تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

هر قدر پافشاری و انکار می کنم مگر به خرجش می رود؟ مدام یک جمله را مثل ورد تکرار می کند: "نـــــــع! خودتی ی ی ی، خود خودتی ی ی ی."

این همه در مذمت گردن کلفتی و ساده انگاری بنویسم آن وقت متهم شوم به این که یواشکی دمبل می زنم و در مسابقات زیبایی اندام شرکت می کنم... شما را به خدا خنده دار نیست؟!

می گوید: "از اول پیدا بود که روراست نیستی... همه چیز رو درباره ی خودت نمی نویسی... یه نیمه ی پنهان داری... نیات پلیدت را رو نمی کنی... ادای روشنفکری در میاری، پـُز روشنفکری میدی... می خوای بگی مهربونی، حالیته اما هیچ کدوم نیستی حتی کتاب رو واسه ی عشق به کتاب نمی خونی فقط می خوای رکورد اردشیر رو بشکنی... به گردن کلفتا بد می گی واسه این که فقط هیکل خودت گنده باشه و جلب توجه کنی... اصلاً تمام این دکون دستگاه رو راه انداختی تا چن تا ضعیفه برات کف بزنن و..."

این حرف ها یعنی چی؟ زیبایی اندام چه ربطی به صداقت دارد؟ کتاب خواندن من چه ربطی به اردشیر دارد؟ گیرم اصلاً به خاطر رو کم کنی کتاب می خوانم، نفس کتاب خواندن در این دور و زمانه آن قدر شریف است که با هر نیتی ستودنی است... نیات پلید من یعنی همان آرزوهایی که تو داری اما از برآوردنش عاجز هستی؟ بله، نیات من پلیدند اما آیا چیز پلیدی هم نوشته ام یا تو داری از قدرت رمالی ات برای نیت خوانی استفاده می کنی؟... اصلاً حق با شماست، ادا در می آورم، یعنی آزاد نیستم که ادای روشنفکری در بیاورم اما شما آزادید که وقت حرف زدن آدم را به یاد مربی تیم های وطنی که در برنامه ی نود شرکت می کنند بیندازید...؟

می گوید: "دم خروست را باور کنم- با دستش به جایی که احیاناً باید دم خروسم باشد اشاره می کند- یا قسم حضرت عباس ات رو؟ خودم عکسات رو دیدم که وسط چن تا پیر و پاتال واستادی پشت بازو گرفتی."

کی؟ من؟!... امکان ندارد، عوضی گرفتی.

دست می کند و از توی کیفش چند تا پرینت کامپیوتری بیرون می کشد و می اندازد روی میز که: "این تو نیستی؟"

... خب... آ...ر...ه... خودم هستم! بیشتر نگاه می کنم، در جزئیات صورت دقت می کنم... خودم هستم... اول فکر کردم از آن عکس های جعلی است که سر یکی را روی بدن آنجلینا جولی می گذارند و... اما نه، واقعی است، بیشتر از یکی است و در تمام عکس ها، در زوایای مختلف، این منم که مشغول هنرنمایی هستم... باید صادق بود، باید حقیقت را پذیرفت هر قدر که تلخ باشد، می پذیرم که خودم هستم، اعتراف می کنم که من یک زندگی دوگانه دارم و در یک نمایش پرورش اندام شرکت کرده ام و گاهی "آیتم" می زنم تا برای مسابقات مردان آهنین آماده شوم.

حالا می خواهد بداند که آن همه عضله را چکار کرده ام و چرا الان همراهم نیست.

می دانی... عکس ها مال چند ماه پیش است و در این مدت تمام وقتم را به وب لاگ نویسی گذراندم و فرصت نشد تمریناتم را ادامه بدهم این شد که عضلاتم ریخت پایین... اینجا... چند روزی که تمرین کنم دوباره توی فرم خواهم آمد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 3:1  توسط توکا نیستانی  | 

در این بازی، همه موظف هستند عکسی از میز کامپیوترشان بگیرند و ...

حسب الامر بازی کردیم.

به هیچ دردی نخورد به کار ارضای حس کنجکاوی بعضی ها می آید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:50  توسط توکا نیستانی  | 

همیشه با یکی شروع می شود، از چیزی خوشم می آید و می خرم- یا هدیه می گیرم- بعد می گذارم جایی جلوی چشم تا بیشتر ببینم اش، بعد یکی دیگر و یکی دیگر، یک وقت می بینم شده چند تا، یک مجموعه.

بچه که بودم اخلاق جمع کردن خنزر پنزر نداشتم، دوستانم همه کلکسیون تمبر داشتند یا پروانه مرده جمع می کردند یا در کار معامله ی کاغذ آدامس بودند اما من از تمبر و سکه و این چیزها خوشم نمی آمد و کارم را با جمع کردن مجله شروع کردم. برای مدت کوتاهی در نوجوانی شماره های یک مجله ی وطنی را- تا وقتی که دفترش با بمب منفجر شد- جمع کردم. اگر امروز دوره اش را داشتم حسابی قیمت داشت اما مادرم همان سال مخفیگاه شان را پیدا کرد و همه را دور ریخت! با این که در اولین قدم شکست خوردم اما امروز مجموعه های کوچکی از خیلی چیزها دارم:

مجموعه ای از خودنویس های قدیم و جدید دارم که جز دوتا هیچ کدام نمی نویسند، خراب هستند و بی ارزش اما نمی دانم چرا دورشان نمی اندازم. آن دوتایی که هنوز کار می کنند را همیشه با خودم این ور و آن ور می برم. یک "پارکر" کوچک و خوش دست است با یک "لامی" معمولی و ارزان قیمت که با هردو طراحی می کنم و می نویسم اما تا به حال با هیچ کدامشان چک امضا نکرده ام.

