تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

این روی سکه- امروز صبح رفتم تا حق اشتراک صندوقی را که در اداره ی پـُست دارم پرداخت کنم. تکه کاغذی به علامت این که نامه ی سفارشی دارم در آن گذاشته بودند به مسئول صندوق ها مراجعه کردم که پشت میزش نبود، صبر کردم تا بیاید، کاغذ را نشانش دادم، دفترش را جستجو کرد، گفت نامه ای با پست پیشتاز رسیده و برگشت خورده. برگشت خورده؟! چرا؟ چون پست پیشتاز باید شش روزه به دست گیرنده برسد و شش روز نیامدید نامه برگشت خورد! نامه از کجا آمده بود؟ چند دقیقه ی دیگر میان دفترهای متعددش جستجو کرد، از خارج. از کدام خارج؟ معلوم نیست. ناراحت شدم اما نمی خواستم روزم را خراب کنم، خواستم کرایه ی صندوق را بدهم که مسئول صندوق پشت میزش نبود! باز هم چند دقیقه ی دیگر ایستادم تا که آمد و به جای گرفتن اجاره ی صندوق دستور داد که اول مدارک پشت ستون را بیاورم و بعد برای پرداخت پول بیایم. مدارک چه هستند؟ پوشه مقوایی روغنی آبی رنگ- یاد دوران مدرسه به خیر- کارت صندوق، یک قطعه عکس، کپی شناسنامه و کپی قبض تلفن و برق! حالم داشت بد می شد، گفتم که تمام مدارک را چند سال پیش داده ام اما ... چشم، دوباره می آورم حتی پوشه ی مقوایی روغنی آبی رنگ- که  از ملزومات اداری خودتان است- را خواهم آورد اما به خاطر خدا بگویید کپی قبض برق و تلفن به چه کارتان می آید؟!

آن روی سکه- خدا را شکر می کنم برای خریدن "واجبی" نیازی به تشکیل پرونده نیست وگرنه معلوم نبود از چه چیزهایی می بایست کپی می گرفتم.

این روی سکه- با دلخوری اداره ی پست را ترک کردم و از عرض خیابان گذشتم تا سری به دکه ی روزنامه فروشی بزنم، پیشخوان در تسخیر مجلات زردی است که به اسم خانواده عکس دختر بچه های آرایش شده را روی جلد گذاشته اند. من که تمام دنیا را ندیده ام اما جا دارد تحقیق شود آیا در کشورهایی که مطبوعات اشان بدون قید و بندهای اخلاقی منتشر می شود، مجله ای جرأت می کند عکس کودکان نابالغ را با آرایش زنانه روی جلد چاپ کند؟ دست خالی و نا امید از کیوسک روزنامه فروشی به کتابفروشی مجاورش رفتم تا نگاهی به کتاب ها بیندازم، چشمم به اسمی آشنا افتاد: "رؤیای بابل"- ریچارد براتیگان.

آن روی سکه- شب قبل در وب لاگ "فقط می نویسم"، چند خطی از این کتاب را خوانده بودم؛ صاحب خانه بر سر انتخاب یک دوست خوب از میان شل سیلور استاین، ریچارد براتیگان و سالینجر سردرگـُم مانده بود و من برای پایان دادن به بلاتکلیفی، سالینجر را به او توصیه کردم اما امروز که چند صفحه ای از "رؤیای بابل" را، به هنگام بازگشت به خانه و در تاکسی، خواندم به این نتیجه رسیم که براتیگان هم می تواند در غیاب سالینجر گزینه ی خوبی برای رفاقت باشد. سرم به خواندن کتاب گرم شد و یادم رفت به موقع از تاکسی پیاده شوم، از خانه دور شده بودم و بالاجبار مسیر رفته را قدم زنان برگشتم اما به نامه ی برگشت خورده و فتوکپی قبض برق و دختر بچه های زینتی مجلات خانواده فکر نمی کردم، لذت خواندن یک کتاب خوب تمام سختی راه بی فایده ای را که از صبح رفته بودم جبران کرده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:56  توسط توکا نیستانی  | 

