|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
«طرح فیلمنامه برای یک سریال»
هنرپیشه هایی که برای ایفای نقش های اصلی پیشنهاد می شوند:
پیرس برازنان و سیروس گرجستانی در نقش جیمز باند مأمور مخفی انگلیس
حمید لولایی در نقش خشایار نیکونظر پدر خانواده
مریم امیر جلالی در نقش اقدس خانوم همسر خشایار
بهاره رهنما در نقش لیلی نیکونظر دختر خشایار
علی صادقی در نقش بهرام نیکونظر پسر خشایار
پریا قاسم خانی در نقش پریا باند دختر لیلی نیکونظر
و ...
***
شروع قصه- طبق معمول، خانواده ی "نیکونظر" زندگی ساده و آرامی در خانه ای استیجاری و کوچک در شهرستان شاهرود دارند تا وقتی که "لیلی"، دختر دم بخت خانواده، در کنکور دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز رشته ی ارتباطات، قبول می شود و خشایار تن به مهاجرتی اجباری می دهد. سریال با صحنه ی بارگیری وانت قراضه ای که قرار است آن ها را همراه با اسباب و اثاثیه اشان به تهران برساند شروع می شود. "بهرام"، پسر خشایار که سال سوم راهنمایی است اما حسابی ریش و سبیل دارد مثل همیشه مشغول شیطنت است و سر به سر خواهرش، لیلی می گذارد، از فحوای صحبت های بهرام معلوم می شود که او لیلی را مسئول مهاجرت و دوری از هم کلاسی ها می داند. خشایار آفتابه ی مسی بزرگی را که چند نسل دست به دست شده تا به او برسد مثل عزیزترین دارایی خود در بغل گرفته و به همراه اقدس خانوم در صندلی جلوی وانت می نشیند، بچه ها کنار چند تکه دیگ و سه پایه که با طناب محکم شده اند پشت وانت نشسته اند. وانت با دعای خیر پدر بزرگ و مادر بزرگ، در حالی که کاسه ی آبی را روی زمین می ریزند و چند قدم آن ها را بدرقه می کنند، لک و لک کنان به راه می افتد. چند مرغ و خروس به علامت اصالت زندگی در شهرستان شاهرود از جلوی چرخ های وانت فرار می کنند.
گره ی قصه- استعمار پیر اینگیلیس برای رساندن یک "سی دی" به دست سرکرده ی باند توزیع فیلم های خانوادگی در افغانستان، بهترین مأمور خود یعنی "جیمز باند" مأمور 007 را روانه ی مأموریتی ویژه کرده است. "پیرس برازنان" که با موی سیاه پرکلاغی- گریم فوق العاده ای از عبدالله اسکندری- سی سال جوانتر به نظر می رسد، با کت و شلوار و پاپیون مشکی، صورت دو تیغه و تجهیزات فوق پیشرفته ای که "کیو" در اختیارش گذاشته و با یک هواپیمای کایت فوق مدرن به سمت افغانستان در حال پرواز است که بالای شاهرود دچار نقص فنی می شود و وسط جاده ی شاهرود به تهران سقوط می کند.
وانت قراضه ی خشایار در جاده خراب می شود و تلاش های او برای تعمیر آن بی نتیجه می ماند و ناگزیر خانواده را به پسرش، بهرام، می سپارد و برای یافتن کمک آفتابه به دست به راه می افتد.
آن سوتر دستگاه های مخابراتی "جیمز باند" نیز بر اثر سقوط هواپیما از کار افتاده اند و تلفن همراه او آنتن نمی دهد پس به ناچار او هم پیاده به راه می افتد و خیلی زود با خانواده ی نیکونظر که کنار جاده مستأصل و نگران انتظار می کشند برخورد می کند و چشم اش به "لیلی نیکونظر" می افتد (در این لحظه نطفه ی گره ی عاطفی داستان بسته می شود) و تصمیم می گیرد به این خانواده کمک کند و با استفاده از بقیه ی وسایل فوق پیشرفته ای که دارد مشغول تعمیر وانت می شود.
در همان حال، خشایار را در میانه ی راه اشتباهاً به جای جیمزباند دستگیر کرده و به پاسگاه هدایت می کنند. از این لحظه تا بیست و نه شب، هر ده دقیقه یک بار، خشایار را می بینیم که پشت میله های بازداشتگاه مشغول قسم خوردن است:
- به جووون سرکار من جیییز بان نیستم، اشششتباهی گرفتین سرکااااااار...
بهرام که نسبت به نیت خیر جیمزباند مشکوک شده است در تمام لحظات مواظب حرکات و سکنات او و محافظت از اقدس خانوم و لیلی است و چشم از غریبه بر نمی دارد. لیلی گاهی نگاهی دزدکی به جیمز باند که زیر ماشین دراز کشیده و لباس هایش خاکی و روغنی شده می اندازد اما با دیدن اخم های بهرام سرش را پایین انداخته و خجالت می کشد.
وانت موقتاً تعمیر می شود اما لباس های باند خاکی و به هم ریخته شده است. باند پشت فرمان می نشیند و بهرام به زحمت خودش را بین او و اقدس خانوم جا می دهد. لیلی کماکان پشت وانت نشسته و به جوان فرنگی که فارسی بلد است فکر می کند. لیلی با تکان های وانت به خواب می رود و در رویا می بیند که با جیمز باند عروسی کرده و دختری دارد که برایش فلوت می زند.
