|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
بیستوپنج سال پیش با یک چمدان لباس و یک میز نقشهکشی به این خانه آمدم، بخاطر میز مجبور شدم وانت بگیرم وگرنه بردن یک چمدان کار سختی نبود. البته تعدادی هم کتاب و مقداری کاغذ داشتم که به تدریج و سر فرصت جابجاشان کردم. حالا بیست و پنج سال است که اینجا زندگی میکنم، شنیده بودم اسبابکشی کار سختی است اما هیچوقت مجبور نشدم اسبابکشی کنم. بیستوپنج سال وقت داشتم که هر روز چیزی به خانه بیاورم یعنی بیشتر از نههزار روز، یعنی نزدیک به هجدههزاربار رفتم و آمدم و چیزی به خرت و پرتهای اتاقم اضافه کردم! مجلههایی که دوست داشتم همهی شمارههای آن را داشته باشم، روزنامههایی که کاری از من در آنها چاپ شده بود، کتابهایی که هر هفته برحسب عادت و از سر وظیفه میخرم، میز ناهارخوری همسایهای که مهاجرت کرد و به دردم میخورد تا روی آن طراحی کنم، میز تحریر قدیمی همسایهای دیگر که کشوهای آن را دوست داشتم، لولههای مقوایی که به هیچ دردی نمیخورند، دوتا تله موش آکبند که هیچ موشی را گرفتار نکردهاند، عینک شکستهی پدرم، تعداد زیادی کلاه، کیفهای طراحی در اندازههای مختلف، جعبههای قلم، یک عالمه لیوانهای قهوهخوری که از این و آن هدیه گرفتهام یا خودم در سفرهای مختلف خریدهام مثل این آخری که طرحی از کافکا روی آن است، پنجاه تا فندک که بعضیاش خراب است مثل این یکی که مال پدرم بود، چوب سیگار تلسکوپی برنجی که یادگار مرحوم آقاجان است، جعبهی شطرنج سفری که مهرههایش تک و توکی باقی مانده و در نوجوانی از پدربزرگم هدیه گرفتم، انواع مترهای جیبی و کمری، خطکشهای کوچک و بزرگ فلزی و چوبی و پلاستیکی، تختههای زیردستی برای طراحی، انواع و اقسام پوشهها که همه پر از کاغذپاره و بریدهی روزنامه هستند، یک عالمه تیلههای رنگی، جعبهی پازل هزار قطعهای که هیچوقت باز نشده، چاقوهایی که قرار بود برای کنده کاری از آنها استفاده کنم، مقارها، میخها، سوزنهای تهگرد، لوازم تحریر، خودنویسها و خودکارهای جوراجور، بستههای مداد و مداد رنگی، شیشههای جوهر در رنگهای مختلف، دوربینهای عکاسی که حالا قدیمی و از مد افتاده شدهاند، سیمهای رابطی که قرار بوده دستگاههای مختلف را به کامپیوتر وصل کنند، کاترها، تیغها، دهها قوطی کوچک که توی هرکدام چیزی گذاشتهام، توی این یکی نوک قلمهای اضافه، توی آن دیگری قرصهای فشار خون، توی آن یکی کلیدهایی که یادم رفته کدام در را باز میکنند، پیشطرح نقشههایی که سالها پیش برای دوستانم کشیدم، ویلای اسکندر، ویلای مجید، خانهی دکتر طبسیان، خانهی دکتر ساغری، لوحهای یادبود نمایشگاههای مختلف، قابهای نقاشی، مجسمههای کوچک و بزرگ، عروسکهای پنبهای و...
به امثال من آشغال جمعکن میگویند، یعنی چیزهایی را دور و برمان جمع میکنیم که نه به درد دنیامان میخورد نه آخرتمان... حالا میفهمم که راست میگویند. یک هفته وقت دارم که خودم را برای جابجا شدن آماده کنم، همسرم یک عالمه کارتن خالی آورده تا فقط لوازم اتاق خودم را توی آن جا بدهم. اول کار فکر میکردم نباید سخت باشد، کارتنها را یکی یکی میگذاری جلو و همه چیز را میگذاری آن تو و تمام. اما کار سختتر از این حرفها است...
***
در آپارتمان کوچک آذر و محسن هستم در فرانکفورت. در آشپزخانه نشستهایم دور قلیان عجیبی که هشت لوله دارد شبیه به همان هشتپای غولپیکری که در فیلم بیستهزار فرسنگ زیر دریا میخواست کشتی نوتیلوس را با کرک داگلاس و کاپیتان نمو یکجا ببلعد، هرکدام یک پای هشتپا را گذاشتهایم توی دهان و مثل لوکوموتیوهای قدیمی دود میکنیم. هیچوقت قلیان کشیدن را دوست نداشتم اما فعلاً لولهی قلیان مثل بندناف ما را به مام وطن وصل کرده تا ضمن دود کردن دربارهی مزایا و مضار زندگی در فرنگ با هم بحث کنیم...
- قلقلقلقلقل... پوووفففف... فامیلام بهم میگن درسته که آلمان جای خوبیه اما بهتر نیست بجای تحمل رنج غربت بیایی و در وطن خودت آقایی کنی؟ من هرقدر فکر میکنم نمیفهمم منظورشون از آقایی کردن چیه...
- قلقلقلقلقل... پوووفففف... یعنی تو شهر خودت کار خودت رو بکنی و مجبور نباشی اینجا مثل خیلیها شوفر تاکسی باشی...
- قلقلقلقلقل... پوووفففف... من که شوفر نشدم اما اینجا شوفر بودن کار کمی نیست، شوفرتاکسی شدن خیلی سخته باید آلمانی بدونی و یکسال کلاس بری و هزار یورو خرج کنی تا تصدیق بگیری و بعدش یه امتحان سخت بدی تا به عنوان راننده تاکسی قبولت کنن، زندگیات اما تأمینه...
- قلقلقلقلقل... پوووفففف... به هرحال اینجا نمیتونی مثل اونجا رئیس خودت باشی...
- قلقلقلقلقل... پوووفففف... اونجا هم رئیس خودم نبودم...
- قلقلقلقلقل... پوووفففف... اونجا هیچی نداشته باشی تو توالت شیلنگ آب داری و مجبور نیستی مثل اینجا از این آبپاش کوچولوها تو دستشویی بذاری که باهاش یه گلدون رو هم نمیشه آب داد... شاید آقایی کردن یعنی همین!
***
خانهی جدید من یک خیابان پائینتر است، آن کلهی دنیا نیست، اما هرکار میکنم از پس جمع کردن یک اتاق برنمیآیم. کار بستهبندی وسایلم پیش نمیرود، خانهی جدید کوچک است و جا برای این همه خاطره ندارد. نشستهام بین آشغالهایی که به تدریج از گوشه و کنار بیرون میکشم و یکی یکی نگاهشان میکنم، دفترچه نقاشی طاها وقتی کلاس اول بود، یک قوطی فلزی که دوتا دندان شیری در آن است، یک نامه از اردشیر محصص، اسلایدهایی از دوران دانشجویی و... نمیتوانم تصمیم بگیرم که کدام را دور بیندازم و کدام را نگهدارم. شاید آقایی کردن یعنی توانایی حفظ همهی چیزهایی که برایت عزیز هستند...
اسباب کشیدن چه کار سختی است.
دیوار موجود جالبی است، هم خانه را میسازد و هم زندان را. میتوان در پناه آن احساس امنیت کرد یا زیر سایهاش دچار تشویش خاطر شد، میتوان آن را با یک قاب عکس تزئین کرد یا روی آن سیم خاردار کشید، میتوان به آن تکیه داد یا پشت آن اسیر شد... من کشیدن شکل دیوار را دوست دارم، از ردیف آجرها و سایه روشنشان خوشم میآید. خوب که نگاه میکنم میبینم زمینهی خیلی از طرحهایی که تا امروز کشیدهام یک دیوار بوده است...
رفته بودم تا جای خالی یک دیوار را ببینم. بعضیها به چین میروند تا چند متر از هفت هزار کیلومتر دیواری را ببینند که نه قرن پیش از میلاد مسیح ساخته شده و میگویند تنها ساختهی دست بشر است که از کرهی ماه هم دیده میشود؛ بعضی دیگر به برلین میروند تا جای خالی دیواری را ببینند که معروفترین نماد جنگ سرد بود و تا بیست سال پیش شهری را در دل اروپا به دو نیم میکرد. زائران دیوار چین از همتی که چند هزار سال پیش صرف ساختن آن شده به حیرت دچار میشوند و زائران دیوار فروریختهی برلین از حماقتی که توانست بیست و هشت سال دوام بیاورد دهانشان باز میماند... در قرن بیستم زندگی کنید و ناگهان یک شب دیواری بسازند تا شهرتان، خانهتان، خانوادهتان را به دو نیم کند و رفتن به آن سوی دیوار برایتان ممنوع شود... حتی تصور ساخت چنین دیواری هم احمقانه است.
اگر ساعت هفت صبح یک روز سرد پائیزی در هوایی گرگ و میش وارد شهری شدید که نمیشناختید و دیدید که دستهای کبوتر تمام شب را در یک پارکینگ عمومی و روی زمین خوابیدهاند مطمئن باشید که در برلین هستید. میپرسم مگر این شهر دیوار و درخت ندارد؟ چرا کبوترها روی زمین خوابیدهاند؟! جواب میدهند که همه اینجا از دیوار خاطرهای تلخ دارند، شاید به همین خاطر کبوترها خوابیدن روی زمین را ترجیح میدهند. ساختمانها را هم که خودتان میبینید، روی برجهای شیشهای که نمیتوان لانه ساخت و تازه روی همهی لبهها و هرههای ساختمانهای کوتاهتر هم میخهای تیز کار گذاشتهاند مبادا کبوتری آشیان کند. توضیحشان در مورد دیوار قانع کننده بود اما کسی نمیدانست چرا کبوترها روی شاخهی درختها نخوابیدهاند، برلین پر از درخت است. شاید این کبوترها مثل انسانهای اولیه از درخت پائین آمدهاند تا کم کم متمدن شوند یا شاید با همسرانشان اختلاف دارند و موقتاً از لانه اخراج شدهاند، شاید مهاجر هستند و روی درخت جایی ندارند... کبوتری که روی زمین خوابیده باشد شکار خوبی برای گربه است؛ میپرسم این شهر گربه ندارد؟! جواب میدهند که گربهها در آپارتمان زندگی میکنند... پیدا بود که خیابان برای خواب کبوترها جای امنی است. سعی میکنم با تلفن موبایل عکسی از کبوترهای پارک شده بگیرم که خوب از آب در نمیآید.
هوا سرد و پاکیزه است. چتر سبز بزرگی که به امانت گرفتهام من را از باران محافظت میکند اما جلوی باد سردی که میوزد را نمیگیرد، چتر را میبندم و داخل مغازهای میشوم که گرم است و پر از سوغاتیهای این شهر بارانی. کنار تیشرتها و لیوانهایی با نقش یک خرس، که نشانهی شهر است، قفسههایی است پر از تکههای سیمان که در اندازهها و قیمتهای مختلف به فروش میرسند. کلوخهای بزرگ گرانقیمت هستند پس خودم را با تماشای کارت پستالهای ارزان قیمت سرگرم میکنم. روی هر کارت عکسی است از شهر برلین در سالهایی که مردم هنوز دیوار را تحمل میکردند و روی کارت محفظهی کوچک و شفافی تعبیه شده که تکهای سیمان رنگی توی آن لق میخورد. فروشنده ادعا میکند اینها تکههایی از دیوار برلین است اما من مثل یک ایرانی واقعی به همه چیز مشکوک هستم و ادعای فروشنده را باور نمیکنم. مطمئن هستم چند کارگر مهاجر جایی همین اطراف نشستهاند و با خاک و سیمان و کمی رنگ تکههای قلابی دیوار را میسازند. خوشحال از اینکه کسی نمیتواند سرم کلاه بگذارد همراه با توریستهای زودباوری که سرشان کلاه رفته بود یکی از کارتپستالها را خریدم.
رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن دیوار هولناک فقط اندکی برپا مانده که از همین حالا جزئی از آثار تاریخی شهر به حساب میآید. دادهاند نقاشهای با ذوق روی سطح سرد و خاکستری دیوارها را نقاشی کنند و سیمهای خاردار را از روی آن جمع کردهاند... زیبا شده است.
رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن حماقت هولناک فقط خاطرهای مانده بود که با آن تجارت میکردند...
به گمان من زندگی مجموعهی از اتفاقهای کوچک و بزرگ است که ناغافل یقهی ما را میگیرند و حسابی تکانمان میدهند تا مثل کتلتهای توی ماهیتابه پشت و رو شویم و هردو طرفمان خوب سرخ شود... همهی کتلتها تا وقتی که آمادهی خورده شدن بشوند بارها و بارها این پشت و رو شدن را تجریه میکنند. به نظر من فرق آدم با کتلت در این است که آدمها صبر نمیکنند تا اتفاق بسراغشان بیاید، خودشان به سراغ اتفاق میروند، آن دسته که اهل خطر هستند با چتر از هواپیما میپرند یا موتورسواری میکنند یا دور دنیا را با جیب خالی و پای پیاده طی میکنند و آن دسته که مثل من محافظهکار هستند سر جایشان آرام مینشینند و از هیچ برای خودشان یک اتفاق هیجانانگیز میسازند.
بیشتر از یک هفته است که ساعت دیواری باتریاش تمام شده و عقربههای آن روی هشت و پنجاه دقیقه درجا میزنند. وقتی زمان گم شد اهل ِ خانه دنبال مقصر گشتند و خیلی زود من را پیدا کردند چون جایی برای پنهان شدن نداشتم و بدتر از همه به وظیفهی "مردِ خانه" عمل نمیکردم؛ هر روز یادم میرفت برای ساعت دیواری باتری بخرم. حالا که مقصر معلوم شده و همه میدانند چه کسی را باید شماتت کنند خواب ساعت را راحتتر از قبل تحمل میکنند. مردِ خانه سالهاست که طبق عادت روزی چندبار به ساعت بالای دیوار اتاق نشیمن نگاه میکند و حتی میتوان گفت که به دانستن وقت دقیق معتاد شده است تا جایی که وقتی به مهمانی میرود چشمش بیاختیار بالای کاناپهی اتاق نشیمن میزبان را به دنبال ساعت دیواری جستجو میکند. با این وجود مردِ خانه از خوابیدن ساعت راضی است. خوابیدن ساعت دیواری یک اتفاق ساده بود که توانست یکنواختی زندگی را بر هم بزند. مردِ خانه روزی چندبار با دیدن این ساعت دچار هیجان و تشویش میشود...
میخواهم اخبار ساعت ده را از تلویزیون تماشا کنم، به اتاق نشیمن میروم تا نگاهی به ساعت دیواری بیندازم، هشت و پنجاه دقیقه است پس هنوز باندازهی کافی وقت دارم تا به اتاقم برگردم و کارم را تمام کنم. بعد از یک ساعت دوباره یاد اخبار میافتم و سراسیمه سراغ ساعت دیواری میروم، هنوز هشت و پنجاه دقیقه است، جا میخورم، فکر میکنم چطور چنین چیزی ممکن است که یادم میآید ساعت هم مثل حافظهی من خواب بوده. نزدیک نیمه شب است و اخبار را از دست دادهام... روی کاناپه دراز میکشم تا یکی از فیلمهای عجیب و غریبی را که دوست دارم تماشا کنم، نگران هستم مبادا زیاد بیدار بنشینم و صبح خواب بمانم، صبح زود باید بیدار شوم و خودم را برای رسیدن به یک قرار مهم آماده کنم. هنوز فیلم به نیمه نرسیده پلکهایم سنگین میشود و به خواب میروم... با صدای برفک تلویزیون از خواب میپرم، زمان را گم کردهام و سراسیمه به ساعت دیواری بالای سرم نگاه میکنم. ساعت هشت و پنجاه دقیقه است، نفسی به راحتی میکشم، هنوز یک ساعتی فرصت باقی است تا خودم را به محل قرار برسانم. با عجله و خوابآلود به سمت دستشویی میروم تا آبی به سر و صورتم بزنم که آسمان را از گوشهی پردهی اتاق خواب میبینم، چرا هوا تاریک است؟! یادم میآید ساعت دیواری خواب است، خراب است. به ساعت تلفن همراهم نگاه میکنم که چهار صبح را نشان میدهد. از خودم خندهام میگیرد، خواب از سرم پریده و باید با نشستن پشت کامپیوتر وقتکشی کنم. وقتکشی میکنم، نشانههای صبح یکی یکی از راه میرسند. اول صدای اذان صبح از بلندگوهای مسجدالرضا بلند میشود و بعد از چند دقیقه صدای جاروی رفتگر را از کوچه میشنوم و سرآخر نوبت خانوادهی پرجمعیت گنجشکهای درخت خرمالو است که مثل همیشه سحرخیز هستند و با طلوع آفتاب دربارهی مشکلات خانوادگیشان با صدای بلند بحث میکنند. میدانم که فرصت زیادی برای خوابیدن ندارم اما احساس خستگی میکنم، نگاهی به ساعت دیواری میاندازم، ساعت هشت و پنجاه دقیقه است، فقط یک لحظه جا میخورم و به رختخواب میروم. قبل از خواب زنگ ساعت تلفن همراهم را روی عدد نه میزان میکنم و آنرا کنار بالش میگذارم و بیهوش میشوم.
زنگ ساعت اگر قدرت و شدت صوراسرافیل را میداشت باز نمیتوانست بیدارم کند، معلوم بود که بینوا تمام تلاشش را برای انجام وظیفهاش بخرج داده و دیگر رمقی برای زنگ زدن ندارد. چشمهایم را که باز میکنم اول خورشید را که به وسط آسمان رسیده میبینم و بعد احساس دلشوره به سراغم میآید... یاد قرار مهمی که داشتم میافتم. از جا میپرم و نگران به سمت ساعت دیواری میدوم. تا به اتاق نشیمن برسم دوبار به دیوار میخورم و یک گلدان را سرنگون میکنم اما... خدا را شکر، هنوز هشت و پنجاه دقیقه است!

از همان بار اولی که دیدمش شیفتهاش شدم... آقای باند را میگویم، جیمز باند.
در دههی شصت میلادی جیمز باند جاسوسی تازهکار بود و مثل همهی جاسوسهای قدیمی کلاه بر سر میگذاشت و تاکسی سوار میشد و از آن همه تجهیزات پر زرق و برق امروزش هیچ نداشت بجز یک کیف سامسونت، که در ایران به کیف جیمزباندی معروف بود، و یک دوربین عکاسی که کمی از دوربینهای معمولی کوچکتر و باریکتر بود و چون در جیب شلوار یا لای نان ساندویچ جا میگرفت به چشم همه خیلی پیشرفته میآمد و به آن دوربین جیمزباندی میگفتند...
اطلاعات من از آقای باند خیلی محدود بود، میدانستم که یک قاتل حرفهای است اما نه از این قاتلهای معمولی که همه جا پیدا میشوند، او یک کد رمز داشت، مأمور دوصفرهفت بود و همین به اهمیتش اضافه میکرد. بجز این میدانستم که خواهری به اسم خانوم "مانیپنی" دارد که همیشه نگران سلامتی جیمز است. رئیس او با اسم رمز آقای "ام" شناسایی میشد و چند سال بعد آقای "کیو" به سازمان اضافه شد تا وظیفهی تجهیز جیمز باند را در جنگ با تبهکاران برعهده بگیرد؛ در مبارزه میان خیر و شر قهرمان ما به ابزاری مؤثرتر از یک کیف سامسونت و یک دوربین عکاسی نیاز داشت...
اما نه ظاهر جذاب و نه زور بازوی این قهرمان جدید و نه تمام آن وسایل عجیب و غریبی که "کیو" در اختیارش میگذاشت هیچکدام توجهم را جلب نکرده بود، من شیفتهی نوع زندگیاش شده بودم که هیچ شباهتی به زندگی ما نداشت. پدر و مادرم هردو لیسانس ادبیات فارسی داشتند و من در عالم کودکی گمان میکردم همهی آدمهایی که لیسانس دارند شبیه به آنها زندگی میکنند تا وقتی که جیمز باند را دیدم که در تیتراژ فیلمهایش یادآوری میکرد لیسانس آدمکشی دارد اما نمیگفت آنرا از کدام دانشگاه گرفته...
