|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|

آدم اهل قهوه باشد و به فال بیاعتقاد؟! من بیاعتقادم اما عاشق فال، به همین خاطر میخواهم آیندهتان را در سال جدید پیشگویی کنم و بهترین راه را استفاده از حافظ مینیمال آقای کیارستمی دیدم، به نیت متولدین هر ماه تفألی به دیوان ایشان زدم و ماه و ستارگان را رصد کردم و ...
متولدین فروردین- "به تیغم گر کُشد دستش نگیرم" شما آدم خوب و با خدایی هستید و قلب مهربانی دارید اما زیاد به دستگیری از فقرا بها نمیدهید و اهل کمک کردن به دیگران نیستید. بزودی- فردا یا ده روز آینده یا ده هفتهی بعد یا ده ماه دیگر- خبر خوشی به شما میرسد، بالاخره سهم شما از زندگی یک خبر خوش در سال که هست؟ عجول نباشید، برای دانستن آینده باید صبر کرد. روزهای خوبی در انتظارتان است اگر شرایط را به موقع بسنجید و به موقع اقدام کنید. در سال جدید روابط خوبی با متولدین ماههای دیگر برقرار خواهید کرد اما بهتر است فعلاً از متولدین اردیبهشت برحذر باشید.
متولدین اردیبهشت- "وصف رخسارهی خورشید ز خفاش مپرس" شما که آدم خوب و خوش قلبی هستید چرا در زندگی دیگران کنجکاوی میکنید؟! در سال جدید بدبینی را کم کنید، به اشتباه خیال میکنید که همه از شما دوری میکنند و کسی دوستتان ندارد. چرا فکر میکنید همه میخواهند کلاهتان را بردارند؟ شاید نیتشان خیر باشد و بخواهند کلاه جدیدی سرتان بگذارند... بزودی پیشنهاد خوبی برای بازی در نقش "بتمن"- مرد خفاش- به شما میشود که بهتر است بعد از مشورت با بزرگترها بپذیرید. سال پیشرو برای درخواست اضافهحقوق سال خوبی نیست و هیچ مدیرعاملی با درخواست شما موافقت نمیکند اما بهترین فرصت است تا اگر احساس نارضایتی میکنید شغلتان را عوض کنید. سفری در پیش دارید و دوستانی در انتظارتان لحظهشماری میکنند، در نزدیک شدن به آنها جانب احتیاط را رعایت کنید مخصوصاً اگر متولد اردیبهشت باشند. بهتر است از نزدیک شدن به متولدین اردیبهشت خودداری کنید.
متولدین خرداد- "وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی" شما آدم باوفایی هستید اما باید به تحصیلات عالی بهای بیشتری بدهید. اگر قولی به کسی دادهاید خوب است در سال جدید به آن عمل کنید. با متولدین اردیبهشت اختلافات اساسی پیدا میکنید و لازم است با متولدین این ماه کمتر در ارتباط باشید. اگر مادرتان برایتان دلتنگ شده حتماً ترتیبی برای دیدنش یا دلجویی از او بدهید. عهدنامهای امضا میکنید که خیر دنیا و آخرتتان در آن است که میتواند عهدنامهی ازدواج باشد یا طلاق و یا حتی قرارداد خرید اینترنت پرسرعت. آیا میخواهید مجلهای به اسم "ار" منتشر کنید؟ منصرف شوید چون کارتان نمیگیرد اما اگر منتشر کردید از متولدین آذر برای کشیدن رویجلد آن استفاده کنید.
متولدین تیر- "کمتر از ذره نهای، پست مشو، مهر بورز" شما آدم خوب و موفقی هستی اما برای کار کردن در ادارهی پست ساخته نشدهاید، حتی در سال جدید رفتن به ادارهی پست به شما توصیه نمیشود، عجالتاً از ایمیل استفاده کنید تا طالعتان در سال بعد دوباره دیده شود. شاید بهتر باشد یک ذره به کارهایی بپردازید که خشونت کمتری در آن باشد. منتظر رسیدن خبر خوشی هستید که خواهد رسید و سفرکردهای دارید که یا خودش یا خبرش خواهد آمد. دوست داشتن و دوست داشته شدن رسم روزگار است حتی اگر کسی را دوست ندارید به این کار تظاهر کنید و حتی اگر کسی دوستتان ندارد دل خودتان را خوش کنید که محبوب همه هستید. پیشنهادات کاری جدیدی دریافت میکنید که بعد از مطالعهی کافی ردشان خواهید کرد. همان کاری که دارید را حفظ کنید تا بحران جهانی اقتصاد سپری شود. مقایسه درآمدتان با دیگران روش خوبی برای سنجش قابلیتهای شما نیست. دوستان جدیدی از میان متولدین شش ماه اول سال پیدا خواهید کرد که باستثناء متولدین اردیبهشت مابقی را برای همیشه حفظ میکنید.
متولدین مرداد- "چو مستم کردهای مستور منشین" شما انسانی خوب اما زیادی احساساتی و زودرنج هستید و توقع زیادی از اطرافیان خود دارید و اهمیت نمیدهید که دوستانتان سرما بخورند، مواظب باشید متهم به خودخواهی نشوید. زیاد به مهمانی دعوت میشوید اما اجابت تمامی دعوتها شما را از کار و زندگی میاندازد و باعث کند شدن پیشرفتتان در زندگی میشود. توصیه میکنم به جز مراسم ختم فعلاً در هیچ مهمانی دیگری شرکت نکنید مخصوصاً معاشرت با متولدین اردیبهشت در سال پیش رو توصیه نمیشود. امسال به آرزوی قدیمیتان میرسید به شرطی که حواستان جمع باشد و آرزوهاتان کم. جمع و جور کردن آرزوها اولین شرط عقل است اما داشتن یک آرزوی بزرگ، و کمی دور از دسترس، در میان بستهی کوچک آرزوهای کوچک هیچ ایرادی ندارد.
