|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|

من به تمام پدرهایی که دختر دارند حسادت میکنم و سیزده سال پیش که تو به دنیا آمدی به بهزاد حسادت کردم...
میدانستی که فقط مردهای خیلی مهربان و خوشطینت صاحب دختر میشوند؟ این تئوری از کشفیات خودم است که از آن برای شرطبندی روی جنسیت جنین استفاده میکنم؛ اول نگاهی به آقای پدر میاندازم و بعد با قاطعیت تمام جنسیت بچه را پیشبینی میکنم و باور کن تا امروز هیچ شرطی را نباختهام. از اول هم معلوم بود که بهزاد دختر خواهد داشت بسکه مثل خودت مهربان و آرام بود؛ با این حساب میتوانی تصور کنی چقدر تعجب کردم وقتی پنج سال پیش شنیدم که تو صاحب یک برادر شدهای...
بر اساس همین تئوری، من هیچوقت شانسی برای دختر داشتن نداشتم چون فقط گاهی مهربان هستم اما همیشهی خدا جنسم شیشه خرده دارد!
میدانی که دوری نگذاشت تا رابطهی من و تو خیلی صمیمانه شود، تقدیر چنین بود که از ایران بروی تا هفت سال بعد من و تو کنار آبشار نیاگارا بنشینیم و عکس یادگاری بگیریم، تو بسختی خاطرهی محوی از روزهایی که همسایه بودیم بیاد داشته باشی و من هم باورم نشود که دختربچهی شش سالهای که در فرودگاه به من قول داد تا هیچوقت فراموشم نکند و خیلی زود برای دیدنم برگردد حالا آنقدر بزرگ شده که نمیتوانم مثل یک بچه او را بغل کنم...
پدرها و مادرها در برابرهیچ اتفاقی به اندازهی بیماری فرزندشان آشفته حال و شکننده نمیشوند، مخصوصاً اگر آن بیماری اسمش به زشتی سرطان باشد. شوهرعمهها با اینکه در سلسله مراتب خویشاوندی جایگاه مهمی ندارند- میدانی که عمهها میتوانند به این نسبت فامیلی خاتمه دهند- اما نمیتوانند خودشان را هرلحظه بجای پدر و مادری که نگران سلامتی فرزندش است نگذارند... آدمها برای دوست داشتن یکدیگر نیازی ندارند تا حتماً نسبت فامیلی داشته باشند... شوهرعمه بودن کار سادهای نیست وقتی بلد نباشی چطور پدر و مادری را دلداری بدهی و تازه، خودت هم به دلداری نیاز داشته باشی...
همین پنج ماه پیش که آنجا بودم و خبری از بیماری نبود بهزاد گفت که میخواهی در آینده نویسنده بشوی، فکر میکنم که امروز بهترین موضوع را برای نوشتن داری، میتوانی داستانی بنویسی که بعدها بچههای بیمار بخوانند و از آن الهام بگیرند...
کتاب آیدا را که یادت است، طرحهایی که من برای داستانهای آن کشیدهام را که دیدهای، چه خوب است اگر اجازه بدهی برای داستان تو هم طراحی کنم... قول میدهم طرحهایی بکشم که ترسناک نباشند و دوستشان داشته باشی به شرطی که تو هم مثل آیدا برای رونمایی کتابمان به تورنتو دعوتم کنی...
یادت باشد که اینجا همه به تو فکر میکنیم، برای سلامتیات دعا میکنیم و ته دلمان قرص است که مصمم، قوی و با اراده هستی و بیماری را حتماً پشت سر میگذاری...
روبروی جعبهی پر زرق و برق و بیمصرفی که اسمش کامپیوتر است نشستهام و تلاش میکنم تا به خودم بقبولانم که در قرن بیست و یکم هستم. من آسان متقاعد میشوم اما این مظهر تکنولوژی معاصر سرسختانه با من لجاجت میکند و اصرار دارد که لاکپشت عظیمی است گیر کرده در ماسه و برای برداشتن هر قدم کوچک نیاز به تفکری عمیق دارد- به این میگویند تطابق دادن تکنولوژی غربی با فرهنگ عارفانهی شرق- تسلیم آرامش دستگاه میشوم و اجازه میدهم که هروقت خواست راه برود و از فرصتی که بالاجبار در اختیارم گذاشته استفاده میکنم تا به خودم فکر کنم...
***
توی پیادهرو با عجله راه میرفتم که از پشت سر محکم به من خورد و تعادلم را بر هم زد، پسربچهای بود که ده سال نداشت، زمین نخوردم اما خودش با دوچرخهاش روی زمین ولو شده بود و با چشمهای وحشتزده به من نگاه میکرد. تقریباً بلافاصله ایستاد و خم شد تا دوچرخه را از زمین بلند کند... همانطور که خم بود نتوانستم خشمم را کنترل کنم و تیپایی حوالهی باسنش کردم! یواش زدم و خودم را قانع کردم که لایق چنین تنبیهی است. پسرک سراسیمه برگشت و دوباره با چشمهای درشتش به من خیره شد. دردش نگرفته بود و اینبار ترس نبود که در چشمهایش موج میزد، تعجب بود و سؤال... تحقیر شده بود و من تحقیرش کرده بودم...
امروز بیست سالی از آن تیپای کذایی گذشته و پسرک آنروز مردی است که امروز جایی در این شهر زندگی میکند. نمیدانم که تلخی تیپایی که به ناحق خورد را فراموش کرده یا نه اما بیست سال است که با یادآوری این خاطره از خودم میپرسم:
اگر من را نبخشیده باشد... اگر فراموش نکرده باشد...؟
***
... لاکپشت گرانقیمت من خسته است، دوست ندارد قدم از قدم بردارد. در بحر تفکرات عارفانهی خود به ارزشهای مطلق صفر و یک فکر میکند. رهایش میکنم تا با دود علامت بدهم...
عمری است که این فرشته نگهبان من است، مواظب است تا اشتباه نکنم، اشتباه نروم، اشتباه نبینم، اشتباه نگویم، اشتباه نشنوم، اشتباه نپیچم، اشتباه نپوشم، اشتباه ننوشم، اشتباه نجوشم، اشتباه نکوشم، اشتباه نخوانم، اشتباه ننویسم... گاهی خستهام میکند، خودش هم از دست من خسته شده بس که مستعد اشتباه هستم. گاهی مدت کوتاهی میخوابد یا شاید هم موقتاً از من ناامید میشود آن وقت میگذارد که هم خودش و هم من نفسی بکشیم...
نوجوان بودم و در انتخاب مسیر آیندهام مردد. اندکی استعداد در طراحی داشتم و میخواستم نقاشی بخوانم. فرشته گفت که با مدرک نقاشی گذران زندگی مشکل است... چشم، راهم را عوض کردم.
در هجده سالگی به دانشکد معماری رفتم، خوش خیال بودم و خودم را مهندسی بیست و دو ساله میدیدم که فارغالتحصیل شده و کار میکند و خانه و زندگی میسازد و... فرشته امر کرد تا رؤیا دیدن را کنار بگذارم و مدتی در خانه استراحت کنم ... در بیستوهفت سالگی لیسانس گرفتم و به سربازی رفتم.
از سربازی برگشته بودم و کار نداشتم. باز به فکر ادامه تحصیل افتادم. به مدارج عالیتر- حتی دکترا- فکر میکردم. امتحان دادم و قبول شدم اما فرشته گفت که چون تو آدمی که گشاد میخندد و زیاد حرف میزند بهتر است وقت خود و دیگران را به درس خواندن تلف نکند... چشم، راهم را عوض کردم.
فرشته خواب بود که با یک دوست و همکلاسی سابق شریک شدم و باتفاق اتاق کوچکی اجاره کردیم تا کار معماری بکنیم. فرشته کمی دیر بیدار شد اما نشانم داد که عرضهی اینکار ندارم. نه بلد بودم سبیلی را به موقع چرب کنم و نه مجیزگفتن از سلیقهی بازاری کارفرما را در شأن خودم میدانستم. با این وجود چند سالی را مقاومت کردم تا قوانین اعطای تراکم تغییر کرد و ساخت و ساز مدتی راکد شد تا ما ورشکست بشویم... چشم فرشتهی مهربان، راهم را عوض کردم.
خواستم با طراحی کاریکاتور در مطبوعات گلیم خود از آب بیرون بکشم. فکر میکردم که از عهدهی این یک کار برخواهم آمد اما هرچه کشیدم توهینآمیز بود بدون آنکه قصد توهین به کسی را داشته باشم. فرشته نشانم داد که نمیتوانم از این راه زندگی کنم همانطور که نمیتوانم آتش کبریتی را در میانه توفان روشن نگاه دارم... چشم، راهم را عوض کردم.
دوباره به سراغ معماری رفتم. رفتم تا مستخدم دفتر دیگران باشم، کسانی که آداب حفظ مشتری میدانند و مدیر هستند و پول و رابطه دارند... فرشته نگاهم میکرد و پوزخند میزد... کار من نبود، از عهدهاش برنیامدم... چشم، راهم را عوض کردم.
میگویند برای دست بیکار، شیطان کار میسازد. نباید بیکار میماندم، شروع به طراحی کردم و از یک گالری برای نمایش کارهایم وقت گرفتم. طرحهای من سادهاند. مواظب بودم که حامل هیچ پیامی نباشند از آن نوع پیامهایی که عادتمان است به زور در کاریکاتور پیدا کنیم. زن نکشیدم، فقط اسب و مرد کشیدم. مردهایی که جایی شبیه به اسب شدهاند یا اسبهایی که گوشهشان شبیه به مرد است. از گالری تماس گرفتند که نیمی از طرحهایم مجوز نمایش نگرفته است. فرشتهام نمیخواهد با این افکار پریشانی که دارم دیگران را گمراه کنم اما مگر چند درصد از گمراهان این شهر با دیدن نقاشی راهشان را گم کردهاند؟ دیشب برنامهی "درشهر" را دیدید؟ گروهی اراذل و اوباش را گرفته بودند، کاش همانجا از خودشان میپرسیدند که با خواندن کدام کتاب بد یا بعد از رفتن به کدام نمایشگاه نقاشی رذل شدهاند...
فرشتهی عزیزم، دیگر راهی نمانده که نرفته باشم، وقت زیادی هم ندارم که دنبال راه جدید بگردم. کار دیگری هم به جز معماری و طراحی بلد نیستم. سرمایه هم ندارم. خودت بگو که در این شهر چطور باید زندگی کنم؟
وقتی میپرسد متولد کدام شهری؟ با جدیت جواب میدهم KING RIVER و اضافه میکنم که در سی مایلی غرب میامی واقع است. اول کمی تعجب میکند: - جداً؟! - بله، جداً. حتی شهر من بزرگتر از میامی است اما چه کنم که مجبورم دور از زادگاهم زندگی کنم... قبول میکند اما متعجب است چرا الان اینجا هستم. چون پدر و مادرم هردو در کینگ ریور مأمور به خدمت بودند و بعد از پایان مأموریت به تهران آمدند... اینجا بزرگ شدم، اینجا را دوست دارم حتی بیشتر از کینگ ریور که فقط در آن به دنیا آمدم...