کودک بودم و عقلم مرز بین واقعیت و خیال را تشخیص نمیداد؛ تصمیم گرفتم بجای لیسانس ادبیات یکی از همین لیسانسهای هیجانانگیز جیمز باندی بگیرم تا مجبور نباشم مثل پدر و مادرم برای درس دادن به مدرسه بروم یا برای یک سفر کوتاه به کنار دریا تمام سال را نقشه بکشم و منتظر بمانم یا از وسط برج برای رسیدن به سر برج لحظه شماری کنم. پول در زندگی جیمز باند نقشی ندارد، او برای امرار معاش کار نمیکند. هیچوقت ندیدم از کسی پول بگیرد یا حتی پول خرج کند. خانه ندارد، خانه بدوش است اما برخلاف چارلی چاپلین بقچهاش را با خودش اینجا و آنجا نمیکشد. برای رفتن به سفر کافی است تا اراده کند و بدون چمدان راه بیفتد. بهترین سوئیت در هر هتلی متعلق به او است و کمد اتاق هتل همیشه پر از لباس است... «عاشق آن سکانس هستم در فیلم Die Another Day که جیمز باند با موی آشفته و ریش بلند، پابرهنه و خیس از آب با پیژامهی زندان وارد لابی هتل مجللی در شرق دور میشود و با اعتماد به نفس تمام از مسئول هتل سراغ سوئیت همیشگیاش را میگیرد!»
جیمز باند با ما بزرگ شد و بتدریج پیشرفت کرد. اول کلاهش را کنار گذاشت و لباسهای مد روز پوشید و بعد مأموریتهای بزرگتری گرفت و بیشتر از بیست بار دنیا را نجات داد. بجز "مانیپنی" که درجا زده و مثل یک خواهر نمونه فقط نگران سلامتی برادرش است، بقیه همه پیشرفت کردند. آقای "ام" به خانم "ام" تبدیل شد و "کیو" بعد از ساختن اولین اتومبیل جیمز باند، که با فشار یک دکمه جاده را با روغن موتور کثیف میکرد و با فشار دکمهای دیگر سرنشین مزاحم را از سقف بیرون میانداخت، حالا بر سر ذوق آمده و اینروزها ماشینهایی میسازد که از راه دور با تلفن همراه هدایت میشوند و بجز یخچال فریزر و تلویزیون و ماشین رختشویی و کبابپز برقی و موشک انداز و تیربار و رادار و اینترنت پرسرعت و رادیوی دوموج، قابلیت غیب شدن هم دارند.
بعد از اینهمه سال هنوز نمیدانم که آیا این مرد خوش اخلاق است یا بداخلاق، همسری مهربان و پدری فداکار است یا سنگدل و جفاکار، سر کدام سفره بزرگ شده، نان چه پدری را خورده، آیا اصلاً پدر و مادر دارد یا نه، به آنها سر میزند یا نه، آنها از او راضی هستند یا نه، در کدام مدرسه درس خوانده، چندبار در کنکور رد شده و به کدام دانشگاه رفته که چنین لیسانس ترسناکی به او دادهاند... فقط میدانم که او لیسانس کشتن دارد و من امروز لیسانس ادبیات فارسی را به آن ترجیح میدهم.
این تقریباً همان بلایی است که مادرم سر من آورد... حتی اگر سوپرمن هم بودم چارهای جز قبول شکست نداشتم...
دو ورق پر از باید و نباید به دستم دادند و مرخصم کردند. از همان لحظهی خروج از بیمارستان همه چیز برای من حرام اعلام شد.
غذای چرب ممنوع است. روغن جامد و مایع ممنوع است. بیشتر از روزی یک کف دست نان، آنهم فقط سنگک، ممنوع است. نشاسته ممنوع، نوشابهی زرد و سیاه و سفید ممنوع، سس ممنوع، مایونز ممنوع، همه نوع غذای آماده یا کنسرو ممنوع، شیرینی ممنوع، کره ممنوع، تخم مرغ ممنوع، نمک ممنوع، گوشت قرمز ممنوع (خداحافظ چلوکباب برگ با کوبیده اضافه)، سوسیس و کالباس ممنوع، پیتزای چانو ممنوع، اسپاگتی ممنوع، شیر ممنوع، پنیر ممنوع، آجیل ممنوع... تمام چیزهای خوشمزه ممنوع است. حرف از کله پاچه نزن! دل و جگر ممنوع، قهوه ممنوع، چای هم ممنوع است اما اگر خیلی هوس کردی میتوانی روزی ده قطره توی هر چشم بچکانی. سیگار ممنوع است حتی معاشرت با سیگاریها هم ممنوع است. استرس ممنوع است، عصبانی شدن ممنوع است، شب زندهداری ممنوع است و...
فهرست بایدها از نبایدها کوتاهتر اما سختتر بود: باید ورزش بکنی، باید شبها زود بخوابی، باید فقط گوشت سفید بخوری- مرغ یا ماهی آبپز- و سبزیجات خام یا بخارپز و همین! اگر بچهی حرف گوش کنی باشی اجازه داری روزی دوتا مغز بادام یا مغز گردو به خودت جایزه بدهی... بخور نوش جونت.
حاضر بودم پای تعهداتی سختتر از این را امضا کنم بشرطی که بگذارند زودتر به خانه برگردم؛ با خوشحالی به شرایط تحمیلی رضایت دادم. در اولین روز رهایی، عادت شب زندهداری را ترک کردم و قبل از شروع فیلم سینمایی برای خوابیدن به تختخوابم رفتم. شش صبح روز بعد مجهز به لباس گرمکن آمادهی یورتمه رفتن دور دریاچهی مصنوعی پارک ملت بودم. تا قبل از آن سابقه نداشت که شش صبح به پارک رفته باشم؛ احساس میکردم آدم جدیدی شدهام، یک انسان سالم. کنار دریاچه برای دویدن خیلی خوب بود اما یک ایراد داشت، نمیشد دور آن کامل چرخید، یعنی بعد از گذشتن از کنار اسکلهی قایقها وقتی به محدودهی قفس اردکها میرسیدم و صدای کواک کواک آنها به استقبالم میآمد بالاجبار راه رفته را برمیگشتم و در جهت مخالف تا بوفهی پارک، که حد دیگر این مسیر بود، میدویدم و این رفت و برگشت را تا یازده بار که چهل و پنج دقیقه طول می کشید تکرار میکردم. چرخیدن دور دریاچه خسته کننده نبود، مسیر هموار و هوای مفرح صبحگاهی و آب و آسمان و درخت و پرنده نمیگذاشتند از یکنواختی این تکرار خسته شوم. بعد از ورزش و قبل از رفتن به خانه، نیم ساعتی را صبورانه در صف نانوایی میایستادم تا نان سنگک تازه به خانه ببرم و با پنیر رژیمی و دو عدد گردو صبحانهای ترتیب بدهم. اگر تا امروز پنیر رژیمی نخورده باشید نمیتوانید حدس بزنید که خمیر ریش جامد با نان و گردو چه مزهای دارد اما به هر حال، هرچه بود از صبحانهی بیمارستان دلچسبتر بود. برای ناهار هم مخلوطی از سیب زمینی، هویج، گوجه فرنگی، پیاز و سینهی مرغ بخارپز میخوردم که همه به کمک عضو جدید آشپزخانهمان، جناب دیگ بخارپز، آماده میشد. گاهی هم برای تنوع مقداری برنج که با روغن زیتون بودار پخته شده بود به این مجموعه اضافه میکردند.
هفتهها به سرعت میگذشت و کم کم به همه چیز عادت میکردم الاّ سبزی پخته و سینهی مرغ بخارپز... از بو و قیافهی هرچه مرغ و ماهی و کلم قمری بود بیزار شده بودم. سر میز غذا همه از مزایا و خواص سبزی و مرغ آبپز حرف میزدند اما خودشان تهچین گوشت و باقالی پلو با ماهیچه میخوردند، ظرف غذای من جدا بود. کارم به جایی رسید که صبحها موقع دویدن در پارک وقتی به قفس اردکها میرسیدم کواک کواک آنها را شبیه به قهقههای از سر تمسخر میشنیدم، «قااااه قاه قاه قاه، بازم این یارو که آبپز میخوره اومد». و بعد از دویدن بجای رفتن به نانوایی چند دقیقهای از پشت شیشهی یک طباخی آدمهای خوشبختی را تماشا میکردم که با لپهای پر از کله و پاچه روی کاسههای آبگوشت خیمه زده بودند و هر روز که میگذشت دل کندن از تماشای آنها برایم سختتر میشد، حالا لازم بود ده دقیقه جلوی طباخی بالا و پائین بروم و به شیطان لعنت بفرستم تا بر وسوسهی خوردن یک صبحانهی چرب و نرم غلبه کنم و به خانه برگردم.
به تدریج رؤیاهای شبانهام شکل عوض کرد و بجای کابوسهای همیشگی خواب یک سوسیس را غوطهور در تابهای پر از روغن سوخته و سیاه میدیدم که غلغل میزند و بوی گندش همه جا را برداشته و من در حالی که در آرزوی گاز زدن به آن موجود سیاه بدقواره میسوزم رو به یک ساندویچ با اخم و انزجار میگویم:
«سوسیس، تو آشغالی، بدمزهای، ضرر داری، دوستت ندارم، حالم ازت بهم میخوره»
و سوسیس با خونسردی از لای نانسفید جواب میداد:
«بروووو باباااا، حتی دمبم رو نمیتونی بخوری!»... و سوسیس راست میگفت.
بعد از سه ماه ورزش همراه با رعایت یک رژیم سخت غذایی، برای اولین آزمایش خون، ناشتا به آزمایشگاه رفتم. نتیجهی آزمایش خوب بود و نشان میداد بشرطی که به زندگی آبپز ادامه بدهم سالم خواهم ماند...
کاغذ آزمایشگاه را محکم توی مشت گرفته بودم تا به اولین و کثیفترین ساندویچ فروشی سر راه رسیدم، گرسنه و بیزار از سینهی مرغ آبپز وارد شدم و رو به سوسیسی که توی ظرف روغن سوخته شنا میکرد فقط یک جمله گفتم:
«سلام سوسیس!»

میخواست کتابی را که سال پیش خریده و خوانده بود ببرد پس بدهد! میگفت با نویسنده توافق اخلاقی ندارد و حالا یکدیگر را درک نمیکنند... دوپایش را توی یک کفش کرده بود تا کتاب را طلاق بدهد. از من میپرسید که آیا کار درستی میکند یا نه، گفتم اگر ارزشی در این کتاب دیدهای و بخاطر آن نویسندهاش را دوست داشتی که امروز کتاب همان است و تغییر نکرده و نباید مجازات شود. اما اگر به هر دلیلی نویسنده را دوست نداری بهتر است تا کتابهای بعدیاش را نخوانی. به هر حال هیچ کتابی را نباید با دور انداختن مجازات کرد...
+++
بیشتر مردم شهرت و موفقیت را حق هنرمند خاکسار اما بیعیب و نقص میدانند، یعنی آدم افتادهای با طبع لطیف و روحی شکننده که هیچوقت دچار وسوسههای انسانی نمیشود، تن به پلیدی نمیدهد، مثل همه دنبال پول و منفعت شخصی نمیرود و خلاصه به دور از تمام نقطه ضعفهای بشری زندگی میکند. معمولاً تصویر واقعی هنرمند مردم را شگفتزده و ناامید میکند. حتماً شما هم اظهار نظرهایی شبیه به این را زیاد شنیدهاید: «... قبلاً جور دیگهای دربارهش فکر میکردم اما یه چیزایی ازش دیدم که پاک از چشمم افتاد!»
حدس میزنم این توقع، که هنرمند باید واجد تمام کمالات انسانی باشد، زاییدهی تصویر ناقصی است که از زندگی اسطورههای هنر در قرنهای گذشته ساختهایم. مثلاً چون چیز زیادی از زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی نمیدانیم فکر میکنیم که حتماً همان صلابتی که در شعر دارد در شخصیت و زندگیاش هم داشته است. یک لحظه تصور کنید دفترچهی خاطرات دختر ابوالقاسم فردوسی به دست شما بیفتد و بفهمید که دخترک از پدرش بخاطر اینکه متعلق به نسل قبل بوده و نمیتوانسته او را درک کند گلایه داشته یا همسر آن بزرگوار از اینکه ابوالقاسم خان بیشتر وقتش را بجای کار در مزرعه و تهیهی جهیزیه برای رباب صرف شعر و شاعری میکرده دلخور بوده و پیش زن کدخدا درد دل میکرده است... با اینکه تصوراتی از این دست خندهدار بهنظر میرسد اما چرا نباید به این تصورات میدان داد؟ مگر جز این است که آن بزرگوار دهقانزاده بوده و احتمالاً زمانی با کشاورزی روزگار میگذرانده پس چرا باید تعجب کنیم اگر مثل همهی کشاورزها، با همسایهای بر سر تقسیم آب یا مالکیت زمین اختلاف پیدا کرده باشد. یا چه عیب دارد اگر بفهمیم که حماسه سرای بزرگ ما گاهی به پول فکر میکرده و امیدوار بوده تا شاهنامه را به قیمت خوبی به سلطان محمود بفروشد تا الاغ جدیدی برای همسرش بخرد، ویلایی در مازندران بسازد، سفری تفریحی به توران برود یا برای کمک به خانوادهی رستم دستان اندکی پول به شعبهی بانکی در سیستان حواله کند... یعنی میگوئید اشتباه میکنم؟ که ایشان هیچوقت مثل مردم عادی زندگی نکرده و تمام عمر، مثل آن مجسمهی باشکوه، کتاب در دست و با صلابت به افق خیره بوده است؟!
خدا را شکر در دورانی هستیم که مدارک زیادی از زندگی خصوصی هنرمندها باقی میماند. به استناد همان مدارک است که میدانیم پابلو پیکاسو پدر مهربانی نبوده، جورج اورول رفتار سیاسی قابل افتخاری نداشته و والت دیسنی همکار نزدیک خود، میکی ماوس را به مأموران اف بی آی لو داده است و... جایی خواندهام پیرمردهایی در یوش خاطراتی تعریف میکنند از همشهری دیوانهای که شعر میسرود. داستانی شنیدهام از شاعری که ساعتها در دفتر مدیر بانک مینشست به امید آنکه مدیحهای بخواند و صلهای بگیرد. و داستانها از شاعری که زیباترین شعرهای عاشقانه را میسرود اما همسرش را کتک میزد! و شاعر دیگری که شبها در جوی آب خیابان لاله زار میخوابید و نقاشی که متظاهر بود و آوازهخوانی که خسیس بود و ... و میدانم که تمامشان حقیقت دارد با این وجود خودم را مدیون همهی این آدمها میدانم چون ورای خلق و خوی آدمیزادیشان چیزی به زندگی من افزودهاند، چیزی که به زندگی ارزش زیستن میدهد.
خیلی از آدمها شبیه به زمین سنگلاخ هستند، اگر آنها را بکاوید شاید به گنج کوچکی برسید یا سفرهی آبی زلال، شاید به نفت برسید یا به هیچ، ملال!... در دل سنگلاخ هرچه باشد یا نباشد پابرهنه راه رفتن روی آن فقط پا را آزرده میکند.
+++
... هنوز بلاتکلیف بود و نمیدانست با کتاب چکار کند. گفتم حساب کتاب و نویسنده را از هم جدا کن، جای دوست که میدانی کجاست؟ جای کتاب همانجاست و جای دشمن را هم که میدانی... به نویسندهاش محل نگذار، حتی اگر روزی روزگاری به خواستگاری دخترت آمد، دخترت را به او نده.
ما هر روز میلیونها پیام ریز و درشت را فقط از طریق کلمات به یکدیگر منتقل میکنیم. بجز من که مدام در حال نصیحت کردن شما و ابلاغ پیامهای بهداشتی، اخلاقی و اجتماعی هستم، حتی طبیعت به ظاهر بیجان هم پیامهایی دارد که آنها را از راه شکل، بو، رنگ، صدا و... انتقال میدهد. اشیاء به صدای بلند حرف میزنند. خیلی هم حرف میزنند!
***
صبح خیلی زود از خانه بیرون میروم، در ساختمان هنوز قفل است که یعنی من اولین نفری هستم که خانه را ترک میکند. قفل در میگوید: «آقای عابدی، همسایهی سحرخیز طبقهی بالا، امروز برای خریدن نان سنگک بیرون نرفته است»... دومین پیام را از پیکان نخودی رنگی که جلوی خانهام ایستاده است میگیرم. پیکان مال همسایهای است که ده پلاک آنطرفتر مینشیند و چندباری از او خواهش کردهام که اینجا پارک نکند چون مجبور میشوم ماشین خودم را دوتا کوچه بالاتر بگذارم. همیشه میگوید چشم اما گوش نمیکند. دیروز با اخم همان خواهش را تکرار کردم و حالا نتیجهاش را میبینم. پیکان نخودی میگوید: «من اینجا میایستم و تو هیچ غلطی نمیتوانی بکنی»... راست میگوید. سرم را پائین میاندازم تا چشمم به چراغهایش نیفتد در عوض جدول سیمانی کنار پیاده رو را نگاه میکنم که بلند است تا نگذارد هیچ اتومبیلی توی پیادهرو برود مگر جایی که به ورودی یک پارکینگ میرسد، آنوقت کوتاه میشود. همین جدول جلوی خانهی همسایهای که پارکینگ ندارد سخاوتمندانه کوتاه شده تا ایشان بتواند ماشینش را توی پیادهرو جلوی خانهاش پارک کند. جدول کوتاه سیمانی میگوید: «مالک خانه از کارگر نصاب جدول خواهش کرده تا رعایت حال او را بکند». نرسیده به سر کوچه با صاحب پیکان نخودی سینه به سینه میشوم، با هم لبخندی زورکی رد و بدل میکنیم. لبخند او میگوید: «خوب کردم، بازم میکنم!» سرم را برمیگردانم تا جوابش را ندهم. چشمم به یکی از دهها گربهای میافتد که در این کوچه زندگی میکنند و این یکی دمش را از بیخ کندهاند و حالا جایی که قبلاً دم بوده زائدهی کوچکی قد یک گوجهسبز دارد. گوجهسبز شهادت میدهد: «یکی از ساکنین این کوچه در تربیت بچهاش اهمال کرده است». با ترس و لرز از عرض خیابان اصلی میگذرم و به اتومبیلی که قسم خورده از روی من رد شود جا خالی میدهم. راننده به من اعتراض دارد، بوق میزند. بوق میگوید: «...». رو به اتومبیل که حالا خیلی دور شده فریاد میزنم: خودتیییی! در میانههای کوچه پنجرهی کوچک آپارتمانی باز است، نمیخواهم فضولی کنم اما مثل همیشه نگاهی به چلچراغ عظیمی که از سقف کوتاه اتاق پذیرایی آویخته شده میاندازم. چلچراغ عظیم میگوید: «صاحب این خانهی هفتادمتری در آرزوی یک قصر بوده اما به یک چلچراغ بسنده کرده است». نیم ساعت زودتر از وعدهای که دارم جلوی دفتر میرسم و نمیدانم کدام کار بهتر است، بایستم و وقت تلف کنم یا زودتر از موقع وارد دفتر بشوم. نگاهی به خیابان اصلی میاندازم و نور سبزی میبینم که آن دورها، جایی از جدارهی ساختمانی ساطع است. ترکیب نور سبز با این ساعت از روز یعنی: «بشتابید برای کله پاچه»... تا شب چیزی نمیخورم، احساس سیری وحشتناکی گریبانم را رها نمیکند. بدتر از آن دچار توهم شدهام، خیال میکنم بجای اشک روی چشمهایم را لایهای از چربی آبگوشت پوشانده است. دلم میخواهد چشمهایم را با نصف شیشه آبلیمو بشویم و بقیه را خالی سر بکشم بلکه کمی سبک شوم. توی کافه مینشینم و رفت و آمد مردم را در خیابان تماشا میکنم. دو دختر جوان و خیلی چاق وارد میشوند و چند میز دورتر مینشینند. کیلوهای اضافه پیام میدهند: «چیپس و پنیر مقصر هستند، کله پاچه بیگناه است». چند دقیقه بعد گارسون با دو ظرف بزرگ چیپس و پنیر سر میزشان حاضر میشود.
پیاده به خانه برمیگردم. در تاریکی کوچه هیکل نحیف پیرمردی را میبینم که جلوی در خانهاش ایستاده است. پیرمرد دستش را برای فشاردادن دکمه زنگ بلند میکند اما زنگ نمیزند، مکث میکند، انگار بر چیزی تمرکز کرده باشد یا موضوع مهمی به یادش آمده باشد و در همان حال به من نگاه میکند و ناگهان صدای مهیبی میدهد... رتتتتتتتتت... تت!... شبیه به رگبار یک مسلسل! غافلگیر میشوم، از پیرمرد تردی مثل او تولید چنان صدای درشتی را انتظار نداشتم، بیاختیار سر جایم میایستم...
با تأخیر به خانه میرسم و هنوز تحت تأثیر آن نگاه با طمأنینه هستم و در حیرت از آن صدای درشت. از خودم میپرسم که چطور پیرمرد محترمی چون او از حضور من شرم نکرد و...
جوابم را زود پیدا میکنم، حتی در آن صدای درشت هم پیامی ظریف نهفته بود: «گوشهای من سنگین است، خودم که نمیشنوم!»
