|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
به گمان من زندگی مجموعهی از اتفاقهای کوچک و بزرگ است که ناغافل یقهی ما را میگیرند و حسابی تکانمان میدهند تا مثل کتلتهای توی ماهیتابه پشت و رو شویم و هردو طرفمان خوب سرخ شود... همهی کتلتها تا وقتی که آمادهی خورده شدن بشوند بارها و بارها این پشت و رو شدن را تجریه میکنند. به نظر من فرق آدم با کتلت در این است که آدمها صبر نمیکنند تا اتفاق بسراغشان بیاید، خودشان به سراغ اتفاق میروند، آن دسته که اهل خطر هستند با چتر از هواپیما میپرند یا موتورسواری میکنند یا دور دنیا را با جیب خالی و پای پیاده طی میکنند و آن دسته که مثل من محافظهکار هستند سر جایشان آرام مینشینند و از هیچ برای خودشان یک اتفاق هیجانانگیز میسازند.
بیشتر از یک هفته است که ساعت دیواری باتریاش تمام شده و عقربههای آن روی هشت و پنجاه دقیقه درجا میزنند. وقتی زمان گم شد اهل ِ خانه دنبال مقصر گشتند و خیلی زود من را پیدا کردند چون جایی برای پنهان شدن نداشتم و بدتر از همه به وظیفهی "مردِ خانه" عمل نمیکردم؛ هر روز یادم میرفت برای ساعت دیواری باتری بخرم. حالا که مقصر معلوم شده و همه میدانند چه کسی را باید شماتت کنند خواب ساعت را راحتتر از قبل تحمل میکنند. مردِ خانه سالهاست که طبق عادت روزی چندبار به ساعت بالای دیوار اتاق نشیمن نگاه میکند و حتی میتوان گفت که به دانستن وقت دقیق معتاد شده است تا جایی که وقتی به مهمانی میرود چشمش بیاختیار بالای کاناپهی اتاق نشیمن میزبان را به دنبال ساعت دیواری جستجو میکند. با این وجود مردِ خانه از خوابیدن ساعت راضی است. خوابیدن ساعت دیواری یک اتفاق ساده بود که توانست یکنواختی زندگی را بر هم بزند. مردِ خانه روزی چندبار با دیدن این ساعت دچار هیجان و تشویش میشود...
میخواهم اخبار ساعت ده را از تلویزیون تماشا کنم، به اتاق نشیمن میروم تا نگاهی به ساعت دیواری بیندازم، هشت و پنجاه دقیقه است پس هنوز باندازهی کافی وقت دارم تا به اتاقم برگردم و کارم را تمام کنم. بعد از یک ساعت دوباره یاد اخبار میافتم و سراسیمه سراغ ساعت دیواری میروم، هنوز هشت و پنجاه دقیقه است، جا میخورم، فکر میکنم چطور چنین چیزی ممکن است که یادم میآید ساعت هم مثل حافظهی من خواب بوده. نزدیک نیمه شب است و اخبار را از دست دادهام... روی کاناپه دراز میکشم تا یکی از فیلمهای عجیب و غریبی را که دوست دارم تماشا کنم، نگران هستم مبادا زیاد بیدار بنشینم و صبح خواب بمانم، صبح زود باید بیدار شوم و خودم را برای رسیدن به یک قرار مهم آماده کنم. هنوز فیلم به نیمه نرسیده پلکهایم سنگین میشود و به خواب میروم... با صدای برفک تلویزیون از خواب میپرم، زمان را گم کردهام و سراسیمه به ساعت دیواری بالای سرم نگاه میکنم. ساعت هشت و پنجاه دقیقه است، نفسی به راحتی میکشم، هنوز یک ساعتی فرصت باقی است تا خودم را به محل قرار برسانم. با عجله و خوابآلود به سمت دستشویی میروم تا آبی به سر و صورتم بزنم که آسمان را از گوشهی پردهی اتاق خواب میبینم، چرا هوا تاریک است؟! یادم میآید ساعت دیواری خواب است، خراب است. به ساعت تلفن همراهم نگاه میکنم که چهار صبح را نشان میدهد. از خودم خندهام میگیرد، خواب از سرم پریده و باید با نشستن پشت کامپیوتر وقتکشی کنم. وقتکشی میکنم، نشانههای صبح یکی یکی از راه میرسند. اول صدای اذان صبح از بلندگوهای مسجدالرضا بلند میشود و بعد از چند دقیقه صدای جاروی رفتگر را از کوچه میشنوم و سرآخر نوبت خانوادهی پرجمعیت گنجشکهای درخت خرمالو است که مثل همیشه سحرخیز هستند و با طلوع آفتاب دربارهی مشکلات خانوادگیشان با صدای بلند بحث میکنند. میدانم که فرصت زیادی برای خوابیدن ندارم اما احساس خستگی میکنم، نگاهی به ساعت دیواری میاندازم، ساعت هشت و پنجاه دقیقه است، فقط یک لحظه جا میخورم و به رختخواب میروم. قبل از خواب زنگ ساعت تلفن همراهم را روی عدد نه میزان میکنم و آنرا کنار بالش میگذارم و بیهوش میشوم.