دروغ که نگفتم فقط کمی در بیان واقعیت نامتعارف رفتار کردم.
برای یک نفر قسم خوردم که آدولف هیتلر ایرانیالاصل بوده، گفتم آدولف هیتلر جرمانی همان آدولف هیتلر کرمانی است یعنی تلفظ اسم آقا بعد از مهاجرت به آلمان به تدریج تغییر کرده و...
دروغ نگفتم، مزخرف گفتم.
میخواست بداند تا این وقت شب کجا بودم، میگویم در دفتر و در حال رسیدگی به پروژههای عقبماندهام بودم و متوجه زنگ تلفن نشدم حالا هم خیلی خسته هستم و...
اما تمام شب را در کافه نشسته بودم. رسماً دروغ گفتم.
نظرم را دربارهی خودش میخواست بداند گفتم از دیدن قیافهاش هم بیزارم چه برسد به دوستی با او و...
شوخی نکردم، مطلقاً راست گفتم.
به این ترتیب آنهایی که اولین بار من را در حال اغراق کردن دیدهاند بر این باورند که همیشه در حال دست انداختن دیگران هستم و آنها که من را در حال مزخرف گفتن دیدهاند قسم میخورند که یک کلمه حرف حساب نمیتوان از من شنید و آنها که مچم را به هنگام دروغ گفتن گرفتهاند معتقدند که هرچه میگویم دروغ است و آنها که واقعیت را بی پردهپوشی از زبانم شنیدهاند میگویند که راستگو و صریح هستم و آنها که...
رفتارهای نامتعارف را دوست دارم اما همانها باعث پدید آمدن قضاوتهای متضادی میشود که بعضیشان اصلاً خوشایندم نیست اما تحملشان میکنم. شما هم اگر چیزی شنیدید که خوشتان نیامد، تحمل کنید چون احتمالاً درست میگویند حتماً چیزی دیدهاند یا میدانند که من و شما نمیدانیم.
این را در جواب به آن خوانندهای نوشتم که گفته بود چیزهای ناخوشایندی شنیده... بگذار مردم حرفشان را بزنند...
بابک که برای این چهارشنبه تماشای نمایش جدید خانوم "چیستا یثربی" را در تئاترشهر توصیه کردهبود خودش- مثل همیشه- برای رزرو بلیت از کرج آمد و مقدمات کار را فراهم کرد تا یک بعدازظهر دیگر به میان امواج خروشان اتومبیلهای مانده در راهبندان بزنیم و به سختی به تئاترشهر برسیم و خوشحال باشیم که بخشی از ساعات هفته را خرج یک کار فرهنگی کردهایم. به موقع جلوی گیشهی تئاترشهر بودیم تا بابک، که قبلاً پول بلیتها را داده آنها را بگیرد و همانجا راهنماییمان کنند که به سالن "سایه" برویم. طبق معمول دقایقی را در صف انتظار ایستادیم تا درها را باز کردند و داخل شدیم و از دکور سالن فهمیدیم که به اشتباه راهنماییمان کردهاند و نمایش در سالن "قشقایی" اجرا میشود. دوان دوان خودمان را به "قشقایی" رساندیم اما صندلیمان را دیگران نشسته بودند. هرقدر بابک تلاش کرد تا با ادب و احترام از اشغالگران بخواهد صندلیها را ترک کنند تأثیر نکرد و چارهای نبود جز آنکه به مسئول انتظامات مراجعه کنیم- که جوان رعنایی بود با سگرمه هایی در هم- و در کمال ناباوری او هم آب پاکی بر دستمان ریخت که دیر آمدهاید و صندلیتان را به آنها که نداشتهاند دادهایم! سعی کردیم توضیح بدهیم که بلیت داریم و قانوناً مالک آن صندلیها هستیم، دیر هم نیامدهایم و پانزده دقیقه قبل از باز شدن درها در سالن حاضر بودیم، بلیت فروشی خودتان اشتباه کرده که نشانی عوضی داده و ما را به "سایه" فرستاده و... که فایده نکرد، مأمور معذور بود و بیحوصله. به خاطر مدیریت غلط سالن نه تنها از ما عذرخواهی نمیشد، متهم شدیم که سواد خواندن روی بلیت را نداریم یا وقتمان را به بازیگوشی گذراندهایم و دیر آمدهایم. مذبوحانه تلاش کردم تا صورت مسئله و راهحل آن را ساده توضیح بدهم: گنجایش سالن معلوم است و آنهایی که صندلی ندارند با علم به این که روی زمین می نشینند آمدهاند و شما هم در همین پنج دقیقهای که ما از "سایه" خودمان را به "قشقایی" برسانیم بلیت جدید نفروختهاید پس لطف کنید اشغالگران را بلند کنید تا سرجایشان بنشینند و ما هم سرجایمان بنشینیم و مثل آدمهای متمدن از چهارشنبهی فرهنگیمان لذت ببریم... اما فایده نکرد و در این بین گروهی دیگر که صندلیهاشان اشغال شده بود به ما پیوسته بودند و اعتراض میکردند. جوان رعنای عصبانی اشارهای به همکارش کرد تا ما را به محل دیگری راهنمایی کند که مخل نظم سالن (کدام نظم؟!) نباشیم. حالا باید همان توضیحات را به آدمی که مسئولتر- اخموتر- از قبلی بود میدادیم که دادیم و ایشان همان حرفها را تکرار کرد که دیر آمدهاید و ما صندلیها را فروختهایم! اما ما دیر نیامدهبودیم و بالاجبار تمام داستان از اول تکرار میشد و چون همه نگران از دست دادن نمایش بودند توی حرف هم می دویدند، اعتراض میکردند، توضیح میدادند و... همهمه شد...
آخرین پیشنهاد این بود که بالشی بگیریم و روی زمین بنشینیم که قبول نکردیم و خواستیم پولمان را بدهند تا جای دیگری برویم که فرهنگی نباشد اما مثل "آدم" با ما رفتار کنند*.
وقتی مسئول محترم را ترک می کردم هنوز مشغول جر و بحث با صاحبان صندلی بود، خواستم تهدیدی کرده باشم بلکه دلم خنک شود و گفتم: «اما من روزنامهنگار هستم و حتماً این موضوع را جایی خواهم نوشت». ایشان هم مثل تمام آدمهای طناز و قوی که دوست ندارند جلوی تهدیدات زپرتی روزنامهنگاران جا بزنند بدون نگاه کردن به من گفت که اشکالی ندارد اما حتماً بنویس که دیر آمده بودید.
وقتی برای پس گرفتن پول به گیشه مراجعه کردم هنوز آن تکه کاغذی که رویش نوشته بودند به سالن "سایه" بروید جلوی چشم بود و بلیت فروش در جواب آخرین اعتراض ما گفت که باید روی بلیت را می خواندید.
***
* کافهی چهارمیز نزدیک تئاترشهر است، به جای لذت بردن از نمایش "چیستا یثربی" رفتیم و از پذیرایی "رضوانه" لذت بردیم که برخوردش با مردم صدبار "فرهنگی"تر و مسئولانهتر از مسئولان تئاترشهر است.
خدایا... آیا عادلانه است که "توکای مقدس" در این نظرسنجی پایین تر از "عباس عبدی" قرار بگیرد؟!
از دفتر که درآمدم، می دانستم که حوصله ی نشستن در "شوکا" را ندارم، نیم ساعتی کنار خیابان گاندی منتظر تاکسی ایستادم، انگار وسط بیایان ایستاده باشم، تاکسی نبود، مسافرکش نبود، اما ماشین زیاد بود. ساعتی است که راننده های تاکسی برای تفریح از جلوی شما می گذرند و هر قدر داد بزنید نگاهتان نمی کنند تا از قدرت شان لذت ببرند. پیاده به سمت پایین خیابان راه افتادم، گاندی عجیب ترین خیابان دنیا است، بالا و پائینش فرقی ندارد به هر سمتی که بروید سربالایی است، چرا گاندی سرپائینی ندارد؟! همان طور که راه می روم برای انبساط خاطر زیر لب فحش می دهم. راهم را به یکی از کوچه های فرعی کج می کنم، تصمیم می گیرم وارد خیابان ولی عصر بشوم اما آنجا وضع بدتر است، ترافیک سنگین است و ماشین ها، مسافرها، جهان، زمان، همه ایستاده اند.
خودم را به یک کافه ی آشنا می رسانم. پیراهنم خیس عرق شده، از در که وارد شدم فهمیدم که حوصله ی آنجا را ندارم. با صاحب کافه سلام و احوالپرسی می کنم و پشت یک میز می نشینم. نقش خودم را بازی می کنم وقتی که سرحال هستم و به فاصله ی ده دقیقه یک گفتگوی ساده را به یک جنگ تمام عیار تبدیل می کنم؛ برای کشیدن سیگار بیرون می روم. خانوم "ف" آن بیرون ایستاده و حالم را می پرسد، موفق می شوم بعد از رد و بدل کردن سه جمله او را تا سرحد انفجار عصبانی کنم... گفتم که حوصله ی کافه نداشتم.
می روم خانه، روی کاناپه ی عزیز اما بد ترکیبم دراز می کشم، ده دقیقه ای چرت می زنم، حوصله ی خوابیدن ندارم، می نشینم کتابی از روی میز بر می دارم، "روزی روزگاری دیروز"، دو صفحه از یک داستان را می خوانم اما حواسم جمع نیست فقط از روی کلمات عبور می کنم و هیچ از متنی که خوانده ام نمی فهمم، حوصله کتاب خواندن ندارم. کامپیوترم را روشن می کنم، سری به صندوق نامه ها می زنم، نامه ای ندارم، کامنت های آخرین پستم را کنترل می کنم، زیاد نیستند. خیلی وقت است چیزی ننوشته ام، یک صفحه ی جدید باز می کنم و آن بالایش می نویسم « مناجات یک قدیس» قبلاً به متن آن فکر کرده ام و خندیده ام اما چند خطی بیشتر نمی نویسم، حوصله ی نوشتن ندارم. "خاله" شام می آورد، ناهار نخورده ام اما حوصله ی شام خوردن ندارم. کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کنم، امیرحسین صدیق و رامبد جوان نشسته اند و به چیزی که نمی دانم چیست می خندند، صدیق را دوست دارم اما حوصله ی خنده اش را ندارم. موبایلم را نگاه می کنم، بابک زنگ می زند، حتماً می خواهد من را به یک تئاتر یا کنسرت تازه ببرد، جوابش را نمی دهم. می خواهم به یک نفر اس ام اس بزنم، چرخی میان اسامی دوستانم می زنم، منصرف می شوم. دفتر طراحی ام را باز می کنم، قوطی قلم هایم را کنار دستم می گذارم چند صفحه ای را ورق می زنم و به خط خطی های خودم نگاه می کنم حوصله ی طراحی ندارم. به فکر می افتم کاری کنم که تا به حال امتحان نکرده ام، چطور است پول هایم را روی زمین پخش کنم و روی شان غلت بزنم؟ کیف پولم را می آورم، تقریباً خالی است، باقیمانده ی پنچ هزار تومانی های ته کیفم را روی زمین می ریزم و دراز می کشم و دو سه بار از راست به چپ و از چپ به راست روی شان غلت می زنم... چیزی حس نمی کنم. اسکناس ها را که از روی زمین جمع می کنم یکی شان کم شده، هر قدر دور خودم می چرخم و به پشتم نگاه می کنم بی فایده است، پیدایش نمی کنم.
