|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
«ابنای بشر به هیچ چیز به اندازه ی ناراضی بودن علاقه مند نیستند. دلایل ناراضی بودن بسیاراند: ضعف و سستی بدن ها، ناپایداری عشق ها، تزویر و ریا در زندگی اجتماعی، بی اعتباری دوستی ها و تأثیر مرگ بار عادت ها. در مقابل این همه ناملایمات دائمی، طبیعی است متوقع باشیم که هیچ حادثه ای به اندازه ی فرا رسیدن مرگ مان خوش آیند نباشد.»*
***
فکر کردن به آخرین روز زندگی خیلی سخت است حتی وقتی که مقصود از آن شرکت در "بازی" است و مطمئن هستید که هزار سال دیگر زنده اید و به پشت گرمی آن جرأت کنید از مرگ خودتان حرف بزنید، با آن شوخی کنید یا از آن به عنوان واقعه ای خوش آیند یاد کنید، باز قطعیت وقوع اش رعشه به اندام می اندازد.
بازی با یک سؤال ساده آغاز می شود: اگر بدانی که این آخرین بیست و چهار ساعت باقی مانده از عمرت است، چه خواهی کرد؟
- قبل از هر کاری سعی می کنم یک پُـستِ خداحافظی بنویسم، از آن ها که دل بسوزاند و اشک در بیاورد، اما چون دست هایم می لرزند و افکارم پریشان شده به نوشتن یک جمله قناعت می کنم: - من درگذشتم!
- به دیدن مادرم خواهم رفت، به او خواهم گفت که ببین، آن قدر بزرگ شده ام که فردا می خواهم بمیرم. به اتاق مدیرعامل شرکت می روم و بالاخره به لاغری دستمزدم اعتراض می کنم و می خواهم، فقط برای حفظ آبرویم بعد از مرگ، حقوقم را برای بیست و چهار ساعت اضافه کند. تصمیم می گیرم که سری به کافه هایی که دوست شان دارم بزنم و با همه خداحافظی کنم اما منصرف می شوم. سیگار را با سیگار روشن می کنم. با "بنی اسدی" تلفنی حرف می زنم، او را وصی خودم می کنم. به دیدن دو نفر می روم، هر دو را می کُشم! چند نفر را در آغوش می گیرم. حمام می کنم. اصلاح می کنم. بهترین ادوکلن هایم را می زنم. به فایل های کامپیوترم سر و سامان می دهم. همه ی قرص ها و داروهایی را که در هشت سال گذشته مصرف کرده ام دور می ریزم. برای آخرین بار کلاغ ها را تماشا می کنم، تنه ی زبر درخت ها را لمس می کنم. روی کاناپه ام، مونس شب های تنهایی ام، دراز می کشم و برای اولین بار از احساس سفتی بالش ها و صدای جیرجیر چارچوب زهوار در رفته اش لذت می برم. همان طور که دراز کشیده ام به "غزاله علیزاده" فکر می کنم و به تنهایی اش در آخرین روز زندگی وقتی به جنگل رفت و برای فرار از سرنوشتی دردناک خود را حلق آویز کرد، به احساسش در آن لحظات و افکاری که در سر داشت، به دردی که کشید و رنجی که تحمل نکرد، به فراموش شدن فکر می کنم. خاطراتم را مرور خواهم کرد، افسوس خواهم خورد. دقایق باقی مانده را- اگر چیزی مانده باشد- فلج می شوم، دلم برای خودم کباب می شود، گریه می کنم و قبل از آخرین نفس، "آنالی شگفت انگیز"، "کاسنی"، "اسپات لایت"، "لوچ خندان" و آنی که "فقط می نویسد" و همه ی لینک های این صفحه را به بازی دعوت می کنم.
......