متولدین شهریور- "دلا طمع مبر از لطف بینهایت دوست" شما آدم خوب و باخدایی هستید- عیناً مثل متولدین فروردین- و دلی بزرگ دارید که بطنها و دهلیزهای آن به اندازهی یک یخچال فریزر سایدبایساید جادار است. مواظب رژیم غذاییتان باشید و از مصرف زیاد چربی پرهیز کنید تا قلبتان همیشه سالم و بزرگ باقی بماند. به مهمانی بزرگی دعوت میشوید اما جوجهکباب به شما نمیرسد، ناامید نشوید چون بزودی سینی جوجهکباب را جلوی شما خواهند گرفت اما بهتر است که طمع نورزید و به اندازهای بردارید که توی بشقاب باقالیپلو جا برای ژله باقی بماند. نامهای از یک دوست به دستتان میرسد که حاکی از اخبار بسیار خوشی است، بگذارید برود پی کارش، آدم که قحط نیست. تعدادی از دوستانتان را بهتر از قبل خواهید شناخت اما در مراوده با متولدین اردیبهشت خیلی دقت کنید.
متولدین مهر- "مشکل عشق نه در حوصلهی دانش ماست" شما آدم بسیار خوب، مهربان و خوش اخلاقی هستید. موقعیتی برای درس خواندن و کسب دانش دارید که باید به بهترین شکل از آن استفاده کنید. گاهی کم حوصله میشوید اما نباید فراموش کنید که برای رسیدن به آرامش باید سختیها را تحمل کرد. درهای جدیدی در این سال به رویتان گشوده خواهد شد، به موقع از آنها عبور کنید. به تدریج به تعداد دوستانتان اضافه خواهد شد، قدرشان را بدانید اما به راحتی با همه صمیمی نشوید. راهحلی برای مشکلی که دارید پیدا میکنید اما صبور باشید، عجله نکنید. استثنائاً شما میتوانید با متولدین اردیبهشت دوستی کنید.
متولدین آبان- "مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم" شما آدم خوب و با خدایی هستید و قلب مهربانی دارید و من تعجب میکنم که با این اوصاف چرا متولد فروردین نیستید. احتمال زیادی وجود دارد که شما در فروردین به دنیا آمده باشید اما شناسنامهتان را دیرتر گرفته باشند تا دیرتر به مدرسه بروید و بیشتر عمر کنید؛ بد نیست تا در این زمینه وقت بگذارید و پنهانی تحقیق کنید. اگر نتیجه تحقیقات نشان داد که حق با من و حافظ و آقای کیارستمی است به اول صفحه بروید و طالع متولدین فروردین را بخوانید در غیر اینصورت بدانید که هیچ باری یواشکی به مقصد نمیرسد و فرصتها را باید غنیمت شمرد. دوستی با متولدین فروردین را از دست ندهید و از نشست و برخاست با متولدین اردیبهشت اجتناب کنید که خیر شما در این باشد.
متولدین آذر- "به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز" شما انسان بسیار حساس و زودرنجی هستید که دیگران درکتان نمیکنند و به اشتباه مغرورتان میدانند در حالی که از شما سرکشتر در شهر زیاد است. در سال جدید باغچهای همراه با یک جوی آب قسمت شما میشود، باغبانی، خصوصاً بیل زدن باغچهی خودتان، میتواند برای آرامش و تمدد اعصاب بسیار مفید فایده باشد، از کاشت درخت سرو غفلت نکنید که میوه نمیدهد اما فواید ناشناخته و زیادی دارد. در زمینهای شغلی با پیشنهادی آبکی مواجه خواهید شد و نازتان خریدار خواهد داشت. روابط گرمی با متولدین دی پیدا میکنید اما مراوده با متولدین اردیبهشت به شما توصیه نمیشود.
متولدین دی- "دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر" شما آدم بسیار خوب و خونسردی هستید که اصلاً به مقولهی زمان و گذشت عمر توجه نمیکنید. در سال جدید بر سر دوراهی یک انتخاب قرار خواهید گرفت و نیاز دارید تا به عواقب تصمیمی که میگیرید بیشتر فکر کنید، بد نیست برای اولین بار با یک بزرگتر مشورت کنید. مشکل یکی از دوستان، نزدیکان و یا دشمنانتان به دست شما باز خواهد شد، اگر میخواهید ناز کنید بهتر است روشهای آن را از یکی از متولدین آذر یاد بگیرید. معاشرین شما به قدری زیاد هستند که نیازی به افزودن به آن در سال جدید ندارید در عوض میتوانید با متولدین اردیبهشت از در دوستی درآیید.
متولدین بهمن- "کشتهی غمزهی خود را به زیارت دریاب" ای صاحب فال، این مصرع به شما مژده میدهد که هنگام رانندگی تصادف کوچکی خواهیکرد و برای عیادت از مصدوم به بیمارستان خواهیرفت مگر آنکه از همین الان با خودت عهد ببندی که پشت فرمان از غمزهی بیجا اجتناب کنی و به حق تقدم عابرین پیاده احترام بگذاری. به زودی شادی و سروری شگفتانگیز در پیش خواهیداشت و برای تکمیل آن باید از فرصتهای بهدست آمده نهایت استفاده را ببری و بعضی کارها را نیمه تمام باقی بگذاری. در زندگی جانب احتیاط را رعایت کن و به دوستان خود اگر متولد اردیبهشت نیستند بیشتر توجه داشته باش.