کاش می شد روحیه مان را مثل لباس هرچند وقت یک بار به خشک شویی ببریم و شسته و اطوشده تحویل بگیریم، آن وقت آن ها را مرتب و با سلیقه توی یک گنجه روی هم بچینیم و هر وقت آنی که بر تن داریم چرک شد با یکی تمیزتر عوضش کنیم.
یکی بود یکی نبود.... غیر از خدا هیشکی نبود
در روزگاران خیلی قدیم، اون روزا که زشتی و زیبایی هنوز معنی داشت، توی یک حیاط شصت متری، کنار یک حوض آب با یک فواره ی زپرتی و یک ماهی قرمز مردنی، جوجه اردکی در یک خانواده ی فرهنگی سر از تخم در آورد. جوجه اردک قصه ی ما با معیارهای یک اردک زیبا فاصله ی زیادی داشت، یعنی زشت بود چون هیچ چیزش شبیه به اردک های دیگه نبود، صورتش اخمو و منقارش برخلاف برادرانش تیز بود و رنگ پرهایش هم زیادی سیاه می زد- آن قدر که تا شش ماهگی بابا اردکه خجالت می کشید جوجه را به همسایه ها نشان بدهد- به خوبی دیگران نمی دوید و صدایش دورگه و زبر بود و بدتر از همه، اصلاً استعداد شنا کردن نداشت و تا روزی که همه را از خودش نا امید کرد یک بار هم نتوانست بدون تیوپ روی آب بماند.
جوجه اردک قصه ی ما ایرادهای دیگری هم داشت، زیادی سر و صدا می کرد و سلیقه ی غذایی اش بد بود، به اخبار روزنامه ها علاقه نشان می داد و خبرهای خانه را برای همه تعریف می کرد و به همین خاطر همیشه تنبیه می شد. جوجه ی زشت ما وقتی متوجه تفاوت خود با اردک ها شد سعی کرد کم تر با آن ها بجوشد، توی کوچه فوتبال بازی نمی کرد و در عوض کتاب می خواند و توانست تا قبل از رسیدن به سن بلوغ نزدیک به بیست هزار جلد کتاب را- چشم و هم چشمی با بعضیا- بخواند و کلی شعر از "جیران خلیل جبران" از بر کند اما در همان حال، نگرانی والدینش را حس می کرد، می دید که گاهی گوشه ای می نشینند و با هم پچ پچ می کنند و نگاه هایی ترحم آمیز به او می اندازند. ولی او نگران آینده نبود و به پدر و مادرش خاطرنشان می کرد که نباید صبر را از دست بدهند چون خودش در یکی از داستان های آقای "هانس کریستین اندرسن" خوانده است که آینده ی روشنی به عنوان یک قو در انتظارش است و عنقریب است که اسم آن ها- آقا و خانوم اردک- به عنوان اولین زوج اردکی که توانسته اند یک قو پس بیندازند در صفحه ی حوادث روزنامه های صبح و عصر ثبت شود.
... سال ها گذشت، جوجه ی ما حالا چهل ساله بود، شنا نمی دانست اما به خوبی پرواز می کرد و شغلی در یکی از مجله های زرد دست و پا کرده بود و هر روز عصر به امید تبدیل شدن به یک قوی زیبا تا کنار دریاچه ی مصنوعی پارک ملت می رفت بلکه مطابق داستان، یکی از قوهای مقیم آن جا هویت او را تأیید کند و هر بار دست خالی بر می گشت اما نا امید نمی شد.
***
جوجه اردک زشت زمانی فهمید یک کلاغ است که به وقت آواز خواندن، پنیر از منقارش افتاد و تازه یادش آمد که این داستان را قبلاً یه جایی خوانده است.
یکی بود یکی نبود.... غیر از خودم... هیشکی نبود
قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش... نرسید
طبقه ی بالای "کافه ماگ" دفتر کار من بود، ساعت ده صبح وقتی که حامد مشغول نظافت زمین و گردگیری میزها بود به آن جا می رفتم و پشت میزم کنار پنجره می نشستم و روزنامه های صبح، کتاب، مجله، دفتر طراحی و قوطی قلم هایم را کناری می چیدم و کارم را با خواندن اخبار روزنامه ها شروع می کردم، همان جا قرارهای ملاقاتم را می گذاشتم، کارفرمایی که پروژه ای معماری سفارش داده بود می دیدم، مصاحبه هایی که کرده بودم را از نوار پیاده می کردم، سوژه های تازه ام را طراحی می کردم. پاتوقی های کافه، طبقه پایین را ترجیح می دادند و تا قبل از ساعت چهار عصر آن بالا مشتری زیادی نداشت، مال من بود، افسردگی ماهانه ام را همان جا سپری می کردم. با غروب خورشید و ورود زوج های جوان، دفتر تعطیل می شد، بساطم را جمع می کردم.
آن بالا نشسته بودم و مجله می خواندم، مقاله ای درباره ی زندگی یکی از انقلابیون اعدام شده در رژیم شاه، وقتی خواندم که شرکتی تبلیغاتی را اداره می کرده بی اختیار بغضم ترکید، دیوانه وار گریه کردم. تصویر آزار دهنده ای داشتم از کسی که نمی شناختمش اما می دانستم که اگر عافیت طلبانه زندگی کرده بود می توانست زنده بماند، خانواده ای داشته باشد و شغلی پر آب و نان و فرزندانی که الان برومند بودند و در ناز و نعمت زندگی می کردند و او می توانست هم الان در خلوت کافه ای نشسته باشد و افسردگی مقدس و مرفهی را تجربه کند. کسی نبود تا نگاهم کند پس به پهنای صورت اشک می ریختم، در حالی که نیمه ای از وجودم که همیشه عاقل و منطقی است با تعجب و حیرت به رفتار آن نیمه ی مجنون نگاه می کرد. می خواهم بگویم که به وقت افسردگی شکننده تر از همیشه ایم و دلایلمان برای شکست و فرو ریختن- برای کسی که از بیرون به ما نگاه می کند- شاید از همیشه احمقانه تر باشد.
"تنهایی" در خانواده ی نیستانی به امری موروثی تبدیل شده که در هر نسل یکی را گرفتار می کند؛ "نیستانی بزرگ"، پدربزرگ من، دو همسر قانونی داشت که با هیچ کدام زندگی نمی کرد. آخر هم در تنهایی یک خانه ی اجاره ای، مـُرد. در نسل بعد، عموی من است که امروز "تنها" است، تنها در خانه ی ویلایی بزرگی که در محاصره ی برج های بلند گرفتار آمده، خانه ای که بیشتر از یک زندان میله های آهنی دارد اما امنیت ندارد. همسر و فرزندانش سال ها است که رفته اند. در نسل بعد، من حامل این ویروس هستم که حضورم تنهایی کسی را پُر نمی کند. "خاله" وقتی که هستم احساس تنهایی می کند چون کم حرف می زنم و سرم همیشه به کاری گرم است. برای خاله توضیح داده ام که نمی توانم مثل مردهای دیگر زندگی کنم چون یاد نگرفته ام یا شاید چون استعداد یادگیری اش را نداشته ام، گفته ام که وقتی فاصله می گیرم نزدیک تر هستم، گفته ام که احساس حضور دیگران را بیشتر دوست دارم تا دانستن نام آن ها را، نزدیک شدن به آن ها را.
امروز صبح وقتی از خوابی که به مدد یک قرص حاصل شده بود بیدار شدم کرختی بدی در تمام تن حس می کردم اما در کمال تعجب آن احساس وحشتناک گرفتار آمدن در تنگنایی که به وقت افسردگی به سراغم می آید حضور نداشت، رفته بود. جلوی آینه خودم را نگاه کردم، به پوسته ای که در معرض قضاوت دیگران می گذارم، از شکستگی صورتم خوشم می آید، چین های روی پیشانی ام را دوست دارم. انگار کمی لاغر شده ام، برای اطمینان می نشینم و سعی می کنم تا مثل همیشه از برآمدگی شکم به عنوان تکیه گاه آرنج هایم استفاده کنم اما آرنج ها لیز می خورند و راحت نیستند، مطمئن می شوم که کمی لاغر شده ام و آن را به حساب محاسن افسردگی می گذارم. بعد از "اورسن ولز" و "مارلون براندو" که فخر مردان خیکی عالم محسوب می شوند و مایه ی آرامش خاطر هنرمندان از ریخت افتاده اند، کم تر هنرمندی اعتماد به نفس لازم برای مفتخر بودن به اضافه وزن را دارد. دوست دارم لاغر باشم و پیراهن های تنگ بپوشم و... لاغر خواهم شد.
"داوود شهیدی" بالای سرم ایستاده بود و نطق غرایی در باب لزوم تحمل "رنج"، به عنوان مایه ی لازم برای خلق اثر هنری، می کرد که به دلم نشست. می گوید هنرمند ملزم است رنج بکشد، بزرگ ترین غم ها، سخت ترین شکست ها، سنگین ترین تحقیر ها را باید تجربه کند چون هنرمند است و بعد از عبور از این مصائب صاحب تجربه ای یگانه می شود؛ از تمام این حرف ها نتیجه می گیرد مشکلاتی که برای "مانا" پیش آمد از او هنرمند بهتری ساخت که تحسینش می کند.
با حرف داوود موافق هستم، تحمل رنج های بزرگ است که هنرمندان بزرگ می سازد، من اگر کوچکم برای آن است که دردم حقیر بود.
هر چیزی عمر مفیدی دارد، خیلی وقت ها به موقع مـُردن- تمام کردن، پایان دادن، رفتن- بهتر از پافشاری بر ادامه ای است که هیچ نفعی ندارد و تنها خاصیت اش نابود کردن خاطرات روزهای خوش ِ گذشته است.
روزهای جمعه نباید تصمیم های مهم گرفت، غمی که با این روز همراه است بر هر تصمیمی سایه ای از تباهی می اندازد اما فعلاً به این فکر می کنم که "توکای مقدس" را تعطیل کنم. یک سال پیش می خواستم همان حرف هایی که در جمع دوستان معدودم می زنم با گروه بیشتری در میان بگذارم، حالا حرف هایم را زده ام، قصه هایم را گفته ام، شاید حرف تازه ای نمانده باشد.
در مدت یک سالی که می نوشتم دوستان زیادی پیدا کردم، بعضی شان بی سبب دوستم داشتند و زیاد، بعضی به اندازه و با دلیل. بعضی تصویری غیر واقعی از من ساختند و بعد آن را همراه با خود واقعی ام خراب کردند، من آنی نبودم که اینان فکر می کردند. بعضی دیگر دوست داشتند تا حقارت خودشان را در من ببینند و من حقیر نبودم. "توکای مقدس" ساده ترین و معمولی ترین آدمی است که در این شهر زندگی می کند اما فراموش نمی کند که چقدر کار کرده، چقدر خوانده، چقدر تلاش کرده و چقدر موفق بوده و همین وجه تمایز اوست با کسانی که یا هنوز به سن و سال او نرسیده اند و یا به اندازه ی او انبان تجربه اشان پر نشده است.