*آلن دوباتن- پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند- ترجمه ی گلی امامی
قطعاً تئاتر یکی از مقولاتی است که در آن سلیقه ای متعالی را نمایندگی نمی کنم. به تدریج یاد گرفته ام که اگر از نمایشی خوشم آمد آن را تبلیغ نکنم. یک بار برای دیدن کاری از "سیروس ابراهیم زاده" تمام دوستانم را بسیج کردم و تا مدت ها از زخم زبان شان عذاب کشیدم در حالی که خودم دو بار برای همان نمایش به سالن رفتم و خیلی راضی بیرون آمدم.
برایتان گفته بودم که مدتی است یک مشاور تئاتر دارم، "بابک" هر ماه نمایشی را انتخاب می کند، زحمت ایستادن در صف بلیت را می کشد و کاری برای من نمی گذارد جز این که سر ساعت خودم را به سالن برسانم.
بابک این بار من را به دیدن "رؤیای نیمه شب پائیز" نوشته ی "نغمه ثمینی" و کارگردانی "کیومرث مرادی" برد که در سالن قشقایی تئاترشهر بر صحنه است. آن ها که به "قشقایی" رفته اند می دانند که یکی از بدترین سالن های تهران است! اطمینان دارم اگر روزی آن جا حادثه ای، مثل یک آتش سوزی، اتفاق بیفتد هیچ کس جان سالم به در نخواهد برد. مثل دفعات قبل راهروهای زیرزمینی، پیچ در پیج و باریکی را پشت سر گذاشتیم تا قبل از گرفتن اذن دخول در صف طویلی بایستیم و دقایقی طولانی پشت در عرق بریزیم و خودمان را با بروشورهایی که نه برای خواندن بلکه برای باد زدن به ما داده اند باد بزنیم تا دل رئیس به رحم بیاید و بگذارد سر جایمان بنشینیم. هوای داخل سالن گرم تر از راهروها است، یکی دو تا کولری که کار گذاشته اند نای خنک کردن هوا را ندارند و فقط سر و صدا می کنند. در آخرین ردیف صندلی ها- بدترین جا- می نشینیم.
هنرپیشه ها را نمی شناسم اما با شروع نمایش، "امیر جعفری" را تشخیص می دهم، همانی است که مدت ها در تمام سریال های بد تلویزیون بازی می کرد.
جادو است این؛ چقدر امیر جعفری عوض شده، چقدر مسلط و خوب بازی می کند و چقدر در این نقش باورپذیر است. جادو است این؛ با پایان هر پرده چراغ ها خاموش که می شوند سیاهی ها را می بینی که می روند و می آیند و چند تیر و تخته را این طرف و آن طرف می برند و با هر پرده ی جدید فضای جدیدی می سازند که در واقع هیچ نیست اما جادو به تو می باوراند که این چارپایه که در صحنه ی قبل تخت سلطان بود در این صحنه قله ای مرتفع است یا باروی قلعه ای دست نیافتنی. کاسه ی آب یک دریا است و یک دور که محیط صحنه را راه بروی فرسنگ ها پیموده ای. هر بار که بازیگر دستگیره ی خیالی دری را که وجود ندارد می چرخاند همراه با او وارد اتاقی می شوی که نیست اما هست. باور می کنی که آن سر بر روی میز، سر قاسم است که از تن جدا کرده اند و تن بازیگر را که زیر میز پنهان شده و اصراری بر پنهان بودن ندارد را دیگر نمی بینی. وقتی که سر بریده ی قاسم شروع به خواندن می کند سینه ات فشرده می شود از غمی که در آوازش است و ... و باور می کنی هرچه را که بر بالای آن صحنه ی جادویی اتفاق می افتد عین زندگی است.
جادو است این، که اگر نبود چرا صنعت سینما با آن طول و عرض و بودجه های میلیون دلاری و استفاده از جلوه های ویژه ی پشرفته نمی تواند به این راحتی چنین حسی از فضا و مکان و زمان را منتقل کند؟
بابک می گوید تعزیه خوان نبودند، صدایشان وسعت نداشت. حتماً راست می گوید، اما من لذت برده بودم. اولین بار بود که امیر جعفری واقعی را می دیدم و باز دلم خواست به کسی بگویم که این نمایش را ببیند.