مکتشف آماتور به قصد رفتن به جایی خانه را ترک میکند و سر از جای دیگری درمیآورد؛ توجه داشته باشید که امروز به این کار دودر کردن میگویند اما قدیمها اسمش اکتشاف بود. مثلاً کریستف کلمب اصلاً حوصلهی کشف یک قارهی جدید را نداشت و فقط میخواست خودش را برای تجارت فلفل و زردچوبه به هندوستان برساند اما عجله کرد و راه را اشتباه رفت و سر از امریکا درآورد. میدانید که پانصد سال پیش هیچ سینمایی فیلم هندی نشان نمیداد و کلمب به عمرش یک هندی اصیل را درحالی که پشت درخت پنهان شده و آواز میخواند ندیده بود پس دوباره مرتکب اشتباه شد، یعنی خیال کرد آنهایی که صورتشان را رنگ کردهاند و پر عقاب به سر دارند و پشت درختها یواشکی سیگار میکشند همان هندیها هستند. کلمب آدم باهوشی نبود، حتی وقتی هندیهایی که پیدا کرده بود بجای فلفل به او سیگار فروختند، که بدمزه بود و با هیچ غذایی از گلو پائین نمیرفت، باز در هندی بودن آنها شک نکرد.
پانصد سال است که سرخپوستهای امریکایی در تلاشند تا ثابت کنند که گم نشده بودند و داشتند راحت زندگیشان را میکردند و هیچ لازم نبود که کسی بیاید و کشفشان کند آن هم وقتی که گم کردن قارهای به عظمت امریکا به مراتب دشوارتر از کشف آن است. دنیا حق را به سرخپوستها میدهد اما کریستف کلمب را به عنوان کاشف امریکا میشناسد. امروزه همه به پاس اشتباه کریستف کلمب سرخپوستها را "هندی" صدا میزنند...
***
بعدارظهر یک روز گرم تابستانی سال شصتوشش من احمدرضا دالوند را، به عنوان اولین کشف خود به ثبت رساندم. دالوند که در مساحت به بزرگی قارهی امریکا نبود در طراحی و تصویرسازی اما غولی بود که ارزش کشف شدن داشت.
در خیابان انقلاب سوار مینیبوس شدم تا به دفتر مجله بروم. جا برای نشستن نبود، خودم را به تودهی آدمهایی که به هم گره خورده بودند فشار دادم تا جا باز شد. سقف کوتاه بود، سرم را خم کردم و پس کلهام را به طاق ماشین چسباندم و کمی زانوهایم را خم کردم تا بتوانم بایستم. داشتم به کفشهایم نگاه میکردم که شکم مسافر تازه واردی داخل کادر آمد. شکم آشنا بود. به زحمت زانوها را بیشتر خم کردم تا سرم را صاف کنم و صورت صاحب شکم را ببینم، دالوند بود. سلام و علیکی کردیم و او از مقصدم پرسید که گفتم برای تسویه حساب به دفتر مجله میروم. چرا تسویه حساب؟ چون عازم خدمت سربازی هستم و نمیتوانم به کارم ادامه بدهم و اضافه کردم که آیا دوست دارد بجای من در مجله طراحی بکند؟ بدش نمیآمد. باتفاق به دفتر مجله رفتیم، من چکی به مبلغ دوهزار و پانصد تومان گرفتم و دست دالوند را در دست سردبیر گذاشتم و... رفتم.
دالوند خیلی زود گل کرد و تبدیل به وزنهای در تصویرسازی مطبوعاتی دهههای شصت و هفتاد شد و من سالها ساده دلانه افتخار کشف او را به خودم نسبت دادم. قبول کنید که اگر بر حسب اتفاق پیدایش نمیکردم او کارش را در مطبوعات شروع نمیکرد. اما از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که آدمی مثل دالوند بزرگتر از آن بود که گم شود یا دیده نشود یعنی دیر یا زود راهش را به مطبوعات باز میکرد و نیازی به مکتشف آماتوری مثل من نداشت...
***
چند سالی است که اینترنت کسب و کار مکتشفین آماتور را کساد کرده، دنبال قارهی جدیدی میگردید؟ سری به google earth بزنید، اگر جایی کشف نشده مانده باشد حتماً طول و عرض جغرافیایی و حتی آدرس خانهی کدخدایش را آنتو پیدا میکنید. دنبال کشف هنرمندهای جوان و گمنام هستید؟ لازم نیست مینیبوسهای خط انقلاب را سوار شوید، هنرمندها هم در اینترنت لانه دارند، صدها نویسنده، نقاش، عکاس و... برای یافتنشان کافی است تا زحمت گشودن چند صفحه و گشتن در آنها را بر خود هموار کنید. آنوقت کسانی را پیدا میکنید مثل نسیم خواجوی که طراح مادرزاد است و تصویرهایی میسازد از دنیایی که ندیدهاید، دنیای آدمهای شش انگشتی، لباسهای گورخری، دخترهایی با جورابهای بلند راه راه، آدمکهایی که شریک خالقشان هستند در شادی و غم. دنیای نسیم شاید فرسنگها دور باشد از دنیای تو، اما میدانی که کم هستند هنرمندانی که توان یا جرئت دور شدن از کلیشهها را داشته باشند و این دخترک جرئت یک پهلوان را دارد.
نسیم خواجوی، لیدا معتمد، صدرا بنی اسدی و هزاران جوان دیگر نیازی به امثال من ندارند تا کشف شوند، حتی کریستف کلمب هم نمیتوانست بدون سرمایهی ملکهی اسپانیا برای کشف هندیها به آب بزند و من هم مدتهاست که جایی ندارم تا آن را به دیگری بسپارم... خودشان راه را پیدا میکنند و اسمشان بر سر زبانها خواهد افتاد. همه چیز را گذر زمان سر و سامان خواهد داد.
اول- قبل از خوابیدن، دست و پا و صورتتان را بشوئید.
دوم- یک لیوان آب سرد بنوشید.
سوم- ده دقیقه سرتان را محکم شانه کنید.
چهارم- نیم ساعت در رختخواب کتاب بخوانید.
پنجم- چشمهایتان را ببندید و تعداد دروغهایی را که از صبح گفتهاید بشمارید...
***
اگر به هر پنج توصیه عمل کردید و باز خوابتان نبرد، احتمالاً یا کچل هستید و خبر ندارید و یا هنوز وجدان دارید و نمیدانید.
اگر از ارسطو میپرسیدند که علم یا ثروت، کدام بهتر است؟ بیتردید زمان زیادی را در باغهای آکادمی صرف قدم زدن و تفکر میکرد و سرآخر هم جوابی دوپهلو میداد تا روشن شود که چرا داستانهایی از علاقهی تؤامان او به ولخرجی و کسب علم در تاریخ فلسفه باقی مانده است. برخلاف ارسطو، ما دانشآموزان دبستان سعید از همان اولین انشایی که نوشتیم بدون نیاز به قدم زدن در حیاط و بحث کردن زیر درخت توت و فکر کردن به عاقبت کار قاطعانه پاسخ دادیم: علم بهتر است.
تا وقتی محصل بودم و در تمام چندصدوده انشایی که با موضوع "علم بهتر است یا ثروت" نوشتم همان پاسخ را تکرار کردم و همیشه یک دلیل آوردم «خطر به غارت رفتن ثروت وجود دارد اما علم را نمیتوان از کسی دزدید...» نویسندهی آن چندصدوده انشاء امروز با شرمندگی اعتراف میکند که در دوران تحصیل چیزی از حساب پسانداز، کارتهای اعتباری و حسابهای بانکی در کشور سوئیس نمیدانسته و فکر میکرده که مردم پولشان را زیر بالش یا توی خمره نگه میدارند. به این ترتیب تعجب نخواهید کرد اگر بگویم به عقلم نمیرسید که دستاوردهای علمی را هم میتوان سرقت کرد...
همهی دانشآموزان دبستان سعید، مثل من کودن نبودند با این وجود چه آنها که درس میخواندند و سر صف جایزه میگرفتند و چه آنها که درس نمیخواندند و آقای لاری سر صف با ترکهی درخت توت توی سرشان میزد، همه علم را بهتر از ثروت میدانستند. کسی در برتری علم تردید نداشت و یا اگر از ته دل به این برتری مطمئن نبود باز بخاطر بعضی معذورات اخلاقی و در ملأ عام همان حرف دیگران را تکرار میکرد. معلم انشاء هم میدانست که علم باید بهتر باشد حتی اگر ثروتی که نداشت بیشتر از مختصر علمی که داشت به کارش میآمد باز در تقابل این دو تعهدی اخلاقی نسبت به پیروزی علم احساس میکرد.
هرقدر بزرگتر شدم جای خالی ثروت در زندگیام پررنگتر شد، ثروتی که اگر وجود میداشت میتوانست صرف تحصیل خیلی چیزها شود حتی علم. این روزها دانشآموزان به پیروی از والدین خود شجاعانه و بدون تعارف ثروت را بهتر میدانند، شاید آموزگاران انشاء قلباً پذیرفتهاند که تحصیل علم به کسب ثروت کمک زیادی نمیکند و بهتر است جوانان از الان بهدنبال یافتن شغل مناسبی در بازار باشند...
اگر امروز یک بار دیگر از من بخواهند تا به این سؤال ازلی، ابدی پاسخ بدهم قبلاً اعلام میکنم که، به اعتقاد من، مقایسهی علم با ثروت از پایه اشتباه است، هردو خوب و لازم هستند و منطقاً تضادی بینشان نیست. میتوان هم عالم بود و هم ثروتمند مثل بیل گیتس که عالم علوم کامپیوتر است و ثروتمندترین مرد جهان! اگر این جواب قانعتان نکرده باشد و هنوز مصر باشید تا جواب دیگری بگیرید آنوقت به دنبال یافتن معنایی برای "علم" و "ثروت" میگردم که پیش من و شما به یک اندازه اعتبار داشته باشد. معنای علم پیش دانشآموزان مدرسه سعید همان محتویات کتابهای درسی بود و کسب علم چیزی نبود بجز حفظ کردن درسها و ادامهی تحصیل تا مقطع دیپلم و بالاتر. ثروت همان پول بود یعنی وجه رایج مملکت که میشد با آن یک عدد ساندویچ کالباس یا یک لیوان هویج بستنی خرید. این تعریفها ایرادهایی دارد مثلاً تکلیف داراییهایی مثل سلامتی، امنیت و خوشبختی را که با پول قابل خرید و فروش نیستند اما میتوانند نوعی "ثروت" بحساب بیایند روشن نمیکند و از طرف دیگر میدانیم که دامنهی علوم بسیار فراتر از محتویات کتابهای درسی است و داشتن دیپلم یا لیسانس دلیلی بر علمدوستی صاحب مدرک نیست با این وجود همین دو تعریف را مبنای قضاوت قرار میدهم تا دین خود را به دبستان سعید ادا کرده باشم.
با اینکه هنوز به عادت دوران کودکی احترام بیشتری برای صاحبان و تولید کنندگان علم، و فرهنگ، قائل هستم اما میپذیرم که بسته به شرایط گاهی ثروت میتواند بهتر باشد. پس به این ترتیب:
- اگر لیسانستان توی جیب شلوارتان باشد اما بیپول و گرسنه باشید... ثروت بهتر است.
- اگر چند خمره اشرفی طلا داشته باشید و بچهتان مبتلا به بیماری ناشناختهای بشود که درمانش با اشرفی ممکن نباشد... علم بهتر است.
- اگر با لیسانس حسابداری و همان چند خمره اشرفی طلا در یک جزیرهی بدون سکنه، تنها، وسط اقیانوس آرام گرفتار بشوید... نه آن علم حسابداری و نه این ثروت هیچکدام به دردتان نمیخورد.
- اگر بدون لیسانس حسابداری و با چند خمره اشرفی طلا در همان جزیرهی کذایی رها بشوید و بلد باشید که چطور بدون کبریت آتش روشن کنید و چطور آب شیرین تهیه کنید و بتوانید از شاخ و برگ درختها سرپناه بسازید و روش ذخیره کردن گوشت شکار را بدانید و گیاهان وحشی و خواص درمانی آنها را بشناسید و به عقلتان برسد با همان خمرههای خالی از اشرفی یک کلک بسازید تا به آب بزنید و با دیدن ستارهها در آسمان راه خود را در دریا پیدا کنید و خودتان را نجات بدهید... علم بهتر است حتی اگر بدون لیسانس باشد.
و در یک کلام، سلامتی هم از علم و هم از ثروت بهتر است. اگر سلامتی یک ثروت است پس ثروت بهتر است، اگر سلامتی نتیجهی پیشرفت علم و رعایت بهداشت عمومی است پس علم بهتر است و...
این داستان ادامه دارد.
من عاشق پرواز هستم اما فاصلههای کوتاه را مثل کفترهای چاهی قدم میزنم. برای راههای دور اول بالای یک بلندی میایستم و با بال زدن شانسم را امتحان میکنم، وقتی مطمئن شدم که نمیتوانم بپرم آنوقت با اکراه به دنبال تهیه بلیت هواپیما میروم. من عاشق پرواز و نمایش هستم اما از هواپیما میترسم به همان اندازه که از نشستن در سالن چهارسوی تئاترشهر وحشت دارم...
بابک برای تهیهی بلیت نمایش "اهل قبور" زحمت زیادی کشیده بود و اصرار داشت که با او بروم و من بین رفتن و نرفتن مردد بودم تا که گفت سیامک صفری هم در این نمایش نقشی دارد. میداند که بازی صفری را دوست دارم؛ رفتم.
از پلههای مارپیچ سالن چهارسو که پائین میرفتیم، انگار که بابک مسئول حفظ امنیت سالن باشد، غر زدم که خدا نکند اینجا اتفاقی بیفتد با این پلههای تنگ و راهروهای باریک و ازدحام مردم هیچکدام جان سالم بدر نخواهیم برد. داخل سالن انتظار آدمهای زیادی به صف ایستادهاند، اینها کسانی هستند که بلیت بدون صندلی خریدهاند و باید روی زمین بنشینند. اول نوبت ما است تا برویم و روی صندلیهای کوچک و فرسودهای بنشینیم که چون خیلیها با حسرت نگاهش میکنند مجلل به نظر میآید. بعد از ما آوارههای بالش به دست وارد میشوند که به دنبال جایی برای نشستن فاصلهی بین اولین ردیف صندلیها تا صحنهی نمایش را پر میکنند و بعد روی پلههای دو راهرو مینشینند تا که سالن کوچک جوری از جمعیت لبریز شود که از دید ناظری در آسمان هفتم هیچ فرقی با سالن مرغداری نداشته باشد... اگر حادثهای روی دهد و مردم به سمت تنها در موجود هجوم ببرند قبل از همه آنهایی که روی پلهها نشستهاند زیر دست و پا له میشوند؛ برای بروز فاجعه نیازی به آتشسوزی یا زلزله نیست، کافی است تا اتفاقاً پنج نفر همزمان بخواهند برای رفتن به دستشویی سالن را ترک کنند. نگاهی به آدمهای دور و برم میاندازم، چهرهی هیچکدام شباهتی به قهرمانهای نسوز و ضدضربهی داستانهای مصور ندارد...
***
قهرمانها در داستانهای مصور امریکایی آدمهایی معمولی هستند که بر اثر یک اتفاق، یا یک سهل انگاری، تبدیل به موجودی با قدرتهای فوق بشری شدهاند. در این داستانها عنصر سهل انگاری نقش مثبتی بازی میکند شاید به این علت که انسان غربی آنقدر محافظه کارانه و با برنامه زندگی کرده که جایی برای حادثه باقی نگذاشته است، وقتی رانندگی میکند کمربند ایمنی میبندد، دوچرخه که سوار میشود کاسکت و زانوبند و محافظ آرنج دارد وقتی از داربست بالا میرود خودش را با ریسمان به صدجا بسته مبادا به پائین پرت شود و اگر قرار باشد مثل کارگرهای ساختمانی ما بدون ریسمان محافظ و فقط بامید خدا آن بالا باشد حتماً قبلاً بلیت میفروشد و چادر بزرگی برپا میکند و اسمش را میگذارد سیرک و به خودش هم میگوید بندباز. در این زندگی یکنواخت و عاری از خطر است که هر "اتفاق" پیشبینی نشدهای میتواند عاملی برای تولد قهرمانی جدید در دنیایی خیالی باشد. یک نمونهی قدیمی از قهرمانهای تصادفی تارزان است. تنها بازمانده از سقوط یک توپولوف امریکایی در جنگلهای افریقا. گوریلها تارزان شیرخواره را به فرزندی قبول کردند و به او هنرهای رزمی، آداب معاشرت، گلدوزی و زبان انگلیسی یاد دادند و از او قهرمانی ساختند که دست خالی و جوانمردانه با شیر و فیل کشتی میگیرد و خلاصه، سلطان جنگل است... نمونهی دیگر، مردعنکبوتی است. "پیترپارکر" بر اثر بیاحتیاطی توسط یک عنکبوت خطرناک گزیده شده و به حال اغماء میافتد اما یک روز بعد سرحالتر از همیشه است. حالا چشمهایش مثل عقاب میبیند و گوشهایش صدای بال زدن مگس را از فاصلهی دور میشنود و میتواند تندتر از یک اسب یورتمه برود و زورش با چهل نفر برابری میکند. پیتر پارکر بلافاصله لباسی متناسب با تواناییهای جدیدش سفارش میدهد و با اسم تجاری "مردعنکبوتی" وارد بازار داستانهای مصور میشود...
میدانم که سهل انگاری از من مرد عنکبوتی نخواهد ساخت که اگر جز این بود آن باری که غفلت کردم و توسط یک پشهی عجیب و از فرنگ آمده گزیده شدم میبایست صاحب تواناییهایی مثل وزوز کردن، پریدن و مکیدن خون مردم میشدم که نشدم و در عوض تا مرز هلاکت رفتم و ده روز طول کشید تا به زندگی عادی برگردم و بتوانم بدون کمک دیگران شلوارم را بالا بکشم. و باز میدانم که هیچ سقوطی باعث ظهور یک تارزان جدید نخواهد شد چراکه تجربههای جدید در سقوط هواپیما نشان داده که همهی سرنشینان آن کشته میشوند. به هر حال گوریلها مثل سابق حال و حوصلهی سرپرستی و تربیت آدمیزاد را ندارند.
سهل انگاری فقط به اهل قبور اضافه میکند...
***
بجز چند دقیقهی آخر نمایش که معنای آن برایم مبهم ماند، "اهل قبور" را دوست داشتم ولی بجای کشف معنای مخفی ترجیح میدهم به خطری فکر کنم که پائین آن پلههای مارپیچ هرشب در کمین است و با خوش اقبالی از آن گریختهایم. هنوز نمیدانم چه کسی مسئولیت ایمنی سالن چهارسو را بر عهده دارد و بر اساس کدام ضابطه بیشتر از ظرفیت آن بلیت میفروشند و آیا به این نکته توجه دارند که تمام مسیرهای خروج اضطراری را جمعیت بالشنشین اشغال میکنند؟
حالا ما تماشاگران تئاتر فدای سرتان، اما حیف نیست از سیامک صفری با آن همه استعداد و هنر، اگر شبی بر اثر سهل انگاری شما به "مرد مشتعل" یا یک تکه نیمسوز تبدیل شود؟
اتفاق اول- پنجشنبه یازدهم تیرماه، مصاحبهای با من در یکی از روزنامههای صبح منتشر شده است، با یک نسخه از روزنامه به منزل مادرم رفتم، دوست داشتم که او هم مصاحبه را بخواند...
«مادرم سه پسر دارد، پسر هنرمندش سومی است و ایران نیست و پسر عاقل و خوبش دومی است که من نیستم، من "اولی" هستم و مثل بیشتر "اولی"ها خیلی به چشم نمیآیم. برای همین گاهی لازم میبینم خودنمایی کنم.»
... تیتر بزرگ صفحهی اول، خبری است دربارهی پرداخت سهام عدالت و بالای آن عکس کوچکی است از من با جملهای که حین مصاحبه غفلتاً از دهانم بیرون پرید و حالا همان را تیتر کردهاند، گفته بودم «هنرمند متوسطی هستم» کسی که از این جمله تیتر ساخته یا با من دشمن است یا تعارف بلد نیست. کدام روزنامه تمام صفحه را به مصاحبه با یک هنرمند متوسط اختصاص میدهد؟ فقط یک روزنامهی بد... یا روزنامهای که نمیخواهد بگذارد مادرم به من افتخار کند! شانس آوردم که در سوی دیگر صفحه عکس بزرگی از مراسم تدفین محمد حقوقی (شاعر معروف و از دوستان قدیمی پدرم) چاپ شده بود. تا حواس مادر را از تیتر مصاحبه پرت کرده باشم، پرسیدم "شنیدی که سه روز قبل، هشتم تیر، محمد حقوقی فوت کرد؟" و روزنامه را به دستش دادم. خبر را شنیده بود و با افسوس از خاطرهی سفری به اصفهان گفت که محمد حقوقی به دیدنمان آمد. تصویر مبهمی از آن سفر داشتم. مادر برای کمک به حافظهی من کیسهی عکسهای قدیمی را آورد و بعد از کمی جستجو عکسی به دستم داد که من را با شلوار کوتاه در کنار مرحوم حقوقی، پدر و مادر و برادر سر شکستهام نشان میدهد. پدرم پشت عکس تاریخ گذاشته است هشتم تیرماه 1348، یعنی دقیقاً چهل سال قبل از روزی که مقدر بود تا محمد حقوقی با زندگی وداع کند...
