|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
افتتاحیه: جمعه 8 خرداد 1388، ساعت 17 تا 21
9 خرداد تا 19 خرداد ساعت 10 الی 13 و 16 الی 20
14 و 15 خرداد گالری تعطیل است.
صبح امروز کتاب آیدا را تمام کردم، یعنی آخرین طرح آن را طی مراسمی در کافه کشیدم؛ قبل از شروع به کار از کافهچی خواستم تا برخلاف همیشه رفتار کند یعنی قهوهام را بعداً بیاورد، وسایلم را روی میز پهن کردم و طرحی را که از شب قبل شروع کرده بودم ادامه دادم و با اضافه کردن هر خط به این فکر کردم که جمعهی آینده دیگر بهانهای برای طراحی کردن در خلوت اینجا نخواهم داشت... آخرین خطها را کشیدم، پای صفحه را امضا کردم و در قلم را بستم، عینکم را برداشتم و با اشارهای به کافهچی فهماندم که حالا نوبت آوردن قهوه است، آن را جرعه جرعه و با لذت نوشیدم در حالیکه همزمان به طرحی که کشیدهبودم نگاه میکردم...
***
کلماتش از پشت تلفن واضح نبود، خودش را معرفی کرد و اسم دو مجلهی رقیب را آورد که اولی از من خواسته بود مطلبی دربارهی ابراهیم نبوی بنویسم و ننوشته بودم، فکر کردم برای همان مقاله تماس گرفته اما اشتباه کرده بودم، از طرف آن دیگری بود و میخواست قبول کنم تا هر هفته نیمصفحهای مطلب برایشان بنویسم. گفتم با خوشحالی قبول میکنم به شرطی که بدانم چطور زحمتم را جبران میکنید. خندید و منمنکنان گفت که طبق تعرفهای که دارند پرداخت میکنند. یعنی چقدر؟ یعنی به ازای نیم صفحهی مجله بیست هزار تومان. گفتم که اگر قرار باشد برای هفته ای بیست هزارتومان درآمد بیشتر کار بکنم ترجیح میدهم طراحی کنم که برای من از نوشتن آسانتر است. گفتم که حتماً میدانید مدت کوتاهی است که "سالم" شدهام و دوران سختی برای ترک اعتیاد به کار مطبوعاتی گذراندهام، حیف نیست بهخاطر هشتاد هزار تومان در ماه تمام زحماتم به هدر برود؟ گفت پس اجازه بدهید همین نوشتههای وبلاگتان را منتشر کنیم که گفتم عیبی ندارد به شرطی که شما هم اجازه بدهید مجلهتان را یک هفته قبل از انتشار در وبلاگ خودم منتشر کنم...
***
اگر نویسندهی خوبی هستید که پول، ناشر و کتابی قابل اعتنا دارد و به "تصویر" نیاز دارید و نوع طراحی من را مناسب کارتان میدانید میتوانید خبرم کنید چون جمعهها بیکار هستم...
فقط چند طرح دیگر مانده تا تصویرسازی کتاب آیدا* تمام شود، بیاختیار از سرعتم کم میکنم تا لحظهی خداحافظی با کتاب را به تأخیر بیندازم و دچار عذاب وجدان میشوم چون میدانم که نویسنده و ناشر عجله دارند و نباید معطل من بمانند. شاید این اولین کتابی بود که سفارش گرفتم و تمام داستانهایش را دوست داشتم و همه را در یک کافه خواندم و همانجا طرحها را به مرور کشیدم. با تمام شدن هر طرح مدتی به این فکر کردم که "آیا میتوانستم بهتر از این بکشم؟" فکر میکنم که میتوانستم به شرطی که روی کاغذ بهتری کار میکردم، قلمهای بهتری داشتم، میز کارم راحتتر بود، کافه گاهی آنقدر شلوغ نبود که تمرکزم را از دست بدهم، پولدارتر بودم، آینده روشنتر بود و به بعضی آدمها و بعضی اتفاقات فکر نمیکردم و اجبار نداشتم برای هر کارم به تمام دنیا توضیح بدهم ... پس این طرحها حاصل تمام تلاش و توانایی و تجربهی من است در لحظهای که به آن مشغول بودهام.
یک بار در جوانی، ابراهیم حقیقی- که همان وقت هم گرافیست قدر قدرتی بود اما هنوز به مقام پدرخواندگی گرافیک ایران نائل نشده بود- مشفقانه نصیحتم کرد که پای طرحهای ضعیفم را امضا نکنم و بعدها ملامتم کرد که چرا به نصیحتش عمل نمیکنم، برایش توضیح دادم که هیچ وقت به نیت ضعیف ظاهر شدن طراحی نمیکنم، اگر نتیجه خوب از کار درنمیآید به خاطر شرایطی است که بر من تحمیل شده، مثل وقت کم یا حجم زیاد کار یا حقالزحمهی ناکافی یا اغتشاش فکری خودم و اگر بخواهم کارهایی را که در شرایطی اینچنین میسازم از مجموعه کارهایم حذف کنم دیگر چیز زیادی برایم باقی نمیماند. فکر میکنم که توضیحاتم به شدت قانع کننده بود چون بعدها امضای ابراهیم حقیقی را پای بسیاری از آثار ضعیفش دیدم.
"دن خوان"** میگوید "هرکاری را با این نیت به انجام برسان که آخرین کاری است که در زندگی میکنی" و این طرحها را با همین نیت کمال طلبانه کشیدم، که شاید آخرین شانس من برای تصویرسازی یک کتاب خوب باشد.
***
*شهر باریک- آیدا احدیانی
** دن خوان- نمونهای از عارفین سرخپوست امریکای جنوبی و قهرمان سری کتابهای کارلوس کاستاندا که زمانی در دههی شصت شمسی خوانندگان زیادی در ایران داشت.
اگر چهارشنبه شب از من میپرسیدید که نمایش "کرگدن"* چطور بود میگفتم... بد نبود. بد نبود چون معتقدم که تئاتر بد وجود ندارد و مهدی هاشمی خوب بازی کرد- مگر مهدی هاشمی میتواند بد بازی کند؟- و چرا نمیگویم خوب بود: چون انتظار بیشتری داشتم. وقتی در "سایه" یا "چارسو" نشستهام خودمانی بودن سالن و صحنه باعث میشود بیشتر خودم را جزئی از نمایش احساس کنم و همهچیز باورپذیرتر باشد، وقتی دکور کوچک و ساده است همه خلاقانهتر کار میکنند و بار بیشتری بر دوش تخیل بیننده میگذارند و جادوی تئاتر قویتر میشود. در سالن اصلی تئاترشهر، با آب و رنگی که دارد و دکورهایی که پی درپی عوض میشوند و هنرپیشههایی که برایشان لباس دوختهاند و گریم شدهاند و موسیقی و نور و رنگ... چشم بیشتر از تخیل کار میکند. از کارگردانی تئاتر سررشته ندارم اما در پردهی اول گفتگوهای دو به دوی هنرپیشهها یا خوب تنظیم نشده بود یا خوب اجرا نشد؛ طراحی لباس، صحنه و دکور چنگی به دل نمیزد مخصوصاً مدل موهای بلند و دماسبی "منطقدان"- فرهاد آئیش- و "موسیو"- صابر اَبَر- و لباسشان که هیچ ربطی به ساکنین اروپا در دههی شصت نداشت توی ذوق میزد. دکورها، علیرغم طول و عرضی که داشتند یک دست و همگون طراحی نشده بود، خصوصاً فانتزی فضای اداره هیچ سنخیتی با فضای نسبتاً واقعی کوچه و مغازهها در پردهی اول نداشت و...
فراموش نمیکنم که در تئاتر این احتمال زیاد است که اجراها در شبهای مختلف کیفیت یکسانی نداشته باشند و حتی گاه برخی از هنرپیشهها به دلایلی نتوانند در یک شب خاص بر صحنه حاضر شوند، شاید به همین دلیل رامین ناصرنصیر در اجرایی که من دیدم حضور نداشت. نکتهی جالب ایفای نقش سه هنرپیشهی "کوتاه قد" بود که تا به حال جایی ندیده بودمشان و خوب بازی میکردند، خصوصاً "ندا حاجیبابایی" که در همان چند دقیقهای که برای ادای دیالوگ بر صحنه آمد بهتر از "آتنه فقیه نصیری" بود. باقی میماند ذکر دو نکته: اول این که حکمت بازی کردن یک زن در نقش یک مرد تا به آخر بر من معلوم نشد و دوم، تحسین طراحی عالی "سهیل دانش اشراقی" برای پوستر این نمایش.
هنگامی که مهدی هاشمی از بالای صحنه به گلهی کرگدنهایی که رو به جلو میدوند و هرچه بر سر راهشان است نابود میکنند نگاه میکرد اشارهی دست و سوی نگاهاش به سمت مایی بود که روی صندلیها نشسته بودیم و به دنبال یافتن معنای استعارهی تبدیل تدریجی شهروندان یک جامعهی متمدن به "کرگدن" میگشتیم...
***
جمعه افتتاحیه نمایشگاه نقاشیهای محمدعلی بنیاسدی در گالری هما** بود. در روز افتتاحیهی یک نمایشگاه نقاشی هرکاری میتوان کرد به جز دیدن نقاشی. به زحمت تابلوها را دیدم. یادتان است دربارهی عاری بودن نقاشیهای آیدین از احساس نوشته بودم؟ در نقاشیهای بنیاسدی میتوانید فوران احساس و تصمیمگیریهای لحظهای را تماشا کنید. اگر آیدین کمی حسیتر نقاشی میکرد و بنیاسدی کمی "عاقلانه"تر... به احتمال زیاد امروز از وجود دو نقاش عالی محروم بودیم!
...........
*"کرگدن"، اوژن یونسکو- ترجمه، اقتباس و کارگردانی از فرهاد آئیش- سالن اصلی تئاترشهر- آذر و دی ماه 87
**"گمشدهی بهشت" نقاشیهای محمدعلی بنیاسدی- گالری هما، خیابان ولیعصر بالاتر از تقاطع نیایش، خیابان رحیمی، شماره 50
در باره ی "هادی فراهانی" قبلاً نوشته ام، پانزده سال پیش ایران را از ترس راکد ماندن و تبدیل شدن به یک "پیش کسوت" ترک کرد؛ او "پیش کسوت" ها را "فسیل" هایی می دید که به خاطر سن و سال شان درجه گرفته اند و حالا گرچه مقام ژنرالی دارند اما از هنر کم تر از یک سرجوخه می دانند. هادی به کانادا رفت تا بیشتر یاد بگیرد و با کارتونیست ها و تصویرسازهای حرفه ای آن جا رقابت کند و حالا آمده تا نتیجه ی سال ها دوری از خانه را در خانه ی هنرمندان به نمایش بگذارد. نمایشگاه تصویرسازی های هادی فراهانی را از دست ندهید. این نمایشگاه به اسم "میان خطوط" از روز شنبه بیستم مهرماه در گالری ممیز خانه ی هنرمندان افتتاح می شود.