به همت "بابک عربی"، دوست جوانی که همیشه به فکر رفع نیازهای فرهنگی من است، یک چهارشنبه ی دیگر را به تئاتر رفتم. بابک این بار "نمایش شادی آور موسیقایی حسن و دیو راه باریک پشت کوه" را که برخلاف اسم بلند اش کوتاه بود انتخاب کرد و پیشاپیش اطمینان داد که به خاطر موسیقی زنده و زمان کوتاه نمایش محال است خوابم ببرد و راست می گفت چون فقط یک بار پلک هایم سنگینی کرد که با صدای دف به خود آمدم- به نظر من درست آن است که دف را نه در میان سازها بلکه در ذیل سلاح های جنگی طبقه بندی کنند، اول باری که نزدیک به یک نوازنده ی دف نشستم بر اثر موج انفجار آن تمام دندان های پـُر کرده ام خالی شدند و توانستم با هر ضربه ی آن برخورد تکه های کالباس و خیارشوری را که ظهر خورده بودم به دیواره های معده ام حس کنم؛ کاش قانونی وضع می شد و استفاده از سلاح دف را خارج از فصل شکار ممنوع می کرد- اگر تئاتر شهر دور نبود و خیابان ها شلوغ نبود و همیشه کسر خواب نداشتم حتماً بیشتر به تئاتر می رفتم و از بازی هنرمندانی مثل "هدایت هاشمی" به وجد می آمدم و ساعت ها به جادویی فکر می کردم که می تواند از چارپایه ای در میان صحنه، قله ی کوهی بسازد و لحظه ای دیگر آن را به تخت طاووس تبدیل کند.

پنجشنبه ی عزیزم، بهترین روز هفته ام را با نمایشگاه کتاب حرام کردم و هیچ به جز ازدحام مردمی نا اهل کتاب ندیدم. هنوز برای خرید، کتاب فروشی کوچک "طرح نو" را ترجیح می دهم که حتی وقتی دست خالی بیرون می آیم از سلام و احوال پرسی با فروشنده ی استثنایی، متین و مؤدب آن بسیار لذت برده ام.

جمعه روز افتتاحیه ها است. اول از همه، ساعت چهار عصر برای افتتاحیه ی "دومین دوره ی مسابقه عکس شوکا" به کاخ نیاوران رفتم. این شاید اولین جشنواره عکسی است که به همت عکاسان شرکت کننده و با ورودیه ای که می پردازند برگزار می شود. مراسم افتتاحیه با دف نوازی گروهی از خانوم های جوان آغاز شد که هیچ کدام از علاقه ی من به این ساز اطلاع نداشتند و بلافاصله با پخش فیلم کوتاهی از مراسم داوری و قرائت بیانیه ی هیئت داوران و اعلام نام برنده ها و اهدای جوایز نفر اول و دوم ادامه پیدا کرد و قبل از این که کسی خمیازه بکشد به سرعت و پاکیزگی تمام شد. برای من دیدنی تر از عکس ها، محوطه و گوشه هایی از کاخ بود که برای اولین بار می دیدم و آنی نبود که انتظار داشتم، اگر ورسای قصر است نیاوران خانه ای است اعیانی و در مقایسه با خانه هایی که این روزها در لواسانات ساخته می شود اسباب شرمندگی.

قبل از برگشتن به خانه سری هم به نمایشگاه عکس های "پیمان هوشمندزاده" زدم. نگاه طنازانه ی پیمان به دنیا و کادرهایی که برای عکس ها و داستان هایش انتخاب می کند را دوست دارم. به نظر من نمایشگاه خوبی بود گرچه "آرمان استپانیان" این طور فکر نمی کرد!