متولدین اسفند- "بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل شوکت پرس" شما آدمی نوجو و اهل معامله هستید و رویاهای زیادی در سر دارید. در سال جدید به دوردستها خیره خواهید شد تا جایی که ممکن است شوکت را که جلوی پایتان زمین خورده نبینید و احوالش را نپرسید. رسیدن به هر آرزو بهایی دارد که ترجیح میدهید نپردازید یا حتیالمقدور قسطی- لیزینگ- پرداخت کنید. دوست دارید آدم سخاوتمندی باشید اما در مصرف آب باید صرفهجویی کرد. در آخرین ماه از سال آتی در مهمانی تولدی شرکت خواهید کرد و هدایای ارزان قیمتی خواهید گرفت. دوستانتان را از میان متولدین اردیبهشت انتخاب نکنید.
توکا پرندهای است باندازهی یک سار، متولد ماه گاو در سال موش، پنج بار سال موش و چهلونه بار ماه گاو را دیده، سال جدید سال گاو است اما انشاالله که سال گاوها نباشد...
فردا عید است، عیدتان مبارک، سالمان عوض میشود امیدوارم حالمان هم عوض شود. باید نگاهی به پشت سر بیندازیم که رسم است چنین کاری، مسیری را که آمدیم، نیروی که صرف آمدن کردیم، آنچه به دست آوردیم و آنچه بین راه جا گذاشتیم ببینیم و بسنجیم و خودمان را داوری کنیم... عبرت که نمیگیریم لااقل بدانیم چه کردهایم.
فقط تنبلی نگذاشت که به بزرگترین آرزوی سال گذشتهام برسم- چرخاندن همزمان سه توپ در هوا، سالهاست که میخواهم این کار را یاد بگیرم. غیر آن آرزویی نداشتم که برآورده نشده باشد، به جز داشتن یک آتلیهی شخصی که حالا برای داشتنش به جادوی فرشتهی مهربانی که به دوست دوران کودکیام، سیندرلا، کمک کرد نیاز دارم.
سال گذشته در ازای دوستانی که از دستم دادند دوستان بهتری پیدا کردم، ریچارد براتیگان، چارلز بوکوفسکی، پل آستر و کورت ونهگوت. با ریچارد به صید قزلآلا در امریکا رفتم، از قدیم گفتهاند که دوست را در سفر باید شناخت و در این سفر فهمیدم که چقدر با او تفاهم دارم... چارلز برای روزهای افسردگیام شعرهایی سرود که به دادم رسید و کلی ماجراهای پلیسی و تعقیب و گریز فلسفی را با پل تجربه کردم اما کورت را کمی دیرتر و در آخرین ماههای سال گذشته شناختم و بیشتر از همه بر من تأثیر گذاشت. گمان میکنم که او هم از رفاقت با من خوشحال است چون جا به جای نوشتههایش اشاراتی به من میکند و به سوالاتم جواب میدهد:
«پرسش: آن چیز سفیدی که در فضلهی پرندگان دیده میشود چیست؟ پاسخ: آن هم فضلهی پرندگان است.»
«هنرمندان افرادی هستند که میگویند، من نمیتوانم کشورم یا ایالتم یا شهرم یا حتی ازدواجم را اصلاح کنم. اما قسم میخورم که این بوم مربعی شکل یا این کاغذA4 یا این تکه گل رس یا دوازده گام موسیقی را دقیقاً به همان شکلی دربیاورم که باید باشند.»
«طبق تعریف من قدیس کسی است که در یک جامعهی مبتذل، با شرافت زندگی میکند»*
فرشتهی کتاب من، در آخرین روزهای سال بهترین کتابی که میتوانستم بخوانم را در اختیارم گذاشت، تنهایی پرهیاهو**، وقتی که آخرین فصل آن را در کافه خواندم چنان فشاری بر شانههایم حس کردم که تا شدم، له شدم و بیاختیار و شاید بی هیچ دلیل موجهی گریه کردم، آب سلولهایم بود که با فشار از چشمهایم بیرون میزد!
در سالی که گذشت لذت تئاتر را مدیون دوستان دیگرم هستم، بابک عربی که همیشه بهترینها را برای دیدن انتخاب میکند و نمیگذارد تنبلی بر من غلبه کند. بهترینهایی که دیدم "مانیفست چو" بود و "شکار روباه" که دوبار دیدمش و هربار شگفتزده شدم از بازی فوقالعادهی سیامک صفری در نقش خان قاجار... بیگمان احساس رضایتی که امروز از زنده بودنم میکنم بخشی مدیون علی رفیعی، سیامک صفری، هدایت و افشین هاشمی، ترانه علیدوستی و... دوستان هنرمندشان است.
بعد از چندسال دوری، دوباره کار در مطبوعات را شروع کردم و این بار به عنوان نویسنده. کتابی برای آیدا طراحی کردم، کافههای جدیدی پیدا کردم، طراحی کردم و قراری برای نمایشگاهی در سال پیش رو گذاشتم، سفری را زمینهچینی کردم... در شبی که مجبور شدم در خانهی مادرم صبح کنم، عظمت تنهایی او و بیتوجهی خودم را دیدم و حالا چند هفتهای است که یک شب را با اشتیاق درکنار مادرم و به همصحبتی با او میگذرانم شاید از تقصیرم کاسته شود...
حالا بروم... تا دیر نشده سه تا توپ بخرم... امسال باید چرخاندن توپها را یاد بگیرم...