***
به خاطر همت، فشار، تهدید، تطمیع، سرزنش، اصرار، دست و دل بازی... و مهربانی "بابک عربی" بود که چهارشنبه گذشته به دیدن یک نمایش در تالار سایه تئاتر شهر رفتم. بابک اصرار دارد که هر آدمی "باید" هفته ای یک بار به دیدن تئاتر یا کنسرت موسیقی برود و البته حق دارد اما تئاتر شهر دور است و طاقت من کم، بعد از کلی چانه زنی بالاخره رضایت می دهد که یک هفته در میان به تئاتر برویم. بابک می داند که چقدر از وضع ایمنی سالن های تئاتر شهر واهمه دارم، اگر اتفاقی بیفتد همه در آن راهروهای تنگ و پیچ در پیچ زیر دست و پا تلف خواهیم شد، ببینید کی هشدار دادم...
"یرما"، نمایشنامه ای از فدریکو گارسیا لورکا به کارگردانی رضا گوران و بازی سهیلا گلستانی، فرصتی استثنایی است تا تلخی تماشای سریال های آبکی را از یاد ببرید و یک بار دیگر به هوش و خلاقیت انسان ایمان بیاورید! ایده ی جذاب حضور سه نفر بر صحنه که هم زمان نقش یرما را بازی می کنند کافی است تا ثابت کند محدودیت امکانات، در برابر نامحدود بودن تخیل و ابتکار، فقط بهانه ای برای توجیه بی کفایتی است... برای ملاقات با یرما تا پایان این ماه فرصت دارید، اگر اهل دیدن یک تئاتر خوب هستید بشتابید.
نمی دانم این کار در کشورهای دیگر رسم است یا نه اما چرا تئاتر شهر از هر نمایش فیلمی تهیه نمی کند تا بعد از خاتمه ی اجراها، آن را به علاقمندان تئاتر بفروشد؟
***
کتاب هایی را که باید بخوانم روی هم این جلو چیده ام تا نگاهم به آن ها باشد و تنبلی نکنم اما به ازای هر یکی که می خوانم دو تا به ارتفاع ستون اضافه می شود و به این ترتیب باید به رکوردی بالاتر از خواندن پنج جلد کتاب در روز برسم مخصوصاً که بابک خبر آورده "رقیب" را در خیابان انقلاب با کیسه ای کتاب دیده است و دور نیست که ایشان آماری سی هزار جلدی از تعداد کتاب های خوانده اش بدهد و ما عقب بمانیم. بهتر است همه به سرعت خواندن مان بیفزاییم و از ساعت های فیلم دیدن مان کم کنیم.
آخرین کتابی که خواندم "دسته ی دلقک ها" نوشته ی "لویی فردینان سلین" است با ترجمه ی "مهدی سحابی". از محتوای کتاب و ترجمه ی عالی آن که بگذریم از معدود کتاب هایی است که این روزها پاکیزه منتشر می شوند، یعنی چاپی خوب دارد بر کاغذی آبرومند و جلدی ضخیم که به راحتی خراب نمی شود و طراحی خیلی خوب و... و حتی یکی از آن ریسمان هایی که برای علامت گذاشتن بین صفحات به کار می آید دارد و... البته از آن کتاب هایی نیست که امیربهادر می پسندد، یعنی از آن هایی که در شروع آرام هستند اما به تدریج هیجان انگیز می شوند و پر کشش. بر عکس، توفانی آغاز می کند و همان طور مثل یک گردباد همه چیز حتی خواننده را به درون می بلعد و ناگهان قطع می شود... و به همین علت امیربهادر نتوانسته تمامش کند و... اگر فردا روزی دیدید که بریده بریده می نویسم... پشت هم سه نقطه می گذارم... و کمی بی نزاکت شده ام تعجب نکنید چون تأثیر- تقصیر- "سلین" است.
کتابی است که امیربهادر از پس خواندنش برنیامده، یعنی کتاب فوق العاده ای است.
قبلاً پشت ویترین می دیدم اش که کتاب می خواند اما چند شبی است که دستش خالی است، انگاری که مشغول گدایی باشد دستش را جلوی رهگذران دراز کرده است. اگر روزهای خوبش را ندیده بودم باور نمی کردم که روزی روزگاری برای خودش کیا و بیایی داشته و با دمپایی پشت ویترین مغازه کتاب می خوانده؛ شایع است که ورشکست شده و این شب ها، به جای کتاب خواندن، سریال تماشا می کند و به این می اندیشد که چه مرز باریکی است مابین فرهیختگی و افلاس.
***
"قبل از ازدواج از سلامت ترمزدستی خود مطمئن شوید"
این شب ها چون کمی دیرتر از همیشه به خانه می رسم سعادت تماشای پی گیرانه ی سریال های این ماه را نداشتم اما تلویزیون خانه ی ما همیشه روشن است و خاله- که شدیداً اخطار داده از نامیدنش به این اسم خودداری کنم- سرش طبق معمول توی لپ تاپی است که به خانه آورده تا به کارهای اداره اش برسد، و به تلویزیون گوش می دهد، می گوید که تا اینجا سریال هایی که شنیده به خوبی سال پیش نبوده اند. قبل از روشن کردن کامپیوترم نگاهی به تلویزیون می اندازم، سریال بامزه و البته آموزنده ای در حال پخش است که سرجمع ده دقیقه اش را دیده ام، داستان پسری است که دو همسر دارد، اولی را بدون ترمز به سفر ماه عسل می برد و بعد از تصادف آن قدر به او، که قطع نخاع شده، بی محلی می کند تا بمیرد و حالا مصر است تا خودش را از شر دومی هم خلاص کند. در این میان یک آقایی که نمی دانیم کیست اما به ظن قوی یکی از شیاطینی است که از سریال سال قبل زیاد آمده، او را به طلاق دادن همسر دوم تشویق- وسوسه- می کند. عروس های نگون بخت که از "مرد" شانس نیاورده اند در عوض مادرشوهری دارند که دماغش شبیه به هیچ کدام از مادرشوهرهایی که می شناسیم یا تا به امروز دیده ایم نیست و عاشق عروس هایش است و هرشب خواب عروس اولی را می بیند که در بهشت مشغول قدم زدن است، بهناز- همان خاله ی سابق- از راه دور تذکر می دهد که آن جایی که عروس مرده قدم می زند برزخ است و بهشت نیست. البته یک بار در اوایل سریال آن مرحومه را دیده بودم که با لباس پلوخوری و هدبند و سایر متعلقات مربوطه زیر یک عالمه پتو و ملافه دراز کشیده بود و با یک نگاه می شد فهمید که به زودی از گرما تلف می شود... که شد. بهناز- همان خاله- می گوید که نمی توانند آدم را با لباس خواب نشان بدهند، خاله- همان بهناز- حق دارد اما مگر قرار نبود محدودیت باعث رشد خلاقیت بشود؟ سال هاست که تار و کمانچه و سایر ابزار لهو و لعب را در تلویزیون نشان نمی دهند اما بالاخره از پشت گلی، گلدانی، میزی، چیزی، گوشه ی ساز دیده می شود و بینندگان عزیزی که ما باشیم می توانیم حدس بزنیم که نوازندگان استتار شده مشغول به چه کاری هستند. چه عیب دارد با هنرپیشه هایی که قرار است در حضور ما بخوابند همان رفتار را بکنند؟ یعنی فقط گوشه ی چشم شان را از پشت گلی، گلدانی، میزی، چیزی، نشان بدهند تا بتوانیم با توجه به جهت عمودی ابروها تصور کنیم که آن ها مثل همه ی آدم ها، راحت و با لباس خواب خوابیده اند، یا صحنه را از زاویه ی دید هنرپیشه ی خوابیده فیلم برداری کنند و...
خلاصه هرکاری بکنند بهتر از آن است که آقای فرامرز قریبیان شب را با کت و شلوار و جوراب و پیراهن یقه بسته زیر پتو بگذراند و بعد با همان لباس راه بیفتد توی خیابان و برود بازار.
خیلی وقت ها زندگی بی شباهت به یک داستان خیالی نیست. حواس مان نیست اما اگر خوب به سیر حوادث، لوکیشن ها و موسیقی متنی که در ترنم است توجه کنیم و حشو و زوائد را دور بریزیم، می بینیم قهرمان داستانی هستیم که شاید تکراری یا خسته کننده باشد اما داستان ما است. شکسپیر هم در این معنا با توکای مقدس هم عقیده بود وقتی که گفت جهان صحنه ی نمایشی است که همه ی ما بازیگرانش هستیم.
بعضی معتقدند که هر کتاب ارزش یک بار خواندن را دارد و بعضی- که به ندرت کتاب می خوانند- می گویند وقت ما ارزشمندتر از آن است که با خواندن "کتاب بد" هدر رود. واضح است که من از گروه اول هستم، وقتم ارزش ندارد اما چون اعتقاد دارم که فرشته ای مأمور است تا کتاب مناسب را در زمان مناسب جلوی دستم بگذارد با خیال راحت کتاب می خوانم. این بار یک جوان کتاب فروش نقش فرشته را بازی کرد و با این که چند کیلویی در قیاس با یک فرشته ی کلاسیک اضافه وزن داشت وقتی سرگردانی من را دید به سرعت یک معجزه، "اختراع انزوا"* را به دستم داد.
از همان لحظه ای که در دستش گرفتم از آن خوشم آمد: پوشش نایلونی روی کتاب باز نشده بود، نویسنده اش را نمی شناختم و هیچ از او نخوانده بودم و چون عادت کتاب خواندن به اعتبار نام مترجم را از دست داده ام- شاید چون دنیای ترجمه نام های پرآوازه اش را از دست داده است- به اسم ناشر آن نگاه کردم و بعد به "ظاهر" کتاب؛ دستی به جلدش کشیدم و اجازه دادم تا انرژی کلمات از نوک انگشتانم جذب شود بعد کتاب را ورق زدم و کاغذش را بو کردم- کاغذ یک کتاب خوب، بوی عطر بکری دارد شبیه به عطر تن نوزاد- ، وزن کتاب، رنگ و طرح جلدش که ضخیم بود و محکم و همه ی شواهد ماوراءالطبیعه و جادویی می گفتند که کتاب "خوب" است آن وقت اجازه دادم تا خود کتاب حرف بزند، به من گفت: "درست انتخاب کرده ای، من را بخوان، همانم که باید، دوستم خواهی داشت!"