کش دادن قصه- وانت هر چند متر یک بار خراب شده و متوقف می شود، هربار جیمز باند برای تعمیر آن پیاده شده و زیر ماشن می رود، از شانس بد او هیچ اتومبیل رهگذری در تمام سی شب پخش این سریال در جاده ی شاهرود به تهران و بالعکس رفت و آمد نمی کند. بیست و هشت شب طول می کشد تا جیمز باند به همراه خانواده ی نیکونظر به تهران برسد و هر شب ما شاهد ماجرای تازه ای از همزیستی اجباری آدم هایی متعلق به دو فرهنگ متفاوت هستیم که به تدریج به آشنایی و ایجاد درک و علاقه ی متقابل بین جیمز و خانواده ی نیکونظر منجر می شود. در خلال این سفر معنوی لباس های جیمز هر شب بیشتر از قبل خاکی و پاره می شود و او فرصت حمام و اصلاح پیدا نمی کند تا جایی که در شب بیست و سوم اقدس خانوم یک دست از لباس های تمیز خشایار را به او می دهد، جیمز باند برای تعویض لباس پشت یک درخت می رود و بعد از چند لحظه "سیروس گرجستانی" با سر طاس و ته ریش بیست و سه روزه به جای "پیرس برازنان" از پشت درخت بیرون می آید! همه با تعجب آه می کشند و به باند مژده می دهند که آن قدر تغییر کرده که دیگر شناخته نمی شود.
در شب بیست و هشتم خشایار بی گناهی خود را ثابت می کند و آزاد می شود، جیمز به همراه خانواده ی نیکونظر به تهران می رسد و خانواده را تحویل خشایار می دهد و یک راست خودش را به مسئولان معرفی می کند.
شب بیست و نهم جیمز باند کت و دامن طوسی با جوراب سفید پوشیده و با لیلی سر سفره ی عقد می نشیند.
پایان قصه- شب سی ام خانواده ی نیکونظر با لیلی و شوهرش خداحافظی کرده و به شاهرود بر می گردند تا سال بعد برای سریالی دیگر خود را به تهران برسانند.
همیشه تعدادی نامه و عکس در دنیای مجازی دست به دست می گردد که معلوم نیست اولین بار چه کسی آن ها را نوشته و برای کدام رفیقی پست کرده است که خیلی زود به دست همه ی ما می رسد، آخرین نمونه اش عکس های "نانسی عجرم" است قبل و بعد از عمل زیبایی.
اطلاعات من در مورد "نانسی" محدود است به این که آواز می خواند، لبنانی است، مسیحی است، کوکا کولا می نوشد و ما را به سایت اش راه نمی دهد و حالا بعد از دیدن این عکس ها می دانم که قبلاً چاق و زشت بوده و هیچ شباهتی با تصویر امروزش نداشته است.
آیا زیبایی عامل مهمی برای موفقیت است؟ آیا آوازه خوان زشت شانسی برای رسیدن به شهرت ندارد؟
به حافظه ام رجوع می کنم و به یاد "باربارا استرایسند" می افتم که هنرپیشه بود و آواز می خواند، هم زشت بود و هم دماغی بزرگ داشت اما اعتماد به نفس اش بزرگ تر بود و نخواست که تغییر چهره بدهد و با همان قیافه معروف شد و بعد "مایکل جکسون" را به یاد می آورم که می خواست زیبا باشد اما از خودش ترسناک ترین عروسک دنیا را ساخت و به شهرتی افسانه ای رسید و نتیجه می گیرم که زیبایی حتی شرط لازم برای مشهور شدن نیست اما همه این قدرت را ندارند که به زشتی خود مفتخر باشند و ترجیح می دهند تا زمان کم تری صرف اثبات خودشان کنند.
برای هزاران مرد و زنی که تمام پول، وقت و انرژی خود را صرف زیباتر شدن می کنند اهمیتی ندارد که نسل های بعد باز با همان دماغ های بزرگ و قدهای کوتاه و اعوجاجات فیزیکی لاپوشانی شده به دنیا خواهد آمد و این چرخه ی معیوب محکوم به تکرار است، برای آن ها تنها این مهم است که زیبایی خیلی از موانع را از پیش پا بر می دارد و خیلی از درهای بسته را باز می کند؛ شاید نانسی عجرم با همان قیافه ی زشت و هیکل چاق می توانست به شهرت برسد اما مطمئناً شانسی برای تبلیغ کوکا کولا پیدا نمی کرد.
تنها یک نکته ی کاملاً اخلاقی بی پاسخ می ماند: برای زیباتر دیده شدن و فراموش کردن آن چه که در واقع بودیم، تا چه بهایی را مجاز هستیم که بپردازیم و آن را از کیسه ی چه کسی باید پرداخت کنیم؟
..................................
*عکس کاملاً تزئینی است و به جهت زیباتر دیده شدن صفحه استفاده شده و هیچ ارتباطی با خانوم نانسی عجرم، قبل یا بعد از عمل زیبایی، ندارد.
این عکس همین امروز و در خانه ی کاریکاتور تهران گرفته شده است. جوانی که در سمت راست ایستاده "امیر مهدی ژوله" نویسنده و طنزپرداز است که من بعضی فیلمنامه هایش را دوست ندارم و سمت چپی "توکا نیستانی" کاریکاتوریست و معمار است که او هم بعضی فیلمنامه های امیرمهدی ژوله را دوست ندارد اما هر دوی ما با امیر مهدی دوست هستیم و از دیدنش خوش حال می شویم.
احتمال زیادی دارد که به زودی به اتفاق گروه نسبتاً پر تعدادی از طنزنویسان و کاریکاتوریست های سرشناس درگیر انتشار یک مجله ی جدید بشوم و امروز اولین جلسه برای صحبت درباره ی این پروژه مشترک در خانه ی کاریکاتور به عنوان یک زمین بی طرف بود و بدیهی است که من و امیر از این فرصت برای صحبت درباره ی یکی دو قسمت از فیلمنامه ی "مرد هزار چهره" استفاده کردیم. من از دلایل خودم برای مطلبی که نوشته بودم گفتم و مهدی هم حرف هایش را زد. مثل همیشه در بعضی نکات با من موافق بود و در بعضی دیگر نه و من هم به همین ترتیب بعضی توضیحاتش را قانع کننده دیدم و بعضی دیگر را نه اما گمان می کنم هر دو در این نکته به توافق رسیدیم که به وقت کار برای جمعیتی بیشتر از چند هزار نفر باید با وسواس بیشتری رفتار کرد.