***
* زمانلرزه- کورت ونه گوت- مهدی صداقت پیام- انتشارات مروارید
** تنهایی پرهیاهو- بهومیل هرابال- پرویز دوایی- کتاب روشن
ممدحسن، چند سال داری؟ چند سال است که مدیر شدهای و مدیریت میکنی؟ ممدحسن، میگویند که مردمدار هستی، راست میگویند؟ ممدحسن، میگویند که قبلاً پیمانکار بودهای ورشکست شدهای، راست میگویند؟ میگویند قبلاً از همین ماشینهای قراضهای که ما سوار هستیم سوار میشدی، راست میگویند؟ ممدحسن، اگر این چیزهایی که گفتم راست باشد باید حتماً بتوانی خودت را جای ما بگذاری، ما آدمهایی که کارمند زاده شدیم و کارمند زندگی میکنیم و قرار است تا کارمند بمیریم و فرزندانمان کارمندان فرزندان شما باشند در آیندهای که دعا میکنیم هیچوقت فرا نرسد! ممدحسن یادت است روزهایی را که این ماشین سیاه را نداشتی؟ روزهایی که علیرغم قد کوتاهت نمیتوانستی کسی را از آن بالا تماشا کنی؟ ممدحسن یادت است روزهای مشقت را، روزهایی که رئیس داشتی، مرئوس بودی و چشمات به دست دیگران بود؟ ممدحسن یادت است شبهای عید را- آن سالهای دور- که تا عیدی نمیگرفتی نمیتوانستی عیدی بدهی؟ میدانم که یادت است اما میدانم که خیلی سال است به آن روزها فکر نکردهای، از کجا میدانم؟ از همان وقتی که با دوستانت در حضور کارمندان گنجشکروزیات دربارهی خرید اتومبیل گرانقیمت برای عزیز دردانهات حرف میزدی، همان وقت که دنبال برگهی معماری برای ساختمان جدیدت بودی، همانوقت که به دوستانت پز داراییات را میدادی... نمیخواستم فضولی کنم، نمیخواستم بشنوم اما میدانی که خیلی چیزها را بیآنکه بخواهی میشنوی و میفهمی، دنیای عجیبی است ممدحسن، مثلاً میدانی که یکی از دوستان نزدیک همسرت از دوستان نزدیک من است و زیاد حرف میزند؟! و چه چیزهای بامزهای تعریف میکند از... ممدحسن از ما دور شدهای، از خودت دور افتادهای.
ممدحسن، دیدهام وقتی که با آن شریک دوست داشتنی و "پرفایده"ات دربارهی مدیران دولتی حرف میزنید چقدر تحقیرشان میکنید که بیاطلاع از علم مدیریت جدید هستند و چقدر میخندید... ممدحسن، در علم مدیریت جدید- که شما و آن دوستتان از آن سررشته دارید- تحقیر زیردستها توصیه شده است؟ ممدحسن، کاش همان پارسال که به اندازهی امروز نمیشناختمت برایت تعریف کردهبودم رفیق "پرفایده"ات با چه لحنی با مهندسی که قرار بود عذرش خواسته شود صحبت کرد... سالروز تأسیس شرکت بود و مثل هرسال جشن بود و همه در حال آماده شدن برای عزیمت به تالار بودند و مدیر شما به مهندس میانسالی که به خاطر بیماری دخترش چندروزی غیبت کرده بود و به همان دلیل- یا هر دلیل دیگری- بنا بود اخراج شود گفت "دیگه به شما نیازی نداریم اما امروز جشنه و ناهارم میدن، میتونی بیای یه ناهارم بخوری" ممدحسن باور میکنی؟ ممدحسن، میدانی که بزرگترین و پرافتخارترین مردانی که میشناسم هیچکدام مدرک دانشگاهی نداشتند؟ خداوند من را بابت این مقایسه عفو کند اما احمدشاملو هم مدرک دانشگاهی نداشت اما... اما آدمهایی مثل احمدشاملو هستند که به این کاغذ پاره اعتبار میدهند وهیچ احساس ضعف نمیکنند... مدیری که نمیتواند فراموش کند مدرک ندارد نیازمند تحقیر کردن دیگران است و من شاهد بودهام که چه سخنان نغز و گوهرباری دربارهی دیگران میگوید. ممدحسن، اعتراف میکنم که در مورد شما اشتباه میکردم، گمانم نبود که فرقی با آن آدم نداشته باشید.
ممدحسن، برای اعضای هیئت مدیره تعریف کردی که چه اتفاقی افتاد؟ گفتی که با چه گشاده رویی، یک هفته مانده به سال نو خبر خوش را رساندی؟ گفتی که شنید و هیچ نگفت؟ گفتی که شنید و اعتراضی نکرد؟ گفتی که وقتی از جایش بلند شد تا اتاقت را ترک کند با همان لبخند گلوگشاد بدرقهاش کردی و با تأکید گفتی "تو وبلاگت بنویس ممدحسن این کارو کرد" و وقتی نگاه متعجبش را دیدی که میپرسید "ممدحسن کیه؟" جواب دادی "اسم من ممدحسنه".
ممدحسن، رئیس هیئت مدیرهی شما دچار سوءتفاهم است، فکر میکند که خانوادهای با سیصدوچهل عضو را اداره میکند. ممدحسن، با ایشان صحبت کن و بگو که اینطور نیست، بگو که اعضای این خانواده را میتوان یک هفته مانده به تعطیلات نوروزی به امید خدا رها کرد و مهم نیست اگر زن و بچهی آنها دچار بحرانهای مالی و عاطفی شوند، مهم آن است که ما وضعمان خوب بماند، دخترمان احساس خوشبختی کند، زنمان پول برای... داشته باشد، چراغ خانهمان در فرنگستان روشن بماند... کجای علم مدیریت نوین نوشته است که یک دو ماه زودتر هم میتوان خبر داد بلکه "اعضای خانوادهی بزرگ سیصدوچهل نفره" بتوانند مفری برای خود پیدا کنند؟ کجای علم مدیریت نوین نوشته که میتوان صبر کرد تا عید به آرامش بگذرد؟! هیچ کجایش چنین چیزی ننوشته اما ممدحسن، از مطالعهی کدام بخش از علم مدیریت نوین به این نتیجه رسیدید که دست انداختن آدمی که با یک دنیا مشکل و مسئله روانهاش کردهاید و آرام و صلحجویانه در حال ترک دفترتان است کار درستی است؟
"بنویس ممدحسن اینکارو کرد"... چشم ممدحسن، مینویسم.