ده دوازده تا فندک "زیپو" دارم، رنگ و وارنگ. حالم اگر خوب نباشد یکی برای این که بهتر شوم، سفر که می روم یکی برای یادگاری و روز تولدم یکی به عنوان هدیه برای خودم می خرم. سه تایی را از دست داده ام، گم کرده ام یا زمین خورده و خراب شده سه تا هم هدیه گرفته ام که روی یکی از آن ها اسمم حک شده است.

بیشتر از فندک هایم، ادوکلن دارم. اول به زور می خریدم- داستانش را گفته ام- بعد خوشم آمد، داوطلبانه خریدم. به هر مناسبتی از یکی استفاده می کنم، صبح برای رفتن سر کار یکی، عصر برای کافه یکی دیگر. و باز یکی دیگر برای مهمانی رفتن و یکی برای مهمانی دادن. یکی دوتاشان را خیلی دوست دارم که از ترس تمام شدن کم تر استفاده می کنم، گذاشته ام برای عروسی دوستان یا مهمانی های رسمی. "بربری" خیلی دوست دارم که با "بربری" فرق دارد یعنی نه با فتحه، با کسره ی هر دو "ب" خوانده می شود، سه تا دارم، بوی اولی شیرین است و دومی خنک، سومی بوی خوش غم می دهد.

چند تایی یادگاری قدیمی دارم که توی یک جعبه گذاشته ام، یک چوب سیگار فلزی تلسکوپی که وقتی بسته است توی یک استوانه ای کوچک فلزی جا می گیرد و جان می دهد برای گم کردن، پدربزرگ همسرم وقتی زنده بود خودش آن را به من داد. یک خرک تسبیح، چندتا تیله ی رنگی، یک شاخ نبات، یک دندان شیری که لای کاغذ پیچیده و با نخ بسته شده و یادم نیست که دندان یکی از پسرهای خودم است یا مال مانا است وقتی که بچه بود. یک انگشتر عقیق دارم که از انگشت پدرم درآوردند وقتی که مرد و یک عینک طبی با دسته ی کائوچویی که باز مال او بود و قدیم تر یادش را زنده می کرد اما حالا که کهنه شده یاد پدرم مثل بوی تنش از روی آن پریده و تبدیل شده به یک عینک شکسته، فراموش شده ته یک جعبه ی پر از آشغال که بچه هایم بعد از من دورش خواهند انداخت تا عینک من را به جایش نگه دارند تا بچه های آن ها دورش بیندازند.

توی همان جعبه پاکتی دارم حاوی مجموعه ی گران قیمتی از اسم های جادویی، اسم های عجیبی که آهنگی سحرآمیز دارند، خیلی کمیاب هستند، تا امروز فقط دو تا جمع کرده ام: "ایزیدور" و "بالتازار"، دنبالش هستم که تعدادشان را بیشتر کنم.

مجموعه ای "دوست" دارم، زن و مرد، پسر و دختر، پیر و جوان، دور و نزدیک. اسم ها را زود فراموش می کنم به همین خاطر طرح شان را کشیده ام. وقتی طرح کسی را می کشم چهره اش در خاطرم می ماند؛ آن ها را که ندیده ام خیالی می کشم.

توی قفسی تعدادی خاطره گذاشته ام، بعضی سیاه و سفیدند بعضی رنگی. همه شان را دوست دارم، گاهی سر وقتشان می روم و تماشایشان می کنم. در قفس خاطراتم را همیشه باز می گذارم تا هر کدام که خواست پرواز کند، برود. خاطرات بد بیشتر فرار می کنند. خوب ها بیشتر می مانند...

از این خنزر پنزرها زیاد جمع کرده ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:39  توسط توکا نیستانی  | 

خیلی وقت ها زندگی بی شباهت به یک داستان خیالی نیست. حواس مان نیست اما اگر خوب به سیر حوادث، لوکیشن ها و موسیقی متنی که در ترنم است توجه کنیم و حشو و زوائد را دور بریزیم، می بینیم قهرمان داستانی هستیم که شاید تکراری یا خسته کننده باشد اما داستان ما است. شکسپیر هم در این معنا با توکای مقدس هم عقیده بود وقتی که گفت جهان صحنه ی نمایشی است که همه ی ما بازیگرانش هستیم.

بعضی معتقدند که هر کتاب ارزش یک بار خواندن را دارد و بعضی- که به ندرت کتاب می خوانند- می گویند وقت ما ارزشمندتر از آن است که با خواندن "کتاب بد" هدر رود. واضح است که من از گروه اول هستم، وقتم ارزش ندارد اما چون اعتقاد دارم که فرشته ای مأمور است تا کتاب مناسب را در زمان مناسب جلوی دستم بگذارد با خیال راحت کتاب می خوانم. این بار یک جوان کتاب فروش نقش فرشته را بازی کرد و با این که چند کیلویی در قیاس با یک فرشته ی کلاسیک اضافه وزن داشت وقتی سرگردانی من را دید به سرعت یک معجزه، "اختراع انزوا"* را به دستم داد.

