|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
وقتی نیما به دنیا آمد من پشت در اتاق زایمان در انتظار تولد یک دختر بودم، دختری که قرار بود اسماش "آوا" باشد یا "گـُلکو" یا "یاسمن". نیما که متولد شد همه غافلگیر شدیم، هنوز نمیدانم چرا به احتمال پسر بودنش فکر نکرده بودیم و یکی دو اسم پسرانه، برای روز مبادا، کنار نگذاشته بودیم. روزها به سرعت میگذشتند و هیچکدام از اسمهایی که اطرافیان پیشنهاد میدادند به دلمان نمینشست. بچه شناسنامه نداشت و دفترچهی بسیجمان هنوز دونفره بود، فشار آوردند که برای نوزاد شناسنامه بگیرم، داشت دیر میشد، اگر پدرم زنده بود حتماً چیزی در چنته داشت که کارمان را راه بیندازد اما زنده نبود، پس به دفتر مجله زنگ زدم و دست به دامان بهنود شدم. گفت تا بیایی اسمی پیدا خواهم کرد. شال و کلاه کردم... هنوز وارد نشده بودم که بهنود خطاب به حاضرین با صدای بلند اعلام کرد «خانومها و آقایان، توکا صاحب یک "شوکا" شده» ... شوکا را دوست نداشتم چون بیشتر برازندهی یک کافه بود، کافهای که هنوز نبود، لااقل آن موقع اینطور فکر کردم. کم کم ناامید میشدیم که پدر بهناز به دادمان رسید، گفت بگذارید نیما...
***
دنبال یک اسم یا عنوان خوب برای صفحهای هستم که قرار است از این هفته در چلچراغ داشته باشم، مجله را که ورق بزنید میبینید که بالای هر صفحه چیزی نوشتهاند مثل "یادداشتهای کوپه آخر"، "پابرهنه در بهشت"، "مثل آب برای شکلات"، "بعد از خواندن بسوزان" و... حالا من هم باید یکی از این اسمها داشته باشم که با بقیه فرق بکند، اگر بهتر نیست بدتر نباشد، ساده باشد و راحت به خاطر سپرده شود اما "توکای مقدس" نباشد.
بعد از کلی فکر کردن به "آاااااااای... با کلاه" رسیدم، انگار به اندازهی کافی دوپهلو است، شبیه خودم است، کلاه هم که دارد...
اگر نظری دربارهی آی با کلاه دارید یا اسم بهتری به فکرتان میرسد الان وقتش است که بنویسید.
*همهی ما گاهی حرفهایی میزنیم که خیال میکنیم- تأکید میکنم، فقط خیال میکنیم- به آن اعتقاد داریم اما پای عمل که میرسد توزرد از آب درمیآئیم، خلاف آن رفتار میکنیم و دنبال منفعتمان میرویم. نمونهی حی و حاضرش خود من که همیشه دوستانم را از خواندن چلچراغ منع میکردم چون اعتقاد داشتم بعد از سپری شدن دوران کودکی با "کیهانبچهها" و بعد از افزایش مهارت در خواندن و درک مطلب، دلیلی برای خواندن مجلههایی خاص یک گروه سنی وجود ندارد و اصلاً چه نیازی به چنین مجلههایی است؟ مثلاً چه نیازی است که مجلهای برای کهنسالان منتشر کنیم و در هر صفحه به یادشان بیاوریم که موقتاً گل سرسبد جامعه هستند چون عنقریب ریق رحمت را سر میکشند؟ یا مجلهای برای جوانان منتشر کنیم و در هر صفحه به زبان بیزبانی بگوئیم که حرفی برای گفتن نداریم، چه خوب شد که شما هم گوشی برای شنیدن ندارید...
بر سر اعتقادم چون کوه ایستاده بودم تا سروش روحبخش همین پنجشنبهی گذشته در کافهای کنار دستم نشست و وسوسه آغاز کرد: «اگر هرهفته مطلبی برای من، یعنی چلچراغ، بنویسی دستمزدی تو را دهم که بیشتر از مجلهی رقیب باشد، آنقدر چشمگیر که خرج کافهات درآید» پیشنهادی قابل تأمل بود که من را بر سر دوراهی انتخاب قرار میداد، باید بین وفاداری به یک باور یا نفع شخصی یکی را انتخاب میکردم و... میدانید که زندگی خرج دارد و قیمت قهوهی خوب روز بروز گرانتر میشود، پیشنهاد را گرچه سخاوتمندانه نبود پذیرفتم با این شرط که بعد از یکی دو ماه اگر مطالبم مورد استقبال قرار گرفت همان کنم که آن حکیم ناشناس پند داده:
ای جان برادر، نور دیده
از دبه کسی ضرر ندیده
یعنی دبه کنم و دستمزد بیشتری بخواهم... این شرط پذیرفته شد.