اصلاً خوش حال نمی شوم به وقت انتقاد یا اعتراض بعضی فکر کنند که جنگ جدیدی را شروع کرده ام، ما همه با هم اختلاف نظر و اختلاف سلیقه داریم، درباره اش حرف می زنیم و می نویسیم، قانع می شویم یا نمی شویم اما ... دشمن هم نیستیم.
اگر می خواهید همین روزها به حمام بروید ولی لیف ندارید حتماً سری به خیابان میرداماد بزنید و از اکرم السادات که جلوی برج های اسکان، بالای پله ها و کنار بانک نشسته یک لیف دست باف بخرید.
اکرم السلدات هر روز عصر، از ساعت هفت تا ده و نیم، بساط پهن می کند. پیر و خسته و تنها است و چشم هایش خوب نمی بیند اما هنوز کار می کند تا زنده بماند، تا زندگی کند و حق دارد اگر گران می فروشد چون حتی اگر عادت به حمام رفتن نداشته باشید این لیف های جادویی، چرک از روحتان پاک خواهد کرد. قول می دهم از خریدتان پشیمان نخواهید شد.
روی پشت بام دفتر، "داداهوتی" را دیدم که داشت سیگار می کشید. گپ زدیم، گفت که روزش را طبق توصیه ی یکی از این هندی های نیمه عارف نیمه شارلاتان- که در شوهای تلویزیونی امریکایی شرکت می کنند- شروع کرده و از نتیجه ی عمل به دستورات ایشان راضی است، از توصیه ی عارف- شارلاتان هندی می پرسم و به او اطمینان می دهم که به این چیزها اعتقاد دارم و برای رسیدن به آرامش به راهنمایی هر شارلاتانی عمل می کنم. داداهوتی می گوید:
وقتی از خواب بیدار شدی، قبل از باز کردن چشم ها، چند لحظه ای با صدای بلند بخند! بعد روی تخت بنشین و با خود سه بار تکرار کن که من واقعاً، واقعاً، واقعاً می خواهم فلان کار را بکنم یا به فلان چیز برسم یا به خاطر رسیدن به فلان هدف تلاش کنم.
به نظر ساده می آمد اما صبح روز بعد در دستشویی نشسته بودم که یادم افتاد باید در تخت خواب می خندیدم، اجباراً در دستشویی خندیدم. شب بعد چند بار با خودم تکرار کردم که صبح چه باید بکنم اما دیرتر از همیشه بیدارشدم و نزدیک بود با تأخیر به دفتر برسم و تا کارت نزدم و خیالم راحت نشد به یاد هیچ چیز نیفتادم. روز بعد از آن، چشم ها را باز کردم و چند لحظه به سقف خیره ماندم تا به یاد عارف هندی افتادم و چشم ها را بستم اما هرکار کردم خنده ام نگرفت و روز بعد، باز به اشتباه چشم ها را چند لحظه باز کردم و فوراً بستم و خواستم بخندم اما ترسیدم که بهناز بشنود و به عقلم شک کند، بدون صدا خندیدم و نمی دانم چه شد که باز خوابم برد و...
به محض این که بتوانم به موقع بیدار شوم، با چشم های بسته بخندم و سه بار با خودم تکرار کنم که چه آرزویی برای آن روز دارم، نتیجه اش را به اطلاع شما خواهم رساند.
حتماً می دانید که چند وقتی است کتاب "حافظ به روایت عباس کیارستمی" منتشر شده و طبق معمول گروهی در موافقت و گروهی در مخالفت با آن چیزهایی گفته اند. من هیچ وقت کتاب های خلاصه شده را دوست نداشتم اما به هر حال نام کیارستمی آن قدر بزرگ است که بخواهی ببینی کدام ابیات نظرش را جلب کرده و به این بهانه یک بار دیگر حافظ را بخوانی، گیرم از هر غزل یک بیت را. شاید همین دلیل برای چاپ این کتاب کافی باشد. حافظ کیارستمی را گذاشته ام کنار تخت خواب و هر صبح بعد از این که فراموش می کنم در خواب بخندم تفألی به آن می زنم بل که در شروع روز از شعر خواجه روحیه بگیرم و امروز این بیت آمد:
آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار!
تمام روز را منتظر اتفاقی ناخوشایند بودم و از ترس آبرو ریزی زودتر از همیشه به خانه برگشتم. عهد کردم که بعد از این فقط قبل از خواب به خواجه حافظ سر بزنم و صبح ها را صرف عمل به توصیه های عارفان شارلاتان کنم.
صحبت از هند شد یاد فیلم "فریاد مورچه ها" افتادم که مخلمباف در هندوستان ساخته و خانوم "لونا شاد" در آن بسیار "هنرها" بنمایانده است. من از طرفداران برنامه ی "لونا" در صدای امریکا هستم، لهجه نیمه اصفهانی، نیمه فرنگی اش به همراه ضعف در قرائت متون فارسی و تپق های پی در پی که می زند بسیار جذاب است اما نمی توانم از اقرار به این نکته شاد باشم که ایشان یکی از بی استعدادترین هنرپیشه های آماتوری است که در زندگی دیده ام، حتی بازی "مجید قناد" در پنجاه و چند سالگی و با موهای رنگ شده، در نقش یک کودک خردسال یا یک پیربچه، در برنامه ی ابدی "فیتیله جمعه تعطیله"، به مراتب بهتر و پذیرفتنی تر از آنی است که از لونا شاد دیدم.
به نظر می آید کارگردان بیشتر از آن که به فکر انتقال یک "فکر" باشد به دنبال نشان دادن یک "چیز"ها بوده که اساساً خیلی هم دیدنی نیستند.
مدتی مردد بودم که چند خطی درباره ی سریال های محبوب وطنی تا قبل از انقلاب بنویسم و یادآوری کنم پیشرفت نسل جدید فیلمنامه نویسان و طنزپردازان تلویزیون را در مقایسه با اسلاف آن ها باید سنجید؛ وقتی بعضی از دوستان تذکر دادند که وارد حیطه هایی که در تخصصم نیست نشوم، تردیدم برای نوشتن برطرف شد. این متن را تنها با رجوع به حافظه ای که خیلی از اسم ها و تاریخ ها را به یاد نمی آورد نوشته ام.