ممدحسن، عیدت مبارک
شرکتهای مهندسین مشاور که عرض و طول و ارتفاعی به هم میرسانند باید خود را برای مواجهه با روزهای سخت آماده کنند. اخیراً یکی دو نفر از مدیران جوان از من خواستهاند تا پیشنهاداتم را برای تاب آوردن در شرایط بحران اقتصادی ارائه کنم لهذا نتیجهی مطالعات خود را در اختیار ایشان و ایضاً عموم شرکتهای مهندسین مشاور میگذارم- با این پیشفرض که مطالعات من برای دفتری با بیش از یکصد و پنجاه مهندس و کارمند و شش هفت طبقه ارتفاع طراحی شده است- باشد که این قایق به گل نشسته به سلامت به ساحل نجات برسد.
گام اول- مدیریت شرکت تمامی بانوان شاغل، جوان و مجردی را که تمایل به ازدواج و تشکیل خانواده دارند شناسایی کرده و به کشورهای حوزهی خلیج فارس صادر کند و درصدی از مهریه را به عنوان overhead بگیرد.
گام دوم- تمامی کارمندان بالای پنجاهوپنج سال را که در حال ساقط شدن از حیز انتفاع هستند جمعآوری و بستهبندی کرده و به کارخانههای چسب سازی بفروشد.
گام سوم- در کنار رایانههای بانوان متأهل و غیرقابل صدور یک چرخ خیاطی قرار داده شود تا بعد از انجام وظایف دفتری وقتهای مرده را به خیاطی و تعمیر لباس، کوتاه کردن دمپا، رفو و... بگذرانند و از این طریق به درآمد شرکت یاری برسانند.
گام چهارم- از نشستن طولانی مدت کارمندان بر روی صندلی انرژی گرمایی تولید میشود که حیف است به هدر رود، مدیریت شرکت برای استفاده از این ثروت بادآورده کافی است تا یک شانه تخممرغ زیر هر کارمند گذاشته و با تولید جوجهی یک روزه به درآمد خود بیفزاید- ضروری است قبلاً تمهیدات لازم برای نگهداری از جوجههای متولد شده اندیشیده شود، مسقف کردن حیاط جهت نگهداری از جوجهها توصیه میشود- تقسیم کارمندان به دو شیفت روز و شب ضمن کاستن از هزینههای دفتری، نیروی انسانی کافی را برای نشستن بیستوچهار ساعته روی تخمها نأمین میکند.
گام پنجم- مدیریت شرکت باید نوازندگان درجه سه پیانو را در تمامی طبقات شناسایی کرده و بعد از پایان ساعات اداری جهت اجرای موسیقی زنده به تالارهای چلوکبابی کرایه بدهد.
گام ششم- مدیریت باید از آقایانی که با موی بلند و براشینگ شده موجب غبطهی بانوان محجوبه و حسد همکاران کچل میشوند بخواهد تا برای کمک به عبور از بحران موهای خود را تراشیده و در اختیار شرکت قرار دهند تا از آن کلاهگیسهای مرغوب- یا موی عروسک- ساخته شود. بعضی از همین آقایان توانایی تقلید صدای پارازیت رادیو و رعدوبرق هم دارند که بایسته است با شرکت در مجالس شادمانی یا مهمانیهای تولد از این موهبت خدادادی در جهت کسب درآمد بیشتر برای حفظ دفتر استفاده شود. "اشتباه نکن"! این کار به نفع همه است.
گام هفتم- مدیریت باید صاحبان شامههای تیز را که قبلاً شناسایی کردهاست به عنوان "موجود موادیاب" به فرودگاههای بینالمللی کرایه بدهد.
گام هشتم- مدیریت میتواند در پایان ساعات اداری با دادن یک بسته فال حافظ به همراه یک مرغ عشق به هر آقا و اسپند و منقل مربوطه به هر خانوم از آنها بخواهد تا در راه منزل هم به کسب درآمد بیشتر برای شرکت بپردازند.
***
این پست در اجابت به درخواست شما نوشته شد. بدیهی است با کم شدن از حجم کارها بهترین فرصت برای برخی دوستانتان فراهم شدهاست تا به جای معاملهی اتومبیل و ملک و ... نسبت به شرکت در دورههای تحصیلات تکمیلی اقدام کنند و... لااقل یک فوقدیپلم بگیرند.
وقتی میپرسد متولد کدام شهری؟ با جدیت جواب میدهم KING RIVER و اضافه میکنم که در سی مایلی غرب میامی واقع است. اول کمی تعجب میکند: - جداً؟! - بله، جداً. حتی شهر من بزرگتر از میامی است اما چه کنم که مجبورم دور از زادگاهم زندگی کنم... قبول میکند اما متعجب است چرا الان اینجا هستم. چون پدر و مادرم هردو در کینگ ریور مأمور به خدمت بودند و بعد از پایان مأموریت به تهران آمدند... اینجا بزرگ شدم، اینجا را دوست دارم حتی بیشتر از کینگ ریور که فقط در آن به دنیا آمدم...