«یکی از فوائد پیرشدن این است که میفهمید هرقدر کمتر احکام جهانشمول صادر کنید بعدها دردسر کمتری برای رفع و رجوع کارهاتان خواهید داشت.»
***
*این اولین پاراگراف از متنی است که برای چاپ در مجلهی چلچراغ نوشتهام... میتوانید دنبالهاش را در چلچراغ هفتهی آینده بخوانید.
فال حافظ، دویست تومان، فقط با گرفتن یک شماره تلفن.
با اینکه روش جدیدی در فروش فال است- و من روشهای جدید را دوست دارم- اما یک بار هم وسوسه نشدم تا تلفنی فال بگیرم، هنوز شیوههای سنتی را به زنگ زدن به مرکزی که نمیدانم چیست و کجاست ترجیح میدهم و از دیدن چهرهی پسرک فال فروش و لمس پاکت کهنهی فال و انتظاری که تا قبل از بازکردن آن میکشم بیشتر لذت میبرم.
- بیا فرزند، به اون پرندهی زحمتکشت بگو یه فال برام از تو قوطی دربیاره.
پسرک در قفس را باز میکند، پرندهای نحیف که پرواز نمیتواند قدمزنان و آهسته بیرون میآید، خودش را با کمک منقار از دیوارهی قفس بالا میکشد تا به جعبهی پاکتها برسد بعد با نوکش یکی را بیرون میکشد و همانجا مؤدب میایستد. تقدیرم را از منقار پرنده میگیرم و همانطور که دستمزد او و صاحبش را میدهم میپرسم که روزی چندتا از این پاکتها را میفروشد؟ میگوید سه بسته... سرانگشتی حساب میکنم که اگر هر بسته صدتایی فال داشته باشد و هر کدام را لااقل دویست تومان بفروشد روزی شصت هزارتومان کاسبی میکند- یعنی میتواند یکی از کارفرمایان بالقوهی من در آیندهای نزدیک باشد- میپرسم که آیا میداند رقیب گردن کلفتی دارد که تلفنی فال میفروشد؟ خبر نداشت. گفتمش امروز که جوانی و کاسبیات سکه است باید به فکر نوآوری و توسعهی این "بیزینس" باشی تا فردا که تورم ارزش پول را کم میکند سطح زندگیات در همین اوجی که هست ثابت بماند... حتماً میپرسی چطور؟- البته هیچ نپرسیده بود- تو که نمیتوانی در روز بیشتر از سه بسته فال بفروشی؟ میتوانی؟ نه. میتوانی قیمت فال را دوبرابر کنی؟ نه. البته میتوانی اما ممکن است خیلی از مشتریها را از دست بدهی پس بهتر است راه جدیدی پیدا کنی که مردم خودشان داوطلبانه پول بیشتری برای خریدن فال حافظ بدهند...
- چه طوری؟
- خوب مثلاً... هیچ فکر کردهای که این گنجشک زبان بسته را بازنشسته کنی و...
- این گنجشک نیست...
- حالاهرچی که هست، به جای آن از یک... از یک فیل استفاده کنی؟! کافی است یک بار تا تایلند بروی و یک بچه فیل بیاوری و یادش بدهی که از توی این جعبه فال بیرون بکشد... قول میدهم وقتی که سوار بر فیل از پلههای پاساژ بالا بیایی همه برای خریدن فال سر و دست بشکنند و البته طبیعی است که به جای دویست تومان دوهزار تومان بدهند، به هر حال فرق است بین گنجشک و فیل...
پسرک باهوش بود و ایده را پسندید اما هنوز مسئله داشت:
- ... خرطوم فیل خیلی کلفته، نمیتونه پاکتها را دونه دونه از جعبه بیرون بکشه...