اگر همان روز که با شلوار کوتاه جلوی عالیقاپو ایستاده بودم آینده را میدانستم و به آقای حقوقی از چهل سال بعد خبر میدادم آن خدابیامرز چه عکسالعملی نشان میداد؟ وحشت میکرد یا خوشحال میشد؟ آیا خیالش راحت میشد که چهل سال دیگر وقت دارد یا فکر میکرد که فرصتش کافی نیست؟ آیا بعد از آن بیشتر میخواند و بیشتر میسرود و کتابهای بیشتری چاپ میکرد یا افسرده میشد و سالهای مانده را میشمرد؟ اگر مسافری از آینده، همین الان که 49 سال دارم، خبر بدهد که چهل سال دیگر در همین روز خواهم مرد به احتمال زیاد از ترس سکته میکنم و این دلداری که بطور طبیعی شانس من برای نود ساله شدن زیاد نیست و بجای ترسیدن باید خوشحال باشم فایدهای نخواهد داشت...
اتفاق دوم- روز قبل خبر سقوط هواپیما را در راه ارمنستان شنیده بودم اما نمیدانستم که پنج نفر از کشتهها را بارها دیدهام. وارد کافه که شدم میزم در اشغال گلهای پرپر و شمعهای سیاه و عکس مقتولین بود. جلوی عکسها رفتم، نمیدانم چه خاصیتی در مرگ است که عکسهای یادبود را بیروح میکند انگار که عکسها از اول به نیت استفاده در مراسم عزاداری گرفته شدهاند... چهرههای روی دیوار، بی روح اما آشنا هستند، یادم نمیآید کی آنها را دیدهام.
اینجا آن میز کنار دیوار و نزدیک به پنجره را بیشتر از همه دوست دارم. وقتی پشت به دیوار مینشینم بر تمام میزهای کافه و رفت و آمد مردم در خیابان مسلط هستم. خیلی وقتها پشت آن میز طراحی میکنم و چون کسی نمیتواند روی کاغذم سرک بکشد احساس امنیت میکنم. به این دلایل بهترین میز کافه است. اگر کسی زودتر از من آنرا اشغال کرده باشد با اکراه جای دیگری مینشینم و به غاصبین چپ چپ نگاه میکنم! اینبار هم همان کردم و به عکسهایی که نمیتوانستند با ارادهی خود میزم را ترک کنند نگاه کردم. لبخند و نگاه آن دست راستی آشنا بود و چهرهی آن دست چپی با ته ریشی که دارد و گردی کلهی آن وسطی، آن هم آشناست... ناگهان تصویرها در ذهنم جان گرفتند... حالا یادم آمد! یک گروه شش یا هفت نفره بودند که هرشب میآمدند و چون میز من برایشان کوچک بود آن را به میز دیگری میچسباندند و مینشستند. معمولاً دیرتر از من میرسیدند با این وجود یکی دو باری آنها را نشسته بر جای خودم دیدم. آخرین بار، همین چند هفته پیش بود که میزم را اشغال کرده بودند و به ناچار جای دیگری نشستم و از زیر چشم نگاهشان کردم. آنکه لبخندش آشنا است میانداری میکرد، دربارهی حوادث روز حرف میزد و استدلال میکرد به چه دلایلی باید از آن دور ماند. از صحبتهایش فهمیدم که دوست مشترکی دارند که احساساتی است و به این حرفها اهمیت نمیدهد و کار خود میکند، آنروز هم نیامده بود و همه برای سلامتیاش نگران بودند. میاندار میگفت بدون اطلاع او رفته وگرنه نمیگذاشت برود. آن یکی که همیشه کت و شلوار میپوشید و ته ریش داشت با تأخیر رسید و چند دقیقهای در صحبت وقفه انداخت، وقتی نشست بحث ادامه پیدا کرد و به توضیح سیاستهای شرق و غرب کشید و در انتها سخنران یکبار دیگر نتیجه گیری کرد که باید کار دنیا را به حال خود رها کرد.
با بعضی تحلیلها موافق نبودم اما پسندیده نبود در گفتگویی که به آن دعوت نداشتم دخالت کنم. بحث را عوض کردند تا دربارهی چیزهایی که بیشتر مورد علاقهی جمع بود صحبت کنند، که یعنی به این زودی میز را ترک نخواهند کرد. بلند شدم و دنبال کارم رفتم...
کسی از آینده خبر نداشت. کسی نبود تا به آنها بگوید نگران سلامتی دوستتان نباشید چون سالم میماند اما پنج نفر از شما به زودی در خطرناکترین مسافرت این سال جان خود را از دست میدهید!
***
خدا را شکر که از فردا خبر ندارم، خدا را شکر که هیچکس از فردا خبر ندارد، نه پدرم، نه محمد حقوقی و نه هیچکدام از مسافران ارمنستان و نه حتی حضرت حافظ که هر بار او را واسطه قرار دادم تا از آینده بگوید فقط از پیدا شدن یوسف گمگشته خبر داشت و بس...
بیخود و بیجهت از همان اول متهم به کمطاقتی شدم. منظورم از "اول" روزی است که نوشتم و گذاشتم تا دیگران پای آن نظر بگذارند. همان موقع کسی اظهار عقیده کرد که تحمل انتقاد را ندارم، که کم طاقتم. راه فرار ساده بود، میتوانستم دست به دامن یک استدلال قدیمی بشوم و بگویم که دو جور انتقاد داریم، جور اول، انتقاد سازنده است و منتقد نیتش خیر است و همه از آن استقبال میکنند و جور دوم، انتقاد مخرب است که به قصد ویرانی ما طرح میشود و طبیعی است که کسی نباید زیر بار آن برود... بعد منتقدین را دنبال نخود سیاه میفرستادم که نیت خیرشان را ثابت کنند و کار خودم را میکردم. اما پذیرفتم که انتقاد از من با هر نیتی که باشد خوب است و انتقاد خوب باید مخرب باشد تا به کار ویران کردن ذهنیتی که از خود ساختهام بیآید و با من است که بعد از نقد شدن یکی از این دو راه را انتخاب کنم، یا بر ویرانههای خود بنایی جدید و استوارتر بسازم و یا بر بالای آن ویرانهها بنشینم و بر منتقد- ویرانگر- لعنت بفرستم...
اهل نفرین کردن نیستم حتی نیکآهنگ را نفرین نکردم وقتی یک بار کاریکاتور من را شبیه به گوریل و بار دوم شبیه به کنت دراکولای خونآشام کشید و اقرار میکنم که در مورد اول حق با او بود چون واقعاً شبیه به گوریل هستم. رضا عابدینی را هم نفرین نکردم وقتی در جوانی نقدی بر کارهای من نوشت و گفت که خصوصیت چشمگیری بجز امضای من در آنها ندیده است؛ خوشحال شدم که امضای چشمگیری دارم. هیچکدام از آنهایی را که معتقدند طراح یا نویسندهی خوبی نیستم نفرین نخواهم کرد، همیشه خواستهام بهتر باشم شاید نتوانستهام...
کسی پای یکی از نوشتههایم، در یک وبلاگ، اظهارنظری طولانی گذاشته بود که به راحتی میتوانم آن را در یک جمله خلاصه کنم: «تو یک کچل خیکی و از خودراضی هستی»... و معتقد بود که انتقاد کرده است. این جمله حاوی حقایق زیادی است اما انتقاد نیست، فقط توضیح واضحات است. سالهای زیادی است که عضوی برجسته از جامعهی شهروندان کچل هستم و گوشزد این واقعیت نمیتواند چنان تحولی در من ایجاد کند که دوباره مو بر سرم بروید. البته چاقی هم مثل سیگار برای سلامتی زیان دارد ولی چاق بودن هنوز جرم یا گناه نیست و میتواند موضوعی کاملاً شخص تلقی شود. شاید روزی از باب نوعدوستی با خط خوش روی مقوایی بنویسم "اضافه وزن برای سلامتی زیان آور است" و آن را روی سینهام آویزان کنم تا همه ببینند و مواظب وزن خود باشند اما فعلاً خیال ندارم برای ظاهر خودم از دیگران نقد و نظر قبول کنم...
اظهارنظر بالا را چون نامربوط تشخیص دادم حذف کردم و در نتیجه از سوی همان شخص متهم به ترس از افشای حقیقت شدم. بعد از نقطهچین کردن چند ناسزای کوچک که نثارم کرده بود برایش توضیح دادم که این حقیقت خیلی عیان است و نمیتوانم به راحتی مخفیاش کنم اما نظر شما را از جنس نقد نمیدانم. روز بعد به خاطر آن نقطهچینها متهم به سانسور شدم. توضیح دادم که سانسور را در جوامع متمدن در ارتباط با اندیشه و رسانههایی مثل روزنامه و کتاب تعریف میکنند و در همان جوامع هرکسی با هر ادبیاتی اجازهی نوشتن یا حرف زدن در هر رسانهای را ندارد- بالاخره منتقدین هم آدمهای شناخته شدهای هستند که ظرایف اینکار را به مرور یاد گرفتهاند و صلاحیتی کسب کردهاند و میدانند که هرکسی را چگونه و با چه کلامی نقد کنند- و نوشتم که سیاستمدار نیستم تا موظف باشم به حرف همه گوش بدهم... متهم به بیطاقتی در تحمل انتقاد شدم...
مرغ من دوپا دارد، گاهی دوپای دیگر هم قرض میگیرد تا راه رفته را برگردد... یعنی انتقادپذیر هستم و لجبازی نمیکنم اما شما را بخدا، سر بی مو که با انتقاد درمان نمیشود! گیرم که به اندازهی محمدرضا شجریان مو داشتم و آنقدر لاغر بودم که میتوانستم مثل کارت ویزیت از زیر در وارد اتاقم بشوم و قدم از شدت تواضع یک متر کوتاهتر دیده میشد آیا فرقی برایتان داشت؟ آیا در آن صورت بهتر مینوشتم؟
به سروش قول دادم که این هفته چراغها را من خاموش میکنم اما نمیدانستم که چطور و حوصله برای هیچ کاری نداشتم، طبق عادت در این جور مواقع دفتر طرحها و یادداشتهایم را باز کردم و ورق زدم تا با دیدن طراحیهای قدیمی و خواندن جملههای کوتاه و یادداشتهایی که جابهجا در فاصلهی خالی میان طرحها گذاشتهام موضوع تازهای برای نوشتن پیدا کنم. کنار بعضی صفحهها اسمهایی نا آشنا دیدم، اسم آدمهایی که قرار بوده به یادم بمانند اما از خاطرم رفتهاند... چند جای دیگر به فهرست مایحتاجی رسیدم که روزی لازمشان داشتم و قرار بوده آنها را قبل از رفتن به خانه بخرم، چیزهایی مثل صابون دستشویی، نان برای شام، یک کیلو گوجه فرنگی... چیزهایی که امروز به هیچکدام آنها نیازی ندارم... چند جا هم جملههایی از یک کتاب که به نظرم مهم آمده نوشتهام، مثل این یکی "کلمات گلهایی هستند از هیچ" که از ریچارد براتیگان است... و از این قبیل چیزها تا رسیدم به صفحهای که در گوشهی آن نوشته بودم:
"آقای بدری، آموزش نقاشی به نابینایان..."
یادم آمد زمستان سال قبل را که با همین دوستان چلچراغی به اهواز رفته بودم و میزبانان، ما را برای دیدن آقای بدری و شاگردانش به خانهی کوچک او بردند. این آقای بدری نقاش شهیر شهر اهواز است و در استان اسم و رسمی دارد. شیوهای شخصی برای نقاشی از طبیعت ابداع کرده که در فرانسه چند نفر، از جمله یکی دو روزنامه نگار، از دیدن آن به هیجان آمدهاند و چند مقاله دربارهاش نوشتهاند که بدری نسخهای از آن روزنامهها را تا به امروز با دقت تمام حفظ کرده است. همانجا یادم آمد که چند سال قبل در تلویزیون خودمان فیلم مستندی دربارهاش دیده بودم که داشت دربارهی همان شیوهی ابداعیاش میگفت و همان چند صفحه مصاحبهاش را با روزنامههای فرانسوی نشان میداد و شگفتی و حیرت نویسنده مقاله را برایمان ترجمه میکرد. حس و حال نقاشیهایش را دوست داشتم اما بیشتر از هنرش از ایدهاش برای تدریس نقاشی هیجانزده شدم، آموزش نقاشی... به کودکان نابینا! سرزنشتان نمیکنم اگر پیش خودتان فکر کنید که کاری بیهودهتر از آموزش نقاشی به کورها نیست... این همان فکری بود که قبل از ورود به اتاق بدری به سرعت برق از ذهن من گذشت. چطور ممکن است به بچههایی که هیچوقت رنگی ندیدهاند از سرخی گل و آبی آسمان گفت؟
در وطنم، که هنوز خوب نمیشناسمش، شهرهای زیادی است که در آنها غریبهام، نمیدانم که خیلی از آنها کجای نقشهی ایران قرار دارند، نشانی کوچهها و خیابانهایش را نمیدانم، به رنگ آسمانش که با رنگ آسمان شهر من تفاوت دارد عادت ندارم، با آب و هوایش سازگار نیستم و غمانگیزتر آنکه با خلق و خوی مردمانش آشنا نیستم... وقتی وارد خانهی محقری شدم که در انتهای یکی از صدها خیابان خشک و خاکی شهر اهواز قرار داشت منتظر نبودم کسی را ببینم که بتواند رنگ را برای نابینایان معنی کند.
آیا کاری بیهودهتر از این هست؟... این سؤالی بود که قبل از ورود به خانهی بدری از خودم پرسیدم، سؤالی که توانست به اندازهی گذشتن از حیاط کوچک خانهی او فرصت حیات پیدا کند.
بدری نقاشی شاگردان را به دیوار زده بود... باورکردنی نبود که زیبا بودند و فرقی با نقاشیهای کودکان بینا نداشتند. شاگردان بدری بدون نیاز به چشم میدیدند، رنگها را میشناختند، رنگها را احساس میکردند... همانجا گوشهی دفترم نوشتم "آقای بدری، آموزش نقاشی به نابینایان..." تا که روزی مثل امروز وقتی ناامید و خسته هستم و احساس بیهودگی میکنم با دیدن آن به یاد کوچهای خاکی و خانهای محقر در اهواز بیفتم، به یاد مردی که نقاشی یادمان میدهد، به یاد مردی که ثابت میکند هیچ کاری بیهوده نیست که زندگی بیهوده نیست...
نشستهاید توی خانه و درس میخوانید، پسفردا امتحان دارید، فرصت زیادی باقی نمانده و هنوز در همان چند صفحهی اول کتاب دستوپا میزنید. چندباری به خانهی دوست همکلاسیتان زنگ میزنید که ببینید او تا کجای کتاب را خوانده، میخواهید دستتان بیاید که عقب ماندهاید یا نه، گاهی از پنجره نگاهی به آسمان میاندازید بلکه امدادی از غیب برسد و مثلاً برف سنگینی ببارد و مدارس تعطیل شوند و امتحان عقب بیفتد و... و ناگهان به خودتان میآیید و میبینید سی سال است که فارغالتحصیل شدهاید، همسر و فرزند دارید و کمکم به دوران بازنشستگی نزدیک میشوید... اصلاً عادلانه نیست.
نویسندهی مورد علاقهی من، کورت ونهگات جونیور، اولین نشانهی پیر شدنش را در هشتاد سالگی، در ناتوانی از پارک اتومبیل دیده است: « دیگر نمیتوانم بغل یک ماشین جوری پارک کنم که به لعنت خدا بیرزد*». اگر نشانهی کورت درست باشد من در هجده سالگی پیر شدم چون آن وقت هم نمیتوانستم جوری پارک کنم که به لعنت خدا بیرزد. اما فهمیدن منظور کورت کار سادهای است. پیری یعنی "ناتوانی" و ما را عادت دادهاند تا آن را با نشانههایی که اجدادمان تعریف کردهاند بشناسیم. به ما یاد دادهاند وقتی که موی سر سپید شد، دندانها ریخت، چشمها ندید، کمر خم شد و برای راه رفتن به عصا نیاز افتاد دیگر پیر هستیم و وقت آن رسیده که داوطلبانه در انتظار مرگ بنشینیم و چون به خاطر فقر، نبود بهداشت، سوءتغذیه و کار سخت و طاقتفرسای جسمی- نیاکان ما بیشتر کشاورز بودند- این نشانهها به تدریج از سی سالگی ظاهر میشدند پس سی سالگی شد مرز رسیدن به پیری. امروز که به کمک پیشرفت در علم پزشکی و رعایت بهداشت عمومی متوسط طول عمر بالا رفته، دندانها تا سنین خیلی بالا باقی میمانند، کسی از بیماری آب مروارید دچار کوری نمیشود و دیگر پیرمردها یا پیرزنانی که با پشت خمیده راه بروند را به ندرت میبینیم باز از سی ساله شدن وحشت داریم و چهل سالهها را پیر میدانیم. نمونهاش را در صفحهی حوادث بعضی روزنامهها میتوانید ببینید که اصرار دارند شما را زودتر از موعد از زندگی بیزار کنند. مثلاً خبر میدهند که «دیشب پیرزنی چهل ساله در خانهاش به قتل رسید!» حالا از کی و در کجای دنیا به زن چهل ساله پیرزن میگویند سوالی است که خودشان باید پاسخ بدهند اما مطمئن هستم که مقتوله قاتل خود را آسانتر از نویسندهی خبر میبخشد و مرگ خود را راحتتر از شنیدن چنین توصیف بیادبانهای تحمل میکند. این نوع رفتار با آدمهایی که بیشتر از سی سال دارند فقط به صفحهی حوادث روزنامهها محدود نمیشود.
در نوجوانی شعری در کتاب فارسی دبیرستان خواندهام که امروز بیماری آلزایمر نمیگذارد نام شعر و شاعر آن را به یاد بیاورم اما مضمون آن درباره جوانی است که پیرمردی را به خاطر قامت خمیدهاش ریشخند میکند و با طعنه میپرسد که آن کمان- اشاره به قد خمیدهی پیرمرد- را از کجا آورده و پاسخ میگیرد که جای نگرانی نیست چون روزگار به ناگزیر تو را هم صاحب چنین کمانی خواهد کرد. از زمان سرایش این شعر در چند قرن پیش تا این روزها که به نظر میرسد همه مؤدبتر شدهایم کماکان بر این باور هستیم که ناتوانی پیرها در یادگیری فنون رزمی به ما این اجازه را میدهد که هرطور بخواهیم خطابشان کنیم. پس اشارات طعنهآمیز به قد خمیده یا دندانهای از دست رفته جای خود را به اعطای القابی نظیر حاجی، پیرمرد، عمو، دایی، پدر، مادر و... دادهاست. این القاب با اینکه به خودی خود بد نیستند و اگر از جانب نزدیکان به کار برده شوند نشان از صمیمیت و لطف گوینده دارد وقتی که از سوی راننده تاکسی یا پیشخدمت رستوران یا هر غریبهی دیگری برزبان آید فقط اسباب رنجش خاطر را فراهم میکند. مسلماً وقتی برای صرف غذا به رستوران میروید انتظار ندارید که پیشخدمت در نقش خواهرزادهتان ظاهر شود و بپرسد «دایی، نوشابه چه رنگی میخوری، سیاه یا زرد؟» میتوانیم این رفتار تحقیرآمیز را تحمل کنیم اما از روز ناتوانی باید ترسید وقتی که بخواهیم سوار تاکسی شویم و هیچ خواهرزادهای جلوی پایمان نایستد مبادا مجبور شود چند دقیقهای بیشتر از معمول برای سوار و پیاده شدنمان متوقف بماند یا خواهرزادههای دیگرمان توقع داشته باشند که به وقت عبور از خیابان عصا را زمین بیندازیم و عرض خیابان را مثل قرقی پرواز کنیم مبادا از سرعت حرکت اتومبیلشان کم شود. شاید خواهرزادهها نمیخواهند بپذیرند که روزی، خیلی زود، آنها هم صاحب همان کمانی خواهند شد که شاعر کتاب فارسی من از آن صحبت کرده است.