زنگ ساعت اگر قدرت و شدت صوراسرافیل را میداشت باز نمیتوانست بیدارم کند، معلوم بود که بینوا تمام تلاشش را برای انجام وظیفهاش بخرج داده و دیگر رمقی برای زنگ زدن ندارد. چشمهایم را که باز میکنم اول خورشید را که به وسط آسمان رسیده میبینم و بعد احساس دلشوره به سراغم میآید... یاد قرار مهمی که داشتم میافتم. از جا میپرم و نگران به سمت ساعت دیواری میدوم. تا به اتاق نشیمن برسم دوبار به دیوار میخورم و یک گلدان را سرنگون میکنم اما... خدا را شکر، هنوز هشت و پنجاه دقیقه است!
امشب به یک سفر دوازده روزه خواهم رفت... جایتان خالی خواهد بود. شاید نتوانم هرشب به این صفحه سر بزنم، پیشاپیش عذر میخواهم...
بعداً مفصل از این سفر خواهم نوشت.

از همان بار اولی که دیدمش شیفتهاش شدم... آقای باند را میگویم، جیمز باند.
در دههی شصت میلادی جیمز باند جاسوسی تازهکار بود و مثل همهی جاسوسهای قدیمی کلاه بر سر میگذاشت و تاکسی سوار میشد و از آن همه تجهیزات پر زرق و برق امروزش هیچ نداشت بجز یک کیف سامسونت، که در ایران به کیف جیمزباندی معروف بود، و یک دوربین عکاسی که کمی از دوربینهای معمولی کوچکتر و باریکتر بود و چون در جیب شلوار یا لای نان ساندویچ جا میگرفت به چشم همه خیلی پیشرفته میآمد و به آن دوربین جیمزباندی میگفتند...
اطلاعات من از آقای باند خیلی محدود بود، میدانستم که یک قاتل حرفهای است اما نه از این قاتلهای معمولی که همه جا پیدا میشوند، او یک کد رمز داشت، مأمور دوصفرهفت بود و همین به اهمیتش اضافه میکرد. بجز این میدانستم که خواهری به اسم خانوم "مانیپنی" دارد که همیشه نگران سلامتی جیمز است. رئیس او با اسم رمز آقای "ام" شناسایی میشد و چند سال بعد آقای "کیو" به سازمان اضافه شد تا وظیفهی تجهیز جیمز باند را در جنگ با تبهکاران برعهده بگیرد؛ در مبارزه میان خیر و شر قهرمان ما به ابزاری مؤثرتر از یک کیف سامسونت و یک دوربین عکاسی نیاز داشت...
اما نه ظاهر جذاب و نه زور بازوی این قهرمان جدید و نه تمام آن وسایل عجیب و غریبی که "کیو" در اختیارش میگذاشت هیچکدام توجهم را جلب نکرده بود، من شیفتهی نوع زندگیاش شده بودم که هیچ شباهتی به زندگی ما نداشت. پدر و مادرم هردو لیسانس ادبیات فارسی داشتند و من در عالم کودکی گمان میکردم همهی آدمهایی که لیسانس دارند شبیه به آنها زندگی میکنند تا وقتی که جیمز باند را دیدم که در تیتراژ فیلمهایش یادآوری میکرد لیسانس آدمکشی دارد اما نمیگفت آنرا از کدام دانشگاه گرفته...
کودک بودم و عقلم مرز بین واقعیت و خیال را تشخیص نمیداد؛ تصمیم گرفتم بجای لیسانس ادبیات یکی از همین لیسانسهای هیجانانگیز جیمز باندی بگیرم تا مجبور نباشم مثل پدر و مادرم برای درس دادن به مدرسه بروم یا برای یک سفر کوتاه به کنار دریا تمام سال را نقشه بکشم و منتظر بمانم یا از وسط برج برای رسیدن به سر برج لحظه شماری کنم. پول در زندگی جیمز باند نقشی ندارد، او برای امرار معاش کار نمیکند. هیچوقت ندیدم از کسی پول بگیرد یا حتی پول خرج کند. خانه ندارد، خانه بدوش است اما برخلاف چارلی چاپلین بقچهاش را با خودش اینجا و آنجا نمیکشد. برای رفتن به سفر کافی است تا اراده کند و بدون چمدان راه بیفتد. بهترین سوئیت در هر هتلی متعلق به او است و کمد اتاق هتل همیشه پر از لباس است... «عاشق آن سکانس هستم در فیلم Die Another Day که جیمز باند با موی آشفته و ریش بلند، پابرهنه و خیس از آب با پیژامهی زندان وارد لابی هتل مجللی در شرق دور میشود و با اعتماد به نفس تمام از مسئول هتل سراغ سوئیت همیشگیاش را میگیرد!»