***
دوشنبه شب ها خیابان های تهران به خاطر سریال "کاردان"- نه داریوش که ماند، پرویز که رفت- خلوت می شد، همه می خواستند بدانند که عاقبت عشق "مراد برقی" به یکی از هفت دختر یک تاجر پولدار بازاری چه می شود ، داستان سریال کلیشه ای و کاملاً "هندی" بود، جوان فقیری که عاشق دختری ثروتمند شده و... به هر حال مردم عاشق آن بودند. مراد، اتومبیلی قدیمی و اسقاط داشت که از اتاقش به عنوان مغازه ی الکتریکی استفاده می کرد، ماشین مراد برقی معروف تر از اتومبیل جیمزباند بود و نمونه های مدلش را توی اسباب بازی فروشی های بزرگ، بقالی های کوچک و در فروشگاه های پلاسکو کنار آفتابه و سطل و سبد پلاستیکی می فروختند. مراد برقی برای رسیدن به معشوقه ماجراها از سر گذراند تا با دویست هزار تومان پولدار شد- آن زمان با دویست هزار تومان پولدار می شدند- و بعد از چند بار گم کردن و پیدا کردن پول هایش و بعد از این که حسابی همه را دق داد به وصال معشوقه رسید و رستورانی با شیرعلی، یکی دیگر از قهرمانان سریال، باز کرد- یا به قول امروزی ها "زد"- که اسمش را "مُراشیرا" گذاشت. لازم به گفتن نیست که بلافاصله چندین رستوران و اغذیه فروشی به اسم مراشیرا در تهران و سایر شهرها افتتاح شد و بعید نیست بعضی از آن ها هنوز به همین اسم فعال باشند.
"حسن خیاط باشی" کاراکتری ساخته بود به اسم "مهندس بیلی" که طرز خندیدن و خاراندن چانه اش نزد عوام الگو شده بود، فراک مشکی می پوشید و کلاه سیلندر می گذاشت و سبیل هیتلری داشت، کمی به یکی از نماینده های معروف مجلس آن زمان که کاریکاتورهایش را توفیق می کشید شبیه بود. برنامه اش به چند بخش تقسیم می شد و در هر بخش به موضوعی می پرداخت، در آخرین سری از این مجموعه، خیاط باشی از حضور و بازی "گوگوش" هم استفاده کرد که به تعداد بیننده ها افزود. مهندس بیلی گاهی اشاراتی به اوضاع سیاسی می کرد که مردم را خوش می آمد از جمله در روزهای نزدیک به انقلاب در یک گزارش هواشناسی به سبک اخبار تلویزیون اعلام کرد که "هوا خیلی پسه"! و این جمله تا مدت ها ورد زبان مردم شده بود.
نباید سریال "اختاپوس" را فراموش کرد که از طنزی هوشمندانه بهره می برد و در لفافه از اوضاع انتقاد می کرد، سه نفر از بازیگران اصلی آن، "پرویز صیاد" در نقش حسن بلژیکی، "شهناز تهرانی" در نقش رقیه که اصرار داشت سامانتا صدایش کنند و "نوذر آزادی" در نقش آقای قاطبه، که به نمایندگی از طرف قاطبه ی اهالی محترم تهران و حومه در جلسات گروه اختاپوس شرکت می کرد، آن قدر محبوب شدند که اصطلاحات و تکه کلام هایشان تا سال ها در خاطره ها ماند؛ خیلی تعجب کردم وقتی چند روز پیش دیدم که یک خواننده ی لس آنجلسی با تقلید صدا و لهجه ی آقای قاطبه آواز می خواند. اختاپوس در میان قشر فرهیخته تر بینندگان تلویزیون طرفداران بیشتری داشت حتی نخست وزیر وقت، امیرعباس هویدا، در مصاحبه ای گفته بود که فقط اختاپوس را تماشا می کند!
"پرویز صیاد" کاراکتر "صمد" را در یکی از قسمت های سریال "سرکار استوار" خلق کرد، جوان روستایی که کمتر از سنش رشد کرده بود و سادگی اش او را در موقعیت های خنده دار قرار می داد. صمد آن قدر طرفدار پیدا کرد که زنجیره ای از فیلم های سینمایی با محوریت او ساخته شد.
در آخرین سال های دهه پنجاه شاهد پخش مجموعه ی "دایی جان ناپلئون" بودیم که به نظر من هنوز اتفاقی منحصر به فرد در تاریخ فیلم و سریال تلویزیون ایران است و تماشای دوباره ی آن برای طنزپردازان و فیلمنامه نویسان می تواند یک ضرورت باشد.
"آقای مربوطه" هر شب بعد از اخبار سراسری پخش می شد و داستان کوتاهی را با دو و گاهی سه هنرپیشه در یک دکور کوچک روایت می کرد، چیزی شبیه به همان که امروز بعد از گذشت سه دهه در سریال های طنز می بینیم. کار جذاب و در زمان خود تازه ای بود که بعدها به کرات مورد تقلید و تکرار قرار گرفت.
آخرین مجموعه ی طنزی که به یادم مانده و بسیار دوستش داشتم به نام "دوستت دارم، دوستت دارم" از "حمید میرمطهری"، برنامه ای بود نیم ساعته شامل چند نمایش کوتاه با بازی حمید میرمطهری، آهو خردمند، بهروز خوش رزم و... کسان دیگری که به یادم نمانده اند.