از همان لحظه ای که در دستش گرفتم از آن خوشم آمد: پوشش نایلونی روی کتاب باز نشده بود، نویسنده اش را نمی شناختم و هیچ از او نخوانده بودم و چون عادت کتاب خواندن به اعتبار نام مترجم را از دست داده ام- شاید چون دنیای ترجمه نام های پرآوازه اش را از دست داده است- به اسم ناشر آن نگاه کردم و بعد به "ظاهر" کتاب؛  دستی به جلدش کشیدم و اجازه دادم تا انرژی کلمات از نوک انگشتانم جذب شود بعد کتاب را ورق زدم و کاغذش را بو کردم- کاغذ یک کتاب خوب، بوی عطر بکری دارد شبیه به عطر تن نوزاد- ، وزن کتاب، رنگ و طرح جلدش که ضخیم بود و محکم و همه ی شواهد ماوراءالطبیعه و جادویی می گفتند که کتاب "خوب" است آن وقت اجازه دادم تا خود کتاب حرف بزند، به من گفت: "درست انتخاب کرده ای، من را بخوان، همانم که باید، دوستم خواهی داشت!"

و همان بود که باید. کتاب، قصه ای را روایت نمی کند که نشنیده باشید، مقاله ای در باب ادبیات و انزوای هنرمندانه نیست که خواندنش راهگشا باشد در درک هنر و هنرمند، یا کمک کند تا خودتان را- یا دیگران را- بهتر بشناسید و در عین حال همه ی این ها است. خاطرات نویسنده است از پدری تازه درگذشته- و نه خیلی محبوب- و تلاشی است برای نفوذ به انزوای خودخواسته ی او از راه یادآوری و ثبت آن خاطرات، تفکراتی است در باب انزوا، اخلاقیات، ادبیات، هستی و...

کتاب با این سه جمله ی جادویی به پایان می رسد:

"بود. دیگر هرگز نخواهد بود. به خاطر بسپار."

هم زمان با بستن کتاب، موسیقی تیتراژ پایانی فیلم "لئون" در فضای کافه طنین انداز می شود، انگار قهرمان داستانی هستم که به پایان رسیده، چراغ ها روشن شده اند و تماشاچی ها در حال ترک سالن نمایش هستند؛ طبق عادت چشم هایم را پاک می کنم و از کافه بیرون می روم.

                                                                   ***

*اختراع انزوا- پُـل اُستر- ترجمه ی بابک تبرایی- نشر افق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:16  توسط توکا نیستانی  | 

قبلاً اطلاع داده بودند: "فقط اقلیت های مذهبی و آنانی که عذر شرعی دارند، به شرط آوردن غذای سرد، می توانند ظهرها از فضای ناهارخوری استفاده کنند. تظاهر به روزه خواری ممنوع است و آبدارخانه تا پایان این ماه کار نمی کند."

ظهر ساندویچ سردی را که از خانه آورده بودم به همراه "عذر شرعی" ام دست گرفتم و به سالن غذاخوری رفتم؛ به جز سه نفر کارمند ارمنی و آسوری بقیه، مثل من، عذر شرعی داشتند گیرم نمی توانستند آن را به همه نشان بدهند. عذر من یک قرص "نیتروکانتین" قرمز رنگ بی مقدار است که روزی سه تا می خورم، بعد از صبحانه، ناهار و شام و قرار است نگذارد تا فشار خونم بالا برود و یک عالم داروی دیگر که بین بیست و چهار ساعت شبانه روز تقسیم شان کرده ام و چندتا را هر چهار ساعت، چندتای دیگر را هر شش ساعت و مابقی را هر هشت ساعت می بلعم. قرص- همان عذر شرعی- را روی نوک انگشت اشاره دست راستم گذاشتم و میز به میز به همه نشان دادم و بعد ساندویچ سردم را بدون عذاب وجدان سق زدم.

                                                             ***

تا همین چند سال پیش روزه می گرفتم، اوایل فقط چند روز خاص مثل نوزدهم تا بیست و یکم را و اواخر، تمام ماه را تا آن که صاحب یک عذر شرعی دائمی شدم.

محور همه ی عبادات و اعمال نیک در خانواده ی ما، مادر زنم بود که مؤمن و مهربان بود، تربیت سنتی اش باعث می شد بیشتر از خودش نگران خانواده اش باشد و این نگرانی و مراقبت شامل حال من هم می شد که با یک واسطه عضوی از خانواده بودم. دوست داشت همه عاقبت به خیر بشویم و بهترین راهی که می شناخت مذهب بود اما اصرار نمی کرد، خشمگین نمی شد و می دانستیم که در همه حال دوست مان دارد. عاشق ماه رمضان بود و تا زنده بود با حضورش به مراسم این ماه صفایی می داد که حتی اگر مذهبی نبودید یا اعتقاد محکمی نداشتید باز از آن لذت می بردید و این ربطی به رنگین بودن سفره اش یا دست پخت استثنایی اش نداشت فقط با "عشق" سفره ی افطار ساده ای تدارک می دید و یا برای سحری منتظرمان می نشست. شرمنده نیستم از این اعتراف که بخشی از روزه داری من برای خوشنودی خاطر او بود.

لذت یگانه ای را که در آن روزها و آن روزه ها تجربه کردم تماماً مدیون مهربانی او هستم.