اگر الان نیویورک بودم، زنگ آپارتمان "اردشیر" را می زدم و از پشت آیفون می گفتم من همانی هستم که بیست و چند سال پیش برایت نامه می نوشت، همانی که برایش نوشتی "میلتون گلیزر" از تو خواسته تا مسئول جمع آوری پوسترهایی از طراحان ایرانی برای مبارزه ی جهانی با ایدز باشی، نوشتی که سال هاست از دوستانت دور هستی و آدرس شان را نداری و از من خواستی که آن ها را پیدا کنم و بگویم تا این پوسترها را برای سازمان ملل طراحی کنند اما من جوان بودم و ایران درگیر جنگ بود، شب ها بمباران می شدیم و اعصاب نداشتم و جوابت را بد دادم که این جا کسی نمی داند ایدز چیست و ما معمولاً شب ها بر اثر انفجار بمب در تخت خوابمان می میریم و فرصت مبتلا شدن به ایدز نداریم چه رسد به طراحی پوستر در باره ی آن. کیف و حالش را فرنگی ها کرده اند و حالا پوسترش را ما بکشیم؟!... و تو نامه هایت را به من قطع کردی. یادت آمد؟ همان که به او گفتی بهتر است از عکس های قدیمی قاجار برای الهام گرفتن استفاده کنی همان که به او گفتی پدرت را می شناختم شاعر خوبی بود. حالا آمده ام بگویم سال هاست که جنگ تمام شده و ما شب ها بدون سر وصدا می خوابیم و با جناب ایدز آشنا شده ایم و آقا کجایی که ببینی ما پایتخت مملکت کاریکاتور هستیم و نماینده ی رسمی در سازمان کاریکاتور بین الملل داریم و جای شما در مقام معاونت مافیای کارتونیست های تهران خالیست و حیف است با این اعتباری که دارید کسی به رسمیت نشناسدتان و هر وقت اسمتان را ببریم همه بگویند همانی که نقش جوانی شهریار را بازی کرد؟ ...
اگر الان، همین الان در نیویورک بودم، می رفتم و زنگ خانه ی "نیکزاد نجومی" را می زدم و می گفتم که الان از پشت در آپارتمان اردشیر آمده ام که خانه نبود، چون هرچه زنگ زدم در را باز نکرد. می گفتم هنوز طراحی هایی که برای کتاب های "هوشنگ ایرانی" کشیده ای بخشی از خاطرات تصویری من از دوران نوجوانی است، مخصوصاً "بستور" و آن یکی کتاب آقای "ایرانی" که زمان انقلاب منتشر شد و اسمش را فراموش کردم اما طراحی های ذغالی شما هنوز در یادم مانده است. می گفتم که آقا نمی دانی همین "بستور" باعث شد که چند سال پیش وقتی خدابیامرز "هوشنگ ایرانی" را در دفتر روزنامه ی جامعه دیدم با چه افتخاری داوطلب شدم که آپارتمانش را بازسازی کنم و نمی دانی چه پوستی از من کند آن خدا بیامرز تا خانه اش تمام شد. می بینید که آشنا هستم با شما، بالاغیرتاً واسطه شوید اردشیر ما را ببخشد...
اگر الان نیویورک بودم، می رفتم زنگ قصر "شیرین نشاط" را می زدم و می گفتم که خانوم جان من از دوستان صمیمی اردشیر* و اردشیر** و نیکزاد هستم، همین الان پشت در خانه ی دوتای آخری بودم که هیچ کدام تشریف نداشتند، از این دور و بر رد می شدم گفتم سلامی بکنم و بگویم که بیست سال در "سه راه نشاط" زندگی کردم و الگوی من "فرانسیسکو گویا" بود اما امروز در رؤیای "گویا" زندگی می کنم و می دانم که باید شیرین نشاط بشوم؛ اجازه بدهید تا با حفظ حریم عکسی با شما بیندازم ...