- فرزندم هر کاری راهی دارد و باید مشکلات را با درایت از سر راه برداشت.... ممممممم... آها ! یک دانه "موچین" میدهی دست- خرطوم- آقا فیله تا با آن پاکتها را بگیرد و خدا را چه دیدی شاید چند وقت دیگر برداشتن زیرابرو هم یاد گرفت و توانستی کاری برایش در یک آرایشگاه زنانه پیدا کنی ...
در این بازی دعوتمان کردند تا وقایع بعد از مرگمان را پیش بینی کنیم... و چنین کردیم:
..........
- توکا... توکاااااا... بیدارشو... پاشو توکا دیر شده، کارتت قرمز میخورههاااا... پا نمیشی؟... پس ما رفتیم، تو هم هر وقت دوست داشتی با آژانس برو سر کار...
[چشمشان نمیبینه که من مردهام؟ که نمیتونم بیدار بشم، که دیگه اهمیتی نداره کارتم قرمز بخوره، که حالا میتونم پول آژانس رو صرفهجویی کنم...]
..........
- توکاااا نیف تانیییی...
- نیستانی قربان
- اما اینجا نوشته نیفتانی!
- اشتباه نوشته قربان، زنده هم بودم همه اشتباه مینوشتن، میشه گفت عادت دارم، حالا شما هرجور صلاح میدونید صدام کنید...
..........
- نیما، تو "پسورد" کامپیوتر توکا رو بلدی؟ میدونی چهطور میشه بازش کرد؟... موبایلش رو کجا گذاشته؟ بیار روشنش کن به دوستاش خبر بده، اهه اینم که پسورد داره...
[ قبلاً اخطار کردهبودم که وقتی مُردم همه باید گریه کنند، تهدید کرده بودم که هر شب به خواب خاطیان خواهم آمد و تا صبح غُر خواهم زد و نمیگذارم کسی راحت بخوابد و حالا... از این بالا که نگاه میکنم فقط یک نفر در رشت گریه میکند و یکی هم در بوشهر غمگین است... وضع در تهران کمی بهتر است. همکارانم در آتک گریه نمیکنند چون باید پروژهها را به سرعت تحویل دهند و کسی وقت اضافی برای غصه خوردن ندارد... یادم باشد حالا که میتوانم سری به خانهی "منوچهر و مانا" بزنم و فصل تربیت کودک از کتاب دکتر هولاکویی را با یک فصل از "جنایت و مکافات" عوض کنم، وقتی زنده بودم آرزو داشتم این شیطنت را بکنم... مسعود شجاعی دست به کار شده تا جایی برای من در "قطعهی هنرمندان" دست و پا کند- دوستان بانفوذ همیشه به کار میآیند- اگر بتواند مسئولین را متقاعد کند که کاریکاتور را هنر به حساب آورند راه برای چال کردن همهی کارتونیستها کنار هنرمندان باز میشود.]
...........
- ... اممممم... پروندهات خیلی سیاهه
- راستش قربان وقتی چهل سالم شد دچار تب و لرز شدم و سهواً شیشه مرکب از دستم افتاد رو پرونده و... میبینید که صفحههای قبلیش تمیزن!
- آره... البه چندتا توصیهنامه هم توی پروندهات هست، یکی از خانه کاریکاتور که نوشته پیشکسوت بودی و تأییدت کرده، یکی هم از طرف گربههای کوچه چهاردهم که گزارش دادن باهاشون خوب تا میکردی و یکی از صنف پرندههای فال فروش که گفتن از مشتریهای ثابتشون بودی و دعات کردن، یه گزارش هم هست که نشون میده هیچوقت ورودممنوع نرفتی و همیشه پشت خطکشی عابرپیاده به احترام مردم ایستادی و...و آشغال رو زمین نریختی، سیزده بدر به طبیعت گند نزدی، درختی نشکستی، توی هیچ صفی جلو نزدی و...
- بله قربان، آدم خوبی نبودم اما سعی کردم شهروند خوبی باشم مخصوصاً در ایستادن در صف بسیار صبور بودم...
- بله... اما هنوز پروندهات سیاهه...
- اما به لطف شما ایمان دارم...
..........
- چقدر به این بچه گفتم سیگار نکش، انقدر کشید تا مُرد!
- اما مادرجان، خدابیامرز توکا وقتی مُرد نود و دو سالش بود...