                                                           ***

رمضان که می رسد بیشتر از همیشه به او فکر می کنم و از صمیم قلب امیدوارم به آنی که می خواست و آن جایی که می خواست رسیده باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:44  توسط توکا نیستانی  | 

گوشه ی نقشه ای که طراحی کرده بودم می لنگید، ساختمان ارتفاع گرفته بود و به پله ی فرار نیاز داشت، به مانیتور خیره بودم و فکر می کردم محال ممکن است بتوانم جای مناسبی برای اضافه کردن آن پیدا کنم جوری که به کلیت پلان لطمه نزند و آن را تحت تأثیر قرار ندهد. هر قدر بیشتر فکر می کردم بیشتر نا امید می شدم، انگار بدون این که متوجه باشم زیر لب غر می زدم که دست مهندس اردلان را روی شانه ام احساس کردم. پرسید به چه فکر می کنم و برایش ماجرا را شرح دادم، گفتم امکان ندارد بتوان چیزی به این پلان افزود. گفت: "شنیده ای شمس تبریزی چه می گوید؟

عقل گوید: "شش جهت حدست و بیرون راه نیست"

عشق گوید: "راه هست و رفته ام من بارها"

اردلان توضیح می دهد که منظور از شش جهت، چهار جهت اصلی به علاوه ی بالا و پائین است و بعد با لبخندی به من اطمینان می دهد که همیشه راهی هست، و بود.

به خانه که آمدم به سراغ کتاب "شمس پرنده"* رفتم و تمام غزل را خواندم:

در میان پرده ی خون عشق را گلزارها ... عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها

عقل گوید: "شش جهت حدست و بیرون راه نیست" ... عشق گوید: "راه هست و رفته ام من بارها"

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد ... عشق دیده زان سوی بازار او بازارها

ای بسا منصور پنهان زاعتماد جان عشق ... ترک منبرها بگفته برشده بر دارها

عاشقان دُردکش را در درونه ذوق ها ... عاقلان تیره دل را در درون انکارها

عقل گوید: "پا منه کاندر فنا جز خار نیست" ... عشق گوید عقل را: "کاندر تو است آن خارها"

هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن ... تا ببینی در درون خویشتن گلزارها

شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف ... چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

                                                         ***

بیایید از فردا روزی چند بار این بیت را زیر لب زمزمه کنیم:

عقل گوید: "شش جهت حدست و بیرون راه نیست"

عشق گوید: "راه هست و رفته ام من ......... بارها"

                                                        ***

* شمس پرنده- مجموعه ی چهل و هشت غزل از دیوان شمس تبریزی- موسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر- تصویرگر: مهکامه شعبانی، طراح گرافیک- کوروش پارسانژاد

خریدن و خواندن این کتاب را توصیه می کنم، گزینه ای از بهترین و معروف ترین غزلیات شمس است و تصویر سازی های بسیار خوبی دارد. حیف که کنتراست رنگ کاغذ با حروف چاپی کم است و حیف تر که اندازه ی فونت انتخاب شده کوچک است تا خواندنش را برای امثال من، بدون عینک یا ذره بین، سخت کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط توکا نیستانی  | 

وقتی که سال گذشته خانوم مهندس اخوان و آقای مهندس یاری، هر دو از همکاران دفتر، خبر دادند که در انتظار تولد اولین فرزندشان هستند گمانه زنی ها برای تعیین جنسیت جنین شروع شد. مهندس اردلان که سن و سالی از او می گذرد و مراد ما است با نگاهی به ضمیر مادر و مشورت با کسانی در عوالم بالا رسماً اعلام کرد که نوزاد پسر خواهد بود و من با توجه به رنگ جوراب و زیرپیراهنی و اخلاق مهندس یاری با قاطعیت گفتم که صاحب یک دختر خواهند شد! همان جا شرطی بین من و مهندس اردلان بسته شد که بعد از سومین آزمایش سونوگرافی، من برنده شدم و هنوز که هنوز است منتظرم تا مهندس اردلان- که علاوه بر معماری، نوازنده ی چیره دست سه تار، خطاطی ماهر و نقاش خوبی است- یکی از آبرنگ های خود را به من بدهد.

نیکای ما امروز نوزده روز دارد و خیلی کوچک است. دیشب برای دیدنش رفتم. بعد از هجده سال یک بار دیگر نوزادی را در آغوش گرفتم و به اندازه ی نوشیدن چهار لیوان بزرگ قهوه ی استارباکس، که کنارش کیک پنیر هم باشد، و کشیدن سه پاکت سیگار و خواندن هزار جلد کتاب خوب، لذت بردم و خیلی تعجب کردم وقتی معلوم شد که هنوز تمام تکنیک های درآغوش گرفتن و خواباندن نوزادان را به یاد دارم.

می خواستم بدزدمش، کافی بود وقت رفتن بگذارمش توی جیب شلوارم یا زیر پیراهنم قایم اش کنم تا اصلاً جلب توجه نکند یا بگذارمش توی یک پاکت میوه یا توی پاکت نامه و به آدرس خودم پستش کنم یا اصلاً در یک چشم به هم زدن قورتش بدهم...

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 12:17  توسط توکا نیستانی  | 

- به رسیدن پائیز، وقتی در تابستان عرق می ریزم.

- به سایه ی بلند یک دیوار، وقتی که درخت نیست.

- به سلام یک غریبه، وقتی میان جمعیت پنهان شده ام.

- به یک صبحانه ی استثنایی، در یک روز تعطیل معمولی.

- به نتیجه ی یک مسابقه ی کاریکاتور، وقتی که به پول احتیاج دارم.

- به زنگ تلفن موبایل، وقتی که خاموش است.

- به یک خبر خوش، که جایی سر یک پیچ گیر کرده و نمی رسد.

- به این که امروز هم موفق شدم به موقع برسم و کارت حضورم را توی حلق دستگاه حضور و غیاب فرو کنم.

- به نشستن در یک کافه، وقتی که تمام روز را با کار کردن تلف کردم.

- به گذاشتن یک نمایشگاه تازه، وقتی آینده هم کهنه است.