جیمز باند با ما بزرگ شد و بتدریج پیشرفت کرد. اول کلاهش را کنار گذاشت و لباسهای مد روز پوشید و بعد مأموریتهای بزرگتری گرفت و بیشتر از بیست بار دنیا را نجات داد. بجز "مانیپنی" که درجا زده و مثل یک خواهر نمونه فقط نگران سلامتی برادرش است، بقیه همه پیشرفت کردند. آقای "ام" به خانم "ام" تبدیل شد و "کیو" بعد از ساختن اولین اتومبیل جیمز باند، که با فشار یک دکمه جاده را با روغن موتور کثیف میکرد و با فشار دکمهای دیگر سرنشین مزاحم را از سقف بیرون میانداخت، حالا بر سر ذوق آمده و اینروزها ماشینهایی میسازد که از راه دور با تلفن همراه هدایت میشوند و بجز یخچال فریزر و تلویزیون و ماشین رختشویی و کبابپز برقی و موشک انداز و تیربار و رادار و اینترنت پرسرعت و رادیوی دوموج، قابلیت غیب شدن هم دارند.
بعد از اینهمه سال هنوز نمیدانم که آیا این مرد خوش اخلاق است یا بداخلاق، همسری مهربان و پدری فداکار است یا سنگدل و جفاکار، سر کدام سفره بزرگ شده، نان چه پدری را خورده، آیا اصلاً پدر و مادر دارد یا نه، به آنها سر میزند یا نه، آنها از او راضی هستند یا نه، در کدام مدرسه درس خوانده، چندبار در کنکور رد شده و به کدام دانشگاه رفته که چنین لیسانس ترسناکی به او دادهاند... فقط میدانم که او لیسانس کشتن دارد و من امروز لیسانس ادبیات فارسی را به آن ترجیح میدهم.
این تقریباً همان بلایی است که مادرم سر من آورد... حتی اگر سوپرمن هم بودم چارهای جز قبول شکست نداشتم...
دو ورق پر از باید و نباید به دستم دادند و مرخصم کردند. از همان لحظهی خروج از بیمارستان همه چیز برای من حرام اعلام شد.
غذای چرب ممنوع است. روغن جامد و مایع ممنوع است. بیشتر از روزی یک کف دست نان، آنهم فقط سنگک، ممنوع است. نشاسته ممنوع، نوشابهی زرد و سیاه و سفید ممنوع، سس ممنوع، مایونز ممنوع، همه نوع غذای آماده یا کنسرو ممنوع، شیرینی ممنوع، کره ممنوع، تخم مرغ ممنوع، نمک ممنوع، گوشت قرمز ممنوع (خداحافظ چلوکباب برگ با کوبیده اضافه)، سوسیس و کالباس ممنوع، پیتزای چانو ممنوع، اسپاگتی ممنوع، شیر ممنوع، پنیر ممنوع، آجیل ممنوع... تمام چیزهای خوشمزه ممنوع است. حرف از کله پاچه نزن! دل و جگر ممنوع، قهوه ممنوع، چای هم ممنوع است اما اگر خیلی هوس کردی میتوانی روزی ده قطره توی هر چشم بچکانی. سیگار ممنوع است حتی معاشرت با سیگاریها هم ممنوع است. استرس ممنوع است، عصبانی شدن ممنوع است، شب زندهداری ممنوع است و...
فهرست بایدها از نبایدها کوتاهتر اما سختتر بود: باید ورزش بکنی، باید شبها زود بخوابی، باید فقط گوشت سفید بخوری- مرغ یا ماهی آبپز- و سبزیجات خام یا بخارپز و همین! اگر بچهی حرف گوش کنی باشی اجازه داری روزی دوتا مغز بادام یا مغز گردو به خودت جایزه بدهی... بخور نوش جونت.