دیگر نه عصا، نه عینک، نه تصویر خوفناک دندانهای مصنوعی غوطهور در لیوان آب و نه قامت خمیده و موی سپید دلیل کافی برای اثبات پیری- ناتوانی- نیستند. اگر بپرسید که نشانههای پیری از نظر تو کدام است جواب میدهم:
پیری یعنی وقتی که کمربند را بالای شکم ببندید. وقتی که از یک روزنامه فقط جدول آن برایتان جذاب باشد. وقتی که منتظر فردا نباشید. وقتی که به یاد گرفتن هیچ چیز تازهای علاقهای نداشته باشید. وقتی که در میان رنگها فقط طیف خاکستری و قهوهای را مناسب بدانید. وقتی که صدای موسیقی آزارتان بدهد. وقتی که در برابر پذیرش هر تحول جدید مقاومت کنید. وقتی که رفتار جوانها برایتان عجیب باشد. وقتی که شبیه به مرحوم داییجان ناپلئون تحلیل سیاسی کنید. وقتی که محافظهکارانه زندگی کنید. وقتی که ذائقهتان تاب تحمل هر غذا یا مزه جدیدی را از دست بدهد. وقتی که چراغها را خاموش کنند و نتوانی هیچ چراغی را به اختیار خودت روشن کنی...
طاهای عزیزم، پسرم، همین چند سال پیش بود که روزنامهنگاری از سر بیکاری نامهای به اسم من برای خواهرت، جرالدین، نوشت و میبینم که این روزها همه آن را دست به دست میکنند و با اینکه بارها گفتند و نوشتند که حتی روح چارلی- یعنی من- از آن نامه خبر ندارد هنوز به اسم "نامهی چارلی به دخترش" معروف است. حالا که من- روح چارلی- ناگزیر از تحمل آن نامهی جعلی هستم بد نیست که نامهای هم برای تو بنویسم...
پسرم، طاهای عزیزم، از پلههای نردبام موفقیت یکییکی و با حوصله بالا برو و به آنها که با آسانسور بالا میروند اعتنا نکن و با این فکر به خودت تسلا بده که حتی پدرت، چارلی بزرگ هم نتوانست دوپله یکی کند. بدان که من روزهای متمادی در تماشاخانههای خیابان شانزلیزه نمایش روحوضی بازی کردم تا نوبت به تئاترهای لالهزار رسید و بعد از آن بود که معروفترین دلقک تاریخ سینمای ایران شدم.
طاهای عزیزم، پسرم، در این دو سالی که برای ادامه تحصیل ما را ترک کردهای جای خالیات در خانه محسوس است آنقدر که جرالدین میخواست آن را اجاره بدهد اما مادرت نگذاشت. خصوصاً مادرت و نیما خیلی دلتنگ تو هستند. من اما هربار که پای کامپیوتر مینشینم و چراغ یاهومسنجرت را روشن میبینم با آن علامتی که نشان میدهد نباید مزاحمت شد، خوشحال میشوم، فکر میکنم که هنوز در خانه هستی و این چراغ اتاقت است که روشن است. مثل همان وقتها که دیروقت به خانه میآمدم و چراغ اتاق تو و نیما را آن بالا روشن میدیدم و میفهمیدم که مشغول درس و مشقتان هستید و سالمید و...
میدانم که برای درسهایت احساس مسئولیت میکنی و نگران درست خرج کردن پولی هستی که بیشتر با زحمت مادرت و بعد با دلقکبازیهای من برایت تهیه میکنیم اما این دلیل نمیشود که بیش از توانی که داری به روح و جسمت فشار بیاوری. من راضی نیستم اگر خودت را از خواب و خوراک و تفریحی که حق مسلم تو است محروم کنی تا تحصیلت زودتر تمام شود. من هم در نوجوانی درس خواندم و شبهای زیادی را تا صبح بیدار نشستم تا همانطور که خواستهی مادربزرگت بود بلافاصله به دانشگاه بروم و رفتم و همانجا فهمیدم که "عجله کار شیطونه" پس نزدیک به سه سال را در خانه به تفکر گذراندم تا روزی که خسته شدم و بیرون آمدم و در خیابان شانزلیزه با مادرت ازدواج کردم. میبینی که در بیکاری هم میتواند خیری باشد که بود. من و مادرت در هر شرایطی که باشیم پولی که برای تحصیل احتیاج داری تهیه خواهیم کرد چون تو را سالم و خوشحال میخواهیم. اگر قرار باشد درس خواندن علت بیماری و فشارهای روحی و جسمی برای تو بشود ترجیح میدهم که دوباره به لندن پیش خودم برگردی و اصلاً درس نخوانی. یک طاهای سالم و خوشحال و دیپلمه برای من بهتر از یک طاهای بیمار و نحیف و افسرده اما با تحصیلات عالی است.
پسرم، طاهای عزیزم، شنیدهام که وقتی سوار تاکسی میشوی بر سر کرایه چانه میزنی. میدانم که معتقدی رانندگان تاکسی در مالزی انصافشان کم است و اگر بتوانند بیشتر از حقشان طلب میکنند اما فراموش نکن که آنها هم انسان هستند و برای تأمین روزی خانوادهشان کار میکنند. از هر سه فرانکی که برایت میفرستم دو فرانک را خودت خرج کن و یک فرانک را به راننده تاکسی بده و فراموش نکن که هرآن ممکن است پدرت، چارلی بزرگ، مجبور شود با مسافرکشی روزگار بگذراند. من هم روزی یکی از همانها خواهم بود. روزی که دور نیست. پس از احوال رانندگان تاکسی جویا شو و بگذار جیبت را خالی کنند چون جای دوری نمیرود.
طاهای عزیزم، پسرم، هیچ کسی لیاقت دیدن ناخن پای تو را ندارد مگر آنکه قبلاً روحش را به تو نشان داده باشد یا تو ناخن پایت را گرفته باشی. ما در دورهای زندگی میکنیم که بوی بد پا بیماری عصر ماست و بوی ناخوش زیر بغل بیماری صبح ما. هرشب وقتی که به خانه میرسی اول جورابها و بعد پاهایت را خوب بشور و به موقع و مرتب ناخنهایت را بگیر و هر روز حمام بکن. شبیه به این توصیه را به خواهرت جرالدین هم کردهام و میدانم که خیلی تمیز شدهاست.
فرزندم، طاها، خانوادهات را فراموش نکن. هیچ چیز در زندگی ارزش خانواده را ندارد و برایت باقی نمیماند. روابطت را با نیما، برادرت و جرالدین، خواهرت، محکم کن. به من و عمو آلبرت* و عمه ماری** نگاه کن که هنوز آنچنان به هم وابستهایم که هر سال در عید نوروز سر سفرهی هفتسین دکتر حسابی مینشینیم و به یکدیگر عیدی میدهیم.
طاهای عزیزم، فرزندم، با همه مهربان باش اما به هر درخواستی پاسخ مثبت نده، گفتن "نه" را یاد بگیر. همیشه خودت باش و نگذار خوشآمد دیگران باعث تغییر شخصیتت بشود. در زندگی خلاق باش و خلاقانه زندگی کن. برای خلاق بودن لازم نیست کارهای عجیب بکنی فقط کافیست تا بیشتر از معمول به اطراف نگاه کنی و دنبال راه حلهای ساده و دیده نشده بگردی. گاهی اوقات راه حلهای مناسب از فرط سادگی به چشم نمیآیند مثلاً میدانستی که تا سالها بعد از ابداع بازی بسکتبال از سطلی به جای سبد استفاده میکردند که ته داشت و بعد از هر گل مجبور بودند تا برای بیرون آوردن توپ از سطل بالای چارپایه بروند؟!
طاهای عزیزم، شنیدهام که گاهی برای گردش و تماشا به فروشگاههای بزرگ میروی. نگذار زرق و برق بوتیکها و مارکهای معروف فریفتهات کند. به یاد داشته باش که چارلی هیچوقت لباسی با مارک "گوچی" یا "هوگوباس" نپوشید و چیزی از دست نداد. قضاوت کن که کدام یک ضرر کردند؟ چارلی یا گوچی؟ چارلی یا هوگوباس؟ آیا شلوار وصلهدار من امروز گرانبهاتر از هر لباسی که در این بوتیکها فروخته میشود نیست؟
طاهای عزیزم، مواظب خودت باش...
***
* آلبرت اینشتن
**ماری کوری
روی دیوار چندتا از کافههای پاریس اعلان کوچکی خبر از برپایی نمایشگاهی استثنایی میداد... پاریس شهر موزهها و گالریها است اما حتی در این شهر هم دیدن نمایشگاهی از جسد انسانها اتفاقی نیست که هر روز بیفتد. زبان فرانسه نمیدانم اما با دیدن عکس روی اعلان به خیال اینکه باید پای پروفسور "گونتر فن هاگنز" در میان باشد آدرس گالری را یادداشت کردم...
***
چند سال پیش شانس دیدن چند قسمت از سریال مستندی را پیدا کردم که پروفسور گونتر فن هاگنز- استاد کالبدشناسی و تشریح- در آن به تشریح بدن انسان برای مردم میپرداخت. در میان یک استودیوی بزرگ تلویزیونی و در حضور مردم عادی عروسکی به قامت یک انسان را با نخی از سقف آویخته بودند و پروفسور با کارد به سلاخی مشغول بود. برخلاف تمام اساتید علم پزشکی که در این قبیل برنامهها با ظاهری مرتب و کلیشهای ظاهر میشوند او با کلاه لبه پهن سیاه و عینک دسته صدفی و روپوش سفید بلند، هیبتی اسرارآمیز داشت و چون انگلیسی را با لهجهی آلمانی صحبت میکرد من را به یاد دکتر "فرانکشتین" میانداخت که بر اساس قصهای مشهور از اجساد مردگان موجود ترسناکی ساخت و خود قربانی آن شد. پروفسور فن هاگنز یک شب دربارهی عضلات دست، شب دیگر مغز، شب بعد رودهها و دستگاه گوارش و... حرف میزد، به سراغ عروسک میرفت و جمجمهاش را با اره میبرید، مغز را مثل کالباس با دستگاهی که شبیه به آن را ژوزف، ساندویچ فروش محلمان، دارد تکه تکه میکرد. با تماشاچیان سر طول رودهی کوچک شرط میبست و شوخی میکرد... یک بار پوست و گوشت را با دقت از روی ساعد جدا کرد و چیزی شبیه به چند ریسمان را کشید تا انگشتهای دست عروسک آویخته از سقف باز و بسته شود و بعد با شعف رو به حاضرین از مکانیک جادویی بدن انسان گفت ... لحظهی تکان دهندهای بود وقتی که فهمیدم هیکل آویخته از سقف نه عروسک بلکه جسد انسانی است که نقش پینوکیو را بازی میکند و ریسمانهایی که روزی فقط تابع دستورات مغز او بودند حالا در برابر فرامین پدر ژپتو عکسالعمل نشان میدهند... بعدها و به مدد اینترنت دایالآپ فهمیدم که فن هاگنز شهرت خود را علاوه بر ابداع روشهایی برای حفظ و نگهداری اجساد مدیون نمایشگاههای جنجال برانگیزی است که از کالبد مردگان برپا کرده است. او اجساد را در حال بازی شطرنج، تیراندازی، سوار بر اسب، در حال دویدن و... به نمایش گذاشته و برشهایی به ارتفاع قد و به نازکی یک برگ کاغذ از بدن انسان تهیه کردهاست که یعنی تبدیل آدم به یک دفترچهی صدبرگ.
***
به گالری که میرسم معلومم میشود که چینیها به جز کپیسازی از تولیدات صنعتی غرب در کپی کردن روش پروفسور آلمانی هم موفق بودهاند و نمایشگاه حاصل کار گروهی از دانشمندان و محققین چینی است. بلیت میخرم و وارد اولین تالار میشوم که تاریک و وهمانگیز است، میزی به طول تقریبی چهار متر در میانه قرار دارد و اولین اثر هنری روی آن دراز کشیده است! چند پروژکتور میز و محتویات ویترین روی آن را روشن میکند. با دقت نگاه میکنم، هیکل آدمی میبینم که از عرض و به ضخامت چند میلیمتر به صدها قطعه تقسیم شده- شبیه به تخم مرغ پختهای که از زیر یکی از این گیوتینهای مخصوص برش تخم مرغ بیرون آمده باشد- و بعد هر قطعه را با چند سانتیمتر فاصله از قطعهی قبلی و بعدی روی میز چیدهاند. احتمالاً زمانی که آن خدابیامرز زنده و یک تکه بوده قدش بلندتر از صد و شصت سانتیمتر نبوده اما حالا که به دهها لایهی بیست میلیمتری تقسیم شده میزی به طول چهار متر را اشغال کرده است. فاصلهی بین لایهها امکان دیدن محتویات هر برش را فراهم میکند، درست مثل مقاطع طولی و عرضی که معماران از ساختمان میکشند و تمام اندرون ساختمان در آن پیداست. در تالار بعد جسدی پوست کنده در حالی که کمان به دست دارد تیری را به سوی هدفی نامعلوم نشانه رفته است، جسد بعدی ژست دویدن به خود گرفته و بخشهایی از عضلات کتف و ران او گویی که در معرض وزش نسیمی سخت قرار داشته باشند با سلیقه جدا شده و در هوا به اهتزاز درآمدهاند. آن یکی مردی است که بعد از سه برش عمودی کماکان ایستاده و به افق دور دست نگاه میکند و نوارهای منظمی بر روی ران و ساق پاهایش عاری از گوشت شده تا استخوانها پیدا باشند، هنرمند در این کار ظرافت بسیار از خود نشان داده و گاه تا مرز طنز و مطایبه پیش رفته است... «یعنی این همان آدمی است که روزی متولد شد، اسم داشت، بر پای خودایستاد، راه رفت، آموخت، عشق ورزید، خواند، نوشت، دوید، فکر کرد، سلیقه پیدا کرد، کلاه گذاشت، کلاه برداشت، زیرک بود، در درس ریاضی نمرههای عالی گرفت، غذای بد را دوست نداشت، شخصیت و آبرو داشت، آزاد بود، آزادی خواست، جنگید، لرزید، ترسید، احساس داشت و مرکز جهانی بود که با خودش معنا مییافت و حالا... به دور دستها خیره است بی تنپوش و پوست کنده!»
وقتی بیرون میروم مرز هنر و علم را گم کردهام، مرز درست و نادرست را. مطمئن هستم که یکی از استثناییترین نمایشگاههای عمرم را دیدهام و باز مطمئن هستم که تا آیندهای دور علاقهای به دیدن یک نمایشگاه استثنایی ندارم. یادم میآید کتابی نخوانده دارم از "اریک امانوئل اشمیت" به نام "زمانی که یک اثر هنری بودم"، تصمیم میگیرم تا قبل از تبدیل شدنم به یک اثر هنری آن را بخوانم.
آیا فرشتهی مهربان و آبی رنگ قصهی "کارلو کولودی" وقتی که پینوکیو را به خاطر رفتار خوبش به انسانی واقعی تبدیل کرد میدانست که در آیندهای نه چندان دور پروفسور سیاهپوشی او را دوباره به یک عروسک خیمهشببازی تبدیل خواهد کرد؟
NEXT PLEASE
صبحها اولین کاری که میکنم پیشبینی وضع هوا است. ساکنین تورنتو راههای پیشرفتهای برای اطلاع از چند و چون هوا دارند اما من مسافر هستم و حوصلهی سر زدن به سایت هواشناسی یا دیدن اخبار تلویزیون را ندارم و ترجیح میدهم از روشهای سادهتر استفاده کنم یعنی هر صبح پنجرهی اتاقم را باز کنم و نگاهی به آسمان و بعد به سر و وضع رهگذران بیندازم. مثل همیشه هوا خنک است، زمین خیس است و آسمان ابری است و گاهی آفتاب از لابهلای ابرها خودی نشان میدهد و به سرعت پنهان میشود، تکلیفمان را روشن نمیکند. به مردمی که آن پائین از چهارراه کوچک کنار هتل میگذرند نگاه میکنم. یک نفر با کت زمستانی میگذرد و چتر بستهای به دست دارد، که تفسیرش این است: هوا خیلی سرد نخواهد شد اما باران خواهد بارید. نفر بعدی پالتوی بزرگی پوشیده شبیه به آنهایی که اسکیموها میپوشند با کلاه خز و آستینهای پفکرده، دستکش به دست دارد و چکمههای بلند لاستیکی به پا اما چتر به همراه ندارد، که تفسیرش این است: بارندگی در کار نیست اما هوا در طول روز به تدریج سردتر از انتظارمان خواهد شد و احتمال جاری شدن سیل و سقوط بهمن وجود دارد. نفر سوم با یک لا پیراهن آستینکوتاه و شلوارک و صندل از چهارراه میگذرد که بالطبع باید اینطور تفسیر شود: امروز هوا عالی و آفتابی است و همانطور عالی و آفتابی باقی میماند! از پیشبینی وضع هوا که ناامید میشوم پنجره را میبندم...
NEXT PLEASE
البته در تهران ما هم اتومبیلهای آخرین مدل به وفور پیدا میشود اما کم پیش میآید که سوار یکی از آنها بشوم و همین باعث شده تا نسبت به پیشرفتهای تکنولوژیک و امکانات و تجهیزات جدید آن کاملاً بیاطلاع باقی بمانم... برف بهاری با همدستی باد بهاری مشغول پیچاندن گوش آدمهای غافلی چون من بود. تا یخ زدن فاصلهای نداشتم که دوستان رسیدند و سوارم کردند. روی صندلی جلوی ماشین جابهجا شدم و کمربندم را به نشانهی آگاهی از قوانین رانندگی بستم و از گرمای اتاق لذت میبردم که به تدریج احساس گرمای نمناکی روی صندلیای که نشسته بودم کردم، رطوبت گرمی که رفته رفته شعاع بیشتری پیدا میکرد. نمیفهمیدم که چه اتفاقی افتاده و جرئت نداشتم به صندلیای که روی آن نشسته بودم نگاه کنم و به لحظهای فکر میکردم که بالاجبار میبایست از جایم بلند شوم... در تقلا بودم تا بهانهی مناسبی برای اتفاقی که افتاده بود پیدا کنم و همین باعث شد که نتوانم به صحبتهای دوستانم گوش کنم، یک مرتبه ساکت و افسرده شدم... به مقصد رسیدیم، با اکراه پیاده شدم. هنوز به دنبال یافتن توضیحی قانع کننده بودم که معلوم شد صندلی اتومبیلهای جدید گرمکن دارد و مال من اتفاقی روشن شده...
NEXT PLEASE
میدانم که چند دهه از مهاجرتهای گستردهای که در جهان اتفاق افتاده میگذرد و امروز ترکیبی از چهرههای زرد، سرخ، سیاه و سفید در دنیا پراکنده هستند، در فرانسه به این مجموعه فرانسوی میگویند، در آلمان آلمانی و در کانادا کانادایی! خیلی وقت است که رنگ چهره یا نشانههای ظاهری بر ملیت مشخصی دلالت نمیکند. اگر امروز با یک چینی یا یک هندی روبرو شوم نمیتوانم مطمئن باشم که یک چینی یا هندی واقعی دیدهام، ای بسا که متولد آلمان یا انگلستان باشد و نتواند به زبان مادریاش صحبت کند. در این سفر امتزاج غریبی از نژادها را دیدم، سیاه پوستی با موی طلایی، یک چینی با پوست تیره و موی فرفری، یک سفیدپوست با چشمهای شرقی، یک ایرانی که فارسی بلد نیست... انگار کسی مشغول هم زدن دیگ دنیا است تا از ترکیب رنگها و نژادها موجودات جدیدی بسازد و در دنیا پراکنده کند...
NEXT PLEASE
اینجا فرقهای زیادی با شهر من دارد. رانندهها به ندرت بوق میزنند. یک عالمه پول خورد رایج دارند. اینجا دیوانه زیاد دارد، راه میروند و با خودشان بلند بلند حرف میزنند- با دقت نگاهشان کردهام، با تلفن همراه یا "هندز فری" حرف نمیزدند- برای خودشان شکلک در میآورند، به کسی که دیده نمیشود اعتراض میکنند، مشت به دیوار میکوبند، گاهی فریاد میکشند. ترسناک هستند اما کاری به کسی ندارند، خیلی متمدنانه دیوانه شدهاند. بیخانمان زیاد دارد، روی زمین دراز میکشند و لیوانی کنارشان میگذارند تا کمکهای احتمالی را جمع کنند. بعضیها توی خیابان ساز میزنند. بعضی ها با کفشهای چرخدار سر کار میروند. صبحها مردم جلوی کافههای زنجیرهای برای یک لیوان قهوه به صف میایستند اما کسی توی کافه نمینشیند، قهوهشان را در حال راه رفتن مینوشند، در حال راه رفتن غذا میخورند، در حال راه رفتن موسیقی گوش میکنند، در حال راه رفتن تلفن میکنند، در حال راه رفتن زندگی میکنند اما در حال راه رفتن به کسی نگاه نمیکنند. اینجا کسی به کلاه من نمیخندد..... میخواهم یکبار ادای اینها را در بیاورم، وارد یکی از هزاران شعبهی کافهای میشوم که اسمش من را به یاد "تیم برتون" میاندازد. انتهای صف میایستم. آقایی که پشت دخل ایستاده تند تند مشتریها را راه میاندازد و بعد با صدای بلند میگوید:
NEXT PLEASE
قهوه به دست در خیابان راه میافتم تا به جایی در یکی از هزاران تقاطع خیابان یانگ بروم. وقتی میرسم میبینم در لیوان را خوب سفت نکردهبودم و نصف محتویات لیوان روی لباسم ریختهاست. من زندگی در حال حرکت را بلد نیستم...