اگر الان، همین الان نیویورک بودم می رفتم زنگ خانه ی "نیمانی" یا همان نیما بهنود را می زدم، می گفتم نیما جان من همانم که وقتی بچه بودی به خاطر پیروزی آلمان بر آرژانتین در فینال جام جهانی آنقدر برایت کری خواند که اشکت را درآورد. همانی که وقتی طراحی هایت را در مجله چاپ می کردند مطمئن بود طراح نمی شوی اما رفتی و به کوری چشم همه طراح مد شدی و حالا تی شرت هایی با مارک تو در بوتیک های تهران می فروشند که هیچ کدام اصل نیستند و با این وجود سایز خیلی بزرگش را، که به درد پنهان کردن شکم من بخورد، ندارند؛ بیا و چند تایی اختصاصی برای من تولید کن؛ قربان دستت، لُـنگ به دردم نمی خورد می دانی که در تهران مدتها است که حتی دلاک ها هم با لَـنگ کنار در حمام نمی ایستند، تخفیف هم بده که از راه دور آمده ام و دست و بالم تنگ است ...
اگر الان، همین الان نیویورک بودم سر راه "وودی آلن" می ایستادم تا وقتی رسید یقه اش را بگیرم و بگویم:
- تـُف به روت نامرد! رفتارت با دختر خوانده ات نفرت انگیز بود، اما ... خیلیییی مخلصیم آقا.
....
*اردشیر رستمی
**اردشیر محصص
جمعه که خانه مادر راهت ندادند چاره ای نداری جز مطالعه. تمام هفته ی گذشته که وب لاگ تعطیل بود- البته صوری- بیشتر از سیصد و پنجاه و چهار جلد کتاب نخواندم و هنوز با شکستن رکورد بیست هزار جلد به اندازه ی چهار سال نوری فاصله دارم و نمی دانم چرا هر بار که می نویسم "چهار" کامپیوترم پیشنهاد می دهد که بنویس "چهارشنبه"؟!
شماره ی 125 دوهفته نامه ی "تندیس" را که ورق زدم دو مقاله ی خواندنی پیدا کردم: یک مصاحبه از "توکا ملکی" با "هومن مرتضوی" به بهانه ی نمایشگاه آخر هومن در گالری اثر و دیگری نقدی فوق العاده از "احمدرضا دالوند" درباره ی نقاشی های "ایران درودی".
کسانی که پست "اندر خوشبختی سالیاری بودن" را خوانده اند به یاد دارند که من به شخصه بسیار به هومن مرتضوی و آثارش علاقه دارم؛ اگر می خواهید بیشتر با او آشنا بشوید حتماً این گفتگو را بخوانید. می خواهم بر دوستانی که هم نامی من و توکا ملکی برایشان سؤال برانگیز خواهد شد پیش دستی کنم و توضیح بدهم که خانوم توکا ملکی دختر یکی از روزنامه نگاران و نویسندگان قدیمی مطبوعات است و شاید بعد از من- که قدیم ترین توکای مذکرم- قدیم ترین توکای مؤنث ایران باشد. آقای ملکی، که از دوستان پدرم بود، بعد از تولد دخترش به دیدن منوچهر نیستانی آمد و اطلاع داد که می خواهد اسم نوزاد را توکا بگذارد و منوچهر نیستانی هم که اصولاً به هیچ چیز اهمیت نمی داد تولد توکا را به ملکی تبریک گفت و این سرآغازی شد بر ورود توکاهای مؤنث بعدی تا جایی که جنسیت این نام زیر سؤال قرار بگیرد.