- به باز کردن صفحه ی ای- میل هایم، به امیدی که این بار چیزی بیشتر از درخواست کمک خانواده ی فلان وزیر فقید یک کشور افریقایی در آن ببینم.

- به نوشتن در این وب لاگ، وقتی حوصله دارم.

- به یک آسپیرین پیزوری، که هرشب می خورم و قرار است خونم را رقیق نگه دارد.

- به یک لبخند گاهی و بیشتر از آن اشک، همیشه.

- به قهوه ای که تلخ می نوشم، باشد که چاق تر نشوم.

- به دشمنانی زپرتی، وقتی که دوستان قابل اعتماد نیستند.

- به این که سکته قلبی موروثی است و شاید قرار نباشد رنج پیری و بیماری را تحمل کنم.

- به این که خودم را در کتابی که می خوانم پیدا کنم، وقتی گم شده ام.

- به پرونده ی مهاجرتی که چند سال است در جریان است.

- به اولین و آخرین سیگاری که در طول روز می کشم.

- به نتیجه ی لاتاری امسال، حتی وقتی یادم رفته در آن شرکت کنم.

- به ...

                                                              ***

تو دلت رو به چی خوش کردی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 15:15  توسط توکا نیستانی  | 

اگر با زبان خوش نمی آمد به زور می بردمش، مهندس یاری را می گویم که یکی دو هفته ای است پدر شده و قول داده بود سوری به ما بدهد و روز موعود را مرتب عقب می انداخت. پرسید کجا دوست داریم ناهار بخوریم و من "لینت" را پیشنهاد کردم. ظهر به اتفاق سه نفر دیگر از همکاران عازم کافه شدیم و به زحمت جایی برای نشستن پیدا کردیم. داشتم فکر می کردم که چه چیزی سفارش بدهم که او از در وارد شد.

این کافه فال فروشی دارد که پسرکی کم سن وسال است با جعبه ای فال حافظ و قفس پرنده ای در دست چند بار در روز می آید و چرخی می زند و اگر بخواهید در قفس را باز می کند تا یکی از زحمت کش ترین پرندگان عالم ورجه ورجه کنان بیرون بیاید و گوشه ی پاکتی را به منقار بگیرد و آن را از میان ده ها پاکت از جعبه بیرون بکشد و بعد راهش را کج کند و با چند جست کوتاه به قفسش برگردد. پسرک آمده بود اما دست خالی، فقط جعبه ی پاکت ها را با خود داشت. پرسیدم که چرا تنهاست و آیا به دوست زحمت کش من مرخصی داده که او را همراه ندارد؟ پسرک بدون این که به چشم هایم نگاه کند با صدای آرامی جواب داد: «گربه خوردش!»

باورم نمی شد: «چی؟ گربه خوردش؟ دوست من را خورد؟ مرغ عشق با غیرتی را که برای چند دانه ارزن، بیشتر از من کار می کرد را... خورد؟ به خدا قسم که حق بود آن طفلک پردار را به جای من استخدام می کردند تا هر روز صبح خروسخوان کارت بزند و پشت میز بنشیند و روی صفحه کلید کامپیوتر ورجه ورجه کند و من را به جای او در قفس می انداختند تا به کمک آقای حافظ فال و حال این جماعت را بگیرم...»

با تأسف پولی به پسرک دادم و خودم زحمت بیرون کشیدن پاکت را از جعبه کشیدم و خواندم. برای اولین بار از تفألی که زدم راضی بودم، وصف الحال بود:

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی..... که بسی گـُل بدمد باز و تو در گِـل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش..... که تو خود دانی، اگر زیرک و عاقل باشی!

البته انتظار نداشتم که خواجه ی بزرگوار، و گرفتار، با دریافت دویست تومان بگوید بهتر بود با چه کسانی به کافه می آمدم یا چه غذا و چه نوشابه ای سفارش می دادم و از اشاره اش به در گِـل شدنم هم هیچ خوشم نیامد اما، برای اولین بار احساس کردم که او توانسته با حواس جمع از حالم بگوید و برخلاف دفعات قبل من را با کس دیگری عوضی نگرفته است. از همه با مزه تر تفسیری بود که پای این دو بیت نوشته بودند که در عین بی ربط بودن پر بی ربط نبود.

همان طور که خواجه تجویز کرده باید به سفر بروم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 2:6  توسط توکا نیستانی  | 

دومین بار بود که "آتک" تور یک روزه ای برای کارمندانش ترتیب می داد، بار اول را شرکت نکردم اما دو هفته پیش، در آخرین مهلت، برای بازدید از قلعه ی الموت و دریاچه ی اوان ثبت نام کردم. راستش اندکی با خاله حرفم شده بود و قهر بودیم و فکر می کردم اگر جمعه را از شش صبح تا بوق سگ در خانه نباشم حسابی همه را دچار دلشوره و تأسف خواهم کرد. شانس آوردم به موقع فهمیدم که تاریخ سفر جمعه ی دو هفته بعد است و خب تا آن روز جنگ به پایان رسیده و صلح برقرار شده بود اما چاره ای نداشتم جز آن که به سفر بروم.