مسافر اتاق 313 حواسش پرت است، اسمها را دیر یاد میگیرد- یا اصلاً یاد نمیگیرد- و زود فراموش میکند. مسافر اتاق 313 درکی از جغرافیا ندارد، شهرها را نمیشناسد و جایشان را روی نقشه تشخیص نمیدهد. مسافر اتاق 313 برای یادآوری توالی حوادث، روزها و تاریخها، به حافظهاش اطمینان ندارد. فقط میداند متولد چه سالی است، چه سالی به دانشگاه رفته و در چه سالی ازدواج کردهاست و برای یادآوری بقیهی زندگی نیاز به کمک گرفتن از دیگران دارد. در محفظهی خاطرات مسافر اتاق 313 فقط تصاویر هستند که باقی میمانند، تصاویری که به گوشهشان لکی از احساس چسبیده است، لکهای که پاک نمیشود مثل اثر چربی انگشتان دست بر کاغذ براق جلد یک کتاب، گاهی این لکهها آزاردهنده هستند و گاهی تصویر را زیباتر از آنچه که در واقعیت بودند نشان میدهند- این خاصیت دخالت دادن احساس در قضاوت است- مسافر اتاق 313 بدترین گزینه برای نوشتن شرح یک سفر است اما سروش روحبخش این را نمیداند. مسافر اتاق 313 با رجوع به خاطراتش فقط میتواند تصاویر را ورق بزند...
تصویر- تورنتو، شهر بزرگی در امریکای شمالی و خیابان "یانگ" که به صفت درازترین خیابان دنیا مزین است جهان را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم کردهاست. "یانگ" از این سو به دریاچهای میرسد که از بالکن آپارتمان دوستم در طبقهی چهاردهم ساختمان شماره 255 دیده میشود و سر دیگرش تا شمالیترین نقطهی جهان، تا پایان دنیا، تا لبهی پرتگاهی که آلاسکا نام دارد ادامه مییابد... همهی نشانیها در این شهر با نام این خیابان شروع میشود و چهار جهت اصلی نسبت به این خیابان است که معنا پیدا میکنند. من در غرب یانگ اقامت دارم.
تصویر- کنار خیابان کوئین غربی- از این نشانی میفهمید که در غرب یانگ قرار گرفته- یک دکهی متحرک ساندویچفروشی پارک شده است، از کنارش که رد میشوم صدای گوینده رادیو را میشنوم که به زبان فارسی حرف میزند. جلو میروم و صاحب دکه بلافاصله به زبان انگلیسی به من خوشامد میگوید. از نگاهش معلوم است که ایرانی است، ایرانیها حتی اگر سفید و بور باشند چیزی در نگاه دارند که مطلقاً ایرانی است و تغییر نمیکند. به فارسی سلام میکنم. میگوید که شبیه به مکزیکیها هستید- این دومین بار است که امروز به خارجیها تشبیه میشوم. صبح دربان هتل گفت که شبیه به اعضای مافیا شدهام- از حال و احوالم میپرسد و اینکه چند وقت است مقیم تورنتو هستم. میگویم که مسافرم و نمیمانم. با تأسف سرش را تکان میدهد و میگوید که ده سال است در کانادا زندگی میکند اما به محض درست شدن کارش او هم به ایران بازخواهد گشت.
- چرا؟
- آقا... اینجا نمیتونی پسرت رو تنبیه کنی! نه اینکه بخوای بزنیش اما نمیتونی بهش چیزی بگی...
تصویر- ساختمان موزهی هنرهای معاصر یا چیزی شبیه به آن در غرب خیابان یانگ. گالریهایی تو در تو و پر از تابلوهای نقاشی. خسته از یک ساعت پرسه زدن بین تابلوها روی نیمکتی مینشینم. پیرزنی که طول عمرش نباید از طول خیابان یانگ کمتر باشد با قامتی خمیده و موهایی به سفیدی برف و لبهایی به سرخی خون به کمک یک واکر جلوی تابلویی ایستاده و با دقت به آن نگاه میکند... خجالت میکشم.
تصویر- محلهی چینیها در غرب خیابان یانگ. پیرمرد چینی باوقاری سوار بر دوچرخه از کنارم رد میشود. موهای سفید و بلندش را با کش از پشت سر بسته است و ابروهای سفید و بلند و ریش تنکاش با وزش باد در هوا میرقصند. شبیه به پیرمردی است که در فیلم "بیل را بکش" به "اوما تورمن" هنرهای رزمی یاد میدهد. بی اختیار برمیگردم تا بیشتر نگاهش کنم...
تصویر- از بالکن آپارتمانی در طبقهی چهل و چندم به چشمانداز شهر نگاه میکنم. همهچیز غریبه است حتی هیکل تیرهی ساختمانهایی که آن پایین روی زمین پخش شدهاند، حتی قرص ماه که آن بالا، در آن سوی خیابان یانگ، آسمان هر دو بخش خیابان را به یک اندازه روشن کرده و حتی روشنی پنجرههایی که نشانهای است از زندگی آدمهایی شبیه به ما... همه غریبه اند. سعی میکنم برای چند لحظهی کوتاه تظاهر کنم که اینجا خانهی من است و این شهر، شهر من... وحشت زده میشوم.
تصویر- هوا دیروز سرد و برفی بود اما امروز گرم و آفتابی است. دیروز همه لباسهای زمستانی بر تن داشتند و امروز خود را سبک کردهاند. پلیس دوچرخه سوار کانادایی با شلوارکوتاه و پوتین مشغول رکاب زدن و انجام وظیفه است.
تصویر- اتاق کوچک من در هتل رکس، خیابان کوئین غربی- غرب خیابان یانگ- پشت میزم نشستهام و متنی را برای مجله تایپ میکنم که کسی به در میزند. جوان بیست و چند سالهای است که میداند در تورنتو هستم و حالا بدون خبر آمده تا من را ببیند. اسمش احسان است. اولین بار است که او را میبینم و اسمش را میشنوم. او خوانندهی من است و با من احساس صمیمیت میکند و من او را از طریق انرژی مرموز محبتی که از ورای فرسنگها فاصله نثار من کردهاست میشناسم و با او احساس نزدیکی میکنم. برای این دوستی نیازی به آشنایی قبلی یا معارفهی بیشتر نداشتیم، انگار که سالهاست یکدیگر را میشناسیم. ده دقیقهی بعد قدمزنان به سمت شرق میرویم تا خیابان یانگ را قطع کنیم...
مسافر اتاق 313 دلتنگ خانه است.

با یک دست چمدانم را به دنبال میکشم... خیابان سنگفرش است و هر چند قدمی که جلو میروم چمدان بازیگوشی میکند و روی یکی از چرخها بلند میشود تا به دور آن بچرخد و من را به مسیری که خودش انتخاب کرده بکشاند. یک کیف بزرگ طراحی، که طراحیهای پنجاه در هفتاد سانتیمتریام در آن است، در دست دیگرم است و با وزش هر نسیم مثل بادبان رفتار میکند، به هوا بلند میشود و در جهت بادی که میوزد به اهتزاز در میآید، سبک است و رام کردنش سختتر از چمدانی است که قدرت پرواز ندارد. کوله پشتیام با لپتاپ و چند جلد کتاب و دفتری که توی آن جا کردهام حسابی سنگین شده و شانههایم را خسته کردهاند و حالا به تدریج فشارش روی ستون فقراتم باعث شده تا کمرم درد بگیرد... محیط غریبه است و تنها چیزی که از زبان فرانسه میدانم کلمهی "مرسی" است که برای رد گم کردن "مغسی" تلفظ میکنم. همه چیز تازه و غریبه است و به همان اندازه تهدید کننده... در هوایی که سرد است عرق کردهام، صورتم خیس آب است، تقلای زیاد برای کشیدن بار و بالا و پایین رفتن از پلههای مترو حسابی خستهام کرده و برای به موقع رسیدن به فرودگاه دلشوره دارم، مبادا مترو را اشتباه سوار شوم، مبادا در ایستگاهی که باید پیاده نشوم، مبادا... فرودگاه شارل دوگل خیلی بزرگ است، آنقدر که رسیدن به آن چیزی از دلشورهام کم نمیکند، تا وقتی چمدانم را به بار ندادهام و کارت پرواز نگرفتهام خیالم راحت نخواهد شد، ماموری که کارت پرواز را به دستم میدهد با تأکید میگوید که رأس ساعت ده و نیم، یعنی یک ساعت زودتر از پرواز هواپیما، به گیت شماره چهل بروم. ساعت هنوز نه و نیم است که یعنی یک ساعت وقت دارم تا جایی بنشینم و کولهپشتی و کیف طراحی را گوشهای بگذارم و قهوهای بخورم و نفسی تازه کنم. نگاهی به سمتی که تابلوی راهنما، گیت شماره چهل را نشان میدهد میاندازم که خلوت است و خیالم راحت میشود. پنجاه متری جلوتر کافهای پیدا میکنم، قهوهای میخرم کولهپشتی و کیف طراحی را زمین میگذارم و برای اولین بار بعد از چند ساعت پرتشویش با خیال راحت استراحت میکنم. ساعت ده و نیم با سرعت به سمت گیت میروم و با تعجب صف پیچ در پیچی از مسافرانی که ایستادهاند تا به نوبت خودشان و اسبابشان با وسواس و دقت تفتیش شود جلوی رویم میبینم، درست در همان جایی که یک ساعت قبل هیچ کسی نبود حالا لشکری از مسافران منتظر ایستاده است... چارهای نیست جز ایستادن در صفی که هر لحظه بر طولش اضافه میشود و بسیار کند به جلو میرود. کم کم دلشوره برمیگردد... اگر به موقع از کیوسک کنترل نگذرم... اگر از پرواز جا بمانم... ساعت یازده و یازده و نیم میشود و من هنوز در صف هستم، دوباره دارم عرق میریزم و این بار از ترس. تا جلوی دستگاه اشعهی ایکس برسم از چند نفر از مسافران میپرسم که آیا آنها هم با پرواز 881 عازم تورنتو هستند؟ دو سه نفری جواب مثبت میدهند، آیا فکر میکنند که به پرواز خواهیم رسید؟ کسی جوابی ندارد اما به نظر نمیرسد که به اندازهی من دلهره داشته باشند، با هم حرف میزنند و میخندند، حتماً به اندازهی کافی پول برای خریدن یک بلیت جدید و اقامت در هتل دارند... بالاخره نوبت به من میرسد، مأموری که پشت دستگاه ایستاده سبد بزرگی جلوی رویم میگذارد تا ساعت و تلفن همراه و سکه و کلید و کلاه و فندک و انگشتر و... هرچه دارم در آن بگذارم. دستور میدهد لپتاپم را از کولهپشتی بیرون بیاورم و جداگانه در سبدی دیگر بگذارم، این دستور شامل کت و کمربند و کفشها هم میشود، کیف طراحیها را هم باید روی دستگاه بگذارم، دلهرهام به اوج رسیده، نیم ساعتی از وقت پرواز هواپیما گذشته و من هنوز در صف کنترل اسبابم هستم، از دروازهی دستگاه فلزیاب رد میشوم، بوق نمیزند، به سرعت به سمت نقالهای که کیف و لباسم را از دستگاه اشعهی ایکس عبور داده میدوم، کتم را برمیدارم و روی دوش میاندازم، کمربندم را نمیبندم، وقت برای بستن آن نیست، لپتاپ را توی کوله میاندازم و پاشنهی کفشها را میخوابانم تا به سمت گیت چهل بدوم بلیت و گذرنامهام را با دندان گرفتهام چون دستهایم جا ندارند. هواپیما هنوز پرواز نکرده و مسئولی که جلوی گیت ایستاده اسمم را میپرسد و بعد از یکی دو دقیقه به همراه سه مسافر دیگر با یک اتومبیل کوچک به سمت هواپیما روانهمان میکنند. قبل از سوار شدن به هواپیما فرصت میکنم که کمربندم را ببندم و کفشها را بپوشم، پاسپورتم را دوباره توی کوله میگذارم و درش را قفل میزنم و کتم را میپوشم و سکهها و کلیدها و دوربین عکاسی را دوباره توی جیبهایم میگذارم. دستهایم دوباره خلوت میشوند، از پلههای هواپیما که بالا میروم احساس میکنم خیلی سبکتر از قبل هستم، یکی از دستهایم زیادی آزاد است... کیف طراحیها نیست آن را زیر دستگاه اشعه ایکس جا گذاشتهام و برای برگشتن دیر است...
خودم را با کمربند به صندلی هواپیما بستهام اما آسمان دور سرم میچرخد... حالا میفهمم باری که به دوش میکشم همیشه به مقصد نمیرسد، همهی زحمتها میتواند در لحظهای هدر شود. بعضی چیزها که فکر میکنم برایم حیاتی هستند را میتوانم به راحتی از دست بدهم و چارهای جز قبول آن ندارم. باورش سخت است اما بدون ما هم جهان به حرکت ادامه میدهد... آسمان به زیبایی دور سرم میچرخد...

آدم اهل قهوه باشد و به فال بیاعتقاد؟! من بیاعتقادم اما عاشق فال، به همین خاطر میخواهم آیندهتان را در سال جدید پیشگویی کنم و بهترین راه را استفاده از حافظ مینیمال آقای کیارستمی دیدم، به نیت متولدین هر ماه تفألی به دیوان ایشان زدم و ماه و ستارگان را رصد کردم و ...
متولدین فروردین- "به تیغم گر کُشد دستش نگیرم" شما آدم خوب و با خدایی هستید و قلب مهربانی دارید اما زیاد به دستگیری از فقرا بها نمیدهید و اهل کمک کردن به دیگران نیستید. بزودی- فردا یا ده روز آینده یا ده هفتهی بعد یا ده ماه دیگر- خبر خوشی به شما میرسد، بالاخره سهم شما از زندگی یک خبر خوش در سال که هست؟ عجول نباشید، برای دانستن آینده باید صبر کرد. روزهای خوبی در انتظارتان است اگر شرایط را به موقع بسنجید و به موقع اقدام کنید. در سال جدید روابط خوبی با متولدین ماههای دیگر برقرار خواهید کرد اما بهتر است فعلاً از متولدین اردیبهشت برحذر باشید.
متولدین اردیبهشت- "وصف رخسارهی خورشید ز خفاش مپرس" شما که آدم خوب و خوش قلبی هستید چرا در زندگی دیگران کنجکاوی میکنید؟! در سال جدید بدبینی را کم کنید، به اشتباه خیال میکنید که همه از شما دوری میکنند و کسی دوستتان ندارد. چرا فکر میکنید همه میخواهند کلاهتان را بردارند؟ شاید نیتشان خیر باشد و بخواهند کلاه جدیدی سرتان بگذارند... بزودی پیشنهاد خوبی برای بازی در نقش "بتمن"- مرد خفاش- به شما میشود که بهتر است بعد از مشورت با بزرگترها بپذیرید. سال پیشرو برای درخواست اضافهحقوق سال خوبی نیست و هیچ مدیرعاملی با درخواست شما موافقت نمیکند اما بهترین فرصت است تا اگر احساس نارضایتی میکنید شغلتان را عوض کنید. سفری در پیش دارید و دوستانی در انتظارتان لحظهشماری میکنند، در نزدیک شدن به آنها جانب احتیاط را رعایت کنید مخصوصاً اگر متولد اردیبهشت باشند. بهتر است از نزدیک شدن به متولدین اردیبهشت خودداری کنید.
متولدین خرداد- "وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی" شما آدم باوفایی هستید اما باید به تحصیلات عالی بهای بیشتری بدهید. اگر قولی به کسی دادهاید خوب است در سال جدید به آن عمل کنید. با متولدین اردیبهشت اختلافات اساسی پیدا میکنید و لازم است با متولدین این ماه کمتر در ارتباط باشید. اگر مادرتان برایتان دلتنگ شده حتماً ترتیبی برای دیدنش یا دلجویی از او بدهید. عهدنامهای امضا میکنید که خیر دنیا و آخرتتان در آن است که میتواند عهدنامهی ازدواج باشد یا طلاق و یا حتی قرارداد خرید اینترنت پرسرعت. آیا میخواهید مجلهای به اسم "ار" منتشر کنید؟ منصرف شوید چون کارتان نمیگیرد اما اگر منتشر کردید از متولدین آذر برای کشیدن رویجلد آن استفاده کنید.
متولدین تیر- "کمتر از ذره نهای، پست مشو، مهر بورز" شما آدم خوب و موفقی هستی اما برای کار کردن در ادارهی پست ساخته نشدهاید، حتی در سال جدید رفتن به ادارهی پست به شما توصیه نمیشود، عجالتاً از ایمیل استفاده کنید تا طالعتان در سال بعد دوباره دیده شود. شاید بهتر باشد یک ذره به کارهایی بپردازید که خشونت کمتری در آن باشد. منتظر رسیدن خبر خوشی هستید که خواهد رسید و سفرکردهای دارید که یا خودش یا خبرش خواهد آمد. دوست داشتن و دوست داشته شدن رسم روزگار است حتی اگر کسی را دوست ندارید به این کار تظاهر کنید و حتی اگر کسی دوستتان ندارد دل خودتان را خوش کنید که محبوب همه هستید. پیشنهادات کاری جدیدی دریافت میکنید که بعد از مطالعهی کافی ردشان خواهید کرد. همان کاری که دارید را حفظ کنید تا بحران جهانی اقتصاد سپری شود. مقایسه درآمدتان با دیگران روش خوبی برای سنجش قابلیتهای شما نیست. دوستان جدیدی از میان متولدین شش ماه اول سال پیدا خواهید کرد که باستثناء متولدین اردیبهشت مابقی را برای همیشه حفظ میکنید.
متولدین مرداد- "چو مستم کردهای مستور منشین" شما انسانی خوب اما زیادی احساساتی و زودرنج هستید و توقع زیادی از اطرافیان خود دارید و اهمیت نمیدهید که دوستانتان سرما بخورند، مواظب باشید متهم به خودخواهی نشوید. زیاد به مهمانی دعوت میشوید اما اجابت تمامی دعوتها شما را از کار و زندگی میاندازد و باعث کند شدن پیشرفتتان در زندگی میشود. توصیه میکنم به جز مراسم ختم فعلاً در هیچ مهمانی دیگری شرکت نکنید مخصوصاً معاشرت با متولدین اردیبهشت در سال پیش رو توصیه نمیشود. امسال به آرزوی قدیمیتان میرسید به شرطی که حواستان جمع باشد و آرزوهاتان کم. جمع و جور کردن آرزوها اولین شرط عقل است اما داشتن یک آرزوی بزرگ، و کمی دور از دسترس، در میان بستهی کوچک آرزوهای کوچک هیچ ایرادی ندارد.
متولدین شهریور- "دلا طمع مبر از لطف بینهایت دوست" شما آدم خوب و باخدایی هستید- عیناً مثل متولدین فروردین- و دلی بزرگ دارید که بطنها و دهلیزهای آن به اندازهی یک یخچال فریزر سایدبایساید جادار است. مواظب رژیم غذاییتان باشید و از مصرف زیاد چربی پرهیز کنید تا قلبتان همیشه سالم و بزرگ باقی بماند. به مهمانی بزرگی دعوت میشوید اما جوجهکباب به شما نمیرسد، ناامید نشوید چون بزودی سینی جوجهکباب را جلوی شما خواهند گرفت اما بهتر است که طمع نورزید و به اندازهای بردارید که توی بشقاب باقالیپلو جا برای ژله باقی بماند. نامهای از یک دوست به دستتان میرسد که حاکی از اخبار بسیار خوشی است، بگذارید برود پی کارش، آدم که قحط نیست. تعدادی از دوستانتان را بهتر از قبل خواهید شناخت اما در مراوده با متولدین اردیبهشت خیلی دقت کنید.
متولدین مهر- "مشکل عشق نه در حوصلهی دانش ماست" شما آدم بسیار خوب، مهربان و خوش اخلاقی هستید. موقعیتی برای درس خواندن و کسب دانش دارید که باید به بهترین شکل از آن استفاده کنید. گاهی کم حوصله میشوید اما نباید فراموش کنید که برای رسیدن به آرامش باید سختیها را تحمل کرد. درهای جدیدی در این سال به رویتان گشوده خواهد شد، به موقع از آنها عبور کنید. به تدریج به تعداد دوستانتان اضافه خواهد شد، قدرشان را بدانید اما به راحتی با همه صمیمی نشوید. راهحلی برای مشکلی که دارید پیدا میکنید اما صبور باشید، عجله نکنید. استثنائاً شما میتوانید با متولدین اردیبهشت دوستی کنید.