و اما نوشته ی احمد رضا دالوند یکی از درست ترین و بی رحمانه ترین نقدهایی است که در چند سال اخیر خوانده ام. دالوند معتقد است که ایران درودی هیچ وقت نتوانسته از تار تعریف و تمجیدی که نویسندگان و ادبای مشهور اما غیر متخصصی مثل احمد شاملو، جواد مجابی، آندره مالرو، ژان کوکتو و دیگران بر دست و پای نقاشی او تنیدند خود را رها کند و در نتیجه سال هاست که به تولید بُنجُل مشغول است. دالوند سختگیرانه ادعا می کند نقاشی های درودی از نظر تکنیکی و قدرت قلم چیزی در حد آثار زنانی است که در بازارهای خوداشتغالی نقاشی روی چرم و چوب خود را عرضه می کنند.
دالوند طراح بی نظیری است و قلمی عالی در نوشتن دارد که به همراه دانشش از هنر منتقدی تیزبین از او ساخته است؛ صرف نظر از این که با کلیات نوشته اش درباره ی نقاشی های خانوم درودی موافق هستم اما کمی تا اندکی آن را "تـُند" و به همان اندازه بی فایده می دانم. ایران درودی در سن و سالی نیست که بتواند یا بخواهد چیز تازه ای به این بازار عرضه کند و چنین نگاه رادیکالی با توجه به این که مالرو، ژید و شاملو از نعمت اصلاح نظراتشان محرومند، تنها به درد زهر چشم گرفتن از ادبای در قید حیات می خورد تا دیگر درباره ی نقاشی و نقاشان چیزی ننویسند. اگر احمدرضا دالوند- یا من یا هر کس دیگری- این افتخار را داشت که مورد تشویق و تأیید شخصیت هایی مثل مالرو یا ژید قرار بگیرد آیا امروز حاضر بود آن شنیده ها را فراموش کند؟ شاید خوشبختی یا شانس- یا بدشانسی- ما در این بوده که بار چنین تأییداتی را هیچ وقت بر دوش نکشیده ایم. مسلماً انتقاد دالوند از حسادت های حرفه ای نشأت نمی گیرد- او نقاش نیست- و مسلماً منتقد منصفی است وقتی بر کم بودن عدد زنانی مثل ایران درودی اذعان می کند اما چه خوب بود به این نکته هم اشاره می کرد که حتماً چیزی در نقاشی های اولیه این زن بوده که در مقطعی از تاریخ هنر ما چنین مورد توجه قرار گرفته و چه عالی که اگر چیزی به آن نیفزوده- یعنی در حد همان بنجل کش باقی مانده- اما استمراری مثال زدنی در کار نقاشی داشته است.

در میانه ی یک بحث خانوادگی از دهنم پرید که: «... ولی من هفته ای یک بار هم به زور، خانه شما می آیم...»
می خواستم برای مادرم روشن کنم که اهل سوء استفاده از مهمان نوازی ایشان نیستم اما حواسم به پیش پا افتاده ترین و اولین معنای "به زور" آمدن نبود، حتی منظورم از "به زور"، "به سختی" نبود، مثل وقتی که می گوئید فلانی ماهی یک کتاب هم به زور می خواند یا به زور سنش به سی و پنج می رسد یا به زور به زندگی ادامه می دهد و همه می فهمند که نامبرده برای انجام افعالی که برشمرده اید "اجبار"ی نداشته اما به سختی به حد نصاب های فوق رسیده است... منظورم از به زور "خیلی کم" بود، می خواستم بگویم که اگر منصفانه ببینید عادت ندارم خیلی مزاحم شوم، هفته ای یک بار، آن هم اگر اجازه بدهید و حالتان مساعد باشد برای دیدنتان می آیم، دوست ندارم زحمتی برایتان داشته باشم یا برنامه ی زندگی تان را به خاطر لذت خودم به هم بزنم و...
از قدیم گفته اند "حرف" را قبل از به زبان آوردن خوب سبک و سنگین کنید، البته کار سختی است که قدما هم از پسش بر نیامده اند. مشکل از "حرف" نیست، مشکل از "کلمه" است که برای مردمی با زبان واحد معنایی واحد ندارد.