تمام این سریال ها از بدترین تا بهترین، همگی پر بیننده و محبوب بودند؛ می ماند پاسخ به این نکته که با توجه به این سوابق و به پشتوانه ی این ساخته های قدیمی، آیا تولیدات امروز، سوای عامه پسند بودن، کیفیتی بالاتر دارند و مفهوم عمیق تری از طنز به مخاطبین خود ارائه می کنند؟
اگر بگویم که "نباید هر روز حکمی صادر کرد و برای دیگران تعیین تکلیف کرد"، صرف نظر از صحت یا عدم صحت این گزاره، آیا مرتکب صدور یک حکم جدید نشده ام؟ آیا نمی توانید نتیجه بگیرید که یک بار دیگر من خودم را بالاتر از همه دیده ام و برای دیگران تعیین تکلیف کرده ام؟
یکی از هم کارانم می پرسد که چرا "توکای مقدس" در محیط کار شباهت کمی با آن کسی که این بلاگ را می نویسد دارد، جواب می دهم که من قداستم را در خانه می گذارم و بعد بیرون می روم چون وقتی کنار بزرگراه رسالت منتظر تاکسی ایستاده ام یا جلوی دکه ی روزنامه فروشی می خواهم پول روزنامه را بدهم یا در سوپر آقای جبار به انتظار نوبتم هستم تا خرید کنم، اگر بنا باشد به تک تک کودکان، نوجوانان، جوانان، پیرمردان و پیرزنانی که با جدیت تلاش می کنند از من جلو بزنند درباره مضرات و قباحت کارشان توضیح بدهم نه هیچ وقت به مقصد می رسم و نه تن سالم به خانه بر می گردانم. و همین است اگر بخواهم درباره ی رابطه ای که بین ادراک آدم ها از زیبایی با بالا رفتن سلیقه و رابطه ی بین سلیقه ی متعالی با توقع بیشتر از زندگی وجود دارد برای آن مهندس جوراب سفید توضیح بدهم هیچ کدام به کارمان نخواهیم رسید پس بالاجبار با او و با آن یکی، مهندس قیر و گونی، زیر یک سقف کار می کنم و هیچ نمی گویم. می دانم که نباید با مردم بحث کرد اما این جا به خودم اجازه می دهم که از هرچه دوست دارم، یا دوست ندارم بنویسم؛ گاهی افراط می کنم؟ شاید! گاهی از موضوعاتی بی اهمیت می نویسم؟ حتماً! مگر ذهن شما همیشه درگیر مسائل مهم است؟ آن ها که بر من ایراد می گیرند که اگر قدرت داشتی تسمه از گرده ی همه می کشیدی کاملاً حق دارند، این خصلت همه است در همه جای جهان که چون به قدرتی بی حد و مرز برسند آن کنند که صلاح می دانند. "اخلاق" خوش نمی تواند مانع این خواست طبیعی بشر بشود اما "قانون" برای همین وضع می شود که امثال من و شما چنین قدرتی نداشته باشیم. آن ها که می گویند من خودپسند هستم و خودم را برتر از دیگران می بینم نیز کمابیش حق دارند و مگر خودشان چنین نیستند؟ و مگر خودتان چنین نیستید؟
در فضای مجازی من محق هستم تا از عقایدم بگویم، از هرچه که متأثرم می کند، از هرچه که تحمل می کنم یا باید تحمل کنم و از هرچه که خوب یا بد می دانم بنویسم. من حق دارم دنیا را آن جور که دوست دارم باشد، نه آن جور که هست، بخواهم.
اگر خسته اتان کرد حق دارید کانال را عوض کنید.
«ما نویسندگان، پیکرتراشان، معماران، نقاشان و دوستداران زیبایی پاریس، پاریسی که تا به حال دست نخورده باقی مانده بود، با تمام قدرت به نام سلیقه ی فرانسوی که نادیده گرفته شده است، به نام هنر و تاریخ فرانسه که مورد تهدید قرار گرفته است، نسبت به احداث برج ایفل بی مصرف و هیولاصفت در قلب پایتختمان اعتراض داریم. آیا شهر پاریس باید باز هم تخیل غیرمتعارف و منفعت طلب یک سازنده ی دستگاه را تحمل کند تا آبروی خود را از دست بدهد و به شکل غیر قابل جبرانی زشت شود؟ اطمینان داشته باشید، برج ایفل، که حتی امریکای تاجر هم آن را نخواست، مایه ی آبروریزی پاریس است...»*
روزی که گروهی از هنرمندان فرانسوی به نام سلیقه ی فرانسوی و به نمایندگی از افکار عمومی، مهندس ایفل را به خاطر ساختن برجی مورد اعتراض قرار دادند که امروز بزرگترین جاذبه ی شهر پاریس است و او را به "منفعت طلبی" محکوم کردند، صفتی که در فرهنگ ما از مصادیق بارز توهین محسوب می شود، بر این باور بودند که به وظیفه اشان در قبال شهر، کشور، سلیقه ی مردم، هنر فرانسه و تاریخ عمل می کنند. مهندس ایفل در پاسخ به معترضین سعی کرد به ایرادها پاسخ بدهد و سودمندی هایی برای برج برشمرد که گذشت زمان معلوم کرد همه ی آن سودمندی ها موقتی است همان طور که وحشت روشنفکران و هنرمندان فرانسوی از ساخته شدن این برج بی مورد و موقتی بود.
اگر در سال 1887 هنرمندان فرانسوی موفق می شدند اعتراض خود را به کرسی بنشانند امروز پاریس برج زیبای خود را نداشت و اگر تصمیم می گرفتند فقط به خودشان فکر کنند و ماست خودشان را بخورند امروز اصلاً پاریسی وجود نداشت.
......................
*این بخشی است از نامه ی "اعتراض هنرمندان" فرانسوی که امضای الکساندر دومای پسر، لوکنت دو لیل، شارل گارنیه و گی دوموپاسان در میان امضاهای پای نامه به چشم می خورد و در تاریخ 14 فوریه 1887 در مجله ی لوتان به چاپ رسید.