دروغ که نگفتم فقط کمی در بیان واقعیت نامتعارف رفتار کردم.
برای یک نفر قسم خوردم که آدولف هیتلر ایرانیالاصل بوده، گفتم آدولف هیتلر جرمانی همان آدولف هیتلر کرمانی است یعنی تلفظ اسم آقا بعد از مهاجرت به آلمان به تدریج تغییر کرده و...
دروغ نگفتم، مزخرف گفتم.
میخواست بداند تا این وقت شب کجا بودم، میگویم در دفتر و در حال رسیدگی به پروژههای عقبماندهام بودم و متوجه زنگ تلفن نشدم حالا هم خیلی خسته هستم و...
اما تمام شب را در کافه نشسته بودم. رسماً دروغ گفتم.
نظرم را دربارهی خودش میخواست بداند گفتم از دیدن قیافهاش هم بیزارم چه برسد به دوستی با او و...
شوخی نکردم، مطلقاً راست گفتم.
به این ترتیب آنهایی که اولین بار من را در حال اغراق کردن دیدهاند بر این باورند که همیشه در حال دست انداختن دیگران هستم و آنها که من را در حال مزخرف گفتن دیدهاند قسم میخورند که یک کلمه حرف حساب نمیتوان از من شنید و آنها که مچم را به هنگام دروغ گفتن گرفتهاند معتقدند که هرچه میگویم دروغ است و آنها که واقعیت را بی پردهپوشی از زبانم شنیدهاند میگویند که راستگو و صریح هستم و آنها که...
رفتارهای نامتعارف را دوست دارم اما همانها باعث پدید آمدن قضاوتهای متضادی میشود که بعضیشان اصلاً خوشایندم نیست اما تحملشان میکنم. شما هم اگر چیزی شنیدید که خوشتان نیامد، تحمل کنید چون احتمالاً درست میگویند حتماً چیزی دیدهاند یا میدانند که من و شما نمیدانیم.
این را در جواب به آن خوانندهای نوشتم که گفته بود چیزهای ناخوشایندی شنیده... بگذار مردم حرفشان را بزنند...
عادتی نه خیلی قدیمی است که با رسیدن به روزهای پایانی سال روی مقوای بزرگی فهرستی بنویسم از آرزوها و هدفهای سال بعد، با ضخیمترین قلمی که دارم مینویسم تا پررنگ باشد و پررنگ بماند، این کار هیچ حسنی نداشته باشد میفهمم که دامنهی آرزوهایم چه پهنایی دارد، به چه دورنمایی نگاه میکنم و چه توقعی از روزگار دارم. امسال مقوای آروزهای سال 87 را یکی دو هفتهای زودتر از دیوار اتاق برداشتم. فکر نمیکنم که ماه اسفند بتواند جور یازده ماه گذشته را بکشد و چیز بیشتری به من بدهد، هیچ وقت در این ماه معجزهای ندیدم. آنچه را سال پیش نوشتم خواندم و آنهایی را که دیگر آرزو نبود خط زدم، به باقی ماندهاش نگاه کردم، به بعضیشان نرسدیم اما دیگر نمیخواهمشان، به آنها خندیدم و خطشان زدم، بعضی دیگر را هنوز میخواهم، دوباره نوشتمشان و بعد نوبت به آرزوهای جدید رسید که به فهرست اضافه کردم و گذاشتم آن روبرو، جلوی چشم تا یک سال تمام، هرشب نگاهش کنم...
آیا روزی که به همهی آرزوهایم رسیده باشم یا دیگر آرزویی نداشته باشم آدم خوشبختتری هستم؟ سال پیش گفتم که میخواهم دنبال آرزوهایم بدوم، شاید امسال نوبت آنها است تا دنبال من بدوند.
آیا زندگی شبیه به بازی مار و پله نیست؟ طاس خوب میآید و بازی را خوب شروع میکنید، شانستان میزند و از یکی دو نردبام بالا میروید، یک قدم مانده به موفقیت با نیش ماری که آنجا خوابیده ردیفها و ستونها را سقوط میکنید و برمیگردید به قعر، به جایی که از آن شروع کردهبودید. مار که پنهان نبود، در تمام مدت جلوی چشمتان دراز کشیده بود و انتظار میکشید و شما خوشبینانه فکر میکردید که شاید طاس باز هم خوش بیاید و از روی آن به سلامت بجهید...
کنار هر بازی مار و پلهای یک صفحهی منچ هست، من منچ را ترجیح میدهم که مار ندارد، اگر مهرهای که با خون دل به جلو میبرید زمین بخورد و از دور خارج شود به خاطر نیش مار بی احساسی نیست که فقط دراز کشیده تا بخت از شما روی برگرداند، رقیبی دارید که شرایطی مساوی با شما دارد و به دنبالتان است همانطور که شما در تعقیب او هستید... در مقایسه با مار و پله، منچ بازی عادلانهتری است که در تابستانهای کودکی زیاد بازی کردهام و هیچ تحمل باخت در آن را نداشتم، وقتی میباختم بیاختیار گریه میکردم.
پنجشنبهی هفتهای که گذشت مسابقات حذفی منچ در دفتر مجلهی چلچراغ برگزار شد که حتماً گزارش لحظه به لحظهی آن را در مجله خواهند نوشت پس به ذکر همین بسنده میکنم که امیرمهدی ژوله را در نیمه نهایی و نیلوفر لاریپور را در فینال شکست دادم و برنده شدم... مار و پله را قبلاً باخته بودم، خدا را شکر که به خاطر منچ لازم نشد گریه کنم.