[ اِاِاِاِ... دیدی؟! اصلاً حواسم نبود که دیگه نمیتونم سیگار بکشم، یعنی هیچجور تسهیلاتی برای ارواح سیگاری در نظر نگرفتهاند؟... با حسرت نگاهی به داخل کافه شوکا میاندازم، یارعلی طبق وصیتم به مشتریها قهوهی مجانی میدهد و راه به راه از خاطراتش تعریف میکند:
- ... پشت همین میز نشسته بود که مهران این مصرع از حافظ رو خوند: "دوش میگفت که فردا بدهم کام دلت"، اونوقت توکا پرید وسط و شعر را اینطوری ادامه داد: "سببی ساز خدایا که فردا نشود"... ها ها ها ها
اما کسی نمیخندد، همه ترجیح میدهند درباره طعم عالی قهوه حرف بزنند و از یارعلی بپرسند که چرا برای توکا پارتیبازی کرده و او مرتباً به اسمای جلاله قسم میخورد که این همان قهوه همیشگی است که به دلیلی ناشناخته امروز مزه بهتری دارد]
..........
- گفتی دوست داری با کیا باشی؟
- قربان عرض کردم چارلز بوکوفسکی و ریچارد براتیگان، چون اخلاقشون بیشتر با من سازگاره... تازه فرصت خوبیه واسه من تا زبانمرو تقویت کنم...
- انتظار که نداری اینجا همه چیز بر طبق خواستهات پیش بره؟
- نه قربان، چنین انتظاری ندارم
- خوبه، فعلاً برو تو سلول "حمید محمد" یه مدت اونجا باش و به کارای بدی که کردی فکر کن تا بعد.....
- نه!... رحم کنید، اونجا نه، یه جا دیگه، یه جهنم دیگه، هرجا اما نه اونجا... اونجا که یه ثانیه هم فرصت فکر کردن پیدا نمیکنممممممم ...
- ............
..........
مسعود بهنود مرثیهای چند خطی دربارهی مرگ من نوشته که الان بهناز در حال خواندن آن است، اینجایی که هستم کسی نمیتواند عینک مطالعه همراه بیاورد و بدون عینک فقط میتوانم عنوان درشت مقاله را بخوانم:
... پدرسوخته طناز بود!
صبح امروز کتاب آیدا را تمام کردم، یعنی آخرین طرح آن را طی مراسمی در کافه کشیدم؛ قبل از شروع به کار از کافهچی خواستم تا برخلاف همیشه رفتار کند یعنی قهوهام را بعداً بیاورد، وسایلم را روی میز پهن کردم و طرحی را که از شب قبل شروع کرده بودم ادامه دادم و با اضافه کردن هر خط به این فکر کردم که جمعهی آینده دیگر بهانهای برای طراحی کردن در خلوت اینجا نخواهم داشت... آخرین خطها را کشیدم، پای صفحه را امضا کردم و در قلم را بستم، عینکم را برداشتم و با اشارهای به کافهچی فهماندم که حالا نوبت آوردن قهوه است، آن را جرعه جرعه و با لذت نوشیدم در حالیکه همزمان به طرحی که کشیدهبودم نگاه میکردم...
***
کلماتش از پشت تلفن واضح نبود، خودش را معرفی کرد و اسم دو مجلهی رقیب را آورد که اولی از من خواسته بود مطلبی دربارهی ابراهیم نبوی بنویسم و ننوشته بودم، فکر کردم برای همان مقاله تماس گرفته اما اشتباه کرده بودم، از طرف آن دیگری بود و میخواست قبول کنم تا هر هفته نیمصفحهای مطلب برایشان بنویسم. گفتم با خوشحالی قبول میکنم به شرطی که بدانم چطور زحمتم را جبران میکنید. خندید و منمنکنان گفت که طبق تعرفهای که دارند پرداخت میکنند. یعنی چقدر؟ یعنی به ازای نیم صفحهی مجله بیست هزار تومان. گفتم که اگر قرار باشد برای هفته ای بیست هزارتومان درآمد بیشتر کار بکنم ترجیح میدهم طراحی کنم که برای من از نوشتن آسانتر است. گفتم که حتماً میدانید مدت کوتاهی است که "سالم" شدهام و دوران سختی برای ترک اعتیاد به کار مطبوعاتی گذراندهام، حیف نیست بهخاطر هشتاد هزار تومان در ماه تمام زحماتم به هدر برود؟ گفت پس اجازه بدهید همین نوشتههای وبلاگتان را منتشر کنیم که گفتم عیبی ندارد به شرطی که شما هم اجازه بدهید مجلهتان را یک هفته قبل از انتشار در وبلاگ خودم منتشر کنم...