                                                                     ***

دنیای ما سرشار از سوء تفاهم است؛ می دانید چرا؟ شاید به این خاطر که زبان هم را نمی فهمیم، به حرف هم گوش نمی کنیم، هیچ متنی را دقیق نمی خوانیم، کلمات را با وسواس انتخاب نمی کنیم، خوب تجزیه و تحلیل نمی کنیم و از همه جالب تر، چون به هیچ عکسی خوب نگاه نمی کنیم.

کسی کامنتی پای یک پـُست قدیمی، که عنوان "پرشین کتز" دارد، گذاشته و با لحنی عتاب آلود پرسیده که این "پرشین" بودن چه امتیازی است که شما شووینیست ها برای گربه های شهرتان قائل هستید؟!

اولین بار است که مانده ام چه جوابی بدهم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:16  توسط توکا نیستانی  | 

بازی کردن در دنیای مجازی را دوست دارم و با هر دعوت جدید، از شما چه پنهان، کمی از غصه ای را که در نوجوانی برای همبازی شدن با دیگران تحمل می کردم فراموش می کنم. همیشه آخرین انتخاب بچه ها بودم، یارکشی که می کردند من زیاد می آمدم یا بالاجبار به یکی از تیم ها تحمیل می شدم، بدترین فوتبالیست مدرسه بودم و گناه باختن تیم را به گردن من می انداختند. از همه کندتر می دویدم، شوت هایم به اوت می رفت، دریبل هایم افتضاح بود و هیچ وقت گـُل نمی زدم اما پاس های من به دروازه ی خودی همیشه تبدیل به گـُل می شد، مثل همه ی بچه هایی که بازی بلد نیستند مجبور بودم که در پـُست دفاع بایستم اما به راحتی از من عبور می کردند؛ می توانم ادعا کنم که سبک بازی من به بعضی لژیونرهای امروزی شبیه بود که بیشتر نیمکت نشین هستند تا بازیکن اما آن زمان نیمکت نشینی هنوز به عنوان یک پُست و یک تخصص به رسمیت شناخته نمی شد.

این روزها کتاب های زیادی را به نیمه نرسانده رها می کنم، یا ترجمه ها به خوبی سابق نیستند یا کتاب خوب کم شده است به هر تقدیر آمار کتاب های نیمه خوانده ام روز به روز بیشتر می شود اما در دورانی که تا کتابی را تمام نمی کردم زمین نمی گذاشتم، باز چند کتاب مهم نیمه خوانده ماندند، تعدادی از آن ها را در دوران خدمت مقدس زیر پرچم به ایلام بردم و آن جا خواندم مثل چند جلد از کتاب های دکتر شریعتی، جان شیفته ی رومن رولان ترجمه به آذین، تاریخ فلسفه ی غرب ترجمه ی نجف دریابندری و انسان و سمبول هایش از یونگ و بیشتر رمان های داستایوسکی مثل ابله، برادران کارامازوف، جنایت و مکافات و ... اما دوران خدمت تمام شد و باز تعدادی ناتمام باقی ماند:

1- جنگ و صلح، تولستوی ترجمه ی کاظم انصاری- جلد اول را که خواندم باور نمی کردم کس دیگری بتواند نظیر چنین داستانی را یک بار دیگر بنویسد با این وجود بلافاصله سراغ جلد دوم نرفتم و کتاب دیگری دست گرفتم و بعد از آن کتابی دیگر تا این که فاصله ام با داستان زیاد شد و بخش عمده ای از آن را از یاد بردم. دیدم بهتر است در فرصت دیگری آن را از جلد اول بخوانم.

2- دن کیشوت، سروانتس ترجمه ی محمد قاضی- بدون تردید یکی از شاهکارهای ادبیات جهان است و ترجمه ی قاضی از آن عالی است. هنوز نمی دانم چرا بعد از تمام کردن جلد اول آن نتوانستم جلد دوم را شروع کنم. اولین جلد را با لذت تمام و به روانی خواندم اما جلد دوم به سرنوشت جنگ و صلح دچار شد.