به توصیه دوستان کمی زودتر از بقیه خودم را جلوی دفتر رساندم تا بتوانم با گروهی که دوست دارم سوار یک اتوبوس بشوم. همکاران و اعضای درجه اولی که همراه آورده بودند سوار بر سه اتوبوس دیگر شدند تا ساعت هفت صبح تهران را به مقصد قلعه ی الموت ترک کنیم. همان ابتدا راهنمای تور توضیح داد که ترقص در اتوبوس سی هزار تومان جریمه ی نقدی دارد و خواست تا قبل از عبور از عوارضی دندان صبر بر جگر خسته بگذاریم و نرقصیم، با اکراه پذیرفتیم که فعلاً وقت را به بازی کردن بگذرانیم. آن قدر "گرگ" بازی کردیم که خسته شدیم و نوبت به "پانتومیم" رسید و آن قدر پانتومیم بازی کردیم که دیگر هیچ کلمه ی "بی تربیتی" ای باقی نماند که با ادا و اطوار و اشاره بتوان حدس زد. هنوز از عوارضی رد نشده بودیم که جریمه را سرشکن کردیم و دو سه نفری وسط اتوبوس شروع به ترقص کردند، روحمان تازه شد.

صبحانه را خیلی زود در یک باغ و زیر سایه ی درخت های گردو خوردیم و کلی پشت سر همکاران بخش های دیگر و اعضای درجه اولی که با خود آورده بودند صفحه گذاشتیم و خوش گذراندیم و سرحال به سفر ادامه دادیم. اتوبوس، در مسیری که بی شباهت به گردنه های جاده ی چالوس نبود، به سختی بالا می رفت تا حوالی ساعت سه به نزدیکی قلعه رسیدیم.

راهنما می گوید قلعه ی الموت پایگاه حسن صباح و یارانش بوده که اولین تروریست های تاریخ بشر بودند و قدمتشان حتی از نینجاهای ژاپنی بیشتر است و ریشه ی لاتین کلمه ی تروریست از "حشاشین" یا "حشیشیون" گرفته شده که لقبی است اعطایی از طرف تاریخ تمدن به پیروان حسن صباح که عادت داشتند بعد از ترور با کشیدن یک سیگار حشیش خستگی آدم کشی را از تن به در کنند. و ادامه می دهد: «روی صخره ها هم یک سر عقاب می بینید که البته اتفاقی و بر اثر فرسایش بوجود آمده و هیچ معنایی ندارد و...» راهنمای ما از این که تعدادی مهندس وطن پرست را با پیشتاز بودن اجدادشان در امر خطیر ترور متعجب کرده حسابی به وجد می آید و می خواهد بیشتر توضیح بدهد اما مسافرین بازیگوشی می کنند و ترجیح می دهند دنبال یافتن کلماتی باشند که تیم حریف در القای آن با حرکات دست و بدن دربماند. رو به پسر نوجوان یکی از همکارانم می کنم که عاشق بسکتبال است و با اشاره به صخره ی بزرگی که قلعه زمانی بر بالای آن بوده می گویم:

«هیج میدونی اولین بار یاران حسن صباح بازی بسکتبال رُ اختراع کردن؟» با چشم های گرد نگاهم می کند. ادامه می دهم: «حشاشیون عادت داشتن بعد از ترور، سر قربانی ها رُ ببرن اون بالا و نشون حسن بدن بعدش چون بیشتر وقت ها بی کار بودن یک سبد کنار لبه ی پرتگاه میذاشتن و کله ها رُ از فاصله ی دور توی سبد شوت می کردن. اگه بد نشونه می گرفتن و کله ها از اون بالا می افتاد تو دره، باخته بودن وتیم بازنده مجبور بود پایین بره و کله ها را جمع کنه تا برای دور بعد بتونن بازی کنن.» حالا دهان پسرک هم مثل چشم هایش گرد شده بود. سؤال می کنم: «میدونی اسم تیم شون چی بود؟ " الموت ایگلز ". اون کله ی عقابم که می بینی رو صخره هاست علامت تیمشون بوده! همیشه هم تو لیگ اول بودن، میدونی؟ قبل از بازی رفت مربی تیم حریف رُ می کشتن و چون تیم حریف نمی تونست بیاد تو زمینشون، بازی برگشتُ هم به ایگلز می باختن. فقط تیم مغولا تونست اونارُ شکست بده.» از خنده ای که تو نگاه پسرک بود می شد فهمید باهوش تر از آن است که حرف های من را باور کند اما می پرسد: «اسم تیم مغولا چی بود؟»

«اسم تیم مغولا؟... خوب معلومه، "چنگیز وولفز"! راستی، وقتی رفتی اون بالا خوب به زمین نگاه کن هنوز خط کشی زمین بازیشون رُ میشه تشخیص داد.»

من مرد بالا رفتن از آن همه پله نیستم، ترجیح می دهم پائین کوه و زیر سایه ی چند درخت بنشینم تا دوستان ماجراجو و ورزشکار من آن چند هزار پله را بالا و پایین بروند.

چون دیر شده بود همه ترجیح دادند به جای چلوکباب مخصوص و ته دیگ زعفرانی، ناهار را به خوردن یک ساندویچ کالباس در سایه ی اتوبوس ها قناعت کنند تا هرچه زودتر خودمان را به دریاچه "اوان" برسانیم که منطقه ای توریستی، دیدنی و منحصر به فرد است. راهنما توضیح می دهد که مساحت آن هفتادهزار کیلومتر مربع است و عمق آن در بعضی جاها به هفت کیلومتر می رسد! علی رغم سرعت و مهارت راننده ی ما در پیچیدن سر گردنه ها- جوری که هر بار نصف عقب اتوبوس توی دره می رفت و با گاز دادن به موقع آن را بیرون می کشید- ساعت هفت عصر به دریاچه اوان رسیدیم که آبی است به اندازه ی دریاچه ی مصنوعی پارک ملت با این تفاوت که در کنار آن هیچ امکاناتی برای مسافرین پیش بینی نشده و حتی یکی از آن قوهای پدالی بدترکیب روی آب نگذاشته اند تا مردم سوار شوند و از دریانوردی لذت ببرند در عوض می گویند که آبی سنگین و خطرناک دارد و این امکان فراهم است که روزی چند نفر در آن غرق شوند و دیدن مردان قورباغه ای و جسد مردان مغروق یکی از جاذبه های گردشگری این دریاچه است. خیلی زود فهمیدیم که راست می گویند.