***
اگر نویسندهی خوبی هستید که پول، ناشر و کتابی قابل اعتنا دارد و به "تصویر" نیاز دارید و نوع طراحی من را مناسب کارتان میدانید میتوانید خبرم کنید چون جمعهها بیکار هستم...
حتماً باید لب چاله بایستند، روی خط قرمز هم نه، لب چاله. در واگن که باز شد باید قبل از همه سوار شوند، به کسی اجازه پیاده شدن نمیدهند، وقت ندارند اعتماد هم ندارند، شاید قطار فرار کند. در ایستگاه پلهها را دوتا یکی بالا میروند تا قبل از دیگران خارج شوند، زودتر از همه ماشین بگیرند، زودتر از همه به مقصد برسند، زودتر از همه... جلوتر از همه... اول از همه... یعنی قرار ملاقات مهمی دارند؟ نه... حداکثر میروند تا همسرشان را کتک بزنند یا شریکشان را خفه کنند یا سر کوچه با رفقا بایستند و دربارهی "آب و هوا" گپ بزنند یا خیلی که خانواده دوست باشند دنبالهی یکی از همین سریالهای بیسر و ته را از تلویزیون تماشا کنند. راه که میروند به همه تنه میزنند، سر هیچ چهارراهی منتظر سبز شدن چراغ عابرپیاده نمیمانند، در بزرگراه با دندهی عقب، در شب با چراغ خاموش، در هنگام بارندگی بدون برفپاککن رانندگی میکنند و وقتی که میخواهی از خطکشی عابرپیاده بگذری جوری تو را رد میکنند که زنده ماندنت را مدیون بخت بلندت باشی یا عمری که هنوز به دنیا بوده یا معجزهی صدقهای که صبح زود در صندوق معجزات انداختهای.
***
"عاصفه" زن زحمتکش و نیکنفسی است، سالهاست از افغانستان بیرون آمده اما دلش آنجا میتپد، هروقت صحبت از مظاهر تمدن میشود اصرار دارد که افغانستان چیزی کم ندارد: "دانشگاه؟ ما در افغانستان دانشگاههای خیلی خوب داریم"، "خانههای اعیانی؟ باید خانههای اعیانی کابل را ببینید"، "مسواک "اورال-بی"؟ ما در افغانستان همه از "اورال-بی" استفاده میکنیم!"... و بهناز که چند ماه پیش برای کاری به کابل رفته فقط در مورد استفادهی همگانی از مسواک "اورال- بی" گفتههای عاصفه را تأیید میکند. مسلماً امروز در همه جای دنیا میتوان ماشینهای آخرین مدل یا خانههای اعیانی پیدا کرد اما "مدنیت" یا رفتار متمدنانهی شهروندان ربطی به استفاده از مظاهر تمدن مدرن ندارد؛ هنوز در افغانستان "بزکِشی" ورزش ملی است و عاصفه ترجیح میدهد آبروداری کند و جایی از این علاقهی ملی حرفی نزند: "لاشهی خونآلود بزی را درمیانهی میدان میاندازند و دو گروه سوار بر اسب به دنبال تصاحب آن با شلاق به جان هم میافتند تا بالاخره تکه پارهای از لاشهی لگدمال شده را از دروازهای بگذرانند و برنده شوند."
البته این ورزش(؟!) قوانینی دارد که به همان سادگی و خشونت زندگی بدوی مردمانی است که آن را بازی میکنند- هیچ بازیکنی اجازه ندارد برای تصاحب لاشهی بز، بازیکن تیم رقیب را با گلوله بزند و اگر چنین کند با گرفتن یک کارت قرمز از زمین اخراج میشود- اگر همانطور که میگویند این بازی یادگاری از دوران استیلای مغول و علاقهی قبیلهای آنان به "غارت" و "چپاول" باشد پسندیدهتر است که به تدریج فراموش شود چون این روزها گوشت را در بستهبندیهای بهداشتی و با یک تلفن به در خانه میآورند و برای تصاحب چند کیلو راسته و فیله نیازی به تمرین چپاول نیست...