3- دن آرام، شولوخوف ترجمه ی احمد شاملو- جلد اول را به نیمه رساندم اما تمام نکردم. شیوه ی ترجمه ی شاملو را بیشتر از خود داستان دوست داشتم اما تمام نشد که نشد!

4- کلیدر، محمود دولت آبادی- از روی آقای دولت آبادی شرم دارم که حتی فصل اول را به پایان نبردم و رهایش کردم. کسی می گفت که حکایت این کتاب حکایت صاحب خانه ای است که شما را به مهمانی شام دعوت کرده و قبل از شروع پذیرایی به مدعوین مژده می دهد که پسر کوچکش می تواند سمفونی پنجم بتهوون را با ساز دهنی بنوازد و پسرک با اصرار حضار شروع به هنرنمایی می کند و الحق عالی می نوازد اما ساعت ها از وقت شام گذشته و پسرک حاضر به ترک صحنه نیست و همچنان می نوازد و می نوازد و می نوازد و ... (حتی این توجیه برای نخواندن این اثر قابل قبول نیست و من کماکان شرمنده هستم.)

5- موج ها، ویرجینیا وولف ترجمه ی مهدی غبرائی – برای رسیدن به پاسخ این پرسش که "چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟" سه بار این کتاب را با دو ترجمه ی متفاوت خریدم و هر بار بیشتر از چند صفحه را نخواندم.

اگر روزی به علت تصادف با یک موتورسوار یا کشیدن چـِک یا کاریکاتور بی محل یا قتل غیر عمد چند معمار وطنی از قماش فرانک گوهری یا ریچارد شیردل به زندان افتادم دوست دارم که کتاب های بالا را برایم بیاورید تا در حبس تمامشان کنم. روزی تمامشان خواهم کرد.    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:17  توسط توکا نیستانی  | 

جمعه صبحی بود که حوصله ام از نشستن سر رفت و به یاد "شهر کتاب" نیاوران افتادم، جایی خوانده بودم که آقای ابطحی جمعه ها برای خرید کتاب آن جا می رود، چشم و هم چشمی با ابطحی رفتم تا این شهر کتاب دور از خانه را ببینم. بزرگ بود و نمی دانم چرا انقدر شلوغ بود، چند دقیقه ای به یازده مانده- در فروشگاه زودتر از یازده باز نمی شود- گروهی جلوی در بسته منتظر ایستاده بودند. چرخی که در فروشگاه زدم چشمم به جدیدترین ترجمه از کتاب مارکز افتاد: "خاطره ی دلبرکان غمگین من". مدت ها بود که میلی به خواندن کتاب تازه ای از مارکز نداشتم. بعد از "صد سال تنهایی" و "کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" و "داستان ارندیرای ساده دل و مادربزرگ سنگ دلش"، ترجمه های جدید را با ولع می خواندم تا یکی از بدترین ترجمه های تاریخ نشر باعث شد به این نتیجه برسم که لذت خواندن چند کتاب اول را با خواندن این ها ضایع نکنم. با تردید کتاب را خریدم و... چند روز بعد شنیدم که توقیف شد. حتی توقیف کتاب در من انگیزه ی کافی برای خواندن ایجاد نمی کرد، می ترسیدم بخوانمش و بیشتر حرص بخورم، چیزهایی که دوستان ممیز ما را نگران می کند خیلی هم هیجان انگیز نیستند، آن هم در دوره ای که همه ترجیح می دهند برای گمراه شدن به جای خواندن کتاب، فیلم تماشا کنند که هم ارزان تر است و هم کم تر وقت می گیرد و بیشتر اثر می گذارد و برای مصرف کننده عوارض بعدی از قبیل روشنفکر شدن به دنبال ندارد! آن ها که خوانده بودند می گفتند "مالی نیست" که یعنی چیز دندان گیری که منافی عفت باشد پیدا نکردیم.

