوتاهی فرستاد مبنی بر این که تا آخر مرداد سایت و وبلاگ را درست می کند، عصبانی تر شدم چون هنوز سوم ماه بود و تا آخر مرداد با احتساب بدقولی های او بیش تر از یک ماه باقی مانده! برایش نوشتم که لطفاً من را سر کار نگذارد و او خبر داد که دوازدهم مرداد می خواهد عروسی کند و خیلی گرفتار است اما سعی می کند به قول جدیدش عمل کند...

تحفه ای درخور ازدواج احسان ندارم اما ایده ای برای یک کارت عروسی کاملاً استثنایی و اصیل دارم که با عکس یا کاریکاتور عروس و داماد در لباس قاجار ساخته می شود و تا به امروز به فکر کسی نرسیده و می خواهم که آن را به عنوان هدیه ی این وصلت فرخنده به او و همسرش پیشکش کنم. مبارک باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:25  توسط توکا نیستانی  |