حاضر بودم پای تعهداتی سختتر از این را امضا کنم بشرطی که بگذارند زودتر به خانه برگردم؛ با خوشحالی به شرایط تحمیلی رضایت دادم. در اولین روز رهایی، عادت شب زندهداری را ترک کردم و قبل از شروع فیلم سینمایی برای خوابیدن به تختخوابم رفتم. شش صبح روز بعد مجهز به لباس گرمکن آمادهی یورتمه رفتن دور دریاچهی مصنوعی پارک ملت بودم. تا قبل از آن سابقه نداشت که شش صبح به پارک رفته باشم؛ احساس میکردم آدم جدیدی شدهام، یک انسان سالم. کنار دریاچه برای دویدن خیلی خوب بود اما یک ایراد داشت، نمیشد دور آن کامل چرخید، یعنی بعد از گذشتن از کنار اسکلهی قایقها وقتی به محدودهی قفس اردکها میرسیدم و صدای کواک کواک آنها به استقبالم میآمد بالاجبار راه رفته را برمیگشتم و در جهت مخالف تا بوفهی پارک، که حد دیگر این مسیر بود، میدویدم و این رفت و برگشت را تا یازده بار که چهل و پنج دقیقه طول می کشید تکرار میکردم. چرخیدن دور دریاچه خسته کننده نبود، مسیر هموار و هوای مفرح صبحگاهی و آب و آسمان و درخت و پرنده نمیگذاشتند از یکنواختی این تکرار خسته شوم. بعد از ورزش و قبل از رفتن به خانه، نیم ساعتی را صبورانه در صف نانوایی میایستادم تا نان سنگک تازه به خانه ببرم و با پنیر رژیمی و دو عدد گردو صبحانهای ترتیب بدهم. اگر تا امروز پنیر رژیمی نخورده باشید نمیتوانید حدس بزنید که خمیر ریش جامد با نان و گردو چه مزهای دارد اما به هر حال، هرچه بود از صبحانهی بیمارستان دلچسبتر بود. برای ناهار هم مخلوطی از سیب زمینی، هویج، گوجه فرنگی، پیاز و سینهی مرغ بخارپز میخوردم که همه به کمک عضو جدید آشپزخانهمان، جناب دیگ بخارپز، آماده میشد. گاهی هم برای تنوع مقداری برنج که با روغن زیتون بودار پخته شده بود به این مجموعه اضافه میکردند.
هفتهها به سرعت میگذشت و کم کم به همه چیز عادت میکردم الاّ سبزی پخته و سینهی مرغ بخارپز... از بو و قیافهی هرچه مرغ و ماهی و کلم قمری بود بیزار شده بودم. سر میز غذا همه از مزایا و خواص سبزی و مرغ آبپز حرف میزدند اما خودشان تهچین گوشت و باقالی پلو با ماهیچه میخوردند، ظرف غذای من جدا بود. کارم به جایی رسید که صبحها موقع دویدن در پارک وقتی به قفس اردکها میرسیدم کواک کواک آنها را شبیه به قهقههای از سر تمسخر میشنیدم، «قااااه قاه قاه قاه، بازم این یارو که آبپز میخوره اومد». و بعد از دویدن بجای رفتن به نانوایی چند دقیقهای از پشت شیشهی یک طباخی آدمهای خوشبختی را تماشا میکردم که با لپهای پر از کله و پاچه روی کاسههای آبگوشت خیمه زده بودند و هر روز که میگذشت دل کندن از تماشای آنها برایم سختتر میشد، حالا لازم بود ده دقیقه جلوی طباخی بالا و پائین بروم و به شیطان لعنت بفرستم تا بر وسوسهی خوردن یک صبحانهی چرب و نرم غلبه کنم و به خانه برگردم.
به تدریج رؤیاهای شبانهام شکل عوض کرد و بجای کابوسهای همیشگی خواب یک سوسیس را غوطهور در تابهای پر از روغن سوخته و سیاه میدیدم که غلغل میزند و بوی گندش همه جا را برداشته و من در حالی که در آرزوی گاز زدن به آن موجود سیاه بدقواره میسوزم رو به یک ساندویچ با اخم و انزجار میگویم:
«سوسیس، تو آشغالی، بدمزهای، ضرر داری، دوستت ندارم، حالم ازت بهم میخوره»
و سوسیس با خونسردی از لای نانسفید جواب میداد:
«بروووو باباااا، حتی دمبم رو نمیتونی بخوری!»... و سوسیس راست میگفت.
بعد از سه ماه ورزش همراه با رعایت یک رژیم سخت غذایی، برای اولین آزمایش خون، ناشتا به آزمایشگاه رفتم. نتیجهی آزمایش خوب بود و نشان میداد بشرطی که به زندگی آبپز ادامه بدهم سالم خواهم ماند...
کاغذ آزمایشگاه را محکم توی مشت گرفته بودم تا به اولین و کثیفترین ساندویچ فروشی سر راه رسیدم، گرسنه و بیزار از سینهی مرغ آبپز وارد شدم و رو به سوسیسی که توی ظرف روغن سوخته شنا میکرد فقط یک جمله گفتم:
«سلام سوسیس!»