کتاب را دیروز تمام کردم، و به دلم نشست، شاید چون قهرمان کتاب روزنامه نگار بود و بعد از نود سال "جستجو" هنوز مشتاق دانستن معنای عشق بود یا شاید چون در آخرین و حساس ترین سال های زندگی، وقتی که دیگر فکر نمی کنیم فرصتی برای زندگی باقی مانده باشد، به جای نشستن به انتظار مرگ برای اولین بار عشقی واقعی را تجربه می کند. کتاب به اعتقاد من نه تنها بدآموز نیست سرشار از امید به زندگی و عشق است، عشقی که به خاطر کهولت قهرمان داستان هم زمینی است و هم آسمانی.

بیشتر از این چیزی از کتاب نمی نویسم، توقیف شده است و حتماً بد آموزی دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:51  توسط توکا نیستانی  | 

امشب، شب آخر نمایشگاه "وارونه ها" بود. "وارونه ها" را مثل یک بچه ی ناخواسته در دامنم گذاشتند؛ سال قبل در خلال نمایشگاهی که با فرهاد فروتنیان داشتم، از من خواستند که برای آذر ماه امسال به فکر نمایشگاهی از طراحی هایم در گالری هما باشم، سرم گرم بود و تا سال بعد یک دنیا فاصله بود، قبول کردم، بعدآً پشیمان شدم چون تا سه هفته مانده به نمایشگاه هیچ کاری نکرده بودم و خیال کار کردن هم نداشتم!... مجموعه ی طرح ها را در مدت ده شب و در زمان باقی مانده از هشت ساعت کار در دفتر و سه ساعت نشستن در کافه و دو ساعت گشتن در دنیای مجازی و وب گردی و وب نویسی  و شام و چای و کتاب... در ساعت های آخر شب، کشیدم. تعدادشان به بیست که رسید آن ها را به گالری تحویل دادم تا خودشان ترتیب بروشور و پوستر و قاب را بدهند. شب افتتاحیه هم در تهران نبودم، با داوران دوسالانه کاریکاتور به اصفهان رفته بودم، اما در کمال تعجب در همان اولین ساعت نه تابلو از بیست تایی که به دیوار آویخته بود فروخته شد تا امشب که پانزدهمین تابلو هم در آخرین دقایق رفت.

تجربه ی "وارونه ها" را دوست داشتم، برای اولین بار در طول زندگی حرفه ای ام بیشتر کارهایم را در یک نمایشگاه فروختم، خریدارها به استثناء یکی دو نفر، از مجموعه دارهای حرفه ای آثار هنری بودند. برایم جای سوال است چرا این ها تمایلی به خریدن کارهایی که آن همه فکر و زمان و انرژی صرف آن ها کرده بودم نشان نمی دادند در حالی که برای طراحی هایی که فقط ده تا آخر شب از من وقت گرفت خیلی خوب "خرج" کردند. خیلی ها پرسیدند که چرا این ها وارونه هستند گفتم که برای یک کارتونیست کشیدن طرح هایی که از هیچ موضوعی تبعیت نکند کمی دشوار است، طراحی بدون موضوع زیاد دارم اما برای کشیدن کارهای جدیدی در اندازه ی بزرگ و زمان کم، احتیاج به موضوعی داشتم که به ذهن و قلمم نظم بدهد؛ وارونگی این فضای طنزآمیز و غریب را در اختیارم می گذاشت، در نوجوانی از قول یکی از نقاشان و طراحان بزرگ رنسانس خوانده بودم که یک طراح خوب باید بتواند از مردی در حین سقوط از یک بارو، قبل از آن که به زمین برخورد کند، چند طرح بکشد! خیلی از آدم ها و حیواناتی که وارونه دیدید در حال سقوط هستند، یک لحظه قبل از برخورد با زمین و درک درد تصویرشان کردم.