در این یک سال و اندی که گذشت، بیشتر از خط کشیدن، خط نوشتم. مدتی بود که در کارتونیست بودن افتخاری نمی دیدم، دیدن بعضی اساتید و هم کاران و هم صنفان دلزده ام کرده بود و کار کردن برای مطبوعات شجاعتی می خواست که دیگر نداشتم. امروز هم طرح امنیت روانی را داریم که اگر به همین شکل به تصویب برسد آن قدر جا برای تفسیر و برداشت های شخصی باز می گذارد که بتوان هر "روزنوشتی" با اندک بوی افسردگی را خطری برای امنیت روانی جامعه دانست و می دانید که من افسرده تر و محافظه کار تر از آنم که امنیتی را خدشه دار کنم یا قانونی را زیر پا بگذارم، بهتر آن است که از حوزه ی خطر فاصله بگیرم.
می دانم دل تنگ خواهم شد و می دانم تصمیمی که گرفته ام ناشی از افسردگی روزهای اخیر است، می دانم ممکن است آن را نادیده بگیرم تا بعضی بنویسند که تو به هیچ کدام از حرف هایت پابند نیستی و به تصمیمی که بعد از ماجرای مانا گرفتم اشاره می کنند، تصمیمی که از اتفاق جزء معدود حرف هایی بود که گفتم و به آن عمل کردم.
این روزها که حوصله کافه رفتن یا وب لاگ نوشتن ندارم وقتم را بیشتر صرف خواندن کتاب خواهم کرد شاید بتوانم به مرز بیست هزار جلد نزدیک شوم. بیشتر طراحی خواهم کرد بلکه بتوانم نمایشگاه های جدید بگذارم، بیشتر از قبل به چاپ کتاب فکر خواهم کرد که سال هاست آرزوی بزرگ من است.
شما هم مواظب خودتان باشید، دوستان من، دوستان عزیز من...
ساعت که به سه رسید طاقتم طاق شد، سوئیچ ماشین را برداشتم و بعد از ماه ها به سمت کافه 78 راندم. کافه تقریباً خالی است و به جز یک نفر کسی آن را به خانه اش ترجیح نداده است. میز خودم در اشغال آن دیگری است و به ناچار پشت میزی می نشینم که، بعد از جای خودم، بهتر از بقیه است و تقریباً به همه جا مسلط است و می توانم به راحتی و بدون جلب توجه طراحی کنم."مهروا"- صاحب کافه- رفته تا گالری را برای افتتاح نمایشگاهی در ساعت پنج آماده کند. با خودم می گویم دوساعتی می مانم تا نمایشگاه را ببینم.
مرداد ماه امسال پنجمین سال تولد کافه 78 است، من از سال اول مشتری آن بودم، بخش زیادی از طراحی های کافه ام را پشت همین میز کشیده ام، امروز هم دفترم را باز می کنم و قلم ها را روی آن می چینم و سفارش قهوه می دهم.
کسی نمی آید، از پیشخدمتی که من را می شناسد اما من اسمش را نمی دانم علت خلوتی کافه را می پرسم، چیزی راجع به امتحان و کنکور و... می گوید که متوجه نمی شوم. مهروا می آید، سلام و علیک گرمی می کنیم. از وقتی سیگار کشیدن ممنوع شده بوی این جا آشنا نیست. قهوه ام را می نوشم که طعم آن هم آشنا نیست. شبح آدم هایی را که روزی در گذشته ها پشت همین میز و صندلی ها کشیده ام می بینم و با خودم فکر می کنم که الان کجا هستند و چه می کنند.
ساعتم را که طبق معمول جمعه ها روی ده و سی دقیقه متوقف می شود از دستم باز می کنم و آن را با ساعت کافه میزان می کنم و چند باری سخت تکانش می دهم تا از خواب بیدار شود، به همراه آن خودم هم از خواب بیدار می شوم، حوصله ی نشستن ندارم؛ به صفحه ی سفید دفترم نگاه می کنم که فقط یک جمله بر آن نوشته ام:
« آدم باید هر روز قبل از بیرون آمدن از خانه، یک قورباغه ی زنده را درسته ببلعد تا مطمئن شود که مابقی روز با اتفاقی کریه تر غافلگیر نمی شود.»*
....
* نقل به مضمون جمله ای است از نویسنده ای فرانسوی که در کتابی از آلن دوباتن خوانده ام
امروز مثل یک آدم بزرگ رفتار کردم، آدمی که پنجاه و هشت سال و دو ماه و دو هفته از عمرش گذشته باشد. بعد از خواندن پـُست قبل چند ریاضی دان خیّـر که سرشان توی حساب است به من مشاوره ی رایگان دادند: اولین نفر متقاعدم کرد که چهل و نـُه ساله ام، نفر بعدی ثابت کرد پنجاه و سه ساله ام و سومی مدرک کتبی داشت که به اندازه ی پنجاه و هشت سال و دو ماه و دو هفته پیر شده ام. ترجیح دادم به نفر چهارم گوش ندهم چون معلوم بود وضع بدتر می شود؛ چاره نداشتم، واقعیت را پذیرفتم.
فردا باید به بازار بروم، خیلی چیزهای ضروری برای این سن را ندارم. پیری، ناغافل آمد و آماده نبودم، سخت است از شانزده سالگی به انتهای میانسالی پرتابتان کنند و آماده نباشید، فردا باید خرید کنم:
1- یک دست کت و شلوار طوسی با مارک "هاکوپیان"، یک کت تک قهوه ای پشمی اما چهار فصل!
2- یک جفت کفش بند دار مارک "نادر" یا هر مدل دیگر به شرطی که نوکش ده سانتی متر از پنجه ی پا جلوتر باشد.
3- یک جفت صندل مردانه با همان مارک (تابستان است دیگر)، برای اضافه کاری در روزهای تعطیل، وقتی که می شود به دفتر رفت و کسی نیست تا ببیند اسپرت پوشیده اید.
4- چند عدد پیراهن مردانه به رنگ های سفید، خاکستری، قهوه ای که برق برق بزنند، از آن ها که فقط در فروشگاه تعاونی کارمندی سازمان حسابرسی می توان پیدا کرد.
5- یک جفت کراوات گل گلی، از آن جفتی سه تومانی ها، ترکیب نایلون و ابریشم! از آن ها که دستفروش جلوی پاساژ ونک به مهندس های میانسال می فروشد.
6- دو جفت جوراب خاکستری با نواری از گل های سرخ ریز روی قوزک پا و چهار جفت جوراب سفید برای پوشیدن یک در میان همراه با کفش صندل.
7- یک عدد جلد موبایل، که به کمر ببندم.
8- یک عدد "بلوتوث" نوکیا که همیشه، حتی وقت خواب، از گوشم جدا نشود.
9- یک عدد کیف سامسونت محکم و بزرگ که یک زیر پیراهنی، یک قابلمه ی غذا، یک دسته اسکناس دویست تومانی، یک ماشین حساب مهندسی و یک مسواک در آن جا بشود و باز یک عالمه جای خالی برای جا دادن خریدهای احتمالی از بازار میوه و تره بار داشته باشد.
10- یک عدد فلاسک برای گرم نگه داشتن غذا، فرنگی باشد و دست دوم، اشکالی ندارد.
11- یک شماره از روزنامه سرمایه یا یک شماره از روزنامه ی استقلال جوان، شماره های قدیمی هم قبول است.
12- یک عدد ساعت سیکو5، یک عدد انگشتر عقیق یا طلای سفید، یک عدد تسبیح برای گذران اوقات فراغت.
13- دو عدد چوب پنبه ی با کیفیت، برای مسدود کردن گوش ها، که مشورتی نشنوم.
14- یک عدد چشم بند، برای بستن چشم ها، که خّیری نبینم.
15- پانزده بسته "فلوکسیتین"، این بهترین ابداع قرن گذشته، سلطان داروها، دوای هر درد بی درمان، نوشداروی بعد از مرگ سهراب، بزرگ ترین کلاهی که بشریت بر سر "غم" گذاشت.
چند سالم است؟ سندی رسمی وجود دارد که به شهادت آن متولد شانزدهم اردیبهشت هزار و سیصد و سی و نـُه هستم آن را از هزار و سیصد و هشتاد و هفت کم می کنم می شود: ... شانزده. حتماً اشتباه کرده ام چون پارسال هم آن را از هزار و سیصد و هشتاد و شش کم کردم و باز شانزده شد و سال قبلش هم همین طور و سال پیش ترش همین؛ سال هاست که حاصل این تفریق شانزده است.
باورم نمی شود، باید از پدرم بپرسم اما او بیست و هفت سال پیش درگذشته. اگر هم بود حوصله ی حرف زدن درباره ی گذشته ها را نداشت. به جمله ی پدری درگذشته، که در گذشته هم حوصله ی صحبت از گذشته نداشت فکر می کنم و خوشم می آید. سراغ مادرم نمی روم که از دست من همیشه عصبانی است، هنوز فکر می کند یازده ساله ام و این با نتیجه ی محاسبات ریاضی من پنج سال اختلاف دارد پس او هم اشتباه می کند. طاها که نیست و نیما هم جدی تر از آن است که وقتش را با یک پسر شانزده ساله تلف کند.
در آینه به خودم نگاه می کنم، بین دو ابرو خطی عمیق و عمودی می بینم که اخمی ابدی به چهره ام داده است، عصبانیتی مادرزاد. صورت و زیر چشم هایم پُف کرده که اثر بی خوابی مزمن است، موهایم ریخته و باقیمانده اش روی شقیقه ها و ریشم بیشتر سفید هستند تا مشکی؛ به دستم نگاه می کنم، انگشت هایی که شبیه به پنج نان باگت، بزرگ و گرم اند انگار همین تازگی از تنور نانوایی بیرون آمده اند و همیشه چرک، چون عادت دارند اشیاء را، زندگی را، لمس کنند.
به یاد ندارم شانزده ساله ای با این شکل و شمایل ترسناک دیده باشم حالا چشم ها را می بندم و تصویر دیگری می بینم:
آدمی که باز هم زیبا نیست اما هیجان زده است، آدمی که بازی می کند، که بازی را دوست دارد، آدمی که تجربه می کند: خندیدن را از ته دل، خواندن آواز را با صدای بد، رقص را با تمام وجود، خـُرخـُری از سر رضایت را و احساس خوش شستن رخت در معده را! آدمی که همیشه منتظر است: منتظر یک فردا، منتظر یک اتفاق؛ اتفاقی شبیه به یک پایان خوش در یک فیلم مزخرف هالیوودی، اتفاقی که زندگی را عوض کند، اتفاقی از جنس آن بوسه، که از قورباغه ای یک شاهزاده ساخت، یا آن بخت، که جوجه اردکی زشت را به قویی زیبا تبدیل کرد.