مادر به توضیح من گوش نمی کند، همان "به زور" آمدن من برایش گران تمام شده، می گوید که راضی نیست همان یک روز در هفته هم کسی- منظورش من هستم- به زور به دیدنش برود.
امروز که جمعه است بر خلاف همیشه اجازه ندارم به دیدن مادرم بروم، اکیداً ورود من را به خانه ممنوع کرده است.
در دوران ریاست کرباسچی بر شهرداری تهران بود شاید، که شعار "شهر ما خانه ی ما" زینت بخش سطل های زباله شد. قرار بود شهروندان تهرانی در رودربایستی با آقای شهردار قرار بگیرند و آشغال هایشان را توی سطل بریزند و ثابت کنند که نه تنها هنر نزد ایرانیان است و بس، نظافت هم پیش ماست. پروژه ی "شهر ما، خانه ی ما"، با وجود سطل های فراوانی که در خیابان ها نصب شد، شکست خورد و اجماع قبلی شهروندان بر شعار "شهر ما، سطل آشغال ما" با قوت و استحکام بیشتری به حیات معنوی خود ادامه داد. تصور نمی کنم امروزه کسی از قباحت آلوده کردن محیط زیست بی خبر مانده باشد، فقط کافی است که گزارشگر تلویزیون یقه ی یکی از همین همشهریان بی مبالات را حین ارتکاب جرم بگیرد تا ببینید که با چه فصاحتی از قباحت کاری که کرده حرف می زند اما... چرا فقط حرف می زنند؟
این صحنه را حتماً دیده اید: گزارشگر تلویزیون جلوی یک پسر بچه ی هشت، نه ساله را می گیرد و می پرسد «کوچولو شما چه کتابایی میخونی؟» پسرک بدون تعجب از سؤال و بدون شرمندگی دروغ می گوید: «علمی، آموزنده، دینی، علمی، اِ.... بازم علمی ... یه چیزایی که خوندنش فایده داشته باشه و به علم و کمالاتمون کمک های اضافی بکنه و توی دنیا و درسامون به دردمون بخوره و خیلی علمی باشه البته اگه درباره ی کهکشان راه شیری باشه و این که ما چطور می تونیم به فضا بریم خیلی آموزنده تره»
نسل بعد از نسل، بخشی از مساعی ما صرف آموزش روش های مؤثر "دروغ گفتن به وقت اضطرار" به نوگلان باغ وطن و تربیت درست آن ها می شود؛ تشخیص "وقت اضطرار" هم عمدتاً بر عهده ی خود نوگلان است تا متناسب با موقعیت از آموخته هاشان استفاده کنند و گاهی به خاطر "دفع شر"، گاهی با هدف "جلب خیر" و حتی خیلی وقت ها به نیت "آبروداری" دروغ بگویند. بخشی از اعتقادات اخلاقی ما، چون خوب نگاه کنید، حاصل مهارتی است که در دروغ گویی و دورویی به دست آورده ایم. در ادبیات عرفانی ما از این دورویی به "رندی" تعبیر و فراوان ستوده شده است. "رند" کسی است که روش بازی دوگانه در "خلوت" و "خیابان" را به نیکویی می داند. در خانه کامران است و در خیابان غضنفر، با دوستان از ادبیات و شعر و نوشیدنی های سکر آور می گوید اما مواظب است تا اگر دیده شد حتماً در حال بحثی علمی و آموزنده یا ایراد خطابه ای در مذمت روشنفکری باشد.
در شباهت شهر ما و خانه ی ما شکی نیست اما پاکیزگی ظاهری این خانه ها به خاطر ترس از حرف مردم و سرزنش همسایه است، این ها وسواس پاکیزگی را وقتی در میان جمعیت هستند و از ناشناس ماندن مطمئن می شوند به سهولت فراموش می کنند.
پس عجیب نیست اگر ببینیم جوانانی که از ده سالگی مدعی خواندن کتاب هایی فقط "علمی" و "آموزنده" در اوقات فراغت بودند در بیست سالگی همان اوقات عزیز فراغت را به بالا و پائین رفتن در خیابان جردن اختصاص می دهند و اگر "مریض" باشند- و بی بهره از توجه دیگران- در سایه های دنیای مجازی پنهان می شوند و دم از "ادب" می زنند.