برای آن ها که نمایشگاه را دیدند و پسندیدند حرفی ندارم اما به آن ها که توقع بیش از این داشتند و گفتند طرح ها عجولانه بود می گویم که کاملاً حق دارید چون من آدم عجولی هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 22:31  توسط توکا نیستانی  | 

کجای دنیا رسم است که داور یکی از معتبرترین و پر ستاره ترین نمایشگاه های بین المللی کاریکاتور هنوز از جلسه ی ژوژمان بیرون نیامده نتیجه را لو بدهد؟ حتی توکای مقدس که دهن لق ترین مقدسین عالم است چنین کاری نمی کند. شما هم اصرار نکنید چون چیزی نمی گویم.................................. به جان مادرتان قسم می خورید که به کسی نگویید؟ بین خودمان می ماند؟

(ب،ع)- (ب،ح)، (ح،ب)، (ع،ر)- (ش،ز) برنده هایی هستند که اسمشان به یادم مانده، بقیه را هم صبر کنید تا روز بیستم آذرماه در مراسم اختتامیه ی دوسالانه ی هشتم خودتان بفهمید.

آخیششششش، راحت شدم!

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:28  توسط توکا نیستانی  | 

جمعه شانزدهم آذرماه افتتاحیه ی نمایشگاهی است که در گالری هما دارم و از اتفاق روزی است که طبق برنامه ی دوسالانه ی هشتم کاریکاتور تهران، همراه با سایر داوران برای دو روز به اصفهان خواهم رفت در نتیجه برای اولین بار خودم از حضور در افتتاحیه ی نمایشگاه خودم معذور خواهم بود! اگر می خواهید بدون این که چشم تان به چشمم بیفتد کارهایم را ببینید بهترین فرصت است تا روز جمعه یا شنبه از این نمایشگاه دیدن کنید و اگر می خواهید سلام و علیکی هم با خودم داشته باشید بهتر است برای روز یکشنبه 18 آذرماه برنامه ریزی کنید. در ضمن لازم است تأکید کنم که این یک نمایشگاه کاریکاتور نیست.

افتتاحیه: جمعه 16 آذر ساعت 16 تا 20

بازدید برای عموم: 17 تا 27 آذر ساعت 10 تا 13 و 15 تا 19

جمعه ها: 16 تا 20

گالری هما- خیابان ولیعصر بالاتر از تقاطع نیایش، خیابان رحیمی (چهرازی) شماره 27 تلفن: 22055629

...

پی نوشت: دوست عزیز ساکن شهر قهوه، من عاشق استارباکس هستم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 21:5  توسط توکا نیستانی  | 

گوشه ای از کتابخانه ام اختصاص به کتاب های هنری دارد، آن ها را از سی سال پیش و به تدریج جمع کرده ام؛ کتاب هایی دارم که بعضی از صفحاتشان پاره یا مخدوش است و تعدادی هم، از خوش اقبالی، سالم به دست من رسیده اند!

کتابی که می بینید، مجموعه ی کوچکی است از کارهای نقاش و طراح مورد علاقه ام "فرانسیسکو گویا"، که سال ها پیش از یکی از کتاب فروشی های معروف تهران خریده ام؛ درست در وسط کتاب، دو صفحه از آن پاره شده و پیدا است که کسی برای حفظ شئونات اجتماعی ما دو صفحه مربوط به تابلوی "مایای برهنه" را "جراحی" کرده و ناگزیر به "مایای پوشیده" و یک تابلوی دیگر هم آسیب زده است. کتاب دیگری دارم از طراحی های "تومی اونگرر" که بیشتر صفحه های آن با ماژیک مشکی، سیاه شده و چون کاغذ کتاب نازک بوده سیاهی به صفحه های پشت هم سرایت کرده و آن ها را از بین برده است؛ با دیدن چند طرح باقی مانده می توان حدس زد که کتاب، فوق العاده است! گاهی آن را ورق می زنم و سعی می کنم تا حدس بزنم که چه چیزی پشت این پرده های ضخیم جوهر وجود دارد و به تخیلم اجازه ی پرواز می دهم.