به آینده فکر می کنم، به گذشت زمان، به فرصت هایی که می سوزند. مادرم حق داشت، باید بیشتر درس می خواندم؛ می گفت «اگه درس نخونی یا حمال می شی یا شیشه ی خونه ی مردم رُ با روزنامه پاک می کنی» و حالا نیم راه را رفته ام: برای حمال ها کاغذ باطله می سازم تا شیشه ها را پاک کنند. در خواب می بینم که حمال هستم و باید تمام آینه های "تالار آینه" را با ورق های مجله ی چلچراغ تمیز کنم اما مجبورم کرده اند که همه ی مجله ها را قبل از استفاده بخوانم. نمی خواهم حمال باشم، نمی خواهم چلچراغ بخوانم. درس می خوانم، عصرها بسکین رابینز با طعم ماست می خورم و آخر هفته مافیا بازی می کنم. می خواهم به کلاس کنکور بروم و این بار سر از این راز در بیاورم که چرا حد یک عبارت به سمت صفر میل می کند و چرا این عبارت نگون بخت به چیز دیگری به جز صفر میل ندارد؟!
میل دارم بخوابم، زیاد، آن قدر که دیگر به سن و سالم فکر نکنم؛ کاش کسی رویم را بیندازد، وقتی که نمی شنوم با من حرف بزند، برای آخرین بار ...
ادعا نمی کنم که دوست بودیم، سال ها بود ندیده بودم اش، دقیقاً از بهمن سال شصت و شش که دانشگاه تمام شد دیگر خبری از "شهاب" نداشتم تا همین چند سال پیش که شنیدم به امریکا برگشته و شغل خوبی در شهرداری لس آنجلس یا نمی دانم کدام شهر دیگر دارد.
وقتی بعد از تعطیلات مفرح و طولانی انقلاب فرهنگی به دانشکده برگشتیم، بعضی از بچه ها دیگر نبودند و در عوض، یک هم کلاسی جدید به جمع ما اضافه شده بود، شهاب در امریکا معماری می خواند و برای عیادت از مادر بیمارش چند هفته ای به ایران آمده بود که رابطه با امریکا قطع شد و نتوانست برگردد، لطف کردند و اجازه دادند در دانشکده ی ما به تحصیل ادامه بدهد. شبیه به ما نبود، شبیه به هیچ کدام از دانشجوهای آن روز علم و صنعت نبود. تهمینه میلانی و دوستانش به او لقب "مداد رنگی" داده بودند* از بس رنگارنگ می پوشید، آبی و صورتی و نارنجی. قد بلند و چارشانه و سفید رو بود با موهایی صاف و پرپشت. جوّ دانشگاه ضد امریکایی بود اما شهاب خیلی امریکایی بود، گاهی برای ما از دانشکده اش و تفاوت آن جا و این جا حرف می زد، می گفت شما به امریکایی ها فحش می دهید اما وقتی من به جراحی آپاندیس احتیاج داشتم اول عملم کردند و بعد که فهمیدند پول ندارم گفتند بدهی ام را به اقساط بپردازم؛ نگران بود که از وقتی به ایران آمده نتوانسته اقساط بدهی اش را بپردازد. می گفت آخر هفته ها را در امریکا باتفاق همسرش** و شوهر سابق همسرش و دوست او، چهار نفری به پیک نیک می رفتند و وقتی تعجب ما را از این که چطور یک مرد باغیرت حاضر می شود با شوهر سابق همسرش به گردش برود می دید، می خندید و می گفت آب و هوای آنجا غیرت سوز است.
... یادم نیست معمار خوبی بود یا نه، اما آدم خوبی بود.
چند سال پیش خبر بیماری اش را از یکی از هم کلاسی ها شنیدم، سرطان ریه داشت، بارها جراحی شد و حتماً بیمه داشت که غصه ی پرداخت صورت حساب های بیمارستان را نمی خورد. پارسال برای اولین و آخرین بار از امریکا به من زنگ زد، باورم نمی شد خودش باشد، حتی در سال های طولانی دانشکده هیچ وقت با هم صمیمی نشدیم، پروژه ی مشترک نداشتیم، هم سفر و هم سفره نبودیم. خیلی از شنیدن صدایش خوش حال شدم، می گفت که به تازگی عمل سنگینی را پشت سر گذاشته و حالش بهتر است. گفت که به خاطر بیماری اش با بازنشستگی پیش از موعد او موافقت کرده اند و دیگر سر کار نمی رود. می دانستم این ها علائم خوبی نیستند اما نمی خواستم و نمی توانستم به سرنوشتی که در انتظارش بود فکر کنم. برایش آرزوی سلامتی کردم و امید به دیدارش داشتم در کشوری که آب و هوایش غیرت سوز است.
وقتی مهندس "آلبا"- هم کلاسی قدیم و همکار امروز- بالای سرم آمد، تند تند چیزهایی گفت که نامفهوم بود، انگار بخواهد وقتی سیب زمینی داغی در دهان دارد حرف بزند:
« سَ...ام تُ...کا، چار شنبه... دوره... نشکده... اَم بیا، بچه...ا جَم میشَ...شاب ربانی مـُد!»
معنی سه کلمه ی آخر را به شکل دردناکی حس کردم، خواستم دوباره تکرار کند: «چی؟! چی گفتی؟» و این بار واضح گفت:
« شهاب ربانی مـُرد»
....
* با تهمینه میلانی که صحبت کردم این نام گذاری را تکذیب کرد. یا فراموش کرده است یا لقب را دوستانش به شهاب داده بودند و من به غلط فکر می کردم از او شنیده ام.
** شهاب مجرد بود اما برای این که این پُست بدآموزی نداشته باشد امشب او را به عقد دوست امریکایی اش درآوردم!

در میانه ی یک بحث خانوادگی از دهنم پرید که: «... ولی من هفته ای یک بار هم به زور، خانه شما می آیم...»
می خواستم برای مادرم روشن کنم که اهل سوء استفاده از مهمان نوازی ایشان نیستم اما حواسم به پیش پا افتاده ترین و اولین معنای "به زور" آمدن نبود، حتی منظورم از "به زور"، "به سختی" نبود، مثل وقتی که می گوئید فلانی ماهی یک کتاب هم به زور می خواند یا به زور سنش به سی و پنج می رسد یا به زور به زندگی ادامه می دهد و همه می فهمند که نامبرده برای انجام افعالی که برشمرده اید "اجبار"ی نداشته اما به سختی به حد نصاب های فوق رسیده است... منظورم از به زور "خیلی کم" بود، می خواستم بگویم که اگر منصفانه ببینید عادت ندارم خیلی مزاحم شوم، هفته ای یک بار، آن هم اگر اجازه بدهید و حالتان مساعد باشد برای دیدنتان می آیم، دوست ندارم زحمتی برایتان داشته باشم یا برنامه ی زندگی تان را به خاطر لذت خودم به هم بزنم و...
از قدیم گفته اند "حرف" را قبل از به زبان آوردن خوب سبک و سنگین کنید، البته کار سختی است که قدما هم از پسش بر نیامده اند. مشکل از "حرف" نیست، مشکل از "کلمه" است که برای مردمی با زبان واحد معنایی واحد ندارد.
مادر به توضیح من گوش نمی کند، همان "به زور" آمدن من برایش گران تمام شده، می گوید که راضی نیست همان یک روز در هفته هم کسی- منظورش من هستم- به زور به دیدنش برود.
امروز که جمعه است بر خلاف همیشه اجازه ندارم به دیدن مادرم بروم، اکیداً ورود من را به خانه ممنوع کرده است.
گاهی با "دلشوره ی فراموشی" یک چیز مهم از خواب بیدار می شوم و چون یادم نمی آید چه چیز را فراموش کرده ام تمام روز را با دلهره می گذرانم؛ یکی دو بار در مجامع رسمی به خاطر اهمال در بستن زیپ شلوار تذکر گرفته ام و حالا هر وقت "دلشوره ی فراموشی" به سراغم می آید یا علت لبخند و نگاه دیگران را نمی فهمم بی اختیار برای باز بودن زیپ شلوارم نگران می شوم.
نیمی از روزم با دلشوره ی فراموشی گذشته بود و برای خلاصی از آن می خواستم به یاد بیاورم چه چیز را فراموش کرده ام که صدای باز شدن با شتاب یک در و بعد از مکثی کوتاه، بسته شدن محکم آن، تمرکزم را به هم زد؛ ندیدم چه کسی بود اما می توانست قهرمان غیرتی یک سریال خانوادگی باشد که نمی داند همسرش برای خرید سبزی قورمه از خانه بیرون رفته و حالا اتاق ها را یک به یک و با عجله به دنبال او می گردد، اهمیت ندادم، حتی سرم را برنگرداندم و به کارم ادامه دادم:
« قبل از ترک خانه ده بار به جیب های شلوارم دست کشیده بودم تا مطمئن شوم گوشی موبایل و قوطی سیگارم را برداشته ام، فندکم هم پر شالم توی جلدش بود، برای آخرین بار زیپ شلوارم را کنترل کردم، بسته بود و راه افتادم، در تمام مسیر به چیزی که نمی دانستم چیست اما فراموش شده بود فکر کردم و در نتیجه یادم رفت به موقع پیاده شوم. صد متری را پیاده بر گشتم. خانوم "غفرانی" با لبخند معنی داری جلوی آسانسور ایستاده بود، جوری که متوجه نشود زیپ شلوارم را کنترل کردم، بسته بود، یادم انداخت که سه ماه است قول داده ام برای تکمیل پرونده یک فتوکپی از کارت ملی ام بیاورم، باز هم قول دادم و رد شدم اما جلوی در آتلیه مهندس "ارباب الامه" با لبخند معنی داری به استقبالم آمد، زیپم را کنترل کردم، بسته بود، سراغ برگه ی سابقه ی کار من در شرکت "گنو" را گرفت که سه هفته پیش قولش را داده بودم بیاورم، قول دادم بیاورم و وارد آتلیه شدم، خانوم مهندس "همسران" با لبخند معنی داری سلام کرد، زیپم را کنترل کردم، بسته بود، پرسید سی دی فیلمی را که قبل از عید قرض گرفتم آورده ام؟ قول دادم بیاورم؛ پشت میزم نشستم اما هر قدر جیب هایم را گشتم کلید کشو را پیدا نکردم ...»
برای دومین بار کسی در را با قدرت باز کرد و بلافاصله محکم تر بست، ندیدم چه کسی بود اما می توانست قهرمان یک سریال پلیسی باشد که در یورش به مخفیگاه قاتلی فراری در را با لگد باز می کند، اهمیت ندادم و ادامه دادم:
« خوابم که گرفت خریدن سیگار را بهانه کردم تا از دفتر بیرون بروم و فنجانی از قهوه های معروف "یارعلی" بنوشم- از همان ها که اگر یک قُـلپ اش را به حلق مـُرده بریزی زنده می شود تا بالا بیاورد- به نیمه راه کافه نرسیده بودم که صاحب مغازه ی ادوکلن فروشی از پشت سر و به اسم صدایم کرد، از بیست متر دورتر به من لبخند می زد، با دست زیپ شلوارم را امتحان کردم، بسته بود؛ ده شیشه ادوکلن دارم که هفت تای آن را در کمتر از یک سال از او خریده ام باید یادم می ماند که تا قبل از گرفتن حقوق اردیبهشت ماه از جلوی مغازه اش رد نشوم اما کار از کار گذشته بود، یک شیشه ادوکلن جدید خریدم و بدون نوشیدن قهوه به دفتر برگشتم ...»