هنوز همه از اتوبوس پیاده نشده بودیم که ازدحام جمعیت در گوشه ای از ساحل توجه مان را جلب کرد، دو مرد قورباغه ای با لباس غواصی و کپسول هوا وارد آب می شدند، بعد از چند دقیقه بازوی برهنه ی یک غریق و بعد شانه ی چپش را از آب بیرون کشیدند که با غریو هلهله ی جمعیت همراه شد و من رویم را بر می گردانم تا جسد جوانی را که سه ساعت قبل غرق شده نبینم. کسی می گوید که یکی دیگر را صبح همان روز بیرون کشیده اند که مسافرین قبل از ظهر از تماشای آن لذت برده اند.

نیم ساعت بعد کاسه و کوزه مان را جمع کردیم تا به خانه برگردیم، به اندازه ی کافی تفریح کرده بودیم.

در راه بازگشت یکی از اتوبوس ها خراب شد، یکی دیگر تصادف کرد، دور زدیم و مسیر آمده را برگشتیم، ایستادیم، معطل شدیم، دستشویی رفتیم، بازی هایمان ته کشید، همه ی آوازهایی که بلد بودیم خواندیم، صد بار به ساعت های مان نگاه کردیم و صد بار از راننده پرسیدیم که کی می رسیم و صد بار یک جواب شنیدیم: "دو ساعت دیگر" تا بالاخره خوابمان برد و دو صبح جلوی دفتر بیدارمان کردند. گیج و خسته و خراب با سری که درد می کرد و گردنی که خشک شده بود و کمری که دیگر امیدی به راست شدنش نداشتم پیاده شدم و نمی دانستم بهتر است به خانه بروم یا همان وقت کارت بزنم و برای اولین بار زودتر از مهندس خواجه نوری وارد دفتر بشوم؟ به صلاحدید دوستان به خانه رفتم تا ساعت دو و سی دقیقه ی صبح شام مختصری بخورم و نیم ساعت بعد بخوابم.

اطمینان دارم که حسن صباح خیلی آدم باهوشی نبوده چون می توانست برای کشتن دشمنانش آن ها را به تورهای یک روزه بفرستد و برای مصرف دخانیات به جای نوک کوه یک کافه ی مناسب پیدا کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:43  توسط توکا نیستانی  | 

برای لذت بردن از ادبیات یکی دو دلیل می شناسم. اول، درک زیبایی واژه ها است در ترتیبی که نویسنده به آن ها می دهد و دوم، نظمی است که ادبیات به افکار یا تجربه های پراکنده و مغشوش ما می دهد و ما را مجبور به نتیجه گیری از زندگی می کند. این موضوع که قصه ی کتاب چیست کم تر از این که چگونه روایت شده است برای من اهمیت دارد.

"شیطان در بهشت"* روایتی است از رفاقت بی سرانجام "هنری میلر" با "کنراد موریکان"- مردی از نسل روشنفکران و هنرمندان بزرگ اوایل قرن گذشته، کسی که برخلاف معاشرینش هیچ نشد و به هیچ جا نرسید، انگل و آواره و بی کاره ای که توجه دیگران را حق خود می دانست- و کتاب شرحی است که میلر از این رابطه می دهد. از نثر عالی و تبحر میلر در توصیف این آدم که بگذریم لذت مضاعفی که از کتاب بردم به خاطر یادآوری تجربه ی نصفه نیمه ای بود که سال ها پیش با یک دوست داشتم. البته نه من "میلر" بودم و سخاوت و مهربانی او را داشتم و نه خانه ام بهشتی درخور شیطان بود و نه دوست شفیق من، "هومن" شباهتی به "موریکان" داشت؛ تنها حسرتی در من زنده شد که نتوانستم آن کنم که میلر در حق دوست خود کرد، هرچند که تلاش او هم بی نتیجه بود. کتاب که تمام شد فقط به هومن فکر می کردم:

«سال اول دبیرستان هم مدرسه بودیم و در فاصله ی دو زنگ تفریح با هم رفیق شدیم. خیلی زود معلوم شد که پدرها و مادرهایمان در دانشکده ی ادبیات دوست هم بودند. وقتی به مادرم گفتم که با پسر دو دوست قدیمی اش رفیق شده ام با تعجب احوال پدر و مادر "هومن" را از من پرسید که می دانست متارکه کرده اند. هومن با مادرش زندگی می کرد، خانه و زندگی اجاره ای ساده و بسیار کوچکی داشتند که آن وقت ها مد نبود اما خوب و پاکیزه بود. به تدریج متوجه ترس هومن از آینده شدم، تقدیری مضحک رقم زده بود که هم از سوی خانواده ی پدری و هم از سوی خانواده ی مادری بیماری "شیزوفرنی" نسل به نسل قربانی بگیرد تا به او نزدیک شود. پدر و مادر هومن هردو مبتلا بودند و هومن در وحشت از آینده ای بسر می برد که خودش قربانی بعدی باشد و من نمی دانستم. اهل فیلم و عاشق فلینی و پازولینی بود و هیچ کدام از جشنواره های فیلم را از دست نمی داد، زیاد کتاب می خواند اما درس خوان نبود. بعضی رفتارهایش عجیب بود، در امتحان ریاضی نمره ی قبولی نمی آورد آن وقت دو روز مانده به امتحان فیزیک، ریاضی می خواند و در فیزیک هم رد می شد و سه روز مانده به امتحان شیمی، فیزیک می خواند و... همان سال اول در امتحانات مردود شد و سال بعد مدرسه اش را عوض کرد و آن جا هم یک بار دیگر مردود شد اما بهترین دوست من باقی ماند. تمام تعطیلات آخر هفته را با هم می گذراندیم، پاتوق ما پیتزا فروشی جکس بود در عباس آباد که حالا نمی دانم چه شده و سینما شهرفرنگ و شهر قصه و ساندویچ فروشی کوچکی نبش سه راه عباس آباد که امروز جای آن را فروشگاه بوسینی گرفته است. حتی یک تابستان با هم به رامسر رفتیم درست در همان سه روزی که از بد اقبالی ما آیت الله طالقانی فوت کرد و سه روز عزای عمومی اعلام شد و ما در راه بودیم که خبرش راشنیدیم.