و همان بود که باید. کتاب، قصه ای را روایت نمی کند که نشنیده باشید، مقاله ای در باب ادبیات و انزوای هنرمندانه نیست که خواندنش راهگشا باشد در درک هنر و هنرمند، یا کمک کند تا خودتان را- یا دیگران را- بهتر بشناسید و در عین حال همه ی این ها است. خاطرات نویسنده است از پدری تازه درگذشته- و نه خیلی محبوب- و تلاشی است برای نفوذ به انزوای خودخواسته ی او از راه یادآوری و ثبت آن خاطرات، تفکراتی است در باب انزوا، اخلاقیات، ادبیات، هستی و...
کتاب با این سه جمله ی جادویی به پایان می رسد:
"بود. دیگر هرگز نخواهد بود. به خاطر بسپار."
هم زمان با بستن کتاب، موسیقی تیتراژ پایانی فیلم "لئون" در فضای کافه طنین انداز می شود، انگار قهرمان داستانی هستم که به پایان رسیده، چراغ ها روشن شده اند و تماشاچی ها در حال ترک سالن نمایش هستند؛ طبق عادت چشم هایم را پاک می کنم و از کافه بیرون می روم.
***
*اختراع انزوا- پُـل اُستر- ترجمه ی بابک تبرایی- نشر افق
گوشه ی نقشه ای که طراحی کرده بودم می لنگید، ساختمان ارتفاع گرفته بود و به پله ی فرار نیاز داشت، به مانیتور خیره بودم و فکر می کردم محال ممکن است بتوانم جای مناسبی برای اضافه کردن آن پیدا کنم جوری که به کلیت پلان لطمه نزند و آن را تحت تأثیر قرار ندهد. هر قدر بیشتر فکر می کردم بیشتر نا امید می شدم، انگار بدون این که متوجه باشم زیر لب غر می زدم که دست مهندس اردلان را روی شانه ام احساس کردم. پرسید به چه فکر می کنم و برایش ماجرا را شرح دادم، گفتم امکان ندارد بتوان چیزی به این پلان افزود. گفت: "شنیده ای شمس تبریزی چه می گوید؟
عقل گوید: "شش جهت حدست و بیرون راه نیست"
عشق گوید: "راه هست و رفته ام من بارها"
اردلان توضیح می دهد که منظور از شش جهت، چهار جهت اصلی به علاوه ی بالا و پائین است و بعد با لبخندی به من اطمینان می دهد که همیشه راهی هست، و بود.
به خانه که آمدم به سراغ کتاب "شمس پرنده"* رفتم و تمام غزل را خواندم:
در میان پرده ی خون عشق را گلزارها ... عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها
عقل گوید: "شش جهت حدست و بیرون راه نیست" ... عشق گوید: "راه هست و رفته ام من بارها"
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد ... عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان زاعتماد جان عشق ... ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
عاشقان دُردکش را در درونه ذوق ها ... عاقلان تیره دل را در درون انکارها
عقل گوید: "پا منه کاندر فنا جز خار نیست" ... عشق گوید عقل را: "کاندر تو است آن خارها"
هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن ... تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف ... چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها
***
بیایید از فردا روزی چند بار این بیت را زیر لب زمزمه کنیم:
عقل گوید: "شش جهت حدست و بیرون راه نیست"
عشق گوید: "راه هست و رفته ام من ......... بارها"
***
* شمس پرنده- مجموعه ی چهل و هشت غزل از دیوان شمس تبریزی- موسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر- تصویرگر: مهکامه شعبانی، طراح گرافیک- کوروش پارسانژاد
خریدن و خواندن این کتاب را توصیه می کنم، گزینه ای از بهترین و معروف ترین غزلیات شمس است و تصویر سازی های بسیار خوبی دارد. حیف که کنتراست رنگ کاغذ با حروف چاپی کم است و حیف تر که اندازه ی فونت انتخاب شده کوچک است تا خواندنش را برای امثال من، بدون عینک یا ذره بین، سخت کند.
برای لذت بردن از ادبیات یکی دو دلیل می شناسم. اول، درک زیبایی واژه ها است در ترتیبی که نویسنده به آن ها می دهد و دوم، نظمی است که ادبیات به افکار یا تجربه های پراکنده و مغشوش ما می دهد و ما را مجبور به نتیجه گیری از زندگی می کند. این موضوع که قصه ی کتاب چیست کم تر از این که چگونه روایت شده است برای من اهمیت دارد.
"شیطان در بهشت"* روایتی است از رفاقت بی سرانجام "هنری میلر" با "کنراد موریکان"- مردی از نسل روشنفکران و هنرمندان بزرگ اوایل قرن گذشته، کسی که برخلاف معاشرینش هیچ نشد و به هیچ جا نرسید، انگل و آواره و بی کاره ای که توجه دیگران را حق خود می دانست- و کتاب شرحی است که میلر از این رابطه می دهد. از نثر عالی و تبحر میلر در توصیف این آدم که بگذریم لذت مضاعفی که از کتاب بردم به خاطر یادآوری تجربه ی نصفه نیمه ای بود که سال ها پیش با یک دوست داشتم. البته نه من "میلر" بودم و سخاوت و مهربانی او را داشتم و نه خانه ام بهشتی درخور شیطان بود و نه دوست شفیق من، "هومن" شباهتی به "موریکان" داشت؛ تنها حسرتی در من زنده شد که نتوانستم آن کنم که میلر در حق دوست خود کرد، هرچند که تلاش او هم بی نتیجه بود. کتاب که تمام شد فقط به هومن فکر می کردم:
«سال اول دبیرستان هم مدرسه بودیم و در فاصله ی دو زنگ تفریح با هم رفیق شدیم. خیلی زود معلوم شد که پدرها و مادرهایمان در دانشکده ی ادبیات دوست هم بودند. وقتی به مادرم گفتم که با پسر دو دوست قدیمی اش رفیق شده ام با تعجب احوال پدر و مادر "هومن" را از من پرسید که می دانست متارکه کرده اند. هومن با مادرش زندگی می کرد، خانه و زندگی اجاره ای ساده و بسیار کوچکی داشتند که آن وقت ها مد نبود اما خوب و پاکیزه بود. به تدریج متوجه ترس هومن از آینده شدم، تقدیری مضحک رقم زده بود که هم از سوی خانواده ی پدری و هم از سوی خانواده ی مادری بیماری "شیزوفرنی" نسل به نسل قربانی بگیرد تا به او نزدیک شود. پدر و مادر هومن هردو مبتلا بودند و هومن در وحشت از آینده ای بسر می برد که خودش قربانی بعدی باشد و من نمی دانستم. اهل فیلم و عاشق فلینی و پازولینی بود و هیچ کدام از جشنواره های فیلم را از دست نمی داد، زیاد کتاب می خواند اما درس خوان نبود. بعضی رفتارهایش عجیب بود، در امتحان ریاضی نمره ی قبولی نمی آورد آن وقت دو روز مانده به امتحان فیزیک، ریاضی می خواند و در فیزیک هم رد می شد و سه روز مانده به امتحان شیمی، فیزیک می خواند و... همان سال اول در امتحانات مردود شد و سال بعد مدرسه اش را عوض کرد و آن جا هم یک بار دیگر مردود شد اما بهترین دوست من باقی ماند. تمام تعطیلات آخر هفته را با هم می گذراندیم، پاتوق ما پیتزا فروشی جکس بود در عباس آباد که حالا نمی دانم چه شده و سینما شهرفرنگ و شهر قصه و ساندویچ فروشی کوچکی نبش سه راه عباس آباد که امروز جای آن را فروشگاه بوسینی گرفته است. حتی یک تابستان با هم به رامسر رفتیم درست در همان سه روزی که از بد اقبالی ما آیت الله طالقانی فوت کرد و سه روز عزای عمومی اعلام شد و ما در راه بودیم که خبرش راشنیدیم.
حال پدرش وخیم تر می شد و مادرش نشانه های واضحی از بیماری نشان می داد. یک هفته بعد از مرگ پدرم، پدر هومن برای اولین و آخرین بار به من زنگ زد و با خوش حالی مژده داد: «توکا جان، بابات زنده است!» معلوم بود که حالش خوب نیست، خیلی نگذشت که فوت کرد و به فاصله ای اندک مادر هم به وقت عبور از خیابان با کامیون تصادف کرد و کشته شد. هومن تنها بود و زیاد به خانه ی ما می آمد که کوچک بود و جای خواب به اندازه ی کافی نداشت، با خودش انبانی از قرص های جوراجور می آورد، می گفت برای این که به سرنوشت پدر و مادر دچار نشود پیش یک روانپزشک رفته و او این داروها را تجویز کرده است. به دکترش و قرص هایی که مشت مشت می خورد ایمان نداشتم و اصرار می کردم که آن ها را مصرف نکند که گوش نمی داد. پسرخاله هایش متمکن بودند، "حمید" کارگردان نیمه معروفی بود که برای تلویزیون سریال می ساخت و دیگری کارخانه ای در جاده ی ساوه داشت، هومن شد کارگر کارخانه ی پسرخاله ای که اسمش "شادی" بود. کماکان به دیدنمان می آمد و شب های پیاپی می ماند. مادرم معذب بود اما چیزی نمی گفت تا این که من ازدواج کردم و خانه را ترک کردم و معلوم بود که هومن نمی توانست با من بیاید اما آمد و مدتی هم با من زندگی کرد تا همسرم که پا به ماه بود نشانه هایی از نارضایتی نشان داد، عذرش را خواستم که رفت و ساکن کارخانه ی "شادی" شد. یکی دو سال بعد، در اواسط دهه ی شصت، زمینی را که از مادرش به ارث برده بود به چند میلیون تومان فروخت و پولدار شد. آن زمان با هشت هزار تومان حقوقی که می گرفتم زندگی می کردم و پیداست که چند میلیون تومان ثروت هنگفتی بود که می شد با آن خیلی کارها کرد. به من گفت که تصمیم گرفته تا بهترین استفاده را از پولش بکند، تمام آن را صرف خرید ابزارآلات فنی مثل دستگاه جوش و فرز و این قبیل کرد. آدم فنی ای نبود و نمی دانستم این چیزها به چه دردش می خورد، به او پیشنهاد کردم خانه ای بخرد که عصبانی شد و گفت که به او حسادت می کنم و رفت. مدتی از او بی خبر بودم تا شنیدم که حالش خوب نیست و فامیل برایش زن گرفته اند بلکه خوب شود! البته آپارتمان کوچکی هم در همان جاده ی ساوه با تتمه ی پول هایی که به باد نداده بود برایش خریدند. بی خبر بودم تا همسرش نمی دانم از کجا تلفن دفتری که کار می کردم را پیدا کرد و زنگ زد و برای اولین بار با من صحبت کرد. گفت که حال هومن خوب نیست و مدتی است قرص هایش را نمی خورد و حاضر نیست به دکتر برود، گفت که نیمه های شب بیدارش می کند و به مرگ تهدیدش می کند گفت که او را می زند و... یادم نیست، شاید بچه دار هم شده بودند، خواست به دیدنش بروم و هرطور می توانم نجاتش بدهم...