اولین سؤالی که در بدو ورود به خانه می پرسد این است:
- توکا، تو با جایی مصاحبه کردی؟
می گویم که مدتی است با هیچ جا مصاحبه نکرده ام. با تعجب بیشتری ادامه می دهد پس چرا از قول تو در فلان روزنامه نوشته اند که 99% مردم بی سواد هستند؟! حالا من هم تعجب می کنم اما می فهمم موضوع از کجا آب خورده است برایش توضیح می دهم که دو روز پیش از یک سایت یا وب لاگ کسی که نمی شناختم زنگ زد و خواست تا درباره ی علت مخالفتم با یک قسمت از سریال "مرد هزار چهره" توضیح بدهم من هم وسط حرف هایم برای این که مصاحبه گر را متوجه وظیفه ی سنگین کسانی کنم که در تلویزیون به طنازی مشغول هستند گفتم در مملکتی که 99% مردمش بی سواد هستند طعنه زدن به "اهل فرهنگ" هیچ عاقبت خوبی ندارد! البته آماری که دادم سطحی و به شدت اغراق آمیز بود ولی قرار بود مصاحبه در یک وب لاگ و با خوانندگانی محدود منتشر شود و به نظر می آمد صحت آمار را می توان فدای رساندن معنا کرد.
همسرم ملامتم می کند که وقتی چنین قضاوت سختی در حق مردم می کنم طبیعی است هر کسی با خواندنش خود را در جبهه ی مقابل من ببیند. به او می گویم که به قضاوت دیگران اهمیت نمی دهم- کمی دروغ گفتم- و هنوز اعتقاد دارم "سواد" معنایی فراتر از توانایی خواندن تابلوی یک مغازه یا نوشتن نامه ای به اداره ی کارگزینی دارد و چون مجاب نشده بود ادامه دادم که می توان برای سواد مترهای گوناگون داشت، تا چند سال پیش معیار باسوادی از نظر سازمان ملل متحد(؟!) دانستن یک زبان خارجی و احاطه به کامپیوتر بود و امسال آن را به دانستن دو زبان خارجی به علاوه ی احاطه بر کامپیوتر ارتقاء داده است و با این حساب امروز من هم بی سواد محسوب می شوم! ... باز قانع نشد البته خودم هم قانع نشدم.
من به رسانه ها و نقش آن بسیار اعتقاد دارم، از فیلمنامه نویس دلگیر شدم چون بر این باور هستم که باید با توجه به اهمیت رسانه ی تلویزیون و تعداد مخاطبین آن موضوع طنز را دست چین کرد وگرنه همه چیزی را باید گفت و این حق طبیعی طنزپرداز و طنزنویس است که در امنیت کامل آن بگوید که می خواهد حتی اگر اشتباه گفته باشد. گفتن هر حرفی و در هر تریبونی صحیح نیست، بعضی گفته ها علی رغم درستی اشان چون در رسانه ای پر تیراژ منتشر شوند می توانند اثرات مخربی بر جا بگذارند که با سال ها تلاش نتوان آن را از خاطره ی جمعی زدود- به طور مثال ریشخند کتاب خوانی می تواند آخرین امیدها را برای علاقه مند کردن مردمی که عادت به کتاب خواندن ندارند بر باد دهد- و حالا درست با همین استدلال که به صحت آن ایمان دارم امروز خودم مرتکب اشتباهی شده ام که زرنگی ژورنالیستی یک مصاحبه گر و غفلت خودم باعث آن شد، چیزی گفتم که برای "چاپ" شدن در یک روزنامه و با تیراژ یک روزنامه مناسب نبود.
حالا که همان ایرادی که بر دیگران گرفتم بر خودم وارد آمده، انصاف نیست از زیر بار مسئولیت آن شانه خالی کنم یا دنبال سر هم کردن دلایل بچه گانه باشم از قبیل این که من هیچ وقت دروس نرفته ام یا نمی دانستم کسی آن جا گالری دارد یا اگر شما خودتان را بی سواد نمی دانید پس نباید از حرف من ناراحت شوید و...
من همان می کنم که "جانی دپ" کرد وقتی از خود بی خود شد و مردم امریکا را بی سواد خواند؛ من از همه عذرخواهی می کنم.
از چه وقت انسان به فکر رقابت با حیوانات افتاد؟ این سؤالی است که نمی توان به آن پاسخ دقیقی داد فقط می دانیم که هیچ یک از اندام ما در مقایسه با جانوران از برتری نسبی برخوردار نیست. انسان نمی تواند به سرعت یک اسب بدود، پا به پای یک دلفین شنا کند، به راحتی یک بز از کوه بالا برود، مسافتی را که یک آهو در یک خیز طی می کند بپرد، بوهایی که سگ حس می کند درک کند و چیزهایی را که عقاب از مسافت های بعید می بیند ببیند یا به اندازه ی یک گاو غذا بخورد اما وجه تمایزی با حیوانات دارد که به او قدرت می دهد تا ضعف های بی شمارش را جبران کند، عقل دارد، انسان موجودی "متفکر" است. بعد از این که قرن ها از این رقابت نابرابر گذشت انسان یاد گرفت که در ورزیده شدن هدفی بالاتر را جستجو کند، یعنی سلامتی، با این حال بازار رقابت های میدانی گرم باقی ماند ولی این بار هدف از تندتر دویدن، بالاتر پریدن و دورتر جهیدن رو کم کردن از اسب و آهو و قورباغه نبود. نشاطی در این تحرک و رقابت می دید که جذاب بود و در نتیجه ی آن اندام ورزیده ای پیدا می کرد که زیبا بود تا جایی که نقاشان کمال گرای دوره رنسانس این اندام ها را نمونه هایی کامل و بی عیب و نقص از انسان آرمانی خود می دیدند.
با این مقدمه هر وقت شاهد رقابتی بین شناگرانی با اندام ورزیده هستم یا دوندگانی را می بینم که برای یک هزارم ثانیه زودتر رسیدن به خط پایان با شکوه یک ببر می دوند یا ژیمناستی را که میان زمین و آسمان مسیح وار بازوها را گشوده و با قدرت تعادل خود را حفظ می کند احساس می کنم در نشاط آن ها سهیم شده ام. حتی گاهی به این فکر می کنم که بعید نیست عقل سالم در همین بدن ها باشد اما ...