کاش قبل از قلع و قمع اراذل و اوباش، از آن ها می پرسیدند تا بدانیم چند نفر اشان با دیدن تابلوی "مایا" یا طرح های "اونگرر" به این راه کشیده شدند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:58  توسط توکا نیستانی  | 

این آخر هفته را تمام و کمال به خواندن کتاب "ولادیمیر و لی لی" گذراندم* که شرح مختصری است از روابط عاشقانه ی "ولادیمیر مایاکوفسکی" شاعر روس با زنی به اسم "لی لی بریک"، به انضمام تعدادی نامه ی عاشقانه از هر دو. سال ها پیش کتاب دیگری با مضمونی مشابه خوانده بودم به اسم "این راز سر به مهر**" که درباره ی غول های ادبیات کلاسیک و زنانی بود که در زندگی آن ها حضوری در سایه داشتند اما تأثیری عمیق بر خلق شاهکارهای بزرگ ادبی گذاردند؛ آیا عجیب نیست که خیلی وقت ها عشق های زمینی منجر به آفرینش ادبیاتی آسمانی می شود؟

مورخین تاریخ هنر که عطش سیری ناپذیراشان برای سردرآوردن از زوایای پنهان زندگی شاعران و هنرمندان به چاپ چنین مجموعه هایی منجر می شود، ادعا دارند که هدفی فرهنگی را دنبال می کنند و نگاه اشان به افعال هنرمندان اخلاق مدارانه و عوامانه نیست و برای اثبات این مدعا، نتیجه ی این قبیل تحقیقات را معمولاً بعد از مرگ هنرمند و با رضایت بازماندگان زنده ی آن ها منتشر می کنند؛ نامه های عاشقانه ی مایاکوفسکی با موافقت شخص" لی لی بریک" که در زمان انتشار کتاب در قید حیات بوده و بعد از حذف بعضی از قسمت های آن منتشر شده است.

نکته ای که در این کتاب کاملاً غافلگیر کننده است، عشق به محضر نرفته و ثبت نشده ی ولادیمیر و لی لی نیست، بلکه ارتباط دوستانه و عجیبی است که مابین "ولادیمیر مایاکوفسکی"، "اوسیپ بریک" و "لی لی بریک" برقرار شده است. "اوسیپ" همسر قانونی "لی لی" است و زن و شوهر از دوستان بسیار صمیمی و تحسین کنندگان اشعار مایاکوفسکی هستند. ظاهراً هر سه نفر مدت ها با هم و زیر یک سقف زندگی می کردند، از روابط عاشقانه ی یک دیگر اطلاع داشتند و در عین حال بسیار به هم احترام می گذاردند!

مرد شرقی ای که من باشم وقتی در صفحه حوادث روزنامه می خواند که یک هم وطن، همسر مطلقه ی خود را سه ماه بعد از جدایی قانونی، تنها به خاطر این که شبی در خواب دیده او با مرد دیگری خوابیده، از فرط غیرت کشته است، درماندگی قاتل را درک می کند و حالش را می فهمد چون- خیانت که جای خود دارد- حتی تجسم زندگی قانونی زنی که دیگر دوستش نداریم با مردی دیگر، حالمان را بد می کند و طبیعتاً فهم این سطح از روابط مسالمت آمیز برای ما دشوار است و من سخت با خودم در جدال هستم تا از متصف کردن این سه دوست به الفاظ و توصیفاتی که خوشایند نیست خودداری کنم... باید جهان را بهتر فهمید، باید بیشتر روی خودم کار کنم.