***
اگر در تهران زندگی میکنید نمایش "مانیفست چو" کار جدید محمد رحمانیان را از دست ندهید، بیتردید یکی از بهترین نمایشهای امسال است. وقتی از سالن چهارسو بیرون آمدم دو سؤال جدید در ذهن داشتم اما به یک پاسخ بزرگ رسیده بودم: سؤال اول آنکه نفهمیدم کدام ضرورت سبب شده که نمایش به انگلیسی اجرا شود و بعد آنکه آیا همدردی هنرمندانه با "قاتل" به جای "قربانی" از نظر اخلاقی کار درستی است یا نه... اما مطمئن شدم که وجود هنرمندانی مثل محمد رحمانیان، افشین هاشمی، ترانه علیدوستی، سیما تیرانداز و... تمام آنهایی که مینویسند، میسرایند، مینوازند، میکشند و میسازند- و تن به بازی بزکشی نمیدهند- دلیل مباهات من به ایرانی بودن است...
دیدن از نوع اول- صبح یک روز زمستانی از خانه بیرون میروم، هوا مهآلود است جوری که چند متر جلوتر آدمها و ماشینها دیده نمیشوند، زندگی زیباست و همه چیز به چشمم زیبا میآید. یاد تعریفهایی میافتم که از هوای لندن شنیدهام و تصدیق میکنم که این زیباترین و عاشقانهترین هوای زمستانی است که در ده سال گذشته دیدهام؛ همانشب هواشناسی اعلام میکند که تهران آلودهترین روز در ده سال گذشته را پشت سر گذاشته است...
دیدن از نوع دوم- دو تجربهی آخرم ناامید کنندهاند، دو هفتهی پیاپی به تئاترشهر میروم و نمایشهایی میبینم که دوست ندارم. اولین نمایش را فقط به خاطر کنجکاوی که نسبت به نام "یاسمینا رضا" دارم تحمل میکنم و در تمام مدت از خندههای بیجای تماشاگران متعجب میشوم و دومین را نه به اختیار، به ناچار میبینم، به قصد "مانیفست چو" تا تئاترشهر میروم اما "هفت خاج رستم" را میبینم که متن آن را "یارعلی پورمقدم" نوشته و "محمود استاد محمد" بعد از سالها دوری از تئاتر در آن ایفای نقش میکند. "هفت خاج رستم" داستان تنهایی "مهرعلی"، نگهبان چاه نفت شماره یک دارسی است که همنشینی با مردی کر و لال به او فرصت میدهد تا داستانهایی اغراق آمیز از گذشته به هم ببافد. طبیعت این قصه ایجاب میکند که نمایش به یک تکگویی طولانی تبدیل بشود و هنر کارگردان در اندیشیدن به تمهیدی است تا این تکگویی خسته کننده نباشد و تمهید کارگردان موفق نیست. مردی که ناتوانیاش در شنیدن و حرف زدن انگیزهی "مهرعلی" است تا دروغ ببافد و داستانسرایی کند با ترفند کارگردان هم میشنود و هم حرف میزند، گیرم اندکی نامفهوم، و جا به جا در روایت مهرعلی تردید میکند و به "سانچو پانزایی" میماند که ایمانش به "دن کیشوت" درحال سست شدن است. آرایش صحنه زیادی واقعی و نورپردازی زیادی معمولی است، میشد از نورپردازی و دکور برای القای تنهایی قهرمان داستان استفاده کرد، میشد از سایهی چند هنرپیشه پشت یک پردهی سفید سود برد تا خاطرات "مهرعلی" دراماتیکتر تصویر شود و کارگردان به روح متن بیشتر وفادار بماند و از مرد کر و لال دلقکی برای خنداندن مردم و رفع خماریشان نسازد...
دیدن از نوع سوم- با این کفشها از آلمان برای افتتاح نمایشگاه نقاشیاش به ایران آمده بود، نقاشیها بد نبودند اما دوستشان نداشتم، میخواستم آنجا را ترک کنم که جلو آمد آنوقت طرحهایش را روی کفشهای کهنهاش دیدم و چند دقیقهای را به صحبت با هم گذراندیم... نمایشگاه که تمام شد تمام تابلوها را فروخته بود...