مردان آهنین در رقابت برای پیروزی بر "آیتم" یکان یکان دست و بازو و کمر و پای خود را مایه می گذارند، برای موفقیت در این "آیتم" که بلند کردن دو چمدان به وزن سیصد و بیست کیلو و حمل آن به مسافت از این جا تا یک اتومبیل سمند است، فتق خود را می دهند و برای "آیتم" بعدی یعنی گرداندن یک چرخ عصاری به وزن ششصد کیلو روزهای متمادی را وزنه می زنند و در هر وعده غذا پنج دست چلوکباب برگ سلطانی، سه دست چلوکباب کوبیده خیلی مخصوص- یعنی تقریباً یک گاو درسته- چهار پُرس چُلو اضافه، شش پُرس میگوی کبابی، دو پُرس خوراک زبان، شش تا کتلت دسته دار و شصت تا بی دسته و سی و دو سیخ دل و جگر و خوش گوشت و خوئک را به همراه دوازده بطر نوشایه ی زرد یا سیاه و چهارده تا پرتقال و یازده تا نارنگی و هشت عدد موز می خورند تا "آیتم" را یک متر آنطرف تر به همراه سلامتی خود بر زمین بگذارند و منتظر بمانند تا که آیا دعای خیر مردم آن ها را به مرحله ی بعد برساند یا نه.
باقی می ماند این ادعا که آیا عقل سالم در این بدن های هنگفت است؟ مجری از آن ها می پرسد که آیا می توانند بر "آیتم" پیروز شوند؟ همگی بدون استثناء در ساختن جمله هایی با بیش از سه کلمه مشکل دارند و پاسخ هایی کوتاه و شبیه به هم می دهند: -اگه خدا بخواد، -تا ببینیم، -حریفا قَدَرَن، -(با مکث زیاد)... نمدونم!
وقتی که مردان آهنین برای مداوا به بیمارستان اعزام شدند، آن همه آهن و پولاد و "آیتم" را بار وانتی می کنند و به انبار می برند.

گزارشگر فوتبال اصرار دارد بین تماشاچیان معقول و سر به راهی که فقط تخمه می شکنند و عربده می زنند با کسانی که در استادیوم چشم و چار یکدیگر را با بمب و ترقه کور می کنند و فحش های ناموسی به داور و بازیکنان تیم حریف می دهند مرزی بکشد و به گروه دوم لقب "تماشاچی نما" می دهد اما حتی کسانی که مثل من فقط یک بار در طول عمرشان به استادیوم فوتبال رفته اند می دانند که "تماشاچی نما"ها در اکثریتی مطلق هستند و استادیوم ها از حضور همین ها است که رونق می گیرند.
تعدادی "راننده نما" که قسم خورده اند قاطبه ی رانندگان قانون مدار تهران بزرگ را بدنام کنند با لایی کشیدن، حرکت به عقب در بزرگراه های شلوغ، ایستادن در وسط خیابان برای پیاده و سوار کردن مسافر، سرعت غیر مجاز، بی اعتنایی به علائم هشدار دهنده و عبور از خیابان های یک طرفه تلاش می کنند تا به اهداف شوم خود برسند. احترام به حقوق عابرین پیاده در فرهنگ ما محلی از اِعراب ندارد اگر زیرگرفتن عابر پیاده روی خط کشی هنوز جرم تلقی می شود و مجازات دارد نثار کردن فحش های آبدار به او وقتی می خواهد از روی خط کشی عبور کند نه تنها مباح بلکه از امور پسندیده است.
"عابر پیاده نما" مانند راننده نما، بی توجه به قوانین و برای برهم زدن نظم عبور و مرور اصرار دارد که حتماً از جایی که نباید و در زمانی که نباید از عرض خیابان بگذرد. در میان این گروه نیز فحش دادن به جد و آباء راننده ای که توقع دارد از حق خود برای عبور از چراغ سبز استفاده کند بسیار رایج است.
"هنرمند نما" کسی است که اسم و رسمی دارد اما چون ما دوستش نداریم و در عین حال زورمان نمی رسد که جلوی کار کردنش را بگیریم برای خوار کردنش اینجوری صدایش می کنیم وگرنه هر کسی یا هنرمند است و یا نیست.
تشخیص یک "روشنفکرنما" بسیار آسان است، حتی آسانتر از تشخیص یک "تماشاچی نما"، کسی که خیلی شبیه به ما نیست و به فوتبال علاقه ندارد و شبیه به "سلطان" حرف نمی زند یک روشنفکرنما است. اگر کتاب هم بخواند یا خدای نکرده فیلم های تارکوفسکی تماشا کند قطعاً مبتلا به بدترین نوع از ویروس "روشنفکرنما"یی است. با این که متنفرین تأکید می کنند که حساب این ها را از روشنفکران واقعی جدا کرده اند اما هیچ راه قطعی و روشنی برای تمیز این دو گروه از هم ندارند و هنوز بهترین معیار معاندین برای اطمینان از درستی تفکیک، اعتماد به حسی است که از دیدن یک روشنفکر به آن ها دست می دهد، یعنی احساس حقارت و حسادت.
این یک واقعیت است که تماشاچی های ما عموماً به حواله دادن شیر سماور به مواضع حساس داوران علاقه ای وافر نشان می دهند و تا چهار تا بمب و فشفشه توی سر و کله ی هم منفجر نکنند عیش آن ها تکمیل نمی شود؛ گزارشگران اخلاقگرای ما می دانند که حتی تماشاچی های اروپایی فوتبال که برای شرکت در اجتماعات از فرهنگ و سابقه ی بیشتری برخوردارند فرق چندانی با همتایان ایرانی خود ندارند گیرم آن ها به ندرت چشم حریف را از حدقه بیرون می کشند. با این حساب موجودی به اسم "تماشاچی نما" ساخته ی تخیلات و تعارفات گزارشگر ورزشی تلویزیون است و چیزی که وجود دارد تماشاچی خوب است که کارهای ناشایست نمی کند و تماشاچی بد که تعدادشان رو به تزاید است . به همین قیاس عابرنما و راننده نما هم نداریم اما عابر خوب یا بد و راننده ی خوب یا بد وجود دارند. کسانی که کار هنری می کنند یا هنرمند هستند یا نیستند همان طور که هر آدمی یا روشنفکر است و یا نیست. قطعاً کسی که در آرزوی روشنفکر بودن فقط ادا و اطوار آن ها را تقلید می کند به کسی که در رفتار و کردار و سلایقش مقلد "سلطان" سرخ ها یا "ژنرال" آبی هاست ارجحیت دارد. می توان امیدوار بود که یک مقلد روزی تبدیل به یک روشنفکر واقعی شود اما حداکثر انتظاری که از یک "تماشاچی بد" می رود این است که بالاخره یاد بگیرد از سماور و شیر آن فقط برای تهیه ی یک فنجان چای استفاده کند.