متولدین آبان- "مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم" شما آدم خوب و با خدایی هستید و قلب مهربانی دارید و من تعجب میکنم که با این اوصاف چرا متولد فروردین نیستید. احتمال زیادی وجود دارد که شما در فروردین به دنیا آمده باشید اما شناسنامهتان را دیرتر گرفته باشند تا دیرتر به مدرسه بروید و بیشتر عمر کنید؛ بد نیست تا در این زمینه وقت بگذارید و پنهانی تحقیق کنید. اگر نتیجه تحقیقات نشان داد که حق با من و حافظ و آقای کیارستمی است به اول صفحه بروید و طالع متولدین فروردین را بخوانید در غیر اینصورت بدانید که هیچ باری یواشکی به مقصد نمیرسد و فرصتها را باید غنیمت شمرد. دوستی با متولدین فروردین را از دست ندهید و از نشست و برخاست با متولدین اردیبهشت اجتناب کنید که خیر شما در این باشد.
متولدین آذر- "به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز" شما انسان بسیار حساس و زودرنجی هستید که دیگران درکتان نمیکنند و به اشتباه مغرورتان میدانند در حالی که از شما سرکشتر در شهر زیاد است. در سال جدید باغچهای همراه با یک جوی آب قسمت شما میشود، باغبانی، خصوصاً بیل زدن باغچهی خودتان، میتواند برای آرامش و تمدد اعصاب بسیار مفید فایده باشد، از کاشت درخت سرو غفلت نکنید که میوه نمیدهد اما فواید ناشناخته و زیادی دارد. در زمینهای شغلی با پیشنهادی آبکی مواجه خواهید شد و نازتان خریدار خواهد داشت. روابط گرمی با متولدین دی پیدا میکنید اما مراوده با متولدین اردیبهشت به شما توصیه نمیشود.
متولدین دی- "دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر" شما آدم بسیار خوب و خونسردی هستید که اصلاً به مقولهی زمان و گذشت عمر توجه نمیکنید. در سال جدید بر سر دوراهی یک انتخاب قرار خواهید گرفت و نیاز دارید تا به عواقب تصمیمی که میگیرید بیشتر فکر کنید، بد نیست برای اولین بار با یک بزرگتر مشورت کنید. مشکل یکی از دوستان، نزدیکان و یا دشمنانتان به دست شما باز خواهد شد، اگر میخواهید ناز کنید بهتر است روشهای آن را از یکی از متولدین آذر یاد بگیرید. معاشرین شما به قدری زیاد هستند که نیازی به افزودن به آن در سال جدید ندارید در عوض میتوانید با متولدین اردیبهشت از در دوستی درآیید.
متولدین بهمن- "کشتهی غمزهی خود را به زیارت دریاب" ای صاحب فال، این مصرع به شما مژده میدهد که هنگام رانندگی تصادف کوچکی خواهیکرد و برای عیادت از مصدوم به بیمارستان خواهیرفت مگر آنکه از همین الان با خودت عهد ببندی که پشت فرمان از غمزهی بیجا اجتناب کنی و به حق تقدم عابرین پیاده احترام بگذاری. به زودی شادی و سروری شگفتانگیز در پیش خواهیداشت و برای تکمیل آن باید از فرصتهای بهدست آمده نهایت استفاده را ببری و بعضی کارها را نیمه تمام باقی بگذاری. در زندگی جانب احتیاط را رعایت کن و به دوستان خود اگر متولد اردیبهشت نیستند بیشتر توجه داشته باش.
متولدین اسفند- "بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل شوکت پرس" شما آدمی نوجو و اهل معامله هستید و رویاهای زیادی در سر دارید. در سال جدید به دوردستها خیره خواهید شد تا جایی که ممکن است شوکت را که جلوی پایتان زمین خورده نبینید و احوالش را نپرسید. رسیدن به هر آرزو بهایی دارد که ترجیح میدهید نپردازید یا حتیالمقدور قسطی- لیزینگ- پرداخت کنید. دوست دارید آدم سخاوتمندی باشید اما در مصرف آب باید صرفهجویی کرد. در آخرین ماه از سال آتی در مهمانی تولدی شرکت خواهید کرد و هدایای ارزان قیمتی خواهید گرفت. دوستانتان را از میان متولدین اردیبهشت انتخاب نکنید.

این هفته یک بازی برایتان طراحی کردهام از آنها که زمانی گل سرسبد صفحهی سرگرمی مجلهها بود و الان جایش خیلی خالی است. دو تصویری که در بالای صفحه میبینید فقط در نگاه اول به هم شبیه هستند اما با کمی دقت متوجه میشوید که تفاوتهای زیادی با هم دارند و شما کافی است که ده اختلاف را پیدا کنید تا بازی را ببرید. دوست دارم یک بار دیگر بر عبارت "با کمی دقت" تأکید کنم تا پیشاپیش وجدانم از بابت راهنمایی شما آسوده باشد. ده دقیقه به خودتان وقت بدهید و بعد ادامهی مطلب را بخوانید.
***
وقت شما تمام شد، ده دقیقهتان گذشت. میدانم که متوجه تفاوت تاریخهایی که پای دو تصویر گذاشتهام شدید اما نمیتوانم حدس بزنم که چند نفر از شما فهمیدید که کلید حل معما در همین اختلاف زمان است. جملهی حکیمانهای وجود دارد که یکی از فلاسفهی بزرگ یونانی یکی دو هزارسال زودتر از من بر زبان آورده و خدابیامرز صمدبهرنگی هم صحت آن را در عمل ثابت کرده مبنی بر اینکه "در یک رودخانه دوبار نمیتوان شنا کرد" این جمله نظر به تغییر دایمی همهچیز در گذر زمان دارد و بالطبع شامل شخصیت حاضر در تصویر هم میشود. آنچه که در رسیدن به واقعیت ما را به اشتباه میاندازد توجه بیش از اندازه به اجزایی است که به هدف گمراه کردن ما در صحنه چیده شدهاند و هیچ معنای روشنی ندارند مثل همان کلهی اسب یا شمع و گل و پروانهای که میبینید. حالا برای اینکه حواشی نامرتبط به موضوع ما را منحرف نکنند بهترین کار خاموش کردن چراغها است و نگاه کردن با چشم دل؛ پس چراغها را من خاموش میکنم تا با هم نگاهی دوباره و از سر بصیرت به این دو مرد بیندازیم و اختلافها را یکی یکی پیدا کنیم...
اختلاف اول- مردی که در تصویر سمت چپ میبینید یک هفته بزرگتر و باتجربهتر از سمت راستی است که این یعنی فرصت کافی داشته تا مرتکب اشتباهات بیشتری بشود.
اختلاف دوم- مردی که در تصویر سمت راست میبینید در حال باز کردن کتابی از "چارلز بوکوفسکی" است، شنیده شاعر خوبی است و میخواهد خواندن آن را شروع کند در حالی که مرد در تصویر سمت چپ، کتاب را تمام کرده و در حال بستن آن است و میداند که بوکوفسکی شاعر خوبی است.
اختلاف سوم- در تصویر سمت راست، ساعت مرد کوک ندارد و زمان را به اشتباه نشان میدهد اما ساعت مرد سمت چپ دقیق کار میکند و این تصویر به طور اتفاقی در لحظهای کشیده شده که ساعت او زمان ساعت مرد سمت راست را نشان میدهد.
اختلاف چهارم- رنگ کلاه مرد سمت راست مشکی است در حالیکه کلاه مرد در تصویر سمت چپ قهوهای است؛ این واقعیت را سیاه و سفید بودن طرحها از نظر ما مخفی کردهبود. این مرد دو کلاه یک شکل و یک اندازه اما در دو رنگ مشکی و قهوهای دارد.
اختلاف پنجم- در تصویر سمت راست، قسمتی از قبض تلفن همراه را که از کشوی میز بیرون مانده میبینید، این قبض در تصویر سمت چپ در همان وضعیت- پرداخت نشده- باقی مانده است، با توجه به تاریخ پای تصویر میتوان نتیجه گرفت که تلفن همراه مرد سمت چپ چهار روز است که یکطرفه شده و نمیتواند با کسی تماس بگیرد.
اختلاف ششم- مرد سمت چپ به "من گوسالهام" نزدیکتر است.
اختلاف هفتم- با درخواست ویزای مرد سمت چپ موافقت نشده در حالی که مرد سمت راست همین دیروز درخواست ویزای کانادا کرده و هنوز به گرفتن آن امید دارد.
اختلاف هشتم- قلب مرد سمت راست شکسته است اما مرد سمت چپ اصلاً قلب ندارد...
اختلاف نهم- مرد سمت راست از دندانپزشک میترسد و یک ماه است که دندان درد را تحمل میکند اما مرد سمت چپ همین ده دقیقه قبل از مطب دندانپزشک بیرون آمده و دنداندرد ندارد فقط لبها و نیمی از دماغش هنوز بیحس هستند.
دهمین اختلاف- مرد سمت راست دویستونودوهشت دوست مجازی در دنیای مجازی و دو دوست واقعی در دنیای واقعی دارد اما مرد سمت چپ همان دو دوست واقعی را به دنیای مجازی تبعید کرده تا سرراست سیصد نفر بشوند و حالا از تنهایی لذت میبرد.
...
چشمها برای دیدن لازم هستند اما کسی را با دیدن نمیتوان شناخت... چراغها را من خاموش میکنم تا با وضوح بیشتری دنیا را ببینیم.
بستگی دارد از کدام زاویه به دنیا نگاه کنیم، بالا یا پائین، چپ یا راست، روبرو یا پشت سر، آن وقت تصویرهایی متفاوت میبینیم، مردم را و حوادث را جور دیگری شناسایی و تفسیر میکنیم، به همین خاطر است که شاهدان عینی از صحنهی یک تصادف روایاتی متضاد میدهند، به همین خاطر است که وقتی پای صحبت "مرد" مینشینید از جفای "زن" متأسف میشوید و بعد که روایت "زن" را میشنوید از خودخواهی "مرد" تعجب میکنید و بعد که سر و کلهی ناظر سومی پیدا میشود و داستان او را میشنوید از هردو طرف دعوا بیزار میشوید و... خلاصه هرکسی از زاویهی دید خودش به دنیا نگاه و دربارهاش قضاوت میکند. بعضیها به خاطر شغلشان مجبورند که از بالا نگاه کنند مثل "کوبی برایان" که قدبلند است و دنیا را از توی حلقهی بسکت تماشا میکند و یا مثل دکتر مرتضوی که قد بلند نیست اما چون دندانپزشک است همیشه من را از بالا دیدهاست؛ تصویری که دکتر از من دارد دهان گشودهای است که بوی پیاز میدهد- مخصوصاً قبل از رفتن به مطب فراوان پیاز میخورم- با چند دندان پرشده و یکی دو پل مخروبه که به نوبت ریزش میکنند و یک زبان باردار که هرازگاهی تلاش مذبوحانهای برای گفتن آخ از خود نشان میدهد، تلاشی که به واسطهی لولهای که دکتر زیرزبانم گذاشته تا مایعات را بمکد و دائماً در حال غرغر کردن است نافرجام میماند. تصویری که من از مرتضوی دارم به خاطر وضع نشستنم کاملاً متفاوت است. از نگاه من دکتر یک جفت دست بزرگ پشمالو است با دو چشم خیره و یک پیشانی بلند و براق که گاهی یک جفت سوراخ بینی هم به این مجموعه اضافه میشود. بیشتر وقتها او را این شکلی میبینم، حتی اگر خوابش را ببینم- که چندبار دیدهام- آنجا هم وارونه ایستاده است و از بالا نگاه میکند و توی دستهای پشمالواش آلات و ابزاری تهدید کننده دارد. مثل همهی کسانی که رابطهشان به کار، همسایگی یا زندگی زناشویی محدود است، من و دکتر شناخت زیادی از یکدیگر نداشتیم، دکتر همیشه توقع داشت که فقط "چند ثانیه"ی دیگر درد را تحمل کنم و چون خودش دندانهایی سالم داشت و هیچوقت نشستن روی این صندلی را تجربه نکرده بود به ترس من میخندید و چند ثانیه درد بیشتر من را به راحتی تحمل میکرد. من او را مالک درد و فرشتهی عذاب میدیدم. با اینکه خانه و زندگیاش را ندیده بودم اما اطمینان داشتم در اتاق پذیرایی به جای مبل، صندلی دندانپزشکی دارد، ماسک میزند و در حالیکه لولهی ساکشن زیر زبان میهمانها گذاشته تا بزاق دهانشان را جمع کند با انبر و کلبتین از آنها پذیرایی میکند و چای را نه در فنجان، در سرنگ به لثهها تزریق میکند...به همین خاطر وقتی در خیابان با هم سینه به سینه میشدیم اغلب یکدیگر را به جا نمیآوریم مگر اینکه برحسب اتفاق من بالانس زده باشم. چهرهی واقعی او را وقتی دیدم که در بیمارستان بستری شدم و دکتر با یک جعبه شکلات به عیادتم آمد. دیر وقت آمد و من را از روی شمارهی اتاق و اشارهی پرستار بخش پیدا کرد اما من که به چشمهایم باور نداشتم فقط روی تخت نشسته بودم و هاج و واج به او و جعبهی شکلاتاش نگاه میکردم... از خودم میپرسیدم «آیا چون پانزده سال مراقب دندانهای من بوده و حالا آدمی که ضمیمهی دندانها است ممکن است از دست برود و دندانها را با خود ببرد به دیدنم آمده؟» اشتباه میکردم، دکتر فهمیده بود که من به جز دندانهایی بیمار، قلب کرمخوردهای دارم که به مراقبت و توجه نیاز دارد و به همین نیت برای عیادت از یک دوست آمده بود... بعد از ده دقیقه که فهمید خستهام بلند شد تا برود و من دراز کشیدم و رفتناش را از پشتسر نگاه کردم، در آخرین ساعات شب یکباره داشتم تنها میشدم و آن وقت او را برای اولین بار "دیدم".
آشنایی با دکتر جلالی از سر ضرورت نبود، دنداندرد نداشتم، هردو مشتری یک کافه بودیم و در وضعیتی کاملاً صلح آمیز و رو در رو آشنا شدیم و خیلی بعد فهمیدم که دندانپزشک است. وقتی که مرتضوی نبود برای اولین بار روی صندلی مطب جلالی نشستم و برای اولین بار او را از زاویهای که همهی بیماران میبینند دیدم و از مردی که تا دیروز یک دوست بود و بارها از دیدار اتفاقیاش خوشحال شده بودم ترسیدم! چهرهاش از این زاویه آشنا نبود، شبیه به چهرهی یک دوست نبود اما این بار گول زاویهی نگاهم را نمیخورم، وقتی که با آمپول و متهاش مشغول کار است نگاهش نمیکنم، تسلط بیچون و چرایش را بر وجودم وقتی روی من خیمه میزند انکار میکنم، دوستانه تهدیدش میکنم کاری کند که درد نکشم وگرنه...
منتظرم که مرتضوی از سفر بیاید، اگر بیاید، به دیدنش خواهم رفت، نه برای اینکه به پزشک نیاز دارم، برای اینکه بیشتر از پانزده سال است که او را میشناسم، دور است اما دوست است و هیچوقت فرصت نکردم از روبرو و در وضعیتی انسانی نگاهش کنم.
عیب از آدمها نیست، از زاویهای است که به تو نگاه میکنند و زاویهای که تو به آنها نگاه میکنی...
حالم بد شد وقتی که مثل هر صبح با یک ساعت تأخیر به دفتر رسیدم و پاکتی دربسته را در انتظار ورودم دیدم (تصویر شماره یک)... ظاهر پاکت نشان میداد که حاوی پیامی است، پیامی از بالا، از حسابداری یا امور اداری یا حتی بالاتر... از مقام ریاست و فقط یک دلیل برای دریافت ناگهانی چنین پیامی به عقلم رسید:
« ... بالاخره اخراج شدم!»
من یک بدبین حرفهای هستم و در نوک حملهی تیم بدبینها بازی میکنم و طبیعی است که پیشاپیش به استقبال بدترین احتمالات بروم. اگر کمی خوشبین بودم احتمال میدادم که فیش حقوق این ماه را زودتر از همیشه دادهاند یا با درخواست اضافه حقوقم موافقت کردهاند... پاکت را برداشتم و سبک و سنگین کردم؛ تا تصمیم بگیرم و بازش کنم فرصت کوتاهی برای بررسی احتمالات خوشبینانه داشتم:
با یک نگاه سرسری به همکاران، اولین احتمال خوشبینانه منتفی شد، نشانهای از شعف در وجنات کسی دیده نمیشد، پس از فیش حقوق خبری نبود. به دو دلیل امکان نداشت که پاکت ربطی به درخواست اضافه حقوق داشته باشد، اول به خاطر اینکه چنین درخواستی نکردهبودم و بعید است کسی به درخواست نکرده پاسخ بدهد و دوم، چون میدانم که چنین درخواستی بیفایده است؛ به آن نشان که چندی پیش نوشتهای در وبلاگ شخصیام گذاشتم که اشارهای و کنایهای داشت و مدیر شرکت (تصویر شماره دو) ساعت پنجونیم صبح آن را خواند و سه ساعت بعد طی یک فقره نامهی برقی با عدد و رقم ثابت کرد که کارمند تحفهای نیستم، صبحها با تاخیر میآیم و عصرها سر ساعت میروم و مساحت ساختمانهایی که طی یک سال گذشته طراحی کردهام کم بوده (سند شماره یک) و بنابراین بهانهای برای افزایش حقوق من ندارد و بهتر است قناعت پیشه کنم... یعنی ممکن بود به این زودی تغییر عقیده داده باشد؟ حتی اگر مهندس اردلان- که تنها حامی من است و اعتقاد دارد که همه باید قدر توکا را بدانند و مثل گلدان زینتی مواظبتش کنند و آبش بدهند و از او انتظار هیچکاری به جز فتوسنتز نداشته باشند تا فقط قد بکشد و درازتر شود- با مدیرعامل و تمامی شرکای دفتر حرف زده باشد تا متقاعد شوند که نقش اشراف را در حمایت از هنرمند گیوهگشاد بازی کنند باز امکان نداشت تلاشاش به این سرعت نتیجه بدهد...
باید با واقعیت روبرو شد، وقت آن بود که پاکت را باز کنم... بس که فال حافظ خریدهام قبل از باز کردن هر پاکتی اول نیت میکنم: ای خواجهی شیرازی تو را به شاخ نبات قسم میدهم که حالم را نگیری... با انگشت اشاره با نوارچسب روی پاکت کلنجار میروم و در همانحال سعی میکنم به بهترین عکسالعملی که باید داشته باشم فکر کنم: ... بیاعتنا کشو میزم را خالی میکنم و بدون خداحافظی بیرون میروم، حتی برای تسویه حساب برنمیگردم. از این سناریو خوشم نمیآید، کار دیگری خواهم کرد... با همه تک تک و به گرمی دست میدهم و خداحافظی میکنم و از آبدارچی میخواهم ده کیلو شیرینی بخرد تا دور هم جشن بگیریم، یعنی که اتفاق بدی نیفتاده و خیلی هم خوشحال هستم که با اردنگ بیرونم انداختهاند... پاکت باز شد، با احتیاط و از گوشهی چشم نگاهی به داخل آن انداختم... دو صفحه دستنوشته بود... یک یادداشت غیر اداری از طرف مدیرعامل. (سند شماره دو)
بدبینی و کج خیالی اجازه نداد به تنها احتمال صحیح فکر کنم، به مدیری که من را به عنوان کارمند، شایستهی تشویق نمیداند اما خوانندهی نوشتههای من است.
دستنوشتهها از قوانینی میگفت که برای آدمهای کجخیال و بدبین وضع شدهاند.
قوانین مورفی:
- اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر میآید. اگر زود برسی اتوبوس دیر میآید. اگر دیر برسی اتوبوس رفته است چون زود آمده.
- اگر بلیت نداشته باشی پول خورد هم نداری، وقتی پول خورد داری به آن احتیاج نداری چون بلیت داری.
- مدت زیادی منتظر اتوبوس هستی و خبری نیست، به محض روشن کردن سیگار اتوبوس میرسد. اگر با توجه به این قانون و به نیت زودتر رسیدن اتوبوس سیگار روشن کنی آنوقت است که اتوبوس دیرتر میآید.
- وقتی در ترافیک گیر کردهای، مسیری که در آن هستی دیرتر راه میافتد. هواپیما، اتوبوس، قطار و... همیشه دیرتر از موعد حرکت میکنند مگر آنکه شما دیر برسید که در اینصورت درست سر وقت رفتهاند.