...

*کامپیوتر در اختیار نداشتم و کاری به جز کتاب خواندن نمی توانستم بکنم.

** خدا لعنت کند کسی که این کتاب را از من قرض گرفت و پس نیاورد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 8:54  توسط توکا نیستانی  | 

کتاب را مدت ها روی پیشخوان کتابفروشی ها می دیدم اما انگیزه ای برای خواندنش نداشتم تا آن که جستجو در دنیای مجازی برای یافتن عکسی از محمد قائد من را به نقد کوتاه و طنزآمیزی رساند که قائد به بهانه ی کتاب "نوشتن با دوربین" بر شخصیت ابراهیم گلستان نوشته بود، نقد را که خواندم کنجکاو شدم تا خود کتاب را بخوانم.

کتاب حاصل یک گفتگو است؛ پرویز جاهد برای رساله دکترای خود به دنبال تحلیل ریشه های "موج نو" در سینمای ایران به خانه ی گلستان می رسد، جایی در حوالی برایتون، انگلستان.

تصویری که تا پیش از خواندن کتاب از گلستان در ذهن دارم، تصویر روشنفکری طراز اول است، کسی که به ادبیات فارسی تسلط دارد، با بیشتر روشنفکران و هنرمندان زمان خود ارتباط داشته، دوست "نزدیک" فروغ فرخزاد بوده، اولین فیلم های مستند قابل اعتنای تاریخ سینمای ایران را ساخته و... پدر کاوه و لیلی گلستان است! فیلم اسرار گنج دره جنی را در همان اوایل پیروزی انقلاب و در یکی از دانشگاه های تهران دیدم و کتابش را هم در همان موقع خواندم. شنیده و خوانده بودم که زبان تندی در نقد دیگران دارد؛ یک الگوی کامل و بی نقص از یک روشنفکر.

امروز که کتاب را می بندم به تصویر تازه ای که از گلستان در ذهنم شکل گرفته فکر می کنم: روشنفکر بزرگی که بیشتر از سی سال از فضای فرهنگی و اجتماعی کشور خود دور بوده و شأن امروز دوستان و هم کارانی که در جوانی می شناخته نمی داند، هشتاد و پنج سال دارد و تنها است! یک "خان" بازمانده از دوران قدیم که به همه از بالا نگاه می کند* و بسیار در قضاوت سخت گیر است. برخوردهای تند و گاه بی ادبانه ای که در حین گفتگو با پرویز جاهد می کند و توصیف تحقیرآمیزی که از مردان بزرگی چون شاملو، دریابندری، طبری، تقوایی و... می دهد که سواد نداشتند، زبان نمی دانستند و... بسیار آزار دهنده است.

سؤالی که بعد از خواندن کتاب ذهن من را با خود درگیر کرده این است که اگر گلستان در اوج شکوفایی هنری خود ایران را ترک نمی کرد و در این سال ها همچنان تأثیرگذار می ماند و پا به پای همه ی هم نسلان خود رشد می کرد باز از دیگران با همین تحقیر یاد می کرد؟

گلستان سیگار نمی کشد، مشروب نمی خورد، از نوجوانی تا همین امروز ورزش را ترک نکرده و لاجرم بسیار سالم و سرحال است؛ کاش تا دیر نشده در روش زندگی اش تجدید نظر کند!

کتاب را بخوانید.

......

*شنیده ام در مدتی که مهدی اخوان ثالث در منزل گلستان- در انگلستان- میهمان او بوده، روزی هوشنگ گلشیری به منزل گلستان زنگ می زند، گلستان گوشی را بر می دارد، گلشیری سلام می کند و بعد از معرفی خود می گوید با اخوان کار دارد. گلستان خطاب به اخوان جوری که آن طرف خط شنیده بشود می گوید: - مهدی! یه آقایی به اسم گلشیری با تو کار داره!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:59  توسط توکا نیستانی  |