این هفته یک بازی برایتان طراحی کردهام از آنها که زمانی گل سرسبد صفحهی سرگرمی مجلهها بود و الان جایش خیلی خالی است. دو تصویری که در بالای صفحه میبینید فقط در نگاه اول به هم شبیه هستند اما با کمی دقت متوجه میشوید که تفاوتهای زیادی با هم دارند و شما کافی است که ده اختلاف را پیدا کنید تا بازی را ببرید. دوست دارم یک بار دیگر بر عبارت "با کمی دقت" تأکید کنم تا پیشاپیش وجدانم از بابت راهنمایی شما آسوده باشد. ده دقیقه به خودتان وقت بدهید و بعد ادامهی مطلب را بخوانید.
***
وقت شما تمام شد، ده دقیقهتان گذشت. میدانم که متوجه تفاوت تاریخهایی که پای دو تصویر گذاشتهام شدید اما نمیتوانم حدس بزنم که چند نفر از شما فهمیدید که کلید حل معما در همین اختلاف زمان است. جملهی حکیمانهای وجود دارد که یکی از فلاسفهی بزرگ یونانی یکی دو هزارسال زودتر از من بر زبان آورده و خدابیامرز صمدبهرنگی هم صحت آن را در عمل ثابت کرده مبنی بر اینکه "در یک رودخانه دوبار نمیتوان شنا کرد" این جمله نظر به تغییر دایمی همهچیز در گذر زمان دارد و بالطبع شامل شخصیت حاضر در تصویر هم میشود. آنچه که در رسیدن به واقعیت ما را به اشتباه میاندازد توجه بیش از اندازه به اجزایی است که به هدف گمراه کردن ما در صحنه چیده شدهاند و هیچ معنای روشنی ندارند مثل همان کلهی اسب یا شمع و گل و پروانهای که میبینید. حالا برای اینکه حواشی نامرتبط به موضوع ما را منحرف نکنند بهترین کار خاموش کردن چراغها است و نگاه کردن با چشم دل؛ پس چراغها را من خاموش میکنم تا با هم نگاهی دوباره و از سر بصیرت به این دو مرد بیندازیم و اختلافها را یکی یکی پیدا کنیم...
اختلاف اول- مردی که در تصویر سمت چپ میبینید یک هفته بزرگتر و باتجربهتر از سمت راستی است که این یعنی فرصت کافی داشته تا مرتکب اشتباهات بیشتری بشود.
اختلاف دوم- مردی که در تصویر سمت راست میبینید در حال باز کردن کتابی از "چارلز بوکوفسکی" است، شنیده شاعر خوبی است و میخواهد خواندن آن را شروع کند در حالی که مرد در تصویر سمت چپ، کتاب را تمام کرده و در حال بستن آن است و میداند که بوکوفسکی شاعر خوبی است.
اختلاف سوم- در تصویر سمت راست، ساعت مرد کوک ندارد و زمان را به اشتباه نشان میدهد اما ساعت مرد سمت چپ دقیق کار میکند و این تصویر به طور اتفاقی در لحظهای کشیده شده که ساعت او زمان ساعت مرد سمت راست را نشان میدهد.
اختلاف چهارم- رنگ کلاه مرد سمت راست مشکی است در حالیکه کلاه مرد در تصویر سمت چپ قهوهای است؛ این واقعیت را سیاه و سفید بودن طرحها از نظر ما مخفی کردهبود. این مرد دو کلاه یک شکل و یک اندازه اما در دو رنگ مشکی و قهوهای دارد.
اختلاف پنجم- در تصویر سمت راست، قسمتی از قبض تلفن همراه را که از کشوی میز بیرون مانده میبینید، این قبض در تصویر سمت چپ در همان وضعیت- پرداخت نشده- باقی مانده است، با توجه به تاریخ پای تصویر میتوان نتیجه گرفت که تلفن همراه مرد سمت چپ چهار روز است که یکطرفه شده و نمیتواند با کسی تماس بگیرد.
اختلاف ششم- مرد سمت چپ به "من گوسالهام" نزدیکتر است.
اختلاف هفتم- با درخواست ویزای مرد سمت چپ موافقت نشده در حالی که مرد سمت راست همین دیروز درخواست ویزای کانادا کرده و هنوز به گرفتن آن امید دارد.
اختلاف هشتم- قلب مرد سمت راست شکسته است اما مرد سمت چپ اصلاً قلب ندارد...
اختلاف نهم- مرد سمت راست از دندانپزشک میترسد و یک ماه است که دندان درد را تحمل میکند اما مرد سمت چپ همین ده دقیقه قبل از مطب دندانپزشک بیرون آمده و دنداندرد ندارد فقط لبها و نیمی از دماغش هنوز بیحس هستند.
دهمین اختلاف- مرد سمت راست دویستونودوهشت دوست مجازی در دنیای مجازی و دو دوست واقعی در دنیای واقعی دارد اما مرد سمت چپ همان دو دوست واقعی را به دنیای مجازی تبعید کرده تا سرراست سیصد نفر بشوند و حالا از تنهایی لذت میبرد.
...
چشمها برای دیدن لازم هستند اما کسی را با دیدن نمیتوان شناخت... چراغها را من خاموش میکنم تا با وضوح بیشتری دنیا را ببینیم.