حال پدرش وخیم تر می شد و مادرش نشانه های واضحی از بیماری نشان می داد. یک هفته بعد از مرگ پدرم، پدر هومن برای اولین و آخرین بار به من زنگ زد و با خوش حالی مژده داد: «توکا جان، بابات زنده است!» معلوم بود که حالش خوب نیست، خیلی نگذشت که فوت کرد و به فاصله ای اندک مادر هم به وقت عبور از خیابان با کامیون تصادف کرد و کشته شد. هومن تنها بود و زیاد به خانه ی ما می آمد که کوچک بود و جای خواب به اندازه ی کافی نداشت، با خودش انبانی از قرص های جوراجور می آورد، می گفت برای این که به سرنوشت پدر و مادر دچار نشود پیش یک روانپزشک رفته و او این داروها را تجویز کرده است. به دکترش و قرص هایی که مشت مشت می خورد ایمان نداشتم و اصرار می کردم که آن ها را مصرف نکند که گوش نمی داد. پسرخاله هایش متمکن بودند، "حمید" کارگردان نیمه معروفی بود که برای تلویزیون سریال می ساخت و دیگری کارخانه ای در جاده ی ساوه داشت، هومن شد کارگر کارخانه ی پسرخاله ای که اسمش "شادی" بود. کماکان به دیدنمان می آمد و شب های پیاپی می ماند. مادرم معذب بود اما چیزی نمی گفت تا این که من ازدواج کردم و خانه را ترک کردم و معلوم بود که هومن نمی توانست با من بیاید اما آمد و مدتی هم با من زندگی کرد تا همسرم که پا به ماه بود نشانه هایی از نارضایتی نشان داد، عذرش را خواستم که رفت و ساکن کارخانه ی "شادی" شد. یکی دو سال بعد، در اواسط دهه ی شصت، زمینی را که از مادرش به ارث برده بود به چند میلیون تومان فروخت و پولدار شد. آن زمان با هشت هزار تومان حقوقی که می گرفتم زندگی می کردم و پیداست که چند میلیون تومان ثروت هنگفتی بود که می شد با آن خیلی کارها کرد. به من گفت که تصمیم گرفته تا بهترین استفاده را از پولش بکند، تمام آن را صرف خرید ابزارآلات فنی مثل دستگاه جوش و فرز و این قبیل کرد. آدم فنی ای نبود و نمی دانستم این چیزها به چه دردش می خورد، به او پیشنهاد کردم خانه ای بخرد که عصبانی شد و گفت که به او حسادت می کنم و رفت. مدتی از او بی خبر بودم تا شنیدم که حالش خوب نیست و فامیل برایش زن گرفته اند بلکه خوب شود! البته آپارتمان کوچکی هم در همان جاده ی ساوه با تتمه ی پول هایی که به باد نداده بود برایش خریدند. بی خبر بودم تا همسرش نمی دانم از کجا تلفن دفتری که کار می کردم را پیدا کرد و زنگ زد و برای اولین بار با من صحبت کرد. گفت که حال هومن خوب نیست و مدتی است قرص هایش را نمی خورد و حاضر نیست به دکتر برود، گفت که نیمه های شب بیدارش می کند و به مرگ تهدیدش می کند گفت که او را می زند و... یادم نیست، شاید بچه دار هم شده بودند، خواست به دیدنش بروم و هرطور می توانم نجاتش بدهم...

ترسیدم، از دوستم ترسیدم، از نیرویی که جنون به او می داد و از دست و پا چلفتی بودن خودم ترسیدم. دوری راه و نداشتن وسیله را بهانه کردم، نرفتم. به پسرخاله اش حمید زنگ زدم که گفت روی من حساب نکن. من هم خودم را پنهان کردم.

نمی دانم چه بر سرش آمد، زنش چه کرد با جنونی که نسل به نسل گشته بود تا به شوی بخت برگشته اش برسد، نمی دانم که الان چه می کند، زنده است یا مرده اما می دانم که هیچ کسی کمکش نکرد، یا نتوانست کمکش کند، حتی من که بهترین دوستش بودم.»

اگر مثل هنری میلر شانس زندگی در بهشت را داشتم شاید به جای فرار همان می کردم که او کرد.

                                                           ***

 * شیطان در بهشت، هنری میلر- ترجمه ی بهاءالدین خرمشاهی، نازی عظیما- انتشارات ناهید

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1:27  توسط توکا نیستانی  |