ترسیدم، از دوستم ترسیدم، از نیرویی که جنون به او می داد و از دست و پا چلفتی بودن خودم ترسیدم. دوری راه و نداشتن وسیله را بهانه کردم، نرفتم. به پسرخاله اش حمید زنگ زدم که گفت روی من حساب نکن. من هم خودم را پنهان کردم.
نمی دانم چه بر سرش آمد، زنش چه کرد با جنونی که نسل به نسل گشته بود تا به شوی بخت برگشته اش برسد، نمی دانم که الان چه می کند، زنده است یا مرده اما می دانم که هیچ کسی کمکش نکرد، یا نتوانست کمکش کند، حتی من که بهترین دوستش بودم.»
اگر مثل هنری میلر شانس زندگی در بهشت را داشتم شاید به جای فرار همان می کردم که او کرد.
***
* شیطان در بهشت، هنری میلر- ترجمه ی بهاءالدین خرمشاهی، نازی عظیما- انتشارات ناهید
چند وقتی است کافه ام را عوض کرده ام، گاهی این کار لازم است تا آدم هایی که هر روز می بینی یا هر روز می بینندت را اصلاً نبینی. بعد از کار بلافاصله به خانه می آیم و دوساعتی صبر می کنم تا هوا کمی خنک شود، آفتاب که خسته شد و کم کمک رفت پی کارش آن وقت به کافه ای در همین حوالی می روم و سر جایی که حالا همیشگی شده است می نشینم تا قهوه ی همیشگی ام را بیاورند و همراه با نوشیدن آن کتابم را بخوانم:
«"کافه پیانو" را باز می کنم و از جایی که علامت گذاشته ام به خواندنش ادامه می دهم، بدک نیست. تا نیمه ی داستان خیلی تحت تاثیر قرار نگرفتم چون بوی چیپس و پنیر می داد اما با ورود "صفورا" وضع بهتر شد. بعد از مبتکرانه ترین راهی که راوی برای یک خودکشی متفاوت به دوستش پیشنهاد می کند، و بابت آن یک پاکت سیگار مارلبورو پایه بلند دست خوش می گیرد، از خلاقیت نویسنده نا امید شده بودم که "صفورا" به داد می رسد و تکانی به داستان می دهد؛ حین خواندن با خودم فکر می کنم که آیا "صفورا" از شخصیتی حقیقی الهام گرفته شده یا فقط زاده ی خیال نویسنده است که خیلی زود همین تردید تبدیل به گره ی داستان می شود و ... از دو فصل پایانی کتاب خوشم نیامد، صفورا را ماست مالی کرد، گره را نه با دست و نه با دندان، با مدادپاک کن پاک کرد.»
گاهی سرم را از روی کتاب بلند می کنم و نیم نگاهی به اطراف می اندازم؛ از دخترانی که چیپس و پنیر سفارش می دهند حرصم می گیرد، همه شان اضافه وزن دارند اما بی توجه و با اشتها تکه های چرب چیپس را همراه با پنیر روی آن بالای سر می برند و دهانشان را مثل جوجه ای که در انتظار غذا است باز می کنند و سر را چند باری هماهنگ با حرکت تکه ی پنیری که از چیپس آویزان شده به چپ و راست تکان می دهند و خوب نشانه می گیرند تا پنیر کش آمده مستقیم وارد دهانشان بشود و بعد کلک چیپس را با یک حرکت می کنند. چیپس و پنیر هیچ سنخیتی با یک کافه ی خوب ندارد البته از ظرف های بزرگ بستنی که روی آن یک نیمه ی بزرگ موز زیر سایه ی یک چتر لمیده است هم خوشم نمی آید. از تعداد چیپس و پنیرها و "سان شاین"هایی که سفارش داده می شود می توان فهمید که فضای کافه اصلاً روشنفکرانه نیست. روشنفکرها اسپرسو سفارش می دهند اگر غرب زده باشند و ترک، اگر ملی گرا باشند و فرانسه ی تلخ، اگر چپ باشند و فرانسه با شیر، اگر اهل تساهل و تسامح باشند و ...
تمام معایب کافه، به همراه بوی چیپس و پنیر، حوالی ساعت نه و سی دقیقه با خروج آخرین مشتری های غریبه از در بیرون می رود و کافه چی زیرسیگاری را، با چشمکی به نشانه ای "امنیت"، روی میزم می گذارد. از این لحظه کافه تبدیل به بهترین نقطه ی شهر می شود. یکی دو سیگار را پشت سر هم دود می کنم، ته مانده لیوان چای را سر می کشم و می روم پی کارم.
فعلاً که برنامه ی شبانه ام این است.
***
به فکر ابداع یک بازی جدید افتادم که کمی سخت است اما بوی چیپس و پنیر نمی دهد.
در نوجوانی وسواس تمیزخوانی داشتم، یعنی با هر جان کندنی بود می خواستم کتاب هایم نو بمانند، تا نخورند، لک نشوند و قبل و بعد از خواندن هیچ فرقی با هم نداشته باشند. به ندرت کتاب قرض می دادم و اگر می دادم آن قدر شرط و شروط داشت که خیلی ها را همان اول پشیمان می کرد. شاید این وسواس در مقابله ای ناخودآگاه با بی توجهی پدرم به کتابخانه اش بود، نمی دانم، فقط می دانستم که او اصلاً در نگهداری از کتاب- مثل تمام چیزهای اندکی که داشت- مقید نبود. برای وسواس خودم الگویی داشتم که هیچ وقت ندیده بودمش، "امیر عامری"، که برای مجله ی تماشا تصویرسازی می کرد و معروف بود کتابخانه ی بی نظیری از کتاب های هنری دارد و آن ها را با دستکش ورق می زند!
وسواس تمیزخوانی با من ماند تا وقتی که پدرم مُـرد و کتابخانه اش را با کتاب هایی که در حاشیه شان نوشته بود، گوشه ی صفحات را تا زده بود، روی شان خواب رفته بود و لا به لای آن ها کاغذپاره های دست نوشته هایش را به یادگار گذاشته بود به من رسید. تا قبل از رویارویی با مرگ به این موضوع فکر نکرده بودم که قرار نیست تا ابد مالک کتابخانه ام باقی بمانم و روزی بالاجبار کسان دیگری هر کار بخواهند با آن خواهند کرد و مهم تر آن که متوجه شدم کتاب هایی که اثر و نشانه ای از پدرم بر آن ها باقی مانده را بیشتر از کتاب های تمیز و بی عیب و نقص دوست دارم. حالا سال ها است که آن وسواس بیمارگونه را کنار گذاشته ام گرچه هنوز تمیزتر از خیلی ها کتاب می خوانم اما دوست دارم جا به جای هر کتاب چیزی بنویسم، امضایی بکنم، طرحی بکشم یا نشانه ای بگذارم که معلوم شود چند روزی را با من گذرانده است. این ها یادگاری هایی هستند که لا به لای کتاب ها برای پسرانم گذاشته ام شاید بعد ها اتفاقی پیدایشان کنند و به یاد من بیفتند.
***
هفته ی پیش دوست هنرمندم "اردشیر رستمی" بعد از مدت ها به من زنگ زد، خیلی دیر مطلبی را که درباره ی آمار کتابخوانی اش نوشته بودم خوانده و کمی تا قسمتی دلخور شده بود که چرا چیزی نوشته ام که بعضی آن را دستاویز حرف های صد من یک غاز خود بکنند. گفتم آخر اردشیر عزیز باید حواست به آماری که می دهی باشد، چطور ادعا کرده ای که بیست هزار جلد کتاب خوانده ای؟! در جوابم گفت که کتاب های هنری و شعر عموماً کم حجم هستند و همین دیشب هشت تا از آن ها را ورق زده و خوانده است...
***
سه شنبه مهمان دو دوست بودم، آذر و هادی، که با هر دو نقاط اشتراک فراوانی دارم: اولی طراح خوبی است و دومی طاس و خوش قیافه است. صحبت از "ریچارد براتیگان" شد و کتاب کوچکی از منتخب شعرهای او که نخوانده بودم، کتابی به اسم کلاه کافکا. هادی کتاب را آورد که کوچکی آن تضاد آشکاری با نبوغ شاعرش داشت و کشف این نکته به مدد فضای صمیمی و حضور دوستان یک رنگ باعث شد مثل همیشه تحت تأثیر قرار بگیرم و منقلب شوم، وقتی علت دگرگونی حالم را پرسیدند تنها جوابی که به عقلم رسید این بود که هرگز گمان ندارم چنین عنوان ساده و زیبایی به فکر من برسد و این حقیقت غمگینم می کند. بد نیست شعر "کلاه کافکا" را یک بار با هم بخوانیم:
با بارانی که می بارد
جراحانه روی سقف
یک بشقاب بستنی خوردم
که شباهت داشت به کلاه کافکا
یک بشقاب بستنی بود
با مزه ی یک تخت جراحی
با بیماری که خیره شده
به سقف
حالا که صحبت به شعر و شاعری کشید بد نیست آخرین نمونه از اشعار بند تنبانی من را بخوانید؛ دیشب اتفاقی این بیت را بر بالای وب لاگ کسی دیدم:
«بر آتش تو سوختم و دود نکرد/ آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد»
با خواندن این دو مصرع بر سر ذوق آمدم و این دو بیت را نوشتم:
بر آتش من سوختی و دود نکردی / آب بر آتش من ریختی و سود نکردی
خواهی که بکاری همه جا بذر محبت / هشدار اگر فکر یه کم کود نکردی!
امروز یک نمایشنامه ی کوتاه خواندم و دیروز آخرین کتابی که از ریچارد براتیگان داشتم در کافه تمام کردم.
- "در قند هندوانه"، آخرین کتاب نخوانده ام از ریچارد براتیگان بود. به جز "دری لولا شده به فراموشی" که مجموعه ای است از شعرهای او، مابقی کتاب ها را پشت سر هم خواندم؛ اما شعرها، هر وقت به یادش می افتم یکی را می خوانم، مثل همین الان:
هنگامی که رؤیا بر می خیزد
زندگی به پایان می رسد
وقتی رؤیاها می روند
زندگی از دست رفته است
حالا که تمام کتاب های ترجمه شده ی براتیگان را خوانده ام و با او صمیمی هستم به روز آشنایی مان فکر می کنم، یعنی همین یک ماه پیش که ترگل برای انتخاب همسری مناسب- مُرده- از میان سیلورستاین، براتیگان و سالینجر در تردید بود و من سالینجر را توصیه کردم که بهترین و مع الاسف زنده است. اعتراف می کنم تا قبل از آن حتی اسم براتیگان به گوشم آشنا نبود و حالا دوستی ما آن قدر ریشه دار و عمیق شده که خواب می بینم من آن کسی بودم که جسد ریچارد را، چند هفته بعد از خودکشی، در آپارتمان کوچکش پیدا کرد و ترتیب کفن و دفنش را در یک روز بارانی داد، تنها کسی که برای مراسم تدفین او به گورستان متروکی در میان یک مزرعه ی هندوانه رفت و دسته گل سرخی پیچیده در کاغدی ساخته شده از قند هندوانه بر تابوتش گذارد.