دیروز ظهر مشغول صرف ناهار بودم که گارسون یک ورق کاغذ طراحی را روی میزم گذاشت و رفت! معلوم بود بدون آن که بدانم مدل طراحی یک نفر قرار گرفته ام، پای کارش را امضا کرده بود: "همانی که حوصله دعوا نداشت!" اشاره اش به کسی است که طی چند روز گذشته اختلاف نظر کوچکی درباره ی سریال "مرد هزار چهره" با من پیدا کرده بود و بالای کامنت هایش را با همین جمله امضا می کرد: " کسی که حوصله دعوا ندارد".
این تکه کاغذ به من یادآوری می کند که می توان مخالف بود، مخالف ماند، حوصله ی دعوا نداشت و دشمن نشد.
از دوست عزیزی که صبر نکرد تا او را ببینم و بشناسم و در حضورش تشکر کنم، این جا و در حضور شما تشکر می کنم. این طرح بهترین هدیه ای است که در این اولین روزهای سال نو گرفته ام.
جالب نبود؟ نقریباً به همان شکلی تمام شد که من حدس زدم و ادامه اش را نوشتم!
غروب، صحنه خارجی- مسعود شست چی با تیپا از در دادگاه بیرون می افتد، تلو تلو خوران با زحمت دستش را به در و دیوار می گیرد و می ایستد، چند لحظه ای به دور و اطراف نگاه می کند و پیاده به سمت پائین شهر- احتمالاً شیراز- راه می افتد. جلوی یک کافی شاپ پسرکی در حال پاک کردن شیشه های یک پرادوی چهاردر مشکی است و با دیدن او به طرفش می دود:
پسرک- آقا سام علیکم آقا، آق کامران ماشینتونو شستم شیشه هاشم پاک کردم.
شست چی- به به، به به... اما اسم من مسعود شست چیه، من ماشین ندارم، من تو یه پارک نشسته بودم که...
پسرک با لحن طلبکارانه- عمو، بازم شوخیت گرفته؟! خودت گفتی اگه ماشینتو خوب بشورم و شیشه هاشو پاک کنم و کفشاتم برق بندازم و یه جای دیگه رُ دستمال بکشم یه کاری واسم تو فیلمت جور می کنی!
شست چی- نه آقا پسر، عوضی گرفتی من تو پارک نشسته بودم که... اصلاً ولش کن، ببینم تو پول داری؟ دویست تومن به من بده برم این تو- به کافی شاپ اشاره می کند- یه چیزی بخورم... وقتی برگردم بهت کار میدم.
شست چی پول را از پسربچه می گیرد- به به، به به!
شب، صحنه داخلی- شست چی وارد کافی شاپ می شود و از همان جلوی در مورد استقبال کافه چی و چند مشتری قرار می گیرد.
کافه چی- به... به، به... به! سلام کامران جان، چن وقتی پیدات نبود دلمون واست تنگ شده بود، خوبی کامران جون؟ همه سراغتو می گیرن، کارا خوب پیش میره؟ فیلمبرداری تموم شد؟ این پسره یه هفته س داره این ماشینو دم در میشوره و میسابه، خیلی زبله!
شست چی با ادب بسیار- سلام علیکم، اسم من...
یک مشتری- آق دبیری اینجا که پاتوق خودته همه اینجا اسم شمارو میدونن- با خنده رو به بقیه می کند- کامران دبیری، هنرپیشه ی معروف کمدی، کارگردان معروف تلویزیون، اینجا هم دس از شوخی برنمی داره!
مسعود شست چی، با حالت نزار- ای بابا، باز شروع شد، آقا من کامران دبیری نیستم اسم من مسعود شست چیه...
یک مشتری دیگر- چی چیه؟
مسعود شست چی- شست چیه!
مشتری اول- شصت چیه؟!
مسعود شست چی- هیچ چی. ولش کن بابا، لطف عالی بر هوا.
کافه چی- چی میخوری کامران جون؟ مثه همیشه غذای روز بدم بهت؟ سوپ جو بعدش استیک با سس قارچ و یه قهوه بعد از اون؟
مسعود شست چی- سوپ جووو؟ -چشمهایش دودو می زند- با سس قارچ؟ البته من یه بار لای انگشت پام قارچ زده بود که...
جمعیت الکی و با صدای بلند از خنده ریسه می رود.
کافه چی- معلوم نیس این کامران چیکار میکنه که انقده بامزه حرف می زنه، هرچی می گه کمدیه. ایول کامران جون، تو خدایی به خدا دست کلارک گیبل رُ تو کمدی از پُش گرفتی!
مسعود شست چی- بع له! اینا که گفتین با سس قارچ و کلارک گیبل پولش چقد میشه؟ من فقط دویست تومن دارم آخه میدونین من تو پارک نشسته بودم که...
جمعیت از خنده منفجر می شود؛ کافه چی روی زمین افتاده و کبود از خنده دست و پا می زند.
کافه چی- کامران جون خیلی بامزه ای ی ی ی ی به خدا، واااااای مردم از خنده- رو به گارسون کافه- علی آقا همون همیشگی واسه آقای دبیری. شست چی خوش حال و لبخند به لب پشت کانتر کافی شاپ سر جای همیشگی کامران دبیری می نشیند و منتظر غدا می ماند. استاد "ساقط گمگشته" که از هم کاران کامران دبیری است از در وارد می شود.
ساقط گمگشته- سلام به همگی- ناگهان چشمش به شست چی می افتد- سلام کامران جون! به به، آقا کجایی؟ تو رُ خدا یه رُل کوچیک بهم بده دارم م