بستگی دارد از کدام زاویه به دنیا نگاه کنیم، بالا یا پائین، چپ یا راست، روبرو یا پشت سر، آن وقت تصویرهایی متفاوت میبینیم، مردم را و حوادث را جور دیگری شناسایی و تفسیر میکنیم، به همین خاطر است که شاهدان عینی از صحنهی یک تصادف روایاتی متضاد میدهند، به همین خاطر است که وقتی پای صحبت "مرد" مینشینید از جفای "زن" متأسف میشوید و بعد که روایت "زن" را میشنوید از خودخواهی "مرد" تعجب میکنید و بعد که سر و کلهی ناظر سومی پیدا میشود و داستان او را میشنوید از هردو طرف دعوا بیزار میشوید و... خلاصه هرکسی از زاویهی دید خودش به دنیا نگاه و دربارهاش قضاوت میکند. بعضیها به خاطر شغلشان مجبورند که از بالا نگاه کنند مثل "کوبی برایان" که قدبلند است و دنیا را از توی حلقهی بسکت تماشا میکند و یا مثل دکتر مرتضوی که قد بلند نیست اما چون دندانپزشک است همیشه من را از بالا دیدهاست؛ تصویری که دکتر از من دارد دهان گشودهای است که بوی پیاز میدهد- مخصوصاً قبل از رفتن به مطب فراوان پیاز میخورم- با چند دندان پرشده و یکی دو پل مخروبه که به نوبت ریزش میکنند و یک زبان باردار که هرازگاهی تلاش مذبوحانهای برای گفتن آخ از خود نشان میدهد، تلاشی که به واسطهی لولهای که دکتر زیرزبانم گذاشته تا مایعات را بمکد و دائماً در حال غرغر کردن است نافرجام میماند. تصویری که من از مرتضوی دارم به خاطر وضع نشستنم کاملاً متفاوت است. از نگاه من دکتر یک جفت دست بزرگ پشمالو است با دو چشم خیره و یک پیشانی بلند و براق که گاهی یک جفت سوراخ بینی هم به این مجموعه اضافه میشود. بیشتر وقتها او را این شکلی میبینم، حتی اگر خوابش را ببینم- که چندبار دیدهام- آنجا هم وارونه ایستاده است و از بالا نگاه میکند و توی دستهای پشمالواش آلات و ابزاری تهدید کننده دارد. مثل همهی کسانی که رابطهشان به کار، همسایگی یا زندگی زناشویی محدود است، من و دکتر شناخت زیادی از یکدیگر نداشتیم، دکتر همیشه توقع داشت که فقط "چند ثانیه"ی دیگر درد را تحمل کنم و چون خودش دندانهایی سالم داشت و هیچوقت نشستن روی این صندلی را تجربه نکرده بود به ترس من میخندید و چند ثانیه درد بیشتر من را به راحتی تحمل میکرد. من او را مالک درد و فرشتهی عذاب میدیدم. با اینکه خانه و زندگیاش را ندیده بودم اما اطمینان داشتم در اتاق پذیرایی به جای مبل، صندلی دندانپزشکی دارد، ماسک میزند و در حالیکه لولهی ساکشن زیر زبان میهمانها گذاشته تا بزاق دهانشان را جمع کند با انبر و کلبتین از آنها پذیرایی میکند و چای را نه در فنجان، در سرنگ به لثهها تزریق میکند...به همین خاطر وقتی در خیابان با هم سینه به سینه میشدیم اغلب یکدیگر را به جا نمیآوریم مگر اینکه برحسب اتفاق من بالانس زده باشم. چهرهی واقعی او را وقتی دیدم که در بیمارستان بستری شدم و دکتر با یک جعبه شکلات به عیادتم آمد. دیر وقت آمد و من را از روی شمارهی اتاق و اشارهی پرستار بخش پیدا کرد اما من که به چشمهایم باور نداشتم فقط روی تخت نشسته بودم و هاج و واج به او و جعبهی شکلاتاش نگاه میکردم... از خودم میپرسیدم «آیا چون پانزده سال مراقب دندانهای من بوده و حالا آدمی که ضمیمهی دندانها است ممکن است از دست برود و دندانها را با خود ببرد به دیدنم آمده؟» اشتباه میکردم، دکتر فهمیده بود که من به جز دندانهایی بیمار، قلب کرمخوردهای دارم که به مراقبت و توجه نیاز دارد و به همین نیت برای عیادت از یک دوست آمده بود... بعد از ده دقیقه که فهمید خستهام بلند شد تا برود و من دراز کشیدم و رفتناش را از پشتسر نگاه کردم، در آخرین ساعات شب یکباره داشتم تنها میشدم و آن وقت او را برای اولین بار "دیدم".
آشنایی با دکتر جلالی از سر ضرورت نبود، دنداندرد نداشتم، هردو مشتری یک کافه بودیم و در وضعیتی کاملاً صلح آمیز و رو در رو آشنا شدیم و خیلی بعد فهمیدم که دندانپزشک است. وقتی که مرتضوی نبود برای اولین بار روی صندلی مطب جلالی نشستم و برای اولین بار او را از زاویهای که همهی بیماران میبینند دیدم و از مردی که تا دیروز یک دوست بود و بارها از دیدار اتفاقیاش خوشحال شده بودم ترسیدم! چهرهاش از این زاویه آشنا نبود، شبیه به چهرهی یک دوست نبود اما این بار گول زاویهی نگاهم را نمیخورم، وقتی که با آمپول و متهاش مشغول کار است نگاهش نمیکنم، تسلط بیچون و چرایش را بر وجودم وقتی روی من خیمه میزند انکار میکنم، دوستانه تهدیدش میکنم کاری کند که درد نکشم وگرنه...
منتظرم که مرتضوی از سفر بیاید، اگر بیاید، به دیدنش خواهم رفت، نه برای اینکه به پزشک نیاز دارم، برای اینکه بیشتر از پانزده سال است که او را میشناسم، دور است اما دوست است و هیچوقت فرصت نکردم از روبرو و در وضعیتی انسانی نگاهش کنم.
عیب از آدمها نیست، از زاویهای است که به تو نگاه میکنند و زاویهای که تو به آنها نگاه میکنی...