برای بار سوم در خیلی محکم باز شد، ندیدم چه کسی در را باز کرد اما می توانست جراحی باشد شبیه به همان ها که در سریال های خارجی دنبال تخت مریض می دوند تا او را به اتاق عمل برسانند، کم کم صدای باز و بسته شدن در داشت حواسم را پرت می کرد که صدای مهندس فخار را که غُر می زد شنیدم: ... اِ، چرا درُ قفل نکردی؟!
فراموش کرده بودم در دستشویی را قفل کنم ...
هوا داغ بود و کنار خیابان ایستاده بودم و بین گرفتن یک تاکسی دربست یا پیاده روی تردید داشتم که تاکسی اش خالی از کنارم گذشت و چند قدم جلوتر، پشت چراغ قرمز، توقف کرد. پیاده از کنارش گذشتم و نگاهی سریع به راننده انداختم که چاق بود با محاسن سفید و لپ های گلی و نمی دانم چرا به دلم ننشست و حدس زدم از آن هاست که وقتی بگویم دربست سوارم نخواهد کرد اما با دیدن ازدحام آدم های منتظر در آن دست چهارراه از بلاتکلیفی در آمدم و جوری که راننده بتواند حرکت لب هایم را بخواند گفتم: - دربست. برخلاف انتظارم سری به تأیید تکان داد تا نزدیکتر رفتم و پرسیدم که آیا تا خیابان نیلوفر دربست می رود؟ جواب داد: - چرا که نه؟! از خدامه!
سوار شدم و نگاهی دقیق تر به او انداختم که میان سال نشان می داد و موهای جو گندمی داشت و صدای بم اش گرم بود و با لحنی پرطمطراق و عارف مسلکانه حرف می زد. نگاهی به من کرد و سرش را روی شانه ی چپ خم کرد و به سمت در متمایل شد تا کمی از دورتر نگاهم کند و با لحنی که اندکی هم ناز داشت گفت:
- قبل از این که شما خسته و مردد از جلوی ماشین من رد بشین داشتم با خودم فکر می کردم که این ماشین جلویی چرا مسافر دربست سوار کرد و من خالی هستم؟ حسودی کردم آقا، یهو به خودم اومدم و گفتم حسودی می کنی؟! آقا از خودم خجالت کشیدم و از احساسم پشیمون شدم و به خودم نهیب زدم که از خدا خجالت بکش تو هفتاد و دو سالته و جوونا میان پیشت و ازت راهنمایی می خوان و تو هنوز آدم بدی هستی. آقا داشتم خجالت می کشیدم که خدا همون لحظه پاداش منو داد، شما برگشتی و سوار شدی، بله آقا دنیا اینجوریه، هرچی از خدا بخوای بهت میده، همون وقتم میده، خوب باشی و خوبی کنی، خوبی بهت میده و بدی بخوای همونو بهت میده اما با تبعاتش میده با آبروریزیش میده!
سعی کردم چهره ام به اندازه کافی متعجب به نظر برسد: - راست می گین؟! عجب! عجب ماجرایی داشتین آقا! بله درسته، همیشه آدم نون قلبشو می خوره و پیداس شما انسان مهربان و متوجهی هستین. راستی ماشاالله، جداً هفتاد و دوسالتونه؟! خیلی جوونتر نشون میدین...
لحن کلامش مهربان تر شد: - من آقا، متولد 1315 هستم، یک زمانی از رانندگی بدم میومد اما خدا خواست که از این راه نون بخورم، خدا می خواست از این مردم چیز یاد بگیرم و حالا عاشق کارم هستم. آقا من گاهی به یاد مسافرام می افتم، به یاد شما و مسافر قبلی می افتم، و از خودم می پرسم اینا الان کجان و دارن چکار می کنن؟! حالشون چطوره و بالاخره به مقصد رسیدن یا نه؛ این پولی که از مردم می گیرم یه هدیه است به خدا، اینو خانومم همیشه میگه، میگه تو از مردم هدیه می گیری، آقا حرفای خانومم دلیه، ایشون نابیناست اما دنیا رُ با چشم دل می بینه، من در حدی نیستم که بگم شوهر ایشونم، ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم تو این پنجاه سال، خیلی چیزا.
- عجب! چه همسر بزرگواری دارید شما، خداوند انشاالله شفا بده و براتون نگهش داره.
داشتم با خودم فکر می کردم که این چهره و صدا را جایی قبلاً دیده و شنیده ام و نکند او آدم معروفی باشد که در لباس مبدل رانندگی می کند که پرسید آیا مسیر را اشتباه نرفته؟ تأیید کردم که راه را دور کرده است اما ایرادی ندارد چون از این مسیر هم می تواند من را به مقصد برساند؛ در جواب خداوند را حمد و سپاس گفت که در این اشتباه حکمتی بوده و ما هنوز نمی دانیم و من برای این که خودم را لوس کرده باشم گفتم حالا که مسیر عوض شده خوب است به جای خیابان نیلوفر به خیابان نوبخت برود تا من سری به مادرم بزنم که هم سن و سال او است و نمی دانم چرا به دلم افتاده که الان ببینم اش! اول چند بار به به گفت و سری به رضایت تکان داد و بعد ناگهان اخم کرد و گفت که از حرف من خوشش نیامده چون همیشه باید به یاد مادر باشم.
وقتی رسیدیم از او به خاطر سخنان حکیمانه اش تشکر کردم و گفتم که ملاقات با انسان فرهیخته ای چون او را از یاد نخواهم برد و حالا با عرض شرمندگی بفرمایید که چقدر باید تقدیم کنم. بزرگوارانه خواست که پولم را توی جیبم بگذارم و مهمان او باشم چرا که امروز خیلی چیزها یاد گرفته که ارزشی بیشتر از کرایه ی من دارد و بهتر است پول را صرف خرید شیرینی برای مادر بکنم و دست خالی به دیدنش نروم و سلام ایشان را هم برسانم. دوباره خواهش کردم بگوید کرایه ام چقدر می شود و من به هر حال سلام ایشان را به مادر ابلاغ خواهم کرد اما نمی پذیرفت و اصرار می کرد پیاده شوم. همیشه این مسیر را با دو هزار تومان می آمدم و به ندرت راننده ای طمعکار پانصد تومان بیشتر می گرفت پس بالاجبار یک اسکناس پنج هزار تومانی روی داشبورد ماشین گذاشتم و این پا و آن پا کردم تا تعارف را تمام کند و بقیه پولم را بدهد که "مولانا" رأساً تصمیم گرفت من را برای خرید شیرینی به یک قنادی ببرد! با زاری و التماس و توضیح این که دیرم شده و مادرم اصلاً اهل خوردن شیرینی و تنقلات نیست از خر شیطان پیاده شد و اعلام کرد که این پول را به مثابه یک هدیه به خانه خواهد برد. سراسیمه و قبل از این که تغییر عقیده بدهد پیاده شدم و مولانا بدون پس دادن بقیه پول... رفت!
می دانستم که یک بار دیگر از خداوند پاداش گرفته است اما نفهمیدم چرا آن را از کیسه ی من به او پرداختند؟!
«همین جوری پونصد تومن پونصد تومن بذل و بخشش می کنی تا نزدیک کافه ت باشی و با مهندسای جوراب سفید پشت یک میز ننشینی اونوخ فیش حقوقتو که میذارن جلوت حالت بد میشه؟ چرا حالا اون دومیلیون و پونصد تومن خیالیتو به حقوقت اضافه نمی کنی تا دوباره احساس کنی کسی هستی و قدرتو میدونن و عمرت هدر نرفته؟»
این ها را شیطانک سرخ رنگی که به قاعده ی یک بند انگشت قد دارد و قیافه اش عین من است، البته یک جفت شاخ و یک دم نوک تیز هم دارد و روی شانه ی چپم می نشیند در ِ گوشم زمزمه کرد؛ به محض این که پاکت حاوی فیش حقوق و عیدی را باز کردم فهمید که ناراحت شده ام و سر و کله اش از اعماق نیمه ی جهنمی وجودم پیدا شد و روی شانه ام نشست و شروع به سرکوفت زدن کرد:
« ... از اول هم نفهمیدی که چطور باید زندگی کنی، هر کاری کردی اشتباه بود، سال پنجاه و شش که همه کارات جور شده بود باید می رفتی امریکا، چرا نرفتی؟ من میدونم چرا، چون ترسیدی دلت واسه مامان جونت تنگ بشه، از تنهایی ترسیدی از این که ممکنه بی پول بشی یا مجبور بشی تو "مک دونالد" کار کنی ترسیدی، بدبخت! اگه رفته بودی تا الان شیش تا دکترا گرفته بودی، اونجا که کسی به جرم فساد اخلاق از ادامه تحصیل محروم نمیشه تازه به خاطر اخلاقت مدال هم بهت میدادن و امروز مثل بهرام شیردل شده بودی استاد دانشگاه هاروارد و رفیق پیتر آیزنمن! اصلاً تو که می خواستی معمار بشی غلط کردی عاشق این شدی- داشت با انگشت به عکس همسرم اشاره می کرد، نفهمیدم عکس را از کجا آورده بود- باید عاشق یکی می شدی که باباش تیمسار شاه باشه و بتونی قبل از انقلاب از آرتش پروژه بگیری- زمان ها را قاتی کرده بود و به وضوح به کسی اشاره می کرد که ده سالی از من بزرگتر است- تو اگه می خواستی موفق بشی ...»
«بی خود میگه، به حرفاش گوش نکن» شیطانک سرخ یک رقیب سفید دارد که هم قد و قواره خودش است، فرشته ای است با یک جفت بال و پیراهن سفید بلندی که تا قوزک پایش می رسد و هیچ لکه ای روی آن نیست، او هم شبیه به من است، نماینده ی نیمه ی خیر وجودم است و روی شانه ی راست من می نشیند و دنیا را خیلی مثبت می بیند، معتقد است که هر کار کرده ام درست بوده. از او می پرسم آیا تعطیل کردن دفتر کوچکی که داشتم و کار کردن برای یک شرکت بزرگ که در آن دیده نمی شوم کار درستی بوده؟ جواب می دهد:
«البته! البته، البته که کار درستی بوده. یادت نرود که سه سال است این جا بیمه می دهی و با احتساب سه سالی که در "گنو" بیمه پرداخت کردی و سه سالی که "ایران فار" بودی بیست و یک سال دیگه میتونی بازنشسته بشی و ...»
با پشت دست چنان کشیده ای به دهان فرشته ی نگون بخت کوبیدم که تا انتهای آتلیه پرت شد و پشت میز مهندس ایمانی لای نقشه های فاز یک دانشکده علوم افتاد. از دفتر بیرون آمدم و با هیچ کس خداحافظی نکردم.
من و شیطانک سرخ رنگ، بدجنس اما واقع بینی که روی شانه ی چپم نشسته است ساعت ها شهر را گشتیم و برای آینده برنامه ریزی کردیم.
یک نگاهی به تعداد کامنت هایی که برای پست "افرا" گذاشته اند بیندازید و آن را با تعداد کامنت های پست "یه همبر" مقایسه کنید و هرچه نتیجه گرفتید پیش خودتان نگهدارید!