وقتی حاصل عمر پنجاه ساله ی نویسنده ای را در مدت یک ماه می خوانم و بعد تمام کتاب هایش را کنار هم توی قفسه ی کتابخانه ام می چینم و به فضای اندکی که اشغال کرده اند نگاه می کنم حالم بد می شود، تازه می فهمم این همه تلاش و تقلایی که می کنیم چقدر ناچیز است و بدتر از همه وقتی است که کسی با پیش پا افتاده ترین جمله ای که می توان به کار برد درباره ی نتیجه ی یک زندگی قضاوت می کند «... یه جوری بود، خوشم اومد» یا «...یه جوری بود، هیچی ازش نفهمیدم».
براتیگان را به خاطر خلاقیتی که در روایت داستان های بی ابتدا و بی انتها دارد دوست دارم، داستان هایی بدون داستان، شبیه به یک زندگی بدون رؤیا یا رؤیایی عاری از زندگی. با همان منطقی که ما به چیزهای بی اهمیت نقشی محوری می دهیم او هم جهانی می سازد که "قند هندوانه" یا "صید قزل آلا در امریکا" شخصیت های اصلی و بی چون و چرای آن هستند.
البته پهنایی که امثال "ریچارد براتیگان" در ذهن من اشغال می کنند با پهنایی که در کتابخانه ام اشغال کرده اند قابل مقایسه نیست.
- نمایشنامه ی "خرده جنایت های زناشوهری" را "اریک امانوئل شمیت" نوشته و شهلا حائری ترجمه کرده است. کتاب کم حجمی است باب طبع آدم های کم حوصله. با این که خواندن نمایشنامه را به خاطر گم کردن و فراموش کردن شخصیت های آن در حین خواندن، خیلی دوست ندارم اما با این کتاب مشکلی نداشتم چون در این داستان فقط دو شخصیت حضور دارند که نه فراموش می شوند و نه با هم اشتباه گرفته می شوند. موضوع بکری دارد همراه با یک عالمه جمله های گوهربار و کلیدی که می توانید با به خاطر سپردن یکی دوتا از آن ها و استفاده در زمان و مکان مناسب دوستانتان را تحت تأثیر عمق اندیشه هایتان قرار بدهید و این درست همان کاری بود که دوستی چند ماه پیش با من کرد و لااقل دو هفته ای من را حیرت زده برجا گذاشت تا به معنای جملاتش فکر کنم. امروز فهمیدم که تمام آن ها را از همین کتاب نقل کرده است.
کتاب خوبی است، بخوانیدش.
جمعه که خانه مادر راهت ندادند چاره ای نداری جز مطالعه. تمام هفته ی گذشته که وب لاگ تعطیل بود- البته صوری- بیشتر از سیصد و پنجاه و چهار جلد کتاب نخواندم و هنوز با شکستن رکورد بیست هزار جلد به اندازه ی چهار سال نوری فاصله دارم و نمی دانم چرا هر بار که می نویسم "چهار" کامپیوترم پیشنهاد می دهد که بنویس "چهارشنبه"؟!
شماره ی 125 دوهفته نامه ی "تندیس" را که ورق زدم دو مقاله ی خواندنی پیدا کردم: یک مصاحبه از "توکا ملکی" با "هومن مرتضوی" به بهانه ی نمایشگاه آخر هومن در گالری اثر و دیگری نقدی فوق العاده از "احمدرضا دالوند" درباره ی نقاشی های "ایران درودی".
کسانی که پست "اندر خوشبختی سالیاری بودن" را خوانده اند به یاد دارند که من به شخصه بسیار به هومن مرتضوی و آثارش علاقه دارم؛ اگر می خواهید بیشتر با او آشنا بشوید حتماً این گفتگو را بخوانید. می خواهم بر دوستانی که هم نامی من و توکا ملکی برایشان سؤال برانگیز خواهد شد پیش دستی کنم و توضیح بدهم که خانوم توکا ملکی دختر یکی از روزنامه نگاران و نویسندگان قدیمی مطبوعات است و شاید بعد از من- که قدیم ترین توکای مذکرم- قدیم ترین توکای مؤنث ایران باشد. آقای ملکی، که از دوستان پدرم بود، بعد از تولد دخترش به دیدن منوچهر نیستانی آمد و اطلاع داد که می خواهد اسم نوزاد را توکا بگذارد و منوچهر نیستانی هم که اصولاً به هیچ چیز اهمیت نمی داد تولد توکا را به ملکی تبریک گفت و این سرآغازی شد بر ورود توکاهای مؤنث بعدی تا جایی که جنسیت این نام زیر سؤال قرار بگیرد.
و اما نوشته ی احمد رضا دالوند یکی از درست ترین و بی رحمانه ترین نقدهایی است که در چند سال اخیر خوانده ام. دالوند معتقد است که ایران درودی هیچ وقت نتوانسته از تار تعریف و تمجیدی که نویسندگان و ادبای مشهور اما غیر متخصصی مثل احمد شاملو، جواد مجابی، آندره مالرو، ژان کوکتو و دیگران بر دست و پای نقاشی او تنیدند خود را رها کند و در نتیجه سال هاست که به تولید بُنجُل مشغول است. دالوند سختگیرانه ادعا می کند نقاشی های درودی از نظر تکنیکی و قدرت قلم چیزی در حد آثار زنانی است که در بازارهای خوداشتغالی نقاشی روی چرم و چوب خود را عرضه می کنند.
دالوند طراح بی نظیری است و قلمی عالی در نوشتن دارد که به همراه دانشش از هنر منتقدی تیزبین از او ساخته است؛ صرف نظر از این که با کلیات نوشته اش درباره ی نقاشی های خانوم درودی موافق هستم اما کمی تا اندکی آن را "تـُند" و به همان اندازه بی فایده می دانم. ایران درودی در سن و سالی نیست که بتواند یا بخواهد چیز تازه ای به این بازار عرضه کند و چنین نگاه رادیکالی با توجه به این که مالرو، ژید و شاملو از نعمت اصلاح نظراتشان محرومند، تنها به درد زهر چشم گرفتن از ادبای در قید حیات می خورد تا دیگر درباره ی نقاشی و نقاشان چیزی ننویسند. اگر احمدرضا دالوند- یا من یا هر کس دیگری- این افتخار را داشت که مورد تشویق و تأیید شخصیت هایی مثل مالرو یا ژید قرار بگیرد آیا امروز حاضر بود آن شنیده ها را فراموش کند؟ شاید خوشبختی یا شانس- یا بدشانسی- ما در این بوده که بار چنین تأییداتی را هیچ وقت بر دوش نکشیده ایم. مسلماً انتقاد دالوند از حسادت های حرفه ای نشأت نمی گیرد- او نقاش نیست- و مسلماً منتقد منصفی است وقتی بر کم بودن عدد زنانی مثل ایران درودی اذعان می کند اما چه خوب بود به این نکته هم اشاره می کرد که حتماً چیزی در نقاشی های اولیه این زن بوده که در مقطعی از تاریخ هنر ما چنین مورد توجه قرار گرفته و چه عالی که اگر چیزی به آن نیفزوده- یعنی در حد همان بنجل کش باقی مانده- اما استمراری مثال زدنی در کار نقاشی داشته است.
یادم نیست کدام شما پیشنهاد کرد که این کتاب را بخوانم اما هرکه بود دستش درد نکند. امروز عصر کتاب را خریدم و تا به خانه برسم سه داستان تأسف بار را خوانده بودم- می دانید که برای شکستن رکورد نباید هیچ فرصتی را از دست داد- تا این جا که خوانده ام داستان های کوتاه، نسبتاً ترسناک اما مفرحی است که برای قلقلک دادن قوه ی تخیل می تواند مفید باشد و باز تا این جای کتاب از سومین داستان آن که "قایقی در سرداب" باشد خیلی خوشم آمد؛ یک جوری نزدیک به حال و هوای ما وب گردها و دوستان جهان مجازی است. اولین داستان کتاب هم البته خیلی جذاب است.
اگر من مدیر هنری این کتاب بودم طرح هایش را به "علی جهانشاهی" سفارش می دادم که قابلیت منحصر به فردی در خلق فضاهایی شبیه به فضای این داستان ها دارد. طرح هایی که در شروع هر داستان استفاده شده بد نیستند اما می توانستند خیلی بهتر از این ها باشند.
تا دوباره به جهان مجازی برگردم و از بی حوصلگی در بیاورمتان این کتاب را بخوانید، ضرر نمی کنید.
از شروع ماه خرداد در محاصره ی دو چیز هستم: کتاب های "ریچارد براتیگان" و سوسک های آشپزخانه.
از دومی نخواهم نوشت چون تجربه ثابت کرده که نوشتن از آن برای خانواده ی ما شگون ندارد؛ سعی می کنم چشمم به شان نیفتد یا قبل از این که بهناز آن ها را ببیند فرار شان بدهم تا مجبور نشوم بنا بر اصل تقسیم وظایف در خانه و برای صیانت از کیان خانواده با لنگه کفش دنبالشان کنم؛ اگر به ندرت یکی دوتایی را می کشم برای آن است که نشان دهم حضورم هنوز به درد می خورد. اما براتیگان ...