- هشتاد درصد سوالات در امتحان پایان ترم بر اساس مطالب کلاسی است که در آن غایب بودهای.
- میزان عشق تو نسبت به کسی که دوستش داری نسبت عکس دارد به میزان علاقهی او به تو.
- و... امروز لبخند بزن چون فردا روز بدتری است.
در روزهای بداقبالی، تمام اتفاقاتی که آقای مورفی فهرست کرده را تجربه کردهام. دیر رسیدهام، منتظر ایستادهام، جا ماندهام، پول خورد یا بلیت نداشتهام، امتحانم را بد دادهام و... اما انتظار نداشتم کسی همهی این بدبیاریها را ثبت و دستهبندی کند تا از آنها برای ناامیدی بیشتر من "قانون" بسازد. وقت آن رسیده که داوطلبانه از بازی در خط حملهی تیم بدبینها کنارهگیری کنم و جای خودم را به مورفی بدهم که بهتر از من بازی میکند و به بدبینی ظاهری شبه علمی داده، از آنها قانون ساخته تا دیگر منتظر هیچ اتفاق خوشایندی نباشیم، نه اتوبوسی که سر وقت برسد، نه امتحانی که از فصلهای خوانده شده باشد، نه معشوقی که معنی عشق بداند ...
راستش را بخواهید من هنوز به فردا، به خوشاقبالی، به "یک اتفاق" خوب امید دارم، به هرچیز که درستی قوانین مورفی را زیر سؤال ببرد، خودش را نمیتوان زیر سؤال برد چون قبلاً زیر ماشین رفته و کشته شدهاست!
آن قدیمها محلهی ما مجموعهای از خانههای یک یا دو طبقهی کوچک بود با دیوارهای آجری و حیاط و حوض و باغچه و آدمهایی از لحاظ مالی همقد و قواره، حتی حاجآقای روبرویی که بازاری بود و قوارهاش بلندتر، خانه و زندگیاش بهتر از بقیه نبود. ما ته یک بنبست مینشستیم که در داشت، عصرها در کوچه را میبستیم و توی آن بازی میکردیم؛ همسایهها اتومبیل نداشتند و کوچه مال بچهها بود... در ابتدا و انتهای خیابان دهخدا، که بنبست ما به آن راه داشت، دوتا بقالی بود، رو به بالا که میرفتی قبل از تمام شدن آسفالت، یعنی جایی که تپههای خاکی قیطریه شروع میشد، بقالی "پیری" قرار داشت- چون اسم پیرمرد را نمیدانستیم پیری صدایش میکردیم- مغازهاش آنقدر کوچک بود که فقط خودش با یک قفسهی کوچکتر از خودش و یخچالی کوچکتر از قفسهاش آن تو جا میشد. بچهها از او میترسیدند از بس که بداخلاق بود، سربالایی را بهانه میکردیم تا از او خرید نکنیم. پایین کوچهی دهخدا، جایی که کوچه میپیچد تا به سهراه نشاط برسد، بقالی حسنآقا اتحاد بود که هم مغازهاش بزرگتر و هم خودش خوشاخلاقتر از "پیری" بود. بیست قدم دورتر، در یک فاصلهی کوتاه، سه مغازهی نانوایی داشتیم، بربری این دست خیابان، سنگک آن روبرو و کمی بالاتر تافتون. صبحها بربری را ترجیح میدادیم چون با پنیر خوشمزهتر بود، ظهرها نوبت سنگک بود که تا به خانه برسد نیمی از آن را خالی خالی خورده بودیم. کنار نانوایی، قصابی عزیزخان بود که برای ما فیلهی گوساله کنار میگذاشت و با کمی فاصله به مغازهی "مرغی" میرسیدیم با پستویی که آنتو مرغهای زنده را از قفسهای کوچکی به اندازهی جعبهی نوشابه بیرون میکشید و سر میبرید و سروته توی ردیفی از قیفهای حلبی که روی دیوار نصب بود میگذاشت تا دست و پا بزنند و جان بکنند و تو میتوانستی این مراسم ترسناک را از لای در پستو تماشا کنی... مغازهاش همیشه بوی ترس و پرمرغ میداد. اما از تنها ساندویچفروشی محله بوهای بهتری به مشام میرسید، عصرها که برای قدم زدن یا دوچرخهسواری بیرون میزدیم با پانزده ربال یک نصفه ساندویچ کالباس با پیاز و جعفری میخوردیم، آن روزها هنوز روش "دونونه" کردن ساندویچ ابداع نشدهبود اما فروش ساندویچ نصفه معمول بود. گاهی کمبود اغذیه فروشی را بقالیها جبران میکردند یعنی برای مشتریهای گرسنه ساندویچ تخممرغ پخته، ساندویچ کره و مربا و ساندویچ حلوا ارده درست میکردند. حتی یک کتابفروشی نداشتیم... آن موقع هم کتاب جنس کم مشتری بود. برای خریدن کتاب باید فاصلهی سه چهار ایستگاه اتوبوس را تا قلهک میرفتیم اما برای حمام کردن محله خودکفا بود، دو حمام عمومی داشت، ما به گرمابهی بهار میرفتیم که تمیزتر و نوساز بود... و هر وقت از جلوی در آن میگذشتی دلاکی را لـُنگ بسته با بازو و سینهی نیمه عریان مشغول سیگار کشیدن میدیدی- البته هیچ شباهتی به مانکنهایی که این روزها عکسشان را با لـُنگ میبینید نداشت- به جز اینها یک مغازهی ابزار فروشی، یک نجاری، یک سلمانی و یک قنادی درجهی سه هم در محله کار میکردند که کار و کسب قنادی از بقیه بهتر بود چون کسی نمیدانست برای خریدن کیک نسکافه باید به یوسفآباد برود یا شیرینی دانمارکی را باید از میرزایشیرازی بخرد... خلاصه تمام نیاز آن روزهای ما در محله برآورده میشد.
امروز که شهر چندباری پوست انداخته، در کوچهای زندگی میکنم که بنبست نیست و در آپارتمانی که نوساز نیست اما در محاصرهی ساختمانهای نوساز قرار دارد. بیشتر همسایهها یا پیر و تنها هستند، یا مجرد و تنها و یا زوجهای تنها، یعنی زن و شوهرهایی که بچه ندارند و به جای آن از ماشینهاشان مواظبت میکنند، ماشینهایی که توی خانه جا ندارند و بهجای بچهها توی کوچه ول میگردند. خیابانی که کوچهی ما به آن راه دارد هیچ شباهتی به خیابان دهخدا ندارد، در بالای این خیابان به جای مغازهی "پیری" یک نمایشگاه اتومبیل "بی- ام- و" داریم و در پائین خیابان به جای بقالی "اتحاد" یک نمایشگاه اتومبیل بنز، فاصلهی بین این دو نمایشگاه را سه کافیشاپ، پانزده ساندویچفروشی، پیتزافروشی و رستوران، چهار بقالی ملقب به "سوپر"، سه تعمیرگاه اتومبیل، سه فروشگاه تزئینات اتومبیل و... پر کردهاند اما خیابان عمده شهرت خود را مدیون رونق کافیشاپی است که به شیوهی بگیر و ببر اداره میشود- اما میگیرند و جلوی آن میایستند- و یک ساندویچ فروشی که به "کثیف" معروف است. من با امکاناتی که محله در اختیارم میگذارد سازگار شدهام... هر وقت که میخواهم اتومبیل بخرم، هفتهای سه بار، لازم نیست راه دور بروم، از همان نمایشگاه بالایی که نزیکتر است "بی- ام- و" میخرم، داغ داغ، و همسرم که بنز را ترجیح میدهد هفتهای دوبار، چون مقتصدتر از من است، از نمایشگاه پایین خیابان خرید میکند. اما پسر بزرگم، که یک دههی شصتی و ماجراجو است، سیصد متر از خانه دور میشود و از نمایشگاه بزرگ توی میدان خرید میکند چون تنوع رنگ بنزهای آنجا بیشتر از پنج فروشگاه اتومبیل در مسیر است. اگر یک روز سهواً با مرسدسبنز همسرم از جلوی نمایشگاهی که مشتری آن هستم رد بشوم صاحب آن با شماتت میپرسد که چرا از او خرید نکردهام و من هر بار باید به دروغ بگویم که این اتومبیل متعلق به دوستی است که دیشب مهمان من بوده و صبح آن را جا گذاشته است. با وجود آسایشی که در محلهی جدید دارم گاهی دلم برای بوی نان تنگ میشود؛ راستش را بخواهید مدتهاست که شام و ناهارمان را به یکی از این پانزده رستوران سفارش میدهیم و عادت صبحانه خوردن را هم ترک کردهایم و عجیب نیست اگر یک نانوایی درست و حسابی نداریم، البته یکی داشتیم که خیلی سال پیش تنورش را عوض کرد و حالا نان فانتزی و کیک یزدی میپزد که شیکتر از بربری است اما به درد صبحانه نمیخورد. اگر لازم داشته باشیم نان را از سوپر و در بستهبندی پلاستیکی میخریم که بهتر از نان داغ است چون دست را نمیسوزاند و بین راه خورده نمیشود و گاهی همانطور کیسهاش را باز نکرده میشود آن را خشک کرد و تمیز دور انداخت...
م و می درسا
همهی ما گاهی حرفهایی میزنیم که خیال میکنیم- تأکید میکنم، فقط خیال میکنیم- به آن اعتقاد داریم اما پای عمل که میرسد توزرد از آب درمیآئیم، خلاف آن رفتار میکنیم و دنبال منفعتمان میرویم. نمونهی حی و حاضرش خود من که همیشه دوستانم را از خواندن چلچراغ منع میکردم چون اعتقاد داشتم بعد از سپری شدن دوران کودکی با "کیهانبچهها" و بعد از افزایش مهارت در خواندن و درک مطلب، دلیلی برای خواندن مجلههایی خاص یک گروه سنی وجود ندارد و اصلاً چه نیازی به چنین مجلههایی است؟ مثلاً چه نیازی است که مجلهای برای کهنسالان منتشر کنیم و در هر صفحه به یادشان بیاوریم که موقتاً گل سرسبد جامعه هستند چون عنقریب ریق رحمت را سر میکشند؟ یا مجلهای برای جوانان منتشر کنیم و در هر صفحه به زبان بیزبانی بگوئیم که حرفی برای گفتن نداریم، چه خوب شد که شما هم گوشی برای شنیدن ندارید...
بر سر اعتقادم چون کوه ایستاده بودم تا سروش روحبخش همین پنجشنبهی گذشته در کافهای کنار دستم نشست و وسوسه آغاز کرد: «اگر هرهفته مطلبی برای من، یعنی چلچراغ، بنویسی دستمزدی تو را دهم که بیشتر از مجلهی رقیب باشد، آنقدر چشمگیر که خرج کافهات درآید» پیشنهادی قابل تأمل بود که من را بر سر دوراهی انتخاب قرار میداد، باید بین وفاداری به یک باور یا نفع شخصی یکی را انتخاب میکردم و... میدانید که زندگی خرج دارد و قیمت قهوهی خوب روز بروز گرانتر میشود، پیشنهاد را گرچه سخاوتمندانه نبود پذیرفتم با این شرط که بعد از یکی دو ماه اگر مطالبم مورد استقبال قرار گرفت همان کنم که آن حکیم ناشناس پند داده:
ای جان برادر، نور دیده
از دبه کسی ضرر ندیده
یعنی دبه کنم و دستمزد بیشتری بخواهم... این شرط پذیرفته شد.
«یکی از فوائد پیرشدن این است که میفهمید هرقدر کمتر احکام جهانشمول صادر کنید بعدها دردسر کمتری برای رفع و رجوع کارهاتان خواهید داشت.»
سروشخواست تا اولین مقاله را قبل از یکشنبهی بعد به دستش برسانم، که فرصت کوتاهی بود اما اگر موفق میشدم حساب و کتابهای مالی و اداری را آسان میکرد، برای شروع به کمک فکری نیاز داشتم پس از خودش پرسیدم که دربارهی چه بنویسم که نمیدانست اما یک راهنمایی بزرگ کرد: "به جوانان ربط داشته باشد." - خوب است که همه میدانیم بزرگی نه به سن است و نه به قد و نه به وزن و نه به عقل و با این حساب من هنوز خیلی جوان هستم و هرچه بنویسم مربوط است- برای این که ایدهای بگیرم آخرین شمارهی مجله را ورق زدم و عنوان صفحهها را خواندم... "نوشته برباد"، "بعد از خواندن بسوزان" (خیلی موافقم)، "یار دبستانی من"، "پابرهنه در بهشت!"... پیدا بود که انتخاب یک عنوان خوب و به یاد ماندنی میتواند در موفقیت آتی این صفحه موثر باشد پس در اولین قدم به یک عنوان چشمگیر نیاز داشتم؛ یادم آمد سالها قبل کتاب شعری از مرحوم اسماعیل شاهرودی خواندم با این اسم "م و می درسا". آن وقتها جوانتر از حالا بودم و علاقهای به شعر نداشتم و از شهرت اسماعیل شاهرودی و اهمیتاش در شعر معاصر چیزی نمیدانستم اما غرابتی در اسم کتاب بود که وادارم کرد آن را بخرم و تا به آخر بخوانم... فکر میکنید که "م و می درسا" یعنی چه؟ ... یک اسم عجیب و غریب- حتی اگر بیربط و بیمعنی باشد- علاوه بر جلب توجه، بخشی از سرنوشت صاحب خود را رقم میزند. خودم را مثال میزنم که به خاطر اسمم مادامالعمر از نامزدی در هر انتخاباتی کناره گرفتهام، آخر چه کسی حاضر میشود به یک "توکا" رأی بدهد تا عضو انجمن خانه و مدرسه بشود که محفلی جدی است و کدام مجلس با وجود یک "توکا" رسمی و جدی باقی میماند؟ و اینچنین مرحوم منوچهرنیستانی راه فرزند خود به دنیای سیاست را پیشاپیش، با انتخاب یک اسم نامناسب، مسدود کرد. به مجموعهای از عنوانهای مناسب و جوانپسند فکر کردم، مثل "یادداشتهای بچه معروف 360 در میانسالی"، "یک میانسال در صفحهی آخر"، "من گفتم از چلچراغ بدم میاد؟!"، "چراغ چهلویکم"، "کلاه کافکا"،"کلاه توکا"، "کلاه کاف-تو- کا"، "بعد از خواندن نسوزان قبلش بسوزان"، "بعد از خواندن بدش به من"، "در رؤیای بابل و بابُلسر" و... آخر به نتیجه نرسیدم، گفتم عجالتاً بنویسم که این صفحه اسم ندارد اما صاحبی دارد- که من باشم- و بزودی، به کمک شما، اسمی برای آن انتخاب میکند، شاید اسمش را گذاشت "اینجا صاحاب داره"... راستی اگر من صاحب صفحهام بد نیست تا دوپا را در یک کفش کنم و بخواهم برخلاف سنت چلچراغ این یک صفحه را به جوانیاش ببخشند و آن را منظم و مرتب صفحهآرایی کنند- یعنی تیتر و عکس و طرح را کج و کوله نگذارند- همیشه که لازم نیست برای نمایش روحیه جوانمان مجله را شبیه به اتاق یک آدم شلخته یا کمد آقای ووپی آرایش کنیم...
... سعی میکنم تا هفتهی آینده تکلیف همه چیز روشن شود، اسم مناسبی پیدا کنم، درباره موضوعات مشخصتری بنویسم که حتماً علمی و آموزنده و جوان پسند باشد، سلیقهام را در صفحه آرایی تحمیل کنم و... میدانم که دشوار است اما چه باک که خواجهی شیراز امر فرموده:
بیا تا گل برافشانی"م و می در سا"غر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم!
*آن قدیمها محلهی ما مجموعهای از خانههای یک یا دو طبقهی کوچک بود با دیوارهای آجری و حیاط و حوض و باغچه و آدمهایی از لحاظ مالی همقد و قواره، حتی حاجآقای روبرویی که بازاری بود و قوارهاش بلندتر، خانه و زندگیاش بهتر از بقیه نبود. ما ته یک بنبست مینشستیم که در داشت، عصرها در کوچه را میبستیم و توی آن بازی میکردیم؛ همسایهها اتومبیل نداشتند و کوچه مال بچهها بود... در ابتدا و انتهای خیابان دهخدا، که بنبست ما به آن راه داشت، دوتا بقالی بود، رو به بالا که میرفتی قبل از تمام شدن آسفالت، یعنی جایی که تپههای خاکی قیطریه شروع میشد، بقالی "پیری" قرار داشت- چون اسم پیرمرد را نمیدانستیم پیری صدایش میکردیم- مغازهاش آنقدر کوچک بود که فقط خودش با یک قفسهی کوچکتر از خودش و یخچالی کوچکتر از قفسهاش آن تو جا میشد. بچهها از او میترسیدند از بس که بداخلاق بود، سربالایی را بهانه میکردیم تا از او خرید نکنیم. پایین کوچهی دهخدا، جایی که کوچه میپیچد تا به سهراه نشاط برسد، بقالی حسنآقا اتحاد بود که هم مغازهاش بزرگتر و هم خودش خوشاخلاقتر از "پیری" بود. بیست قدم دورتر، در یک فاصلهی کوتاه، سه مغازهی نانوایی داشتیم، بربری این دست خیابان، سنگک آن روبرو و کمی بالاتر تافتون. صبحها بربری را ترجیح میدادیم چون با پنیر خوشمزهتر بود، ظهرها نوبت سنگک بود که تا به خانه برسد نیمی از آن را خالی خالی خورده بودیم. کنار نانوایی، قصابی عزیزخان بود که برای ما فیلهی گوساله کنار میگذاشت و با کمی فاصله به مغازهی "مرغی" میرسیدیم با پستویی که آنتو مرغهای زنده را از قفسهای کوچکی به اندازهی جعبهی نوشابه بیرون میکشید و سر میبرید و سروته توی ردیفی از قیفهای حلبی که روی دیوار نصب بود میگذاشت تا دست و پا بزنند و جان بکنند و تو میتوانستی این مراسم ترسناک را از لای در پستو تماشا کنی... مغازهاش همیشه بوی ترس و پرمرغ میداد....
***
* بخشی است از متنی که برای چلچراغ نوشتهام. میتوانید دنبالهاش را آنجا بخوانید.
*همهی ما گاهی حرفهایی میزنیم که خیال میکنیم- تأکید میکنم، فقط خیال میکنیم- به آن اعتقاد داریم اما پای عمل که میرسد توزرد از آب درمیآئیم، خلاف آن رفتار میکنیم و دنبال منفعتمان میرویم. نمونهی حی و حاضرش خود من که همیشه دوستانم را از خواندن چلچراغ منع میکردم چون اعتقاد داشتم بعد از سپری شدن دوران کودکی با "کیهانبچهها" و بعد از افزایش مهارت در خواندن و درک مطلب، دلیلی برای خواندن مجلههایی خاص یک گروه سنی وجود ندارد و اصلاً چه نیازی به چنین مجلههایی است؟ مثلاً چه نیازی است که مجلهای برای کهنسالان منتشر کنیم و در هر صفحه به یادشان بیاوریم که موقتاً گل سرسبد جامعه هستند چون عنقریب ریق رحمت را سر میکشند؟ یا مجلهای برای جوانان منتشر کنیم و در هر صفحه به زبان بیزبانی بگوئیم که حرفی برای گفتن نداریم، چه خوب شد که شما هم گوشی برای شنیدن ندارید...
بر سر اعتقادم چون کوه ایستاده بودم تا سروش روحبخش همین پنجشنبهی گذشته در کافهای کنار دستم نشست و وسوسه آغاز کرد: «اگر هرهفته مطلبی برای من، یعنی چلچراغ، بنویسی دستمزدی تو را دهم که بیشتر از مجلهی رقیب باشد، آنقدر چشمگیر که خرج کافهات درآید» پیشنهادی قابل تأمل بود که من را بر سر دوراهی انتخاب قرار میداد، باید بین وفاداری به یک باور یا نفع شخصی یکی را انتخاب میکردم و... میدانید که زندگی خرج دارد و قیمت قهوهی خوب روز بروز گرانتر میشود، پیشنهاد را گرچه سخاوتمندانه نبود پذیرفتم با این شرط که بعد از یکی دو ماه اگر مطالبم مورد استقبال قرار گرفت همان کنم که آن حکیم ناشناس پند داده:
ای جان برادر، نور دیده
از دبه کسی ضرر ندیده
یعنی دبه کنم و دستمزد بیشتری بخواهم... این شرط پذیرفته شد.
«یکی از فوائد پیرشدن این است که میفهمید هرقدر کمتر احکام جهانشمول صادر کنید بعدها دردسر کمتری برای رفع و رجوع کارهاتان خواهید داشت.»
***
*این اولین پاراگراف از متنی است که برای چاپ در مجلهی چلچراغ نوشتهام... میتوانید دنبالهاش را در چلچراغ هفتهی آینده بخوانید.