همه می گویند که زیادی سخت می گیرم؛ همه حق دارند. گاهی بی خودی به بعضی چیزها حساس می شوم.
پول را که از مشتری می گیرد خطاب به کسی که در آشپزخانه دیده نمی شود سفارش ها را با صدای بلند تکرار می کند:
- یه همبر یه سوخاری دو تیکه، سه تا همبر، یه مخصوص یه همبر بدون گوجه...یه همبر دو نونه یه همبر بدون پیاز، یه همبر با پیاز و جعفری، یه همبر...!
با هر قدمی که به صندوق نزدیک تر می شوم احساس می کنم تعداد "همبر"ها بیشتر می شود و آن ها را هربار سنگین تر و محکم تر از قبل مثل پتک روی مغز من می کوبند. با خودم فکر می کنم مگر چه مقدار زمان یا انرژی از غلط گفتن این کلمه ذخیره می شود؟ جلوی دخل که می رسم سلام می کنم و می گویم به من ربطی ندارد ولی این جور مخفف ساختن یک کلمه ی فرنگی کمی اشکال دارد چون "هم" و "برگر" دو کلمه هستند و تخفیف دادن آن ها به "همبر" به نظر درست نمی آید مثل آن می ماند که به جای جوجه کباب بگوییم جوجک!
خیره خیره نگاهم کرد و حتی یک کلمه نگفت. سفارشم را دادم و بقیه پولم را گرفتم و جای خودم را به مشتری بعدی دادم؛ همان طور که دور می شدم صدایش را شنیدم که بلندتر از همیشه گفت:
- یه همبر یه چیزبر!
پنجشنبه صبح برادرم زنگ زد، احوالپرسی که کرد تعجب کردم چون کم به هم زنگ می زنیم ، ادامه داد که حال نیلوفر خوب نیست، حدس زدم باید اتفاقی افتاده باشد، نیلوفر چند سالی است که بیمار است و همه می دانستیم که بیماری اش مهلک است، وقتی مطمئن شد برای شنیدن خبر آماده ام گفت: تمام کرد!
دختر عمه ام بود، خاطره ی محوی از روزی که به دنیا آمد دارم، حالت چهره ی پدرش که آن موقع مردی جوان و قوی هیکل بود هنوز در یادم مانده، شوهر عمه- که هم نام پدرم است- کار خوبی در یک شرکت خصوصی داشت و سریع ترقی می کرد، یک "رامبلر" نو از کمپانی گرفته بود، کت و شلوارهایش را به گران ترین خیاط تهران سفارش می داد و سفرهای فرنگ می رفت. عاشق دلخسته ی دخترش بود. نیلوفر هشت سالی از من کوچک تر بود و به همین خاطر هیچ وقت هم بازی نبودیم، هیچ کدام از بچه های فامیل هم سن و سال من نبودند، وقتی نوجوان بودم آن ها کودک بودند و وقتی جوان بودم و به دانشگاه می رفتم آن ها هنوز محصل بودند، تحویل شان نمی گرفتم. تنها کسی بود که تاریخ تولدش از یادم نمی رفت، هفدهم شهریور سال پنجاه و هفت آخرین باری بود که به جشن تولدش دعوت شدیم و نرفتیم چون همان شب حکومت نظامی اعلام شد و خیلی ها در میدان ژاله کشته شدند و خانه ی عمه همان دور و بر میدان ژاله بود. روزی که عروسی کرد منوچهر خان کت و شلوار خوش دوختی پوشیده بود و روی سر عروس و داماد دسته های اسکناس هزار تومانی می ریخت؛ نیلوفر قد بلند بود، زیبا بود، خوش حال بود، عمه هم خوش حال بود. داماد میکروفن را از دست خواننده گرفت و با صدای گرمی شروع به خواندن کرد: ... ای نوگل صحرا نیلوفر... ماه عسل را به ونیز رفتند و فیلم اش را به همه ی ما نشان دادند. بعد هم به استرالیا رفتند که محل کار و زندگی داماد بود. منوچهر خان داشت دیوانه می شد، طاقت دوری از دخترش را نداشت، هر ماه قبض های صدهزار تومانی تلفن را با رضا و رغبت پرداخت می کرد تا هرشب با عشق کوچکش حرف بزند. کسی نفهمید چرا زن و شوهر با هم نساختند و از هم جدا شدند، نیلوفر تنها به خانه برگشت.
من آدم گرمی نیستیم، سالی یک بار و به بهانه ی عید می دیدمشان تا این که به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری شدم، منوچهر خان گفت که طاقت دیدن من را در بستر بیماری ندارد و در خانه به ملاقاتم آمد، کماکان عظمتی داشت، نصیحت کرد که بیشتر مواظب سلامتم باشم و به بهترین پزشکی که می شناسم مراجعه کنم. خودش سال ها بود که سیگار نمی کشید، مشروب نمی خورد و هر شب سیب و سیر و میوه و سبزی را فراموش نمی کرد و به دقت مواظب سلامتی خود و خانواده اش بود؛ دو ماه بعد بر اثر یک سکته ی وسیع مغزی زمین گیر شد و امروز دختر سی و چند ساله اش را بعد از پنج سال فرسوده شدن از سرطان از دست داد و دیگر امیدی به آینده ندارد و از ابهتش چیزی جز عظمت دهشتناک رنجی که می کشد باقی نمانده.............
جمعه صبح با مترو به بهشت زهرا رفتم، برای آخرین بار آن چه را که از نیلوفر باقی مانده بود پیچیده در پارچه ای سفید، دیدم، بر جنازه اش نماز خواندم و به دنبالش تا چهار دیواری سیمانی سردی که قرار است خانه ی آخرتش باشد رفتم، فاتحه ای خواندم و با مترو به خانه برگشتم و یک زندگی تمام شد ... تمام.
طبقه به طبقه اتاق ها را سر زدم و از همه حلالیت طلبیدم:
- اگر بدی یا خوبی یا هرچیزززز دیگری از من دیدید به بزرگواری خودتان ببخشایید چون کم کم دارم از حضورتان مرخص می شوم.
- اِاِاِاِاِاِاِاِ...؟! کجا دارین میرین آقای نیستانی؟! از این جا میرین؟ کجا میرین؟
- آره دارم میرم ( و با انگشت اشاره، بالا را نشان می دهم ).
- میرین طبقه سوم؟ نه؟ ... چاهارم؟ ... پنجم؟ ... نه؟! پشت بوم میرین؟!!! ... نه؟!
- نه، با اجازه تون دارم میرم اون دنیا، گفتم اگه پیغامی پسغامی چیزی واسه رفتگانتون دارین بدین حالا که دستم خالیه ببرم؛ خانوم مهندس بروجردی شما واسه مرحوم پدر بزرگتون آیت الله العظمی بروجردی پیغامی ندارین تا سفارشی خدمتشون برسونم؟
- نه، فقط سلام برسونین، حالا چی شده که به فکر رفتن از پیش ما افتادین؟
...راستش را بخواهید دیروز بعد از پنج سال قلب ام هشدار دردناکی به من داد! من به فکر رفتن نیستم، رفتن به فکر من افتاده، آن هم حالا که یک عالمه کار دارم، هنوز به یک عالمه سؤالی که در سایت ایران کارتون، از من پرسیده اند جواب نداده ام، مقاله ی مجله تندیس هم تمام نشده، شانزدهم آذر یک نمایشگاه طراحی در گالری هما دارم، شنبه ی دیگر باید برای داوری مقدماتی و انتخاب آثار هشتمین دوسالانه ی بین المللی کاریکاتور تهران آماده باشم و چند روز بعد هم داوری اصلی آن شروع خواهد شد، به یکی از عکاس های معروف قول داده ام که تعدادی عکس از من بیندازد و ... و هنوز کلی آدم باقی مانده که حال اشان را نگرفته ام اما ... باید بروم! به قول حاج آقای خوش صحبت مسجد الرضا که همه ی ختم های تهران آن جا برگزار می شود: ...ناگهان بانگ برآمد خواجه رفت!
حالا به شما هم می گویم: اگر برای کس و کارتان در آن دنیا پیغامی دارید که فرصت نمی کنید شخصاً برسانید تا دیر نشده و کار از کار نگذشته پیغام ها را بدهید تا ببرم؛ من مشغول بستن چمدان هایم هستم.
عصرها که بعد از کار و کافه، حدود ساعت هفت و نیم به خانه می رسم، اهل البیت نشسته اند و با جدیت یکی از این سریال های مخصوص این ماه را از شبکه ی یک نگاه می کنند؛ امین تارخ با کلاه گیس بانمکی که پشت اش شبیه به دسته جارو است، دارد با خانوم سنگین و اخمو و بی حس و حالی حرف می زند که انگاری همین الان یک عصا را درسته قورت داده (!)، با توجه به سابقه ای که از سال های قبل دارم می پرسم که آیا این خانوم خود شیطان است که دارد آقای تارخ را شکنجه می کند؟ بهناز کمی توضیح می دهد و معلوم می شود که در این مجموعه استثنائاً شیطان در قالب یک مرد ظاهر شده و مشغول دسیسه چینی برای خراب کردن دنیا و آخرت آقای تارخ است، اتفاقاً شیطان اش بدک نیست، لااقل وسوسه کننده تر از هم کاران مؤنث اش رفتار می کند. به فاصله ی اندکی بعد از تمام شدن وساوس شیطانی در شبکه ی یک، اهل البیت کانال تلویزیون را عوض می کنند، نوبت سریال دیگری در شبکه ی دو، شبکه ی تو، می رسد. بهناز با علاقه ی بیشتری این یکی را تعقیب می کند و با تأکید و طنز می گوید: این یکی را نگاه کن، خیلی عبرت آموز است! از محسنات سریال های ما، یکی هم این است که هیچ اش را ندیده باشی، در دو دقیقه، همه ی آن چه گذشته را برایت تعریف می کنند و می توانی بنشینی و باقی داستان را ببینی؛ علی نصیریان –حاج یونس- در شصت و دو سالگی عاشق دختر جوانی شده و می خواهد زنش را طلاق بدهد. چرا عاشق شده؟ خدا می داند. عاشق چه چیز دخترک شده؟ هیچ کسی نمی داند! مشکل حاج آقا چه بوده؟ نه خودش می داند و نه خانوم محترمش و به ما هم مربوط نیست. طبق عادت می پرسم آیا دختر جوان خود شیطان است که برای دزدیدن ایمان حاج یونس قبول زحمت کرده و از آسمان پایین آمده؟ می گویند نه، این سریال استثنائاً شیطان ندارد اما این دختر تحت تأثیر وسوسه های شیطانی می خواهد این مرد را از راه به در کند و به خاک سیاه بنشاند. من که قسمت های قبل را ندیده ام اما طفلکی باید برای وسوسه کردن حاج آقا خیلی عرق ریخته باشد، خیلی سخت است که با این همه متانت بتوان کسی را وسوسه کرد!