کتاب "صید قزل آلا در امریکا" را همان اوایل انتشار در یک کتابفروشی دیدم، یک جلدش را از روی میز کتاب های تازه منتشر شده برداشتم، به جز یک عکس از مردی که بعدها فهمیدم نویسنده ی کتاب است در معیت بانویی ناشناس هیچ نوشته ای روی جلد خود نداشت، پشت کتاب اما، اطلاعاتی از اسم کتاب و نام نویسنده و مترجم در اختیار می گذاشت. سریع ورقش زدم و چند جمله ای از میانه های یک فصل را خواندم و برای خریدنش مردد شدم، هیچ شناختی از نویسنده یا مترجم آن نداشتم، کتاب را سر جایش گذاشتم تا همین چند هفته پیش که دوباره اسم براتیگان را شنیدم و این بار تمام کتاب های ترجمه شده اش را خریدم تا در مسابقه ای نفس گیر برای رسیدن به رکورد بیست هزار جلد کتاب خوانده شده همه را یک نفس بخوانم. با "در رؤیای بابل" شروع کردم که رمان کوتاه و ساده ای است از آن ها که شما را به شک می اندازد که شاید بتوانید یکی شبیه به آن بنویسید و البته پیشاپیش معلوم است که نمی توانید. بعد با "صید قزل آلا در امریکا" ادامه دادم که برخلاف رمان قبلی کمی پیچیده است و پر است از تشبیهات غیر معمول اما زیبایی که خواننده را از قدرت تخیل و تصویرسازی نویسنده به تعجب می اندازد و فصل های کوتاه و خط داستانی گنگی که به آن عادت نداریم و اسم عجیب کتاب که به تناوب تبدیل به یکی از شخصیت های داستان می شود و ... و پایان درخشان کتاب با "فصل مایونز" که آن قدر غافلگیر کننده است که هوش از سر می پراند. اگر در بیست سالگی این کتاب را خوانده بودم حتماً به دنبال نویسنده شدن آواره ی کلاس های داستان نویسی گلشیری می شدم.
اعتراف می کنم قبل از خواندن کتاب های ریچارد براتیگان شیفته ی تصویری از او شدم که بر جلد کتاب "صید قزل آلا در امریکا" دیدم: مردی با عینک پنسی و سبیل دسته دوچرخه ای، کمی شبیه به "جان لنون"، با کلاه بزرگی بر سر و جلیقه و نیم تنه ای بر تن که شلوار جین پوشیده و کنار مجسمه ی یادبود بنجامین فرانکلین ایستاده است، چهره و سر و وضعش به قدری امروزی است که شک می کنم شاید او را جایی در حوالی کافه شوکا دیده باشم اما زنی که آن گوشه ی عکس نشسته بر خلاف براتیگان اصلاً امروزی نیست، بیشتر به هنرپیشه ی یک فیلم صامت می ماند که از درون یک فریم بیرون پریده باشد تا با نویسنده ی کتاب عکس یادگاری بگیرد.
براتیگان زیبا نیست اما جذابیتی در چهره دارد که- به تصور من- از روحی پر تلاطم نشأت می گیرد و نشانه ای از خلاقیت است، نشانه ای که آن را در چهره ی همه ی هنرمندان بزرگ، یک به یک، می بینم.
براتیگان را بخوانید، مخصوصاً صید قزل آلا در امریکا را و ببینید که واژه ها چه قدر می توانند موجودات جالبی باشند و در عین حال مخالف عادت هامان رفتار کنند.
این روی سکه- امروز صبح رفتم تا حق اشتراک صندوقی را که در اداره ی پـُست دارم پرداخت کنم. تکه کاغذی به علامت این که نامه ی سفارشی دارم در آن گذاشته بودند به مسئول صندوق ها مراجعه کردم که پشت میزش نبود، صبر کردم تا بیاید، کاغذ را نشانش دادم، دفترش را جستجو کرد، گفت نامه ای با پست پیشتاز رسیده و برگشت خورده. برگشت خورده؟! چرا؟ چون پست پیشتاز باید شش روزه به دست گیرنده برسد و شش روز نیامدید نامه برگشت خورد! نامه از کجا آمده بود؟ چند دقیقه ی دیگر میان دفترهای متعددش جستجو کرد، از خارج. از کدام خارج؟ معلوم نیست. ناراحت شدم اما نمی خواستم روزم را خراب کنم، خواستم کرایه ی صندوق را بدهم که مسئول صندوق پشت میزش نبود! باز هم چند دقیقه ی دیگر ایستادم تا که آمد و به جای گرفتن اجاره ی صندوق دستور داد که اول مدارک پشت ستون را بیاورم و بعد برای پرداخت پول بیایم. مدارک چه هستند؟ پوشه مقوایی روغنی آبی رنگ- یاد دوران مدرسه به خیر- کارت صندوق، یک قطعه عکس، کپی شناسنامه و کپی قبض تلفن و برق! حالم داشت بد می شد، گفتم که تمام مدارک را چند سال پیش داده ام اما ... چشم، دوباره می آورم حتی پوشه ی مقوایی روغنی آبی رنگ- که از ملزومات اداری خودتان است- را خواهم آورد اما به خاطر خدا بگویید کپی قبض برق و تلفن به چه کارتان می آید؟!
آن روی سکه- خدا را شکر می کنم برای خریدن "واجبی" نیازی به تشکیل پرونده نیست وگرنه معلوم نبود از چه چیزهایی می بایست کپی می گرفتم.
این روی سکه- با دلخوری اداره ی پست را ترک کردم و از عرض خیابان گذشتم تا سری به دکه ی روزنامه فروشی بزنم، پیشخوان در تسخیر مجلات زردی است که به اسم خانواده عکس دختر بچه های آرایش شده را روی جلد گذاشته اند. من که تمام دنیا را ندیده ام اما جا دارد تحقیق شود آیا در کشورهایی که مطبوعات اشان بدون قید و بندهای اخلاقی منتشر می شود، مجله ای جرأت می کند عکس کودکان نابالغ را با آرایش زنانه روی جلد چاپ کند؟ دست خالی و نا امید از کیوسک روزنامه فروشی به کتابفروشی مجاورش رفتم تا نگاهی به کتاب ها بیندازم، چشمم به اسمی آشنا افتاد: "در رؤیای بابل"- ریچارد براتیگان.
آن روی سکه- شب قبل در وب لاگ "فقط می نویسم"، چند خطی از این کتاب را خوانده بودم؛ صاحب خانه بر سر انتخاب یک دوست خوب از میان شل سیلور استاین، ریچارد براتیگان و سالینجر سردرگـُم مانده بود و من برای پایان دادن به بلاتکلیفی، سالینجر را به او توصیه کردم اما امروز که چند صفحه ای از "در رؤیای بابل" را، به هنگام بازگشت به خانه و در تاکسی، خواندم به این نتیجه رسیم که براتیگان هم می تواند در غیاب سالینجر گزینه ی خوبی برای رفاقت باشد. سرم به خواندن کتاب گرم شد و یادم رفت به موقع از تاکسی پیاده شوم، از خانه دور شده بودم و بالاجبار مسیر رفته را قدم زنان برگشتم اما به نامه ی برگشت خورده و فتوکپی قبض برق و دختر بچه های زینتی مجلات خانواده فکر نمی کردم، لذت خواندن یک کتاب خوب تمام سختی راه بی فایده ای را که از صبح رفته بودم جبران کرده بود.
به همت "بابک عربی"، دوست جوانی که همیشه به فکر رفع نیازهای فرهنگی من است، یک چهارشنبه ی دیگر را به تئاتر رفتم. بابک این بار "نمایش شادی آور موسیقایی حسن و دیو راه باریک پشت کوه" را که برخلاف اسم بلند اش کوتاه بود انتخاب کرد و پیشاپیش اطمینان داد که به خاطر موسیقی زنده و زمان کوتاه نمایش محال است خوابم ببرد و راست می گفت چون فقط یک بار پلک هایم سنگینی کرد که با صدای دف به خود آمدم- به نظر من درست آن است که دف را نه در میان سازها بلکه در ذیل سلاح های جنگی طبقه بندی کنند، اول باری که نزدیک به یک نوازنده ی دف نشستم بر اثر موج انفجار آن تمام دندان های پـُر کرده ام خالی شدند و توانستم با هر ضربه ی آن برخورد تکه های کالباس و خیارشوری را که ظهر خورده بودم به دیواره های معده ام حس کنم؛ کاش قانونی وضع می شد و استفاده از سلاح دف را خارج از فصل شکار ممنوع می کرد- اگر تئاتر شهر دور نبود و خیابان ها شلوغ نبود و همیشه کسر خواب نداشتم حتماً بیشتر به تئاتر می رفتم و از بازی هنرمندانی مثل "هدایت هاشمی" به وجد می آمدم و ساعت ها به جادویی فکر می کردم که می تواند از چارپایه ای در میان صحنه، قله ی کوهی بسازد و لحظه ای دیگر آن را به تخت طاووس تبدیل کند.
پنجشنبه ی عزیزم، بهترین روز هفته ام را با نمایشگاه کتاب حرام کردم و هیچ به جز ازدحام مردمی نا اهل کتاب ندیدم. هنوز برای خرید، کتاب فروشی کوچک "طرح نو" را ترجیح می دهم که حتی وقتی دست خالی بیرون می آیم از سلام و احوال پرسی با فروشنده ی استثنایی، متین و مؤدب آن بسیار لذت برده ام.
جمعه روز افتتاحیه ها است. اول از همه، ساعت چهار عصر برای افتتاحیه ی "دومین دوره ی مسابقه عکس شوکا" به کاخ نیاوران رفتم. این شاید اولین جشنواره عکسی است که به همت عکاسان شرکت کننده و با ورودیه ای که می پردازند برگزار می شود. مراسم افتتاحیه با دف نوازی گروهی از خانوم های جوان آغاز شد که هیچ کدام از علاقه ی من به این ساز اطلاع نداشتند و بلافاصله با پخش فیلم کوتاهی از مراسم داوری و قرائت بیانیه ی هیئت داوران و اعلام نام برنده ها و اهدای جوایز نفر اول و دوم ادامه پیدا کرد و قبل از این که کسی خمیازه بکشد به سرعت و پاکیزگی تمام شد. برای من دیدنی تر از عکس ها، محوطه و گوشه هایی از کاخ بود که برای اولین بار می دیدم و آنی نبود که انتظار داشتم، اگر ورسای قصر است نیاوران خانه ای است اعیانی و در مقایسه با خانه هایی که این روزها در لواسانات ساخته می شود اسباب شرمندگی.
قبل از برگشتن به خانه سری هم به نمایشگاه عکس های "پیمان هوشمندزاده" زدم. نگاه طنازانه ی پیمان به دنیا و کادرهایی که برای عکس ها و داستان هایش انتخاب می کند را دوست دارم. به نظر من نمایشگاه خوبی بود گرچه "آرمان استپانیان" این طور فکر نمی کرد!
***
دنیای ما سرشار از سوء تفاهم است؛ می دانید چرا؟ شاید به این خاطر که زبان هم را نمی فهمیم، به حرف هم گوش نمی کنیم، هیچ متنی را دقیق نمی خوانیم، کلمات را با وسواس انتخاب نمی کنیم، خوب تجزیه و تحلیل نمی کنیم و از همه جالب تر، چون به هیچ عکسی خوب نگاه نمی کنیم.
کسی کامنتی پای یک پـُست قدیمی، که عنوان "پرشین کتز" دارد، گذاشته و با لحنی عتاب آلود پرسیده که این "پرشین" بودن چه امتیازی است که شما شووینیست ها برای گربه های شهرتان قائل هستید؟!
اولین بار است که مانده ام چه جوابی بدهم.