یک قسمت را تا به آخر نگاه کردم و حیران ماندم که چرا باید از آن عبرت بگیرم؟ آخر کجای من شبیه به "یونس فتوحی" است؟! سن واقعی اش که سی سال بیشتر از من است، پولش هم که از پارو بالا می رود، آن قدر احمق است که باور کرده یک دختر بیست و چند ساله می تواند بدون چشم داشت مادی عاشق قد و بالا و چشم و ابروی یک مرد هفتاد ساله ی عامی بشود و تازه، همسر خود حاج آقا در مقایسه با دخترک، ملکه ی عشوه و الهه ی ناز به حساب می آید، عامل وسوسه نه دلبری می داند، نه خوش صحبت است و نه رفتارش با حاج آقا جوری است که فیل ایشان را به یاد ایام شباب در هندوستان بیندازد و... ازدواج یک مرد شصت و دو ساله ی سنتی با یک دختر بیست ساله ی امروزی- عامل دست نشانده ی شیطان- به یک داستان "علمی تخیلی" شبیه تر است و برای بقای چنین پیوندی، بیشتر از خوش زبانی های موزون و مقفا و بی نمک حاج یونس یا من، به "جلوه های ویژه" ای نیاز است که تکنولوژی آن فقط در انحصار بهترین متخصصین هالیوودی است... من که آن قدر خام نیستم!
این یک عذاب الهی است، تمام عمر خواستم که شبیه به "فرانسیسکو گویا" زندگی کنم اما امروز با دیدن من به یاد "حاج یونس فتوحی" می افتند.

بعضی روزها همیشه به یاد می مانند. بعضی زخم ها تا آخر عمر خوب نمی شوند. بعضی مصیبت ها را هیچ وقت فراموش نمی کنیم. گاهی لباس سیاه را تا آخر عمر از تن نمی کنیم.
در سایت پرشین کارتون مقاله ای خواندم از آقای یوسف محمدی و برگرفته از سایت روز آنلاین؛ عنوان مقاله این است: "متهم ردیف اول: کاریکاتوریست/ مروری بر چند پرونده قضایی در مورد کاریکاتورهای مطبوعاتی". نویسنده در بخشی از این مقاله اشاره ای هم به ماجرای دستگیری من در فروردین سال هفتاد و دو کرده و چون می ترسم خوانندگان آن مقاله در مورد من دچار شبهه شوند ترجیح می دهم داستان را خودم برایتان تعریف کنم:
طراحان حرفه ای مطبوعات می دانند که ماه بهمن و هفته ی اول اسفند ، روزهای پرکاری هستند چون همه ی ویژه نامه های نوروزی در همین ایام باید برای چاپ آماده شوند و فشار کار فوق العاده زیاد است. در آن سال من برای مجله های زیادی کار می کردم و چون دستمزدها پایین بود برای این که درآمدی داشته باشم به هیچ نشریه ای جواب رد نمی دادم؛ روزها تا ساعت پنج عصر در دفتر معماری مهندس خاتمی- که هیچ نسبتی با سید محمد خاتمی ندارد- کار می کردم و شب ها بعد از این که بچه هایم می خوابیدند و خانه آرام می شد تا نیمه های شب طرح می کشیدم. معلوم است که خیلی خسته می شدم و نمی توانستم برای آخرین طرح ها وقت زیادی بگذارم. شبی که آن طرح نفرین شده به ذهنم رسید به شدت خسته بودم، برای چهارده مقاله تصویر سازی کرده بودم و برای خوابیدن فقط می بایست از سد یک طرح دیگر می گذشتم: سرمقاله ای بود مربوط به ماهنامه ای علمی که امروز حتی نامش را به خاطر نمی آورم، چند دقیقه ای را صرف خواندن آن کردم و اولین تصویری که به ذهنم رسید کشیدم. کار که تمام شد نگاهی به آن انداختم و چون مردی با ریش بلند قهرمان طرح بود فکر کردم که: مبادا کشیدن آن کار دستم بدهد؟! اما خیلی خوابم می آمد و خودم را متقاعد کردم که: ریش که به خودی خود مقدس نیست، تقدس آن بستگی به کسی دارد که ریش بر محاسنش روییده است! خیال بد را دور کردم و خوابیدم. شماره های نوروزی سر وقت منتشر شدند و روی دکه ها نشستند. از بد اقبالی من در همان روزها ماجرای مجله فاراد پیش آمد و حسن کریم زاده دستگیر شد. آن موقع نه فاراد را می شناختم و نه طرح جنجالی آن را دیده بودم و نه می دانستم چه کسی آن را کشیده، حسن کریم زاده را هم اصلاً نمی شناختم. اواخر فروردین ماه بود که سردبیر مجله به دفتری که در آن کار می کردم زنگ زد و بعد از احوال پرسی گفت که دو نفر از دوستانش می خواهند مجله ای منتشر کنند و دنبال من می گردند تا برای آن ها کار کنم، می خواهند همین امروز به دیدنم بیایند و آدرس دفتر را پرسید. گفتم که ساعت کاری من تمام شده و چون برای گرفتن شغلی بهتر در یک شرکت بزرگ ساعت چهار وقت مصاحبه دارم، بهتر است آن ها آدرسشان را بدهند تا خودم فردا به دیدنشان بروم اما اصرار کردند و اطمینان دادند که زیاد وقتم را نخواهند گرفت. بالاجبار و اکراه نشانی را دادم و نگران قرار کاری خودم بودم. خیلی زودتر از آن که فکرش را می کردم دو نفر از برادرانی که ظاهرشان نشان می داد هیچ ربطی با هیچ مجله ای ندارند به دفتر آمدند و من را برای ادای پاره ای توضیحات سوار بر یک رنو پلاک شخصی با خود بردند. در اداره مربوطه کتباً بازجویی شدم و چون با ترس و لرز از جرمم پرسیدم همان طرح کذایی را نشانم دادند. تفسیر خودم را از طرحی که در زمان غلبه ی خواب و خستگی کشیده بودم برایشان نوشتم و نپذیرفتند و تفسیر خودشان را گفتند که با مال من فرق داشت و بسیار وحشتناک بود اما برداشت آن ها بود و هیچ کس نمی توانست ثابت کند که اشتباه است! بارها و بارها گفتم و نوشتم فقط یک احمق طرحی با چنین نیتی می کشد و پای آن را به این بزرگی امضا می کند و قبل از دستگیری از مملکت فرار نمی کند و من یک احمق نیستم!
ترک یک موتور سیکلت من را به بازداشتگاه بردند. سلولی که در آن زندانی بودم کوچک اما تمیز بود. ساعت نداشتم و چون نور خورشید را نمی دیدم گذشت زمان را حس نمی کردم فقط وقتی غذا می آوردند می فهمیدم که چه وقتی از روز است. سیگار کشیدن ممنوع بود و قدم زدن خسته کننده، پس تمام چهار روز را یا خوابیدم یا در تنهایی گریه کردم! در بازجویی ها از انگیزه ام برای کشیدن "طرح موهن" می پرسیدند و من مدام تکرار می کردم که قرار بود هزار تومان دستمزد بگیرم که آن را هنوز نگرفته ام، قبول نمی کردند، می گفتم اگر این تفسیر "موهن" را بر این طرح سوار نکنید آدمی که من کشیده ام به هیچ کسی شبیه نیست، می گفتند که بله شانس آوردی که شبیه نیست، که اگر بود جرمت سنگین تر می شد...
فکر می کنم که در نهایت وساطت های کیومرث صابری- گل آقا- و اشک های خودم، من را از آن مخمصه نجات داد. وقتی بعد از چهار روز آزاد شدم و بعد ازچند ماه پر تنش پرونده مختومه اعلام شد با خودم عهد بستم که هیچ وقت خواب آلوده و زیاد کار نکنم و بالا و پایین هر طرحی را که می کشم بارها به دنبال کشف تفسیرهای ناخواسته جستجو کنم. به این ترتیب محافظه کار و کم کار شدم اما هنوز هم گاهی از تفسیرهای عجیب و غریبی که روی بعضی از کارهایم می گذارند شگفت زده می شوم.
کاریکاتوریست ها قهرمان نیستند، سیاست مدار نیستند، چریک نیستند، کودتاچی نیستند، دشمن نیستند، برای دولت های خارجی کار نمی کنند، مقدس نیستند، از فضا نیامده اند، قوی و پوست کلفت نیستند، آماده ی جان باختن در راه عقیده و حرف اشان نیستند؛ آدم هایی معمولی هستند که مثل همه یک زندگی معمولی و صدها دل بستگی معمولی تر دارند و اگر روال زندگی اشان مختل نشود حاصل تجربیات روزمره اشان را به تصویرهایی ترجمه می کنند که می تواند حرف دل شما هم باشد و چون آدم هستند، مثل همه، خیلی وقت ها در قضاوت هایشان اشتباه هم می کنند. کاریکاتوریست ها بخشی از لایه ی بسیار نازکی از ساکنین این سرزمین هستند که حرفی برای گفتن دارند.
الان از پیش دکتر مرتضوی می آیم، یکی از دندان هایم پوسیده بود که چرخ کرد و یکی هم نابود شده بود که کشید. صورتم بی حس است و دو گوشه ی دهانم از بس باز مانده درد می کند؛ حیف که منتظرم تا تأثیر بی حسی موضعی تمام شود و جای خالی دندانم درد بگیرد وگرنه دوست داشتم چیزکی درباره ی بعضی مدافعین "اردشیر محصص" بنویسم؛ امروز مقاله ای خواندم که در آن به منتقدی که بی وضو درباره ی استاد نوشته بود سخت تاخته بودند انگار که محصص از شمار "مقدسین" است و اینجا هم خطوط قرمزی وجود دارد که کسی حق عبور از آن را ندارد.
همه می دانند که تنها "مقدس" در این حوالی "توکای مقدس" است و درباره ی او هم می توان هرچیزی گفت و نوشت و شاید اصلاً به همین خاطر مقدس باشد!
داشتم کم داشتم کم کم به زندگی در این دنیای مجازی عادت می کردم که پرشین بلاگ هک شد حالا هرکار می کنم دلم راضی نمی شود به جای دیگری نقل مکان کنم مخصوصاً که یک اسباب کشی دیگر هم پیش رو دارم؛ چند ماه پیش با "احسان امینی" که وب سایتم را طراحی کرده جلسه ای داشتم و خواهش کردم تا وب لاگ توکای مقدس را به سایتم اضافه کند، او قول داد که تا آخر همان ماه تغییرات لازم را در طراحی سایت به عمل آورد و وب لاگی هم به آن اضافه کند. دیروز که از بدقولی های احسان خیلی شاکی بودم یک پیام کوتاه برایش فرستادم و یادآوری کردم که اگر اینجور من را سر کار نمی گذاشت الان مستقل شده بودم و از هک شدن پرشین بلاگ لطمه نمی خوردم. در جواب پیام کوتاهی فرستاد مبنی بر این که تا آخر مرداد سایت و وبلاگ را درست می کند، عصبانی تر شدم چون هنوز سوم ماه بود و تا آخر مرداد با احتساب بدقولی های او بیش تر از یک ماه باقی مانده! برایش نوشتم که لطفاً من را سر کار نگذارد و او خبر داد که دوازدهم مرداد می خواهد عروسی کند و خیلی گرفتار است اما سعی می کند به قول جدیدش عمل کند...