بازی کردن در دنیای مجازی را دوست دارم و با هر دعوت جدید، از شما چه پنهان، کمی از غصه ای را که در نوجوانی برای همبازی شدن با دیگران تحمل می کردم فراموش می کنم. همیشه آخرین انتخاب بچه ها بودم، یارکشی که می کردند من زیاد می آمدم یا بالاجبار به یکی از تیم ها تحمیل می شدم، بدترین فوتبالیست مدرسه بودم و گناه باختن تیم را به گردن من می انداختند. از همه کندتر می دویدم، شوت هایم به اوت می رفت، دریبل هایم افتضاح بود و هیچ وقت گـُل نمی زدم اما پاس های من به دروازه ی خودی همیشه تبدیل به گـُل می شد، مثل همه ی بچه هایی که بازی بلد نیستند مجبور بودم که در پـُست دفاع بایستم اما به راحتی از من عبور می کردند؛ می توانم ادعا کنم که سبک بازی من به بعضی لژیونرهای امروزی شبیه بود که بیشتر نیمکت نشین هستند تا بازیکن اما آن زمان نیمکت نشینی هنوز به عنوان یک پُست و یک تخصص به رسمیت شناخته نمی شد.
این روزها کتاب های زیادی را به نیمه نرسانده رها می کنم، یا ترجمه ها به خوبی سابق نیستند یا کتاب خوب کم شده است به هر تقدیر آمار کتاب های نیمه خوانده ام روز به روز بیشتر می شود اما در دورانی که تا کتابی را تمام نمی کردم زمین نمی گذاشتم، باز چند کتاب مهم نیمه خوانده ماندند، تعدادی از آن ها را در دوران خدمت مقدس زیر پرچم به ایلام بردم و آن جا خواندم مثل چند جلد از کتاب های دکتر شریعتی، جان شیفته ی رومن رولان ترجمه به آذین، تاریخ فلسفه ی غرب ترجمه ی نجف دریابندری و انسان و سمبول هایش از یونگ و بیشتر رمان های داستایوسکی مثل ابله، برادران کارامازوف، جنایت و مکافات و ... اما دوران خدمت تمام شد و باز تعدادی ناتمام باقی ماند:
1- جنگ و صلح، تولستوی ترجمه ی کاظم انصاری- جلد اول را که خواندم باور نمی کردم کس دیگری بتواند نظیر چنین داستانی را یک بار دیگر بنویسد با این وجود بلافاصله سراغ جلد دوم نرفتم و کتاب دیگری دست گرفتم و بعد از آن کتابی دیگر تا این که فاصله ام با داستان زیاد شد و بخش عمده ای از آن را از یاد بردم. دیدم بهتر است در فرصت دیگری آن را از جلد اول بخوانم.
2- دن کیشوت، سروانتس ترجمه ی محمد قاضی- بدون تردید یکی از شاهکارهای ادبیات جهان است و ترجمه ی قاضی از آن عالی است. هنوز نمی دانم چرا بعد از تمام کردن جلد اول آن نتوانستم جلد دوم را شروع کنم. اولین جلد را با لذت تمام و به روانی خواندم اما جلد دوم به سرنوشت جنگ و صلح دچار شد.
3- دن آرام، شولوخوف ترجمه ی احمد شاملو- جلد اول را به نیمه رساندم اما تمام نکردم. شیوه ی ترجمه ی شاملو را بیشتر از خود داستان دوست داشتم اما تمام نشد که نشد!
4- کلیدر، محمود دولت آبادی- از روی آقای دولت آبادی شرم دارم که حتی فصل اول را به پایان نبردم و رهایش کردم. کسی می گفت که حکایت این کتاب حکایت صاحب خانه ای است که شما را به مهمانی شام دعوت کرده و قبل از شروع پذیرایی به مدعوین مژده می دهد که پسر کوچکش می تواند سمفونی پنجم بتهوون را با ساز دهنی بنوازد و پسرک با اصرار حضار شروع به هنرنمایی می کند و الحق عالی می نوازد اما ساعت ها از وقت شام گذشته و پسرک حاضر به ترک صحنه نیست و همچنان می نوازد و می نوازد و می نوازد و ... (حتی این توجیه برای نخواندن این اثر قابل قبول نیست و من کماکان شرمنده هستم.)
5- موج ها، ویرجینیا وولف ترجمه ی مهدی غبرائی – برای رسیدن به پاسخ این پرسش که "چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟" سه بار این کتاب را با دو ترجمه ی متفاوت خریدم و هر بار بیشتر از چند صفحه را نخواندم.
اگر روزی به علت تصادف با یک موتورسوار یا کشیدن چـِک یا کاریکاتور بی محل یا قتل غیر عمد چند معمار وطنی از قماش فرانک گوهری یا ریچارد شیردل به زندان افتادم دوست دارم که کتاب های بالا را برایم بیاورید تا در حبس تمامشان کنم. روزی تمامشان خواهم کرد.
جمعه صبحی بود که حوصله ام از نشستن سر رفت و به یاد "شهر کتاب" نیاوران افتادم، جایی خوانده بودم که آقای ابطحی جمعه ها برای خرید کتاب آن جا می رود، چشم و هم چشمی با ابطحی رفتم تا این شهر کتاب دور از خانه را ببینم. بزرگ بود و نمی دانم چرا انقدر شلوغ بود، چند دقیقه ای به یازده مانده- در فروشگاه زودتر از یازده باز نمی شود- گروهی جلوی در بسته منتظر ایستاده بودند. چرخی که در فروشگاه زدم چشمم به جدیدترین ترجمه از کتاب مارکز افتاد: "خاطره ی دلبرکان غمگین من". مدت ها بود که میلی به خواندن کتاب تازه ای از مارکز نداشتم. بعد از "صد سال تنهایی" و "کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" و "داستان ارندیرای ساده دل و مادربزرگ سنگ دلش"، ترجمه های جدید را با ولع می خواندم تا یکی از بدترین ترجمه های تاریخ نشر باعث شد به این نتیجه برسم که لذت خواندن چند کتاب اول را با خواندن این ها ضایع نکنم. با تردید کتاب را خریدم و... چند روز بعد شنیدم که توقیف شد. حتی توقیف کتاب در من انگیزه ی کافی برای خواندن ایجاد نمی کرد، می ترسیدم بخوانمش و بیشتر حرص بخورم، چیزهایی که دوستان ممیز ما را نگران می کند خیلی هم هیجان انگیز نیستند، آن هم در دوره ای که همه ترجیح می دهند برای گمراه شدن به جای خواندن کتاب، فیلم تماشا کنند که هم ارزان تر است و هم کم تر وقت می گیرد و بیشتر اثر می گذارد و برای مصرف کننده عوارض بعدی از قبیل روشنفکر شدن به دنبال ندارد! آن ها که خوانده بودند می گفتند "مالی نیست" که یعنی چیز دندان گیری که منافی عفت باشد پیدا نکردیم.
کتاب را دیروز تمام کردم، و به دلم نشست، شاید چون قهرمان کتاب روزنامه نگار بود و بعد از نود سال "جستجو" هنوز مشتاق دانستن معنای عشق بود یا شاید چون در آخرین و حساس ترین سال های زندگی، وقتی که دیگر فکر نمی کنیم فرصتی برای زندگی باقی مانده باشد، به جای نشستن به انتظار مرگ برای اولین بار عشقی واقعی را تجربه می کند. کتاب به اعتقاد من نه تنها بدآموز نیست سرشار از امید به زندگی و عشق است، عشقی که به خاطر کهولت قهرمان داستان هم زمینی است و هم آسمانی.
بیشتر از این چیزی از کتاب نمی نویسم، توقیف شده است و حتماً بد آموزی دارد.
امشب، شب آخر نمایشگاه "وارونه ها" بود. "وارونه ها" را مثل یک بچه ی ناخواسته در دامنم گذاشتند؛ سال قبل در خلال نمایشگاهی که با فرهاد فروتنیان داشتم، از من خواستند که برای آذر ماه امسال به فکر نمایشگاهی از طراحی هایم در گالری هما باشم، سرم گرم بود و تا سال بعد یک دنیا فاصله بود، قبول کردم، بعدآً پشیمان شدم چون تا سه هفته مانده به نمایشگاه هیچ کاری نکرده بودم و خیال کار کردن هم نداشتم!... مجموعه ی طرح ها را در مدت ده شب و در زمان باقی مانده از هشت ساعت کار در دفتر و سه ساعت نشستن در کافه و دو ساعت گشتن در دنیای مجازی و وب گردی و وب نویسی و شام و چای و کتاب... در ساعت های آخر شب، کشیدم. تعدادشان به بیست که رسید آن ها را به گالری تحویل دادم تا خودشان ترتیب بروشور و پوستر و قاب را بدهند. شب افتتاحیه هم در تهران نبودم، با داوران دوسالانه کاریکاتور به اصفهان رفته بودم، اما در کمال تعجب در همان اولین ساعت نه تابلو از بیست تایی که به دیوار آویخته بود فروخته شد تا امشب که پانزدهمین تابلو هم در آخرین دقایق رفت.
تجربه ی "وارونه ها" را دوست داشتم، برای اولین بار در طول زندگی حرفه ای ام بیشتر کارهایم را در یک نمایشگاه فروختم، خریدارها به استثناء یکی دو نفر، از مجموعه دارهای حرفه ای آثار هنری بودند. برایم جای سوال است چرا این ها تمایلی به خریدن کارهایی که آن همه فکر و زمان و انرژی صرف آن ها کرده بودم نشان نمی دادند در حالی که برای طراحی هایی که فقط ده تا آخر شب از من وقت گرفت خیلی خوب "خرج" کردند. خیلی ها پرسیدند که چرا این ها وارونه هستند گفتم که برای یک کارتونیست کشیدن طرح هایی که از هیچ موضوعی تبعیت نکند کمی دشوار است، طراحی بدون موضوع زیاد دارم اما برای کشیدن کارهای جدیدی در اندازه ی بزرگ و زمان کم، احتیاج به موضوعی داشتم که به ذهن و قلمم نظم بدهد؛ وارونگی این فضای طنزآمیز و غریب را در اختیارم می گذاشت، در نوجوانی از قول یکی از نقاشان و طراحان بزرگ رنسانس خوانده بودم که یک طراح خوب باید بتواند از مردی در حین سقوط از یک بارو، قبل از آن که به زمین برخورد کند، چند طرح بکشد! خیلی از آدم ها و حیواناتی که وارونه دیدید در حال سقوط هستند، یک لحظه قبل از برخورد با زمین و درک درد تصویرشان کردم.
برای آن ها که نمایشگاه را دیدند و پسندیدند حرفی ندارم اما به آن ها که توقع بیش از این داشتند و گفتند طرح ها عجولانه بود می گویم که کاملاً حق دارید چون من آدم عجولی هستم.
کجای دنیا رسم است که داور یکی از معتبرترین و پر ستاره ترین نمایشگاه های بین المللی کاریکاتور هنوز از جلسه ی ژوژمان بیرون نیامده نتیجه را لو بدهد؟ حتی توکای مقدس که دهن لق ترین مقدسین عالم است چنین کاری نمی کند. شما هم اصرار نکنید چون چیزی نمی گویم.................................. به جان مادرتان قسم می خورید که به کسی نگویید؟ بین خودمان می ماند؟
(ب،ع)- (ب،ح)، (ح،ب)، (ع،ر)- (ش،ز) برنده هایی هستند که اسمشان به یادم مانده، بقیه را هم صبر کنید تا روز بیستم آذرماه در مراسم اختتامیه ی دوسالانه ی هشتم خودتان بفهمید.
آخیششششش، راحت شدم!
جمعه شانزدهم آذرماه افتتاحیه ی نمایشگاهی است که در گالری هما دارم و از اتفاق روزی است که طبق برنامه ی دوسالانه ی هشتم کاریکاتور تهران، همراه با سایر داوران برای دو روز به اصفهان خواهم رفت در نتیجه برای اولین بار خودم از حضور در افتتاحیه ی نمایشگاه خودم معذور خواهم بود! اگر می خواهید بدون این که چشم تان به چشمم بیفتد کارهایم را ببینید بهترین فرصت است تا روز جمعه یا شنبه از این نمایشگاه دیدن کنید و اگر می خواهید سلام و علیکی هم با خودم داشته باشید بهتر است برای روز یکشنبه 18 آذرماه برنامه ریزی کنید. در ضمن لازم است تأکید کنم که این یک نمایشگاه کاریکاتور نیست.
افتتاحیه: جمعه 16 آذر ساعت 16 تا 20
بازدید برای عموم: 17 تا 27 آذر ساعت 10 تا 13 و 15 تا 19
جمعه ها: 16 تا 20
گالری هما- خیابان ولیعصر بالاتر از تقاطع نیایش، خیابان رحیمی (چهرازی) شماره 27 تلفن: 22055629
...
پی نوشت: دوست عزیز ساکن شهر قهوه، من عاشق استارباکس هستم!
گوشه ای از کتابخانه ام اختصاص به کتاب های هنری دارد، آن ها را از سی سال پیش و به تدریج جمع کرده ام؛ کتاب هایی دارم که بعضی از صفحاتشان پاره یا مخدوش است و تعدادی هم، از خوش اقبالی، سالم به دست من رسیده اند!
کتابی که می بینید، مجموعه ی کوچکی است از کارهای نقاش و طراح مورد علاقه ام "فرانسیسکو گویا"، که سال ها پیش از یکی از کتاب فروشی های معروف تهران خریده ام؛ درست در وسط کتاب، دو صفحه از آن پاره شده و پیدا است که کسی برای حفظ شئونات اجتماعی ما دو صفحه مربوط به تابلوی "مایای برهنه" را "جراحی" کرده و ناگزیر به "مایای پوشیده" و یک تابلوی دیگر هم آسیب زده است. کتاب دیگری دارم از طراحی های "تومی اونگرر" که بیشتر صفحه های آن با ماژیک مشکی، سیاه شده و چون کاغذ کتاب نازک بوده سیاهی به صفحه های پشت هم سرایت کرده و آن ها را از بین برده است؛ با دیدن چند طرح باقی مانده می توان حدس زد که کتاب، فوق العاده است! گاهی آن را ورق می زنم و سعی می کنم تا حدس بزنم که چه چیزی پشت این پرده های ضخیم جوهر وجود دارد و به تخیلم اجازه ی پرواز می دهم.
کاش قبل از قلع و قمع اراذل و اوباش، از آن ها می پرسیدند تا بدانیم چند نفر اشان با دیدن تابلوی "مایا" یا طرح های "اونگرر" به این راه کشیده شدند.
این آخر هفته را تمام و کمال به خواندن کتاب "ولادیمیر و لی لی" گذراندم* که شرح مختصری است از روابط عاشقانه ی "ولادیمیر مایاکوفسکی" شاعر روس با زنی به اسم "لی لی بریک"، به انضمام تعدادی نامه ی عاشقانه از هر دو. سال ها پیش کتاب دیگری با مضمونی مشابه خوانده بودم به اسم "این راز سر به مهر**" که درباره ی غول های ادبیات کلاسیک و زنانی بود که در زندگی آن ها حضوری در سایه داشتند اما تأثیری عمیق بر خلق شاهکارهای بزرگ ادبی گذاردند؛ آیا عجیب نیست که خیلی وقت ها عشق های زمینی منجر به آفرینش ادبیاتی آسمانی می شود؟
مورخین تاریخ هنر که عطش سیری ناپذیراشان برای سردرآوردن از زوایای پنهان زندگی شاعران و هنرمندان به چاپ چنین مجموعه هایی منجر می شود، ادعا دارند که هدفی فرهنگی را دنبال می کنند و نگاه اشان به افعال هنرمندان اخلاق مدارانه و عوامانه نیست و برای اثبات این مدعا، نتیجه ی این قبیل تحقیقات را معمولاً بعد از مرگ هنرمند و با رضایت بازماندگان زنده ی آن ها منتشر می کنند؛ نامه های عاشقانه ی مایاکوفسکی با موافقت شخص" لی لی بریک" که در زمان انتشار کتاب در قید حیات بوده و بعد از حذف بعضی از قسمت های آن منتشر شده است.
نکته ای که در این کتاب کاملاً غافلگیر کننده است، عشق به محضر نرفته و ثبت نشده ی ولادیمیر و لی لی نیست، بلکه ارتباط دوستانه و عجیبی است که مابین "ولادیمیر مایاکوفسکی"، "اوسیپ بریک" و "لی لی بریک" برقرار شده است. "اوسیپ" همسر قانونی "لی لی" است و زن و شوهر از دوستان بسیار صمیمی و تحسین کنندگان اشعار مایاکوفسکی هستند. ظاهراً هر سه نفر مدت ها با هم و زیر یک سقف زندگی می کردند، از روابط عاشقانه ی یک دیگر اطلاع داشتند و در عین حال بسیار به هم احترام می گذاردند!
مرد شرقی ای که من باشم وقتی در صفحه حوادث روزنامه می خواند که یک هم وطن، همسر مطلقه ی خود را سه ماه بعد از جدایی قانونی، تنها به خاطر این که شبی در خواب دیده او با مرد دیگری خوابیده، از فرط غیرت کشته است، درماندگی قاتل را درک می کند و حالش را می فهمد چون- خیانت که جای خود دارد- حتی تجسم زندگی قانونی زنی که دیگر دوستش نداریم با مردی دیگر، حالمان را بد می کند و طبیعتاً فهم این سطح از روابط مسالمت آمیز برای ما دشوار است و من سخت با خودم در جدال هستم تا از متصف کردن این سه دوست به الفاظ و توصیفاتی که خوشایند نیست خودداری کنم... باید جهان را بهتر فهمید، باید بیشتر روی خودم کار کنم.
...
*کامپیوتر در اختیار نداشتم و کاری به جز کتاب خواندن نمی توانستم بکنم.
** خدا لعنت کند کسی که این کتاب را از من قرض گرفت و پس نیاورد.
کتاب را مدت ها روی پیشخوان کتابفروشی ها می دیدم اما انگیزه ای برای خواندنش نداشتم تا آن که جستجو در دنیای مجازی برای یافتن عکسی از محمد قائد من را به نقد کوتاه و طنزآمیزی رساند که قائد به بهانه ی کتاب "نوشتن با دوربین" بر شخصیت ابراهیم گلستان نوشته بود، نقد را که خواندم کنجکاو شدم تا خود کتاب را بخوانم.
کتاب حاصل یک گفتگو است؛ پرویز جاهد برای رساله دکترای خود به دنبال تحلیل ریشه های "موج نو" در سینمای ایران به خانه ی گلستان می رسد، جایی در حوالی برایتون، انگلستان.
تصویری که تا پیش از خواندن کتاب از گلستان در ذهن دارم، تصویر روشنفکری طراز اول است، کسی که به ادبیات فارسی تسلط دارد، با بیشتر روشنفکران و هنرمندان زمان خود ارتباط داشته، دوست "نزدیک" فروغ فرخزاد بوده، اولین فیلم های مستند قابل اعتنای تاریخ سینمای ایران را ساخته و... پدر کاوه و لیلی گلستان است! فیلم اسرار گنج دره جنی را در همان اوایل پیروزی انقلاب و در یکی از دانشگاه های تهران دیدم و کتابش را هم در همان موقع خواندم. شنیده و خوانده بودم که زبان تندی در نقد دیگران دارد؛ یک الگوی کامل و بی نقص از یک روشنفکر.
امروز که کتاب را می بندم به تصویر تازه ای که از گلستان در ذهنم شکل گرفته فکر می کنم: روشنفکر بزرگی که بیشتر از سی سال از فضای فرهنگی و اجتماعی کشور خود دور بوده و شأن امروز دوستان و هم کارانی که در جوانی می شناخته نمی داند، هشتاد و پنج سال دارد و تنها است! یک "خان" بازمانده از دوران قدیم که به همه از بالا نگاه می کند* و بسیار در قضاوت سخت گیر است. برخوردهای تند و گاه بی ادبانه ای که در حین گفتگو با پرویز جاهد می کند و توصیف تحقیرآمیزی که از مردان بزرگی چون شاملو، دریابندری، طبری، تقوایی و... می دهد که سواد نداشتند، زبان نمی دانستند و... بسیار آزار دهنده است.
سؤالی که بعد از خواندن کتاب ذهن من را با خود درگیر کرده این است که اگر گلستان در اوج شکوفایی هنری خود ایران را ترک نمی کرد و در این سال ها همچنان تأثیرگذار می ماند و پا به پای همه ی هم نسلان خود رشد می کرد باز از دیگران با همین تحقیر یاد می کرد؟
گلستان سیگار نمی کشد، مشروب نمی خورد، از نوجوانی تا همین امروز ورزش را ترک نکرده و لاجرم بسیار سالم و سرحال است؛ کاش تا دیر نشده در روش زندگی اش تجدید نظر کند!
کتاب را بخوانید.
......
*شنیده ام در مدتی که مهدی اخوان ثالث در منزل گلستان- در انگلستان- میهمان او بوده، روزی هوشنگ گلشیری به منزل گلستان زنگ می زند، گلستان گوشی را بر می دارد، گلشیری سلام می کند و بعد از معرفی خود می گوید با اخوان کار دارد. گلستان خطاب به اخوان جوری که آن طرف خط شنیده بشود می گوید: - مهدی! یه آقایی به اسم گلشیری با تو کار داره!