یادم نیست کدام شما پیشنهاد کرد که این کتاب را بخوانم اما هرکه بود دستش درد نکند. امروز عصر کتاب را خریدم و تا به خانه برسم سه داستان تأسف بار را خوانده بودم- می دانید که برای شکستن رکورد نباید هیچ فرصتی را از دست داد- تا این جا که خوانده ام داستان های کوتاه، نسبتاً ترسناک اما مفرحی است که برای قلقلک دادن قوه ی تخیل می تواند مفید باشد و باز تا این جای کتاب از سومین داستان آن که "قایقی در سرداب" باشد خیلی خوشم آمد؛ یک جوری نزدیک به حال و هوای ما وب گردها و دوستان جهان مجازی است. اولین داستان کتاب هم البته خیلی جذاب است.
اگر من مدیر هنری این کتاب بودم طرح هایش را به "علی جهانشاهی" سفارش می دادم که قابلیت منحصر به فردی در خلق فضاهایی شبیه به فضای این داستان ها دارد. طرح هایی که در شروع هر داستان استفاده شده بد نیستند اما می توانستند خیلی بهتر از این ها باشند.
تا دوباره به جهان مجازی برگردم و از بی حوصلگی در بیاورمتان این کتاب را بخوانید، ضرر نمی کنید.
اگر فیلم "آمادئوس" را دیده باشید "سالیاری" را به یاد دارید، آهنگسازی که آن قدر پرمایه بود که در دربار پادشاه اتریش مقام و منزلتی بیابد و آن قدر بد شانس بود که نابغه ای مثل "موتزارت" درست در همان زمان پا به جهان موسیقی بگذارد. شاید اگر موتزارت با کمی تأخیر به دنیا می آمد سالیاری برای احساس رضایت خاطر از موفقیت هایی که در زندگی به دست آورده بود هیچ کم نداشت.
می گویند دوران ظهور نوابغ به سر آمده است؛ شاید همان طور که "اندی وارهول" پیش بینی کرده به دورانی نزدیک شده ایم که هر کسی برای پانزده دقیقه به شهرت برسد و نوبت را به دیگری وا گذار کند اما هنوز هم تفاوت بسیاری است بین کسانی که مایه هایی دارند و آن ها که بی مایه اند. حالا که نابغه ای درکار نیست، سالیاری بودن یک فضیلت است.
در طی سه دهه ی گذشته شانس دیدن سه نوجوان "پرمایه" را داشته ام:
اولین نفر "هومن مرتضوی" بود که فقط چهار پنج سالی از من کوچک تر است اما در زمان آشنایی، من دانشجوی دانشگاه بودم و او محصل دبیرستان و نمی دانم چرا این فاصله باعث می شد تا فکر کنم خیلی پیرتر از او هستم. خیلی زود به این نتیجه رسیدم که هومن استعدادی یگانه در طنز و نگاهی ویژه به هنر تصویرسازی و کاریکاتور دارد، حتی الگوهای او در دنیای کاریکاتور متفاوت با هم سن و سال هایش بود و بدترین کارهایش در بدترین مجلات طنزی که منتشر می شد از بهترین کارهای خیلی ها بهتر بود. با گذشت زمان هومن مرتضوی به شاگردی به کلاس های آیدین آغداشلو رفت و باز به اعتقاد من شاگردی متمایز بود که بیشتر از همه یاد گرفت و کمتر از همه به آیدین شبیه شد. او یکی از سه نفری است که دفتر تبلیغاتی "داروگ" را تأسیس کردند که امروز دفتر معروف و موفقی است گرچه هومن در همان آغاز کار آن را ترک کرد و به امریکا رفت. یکی از اولین و موفق ترین تقویم هایی که قبل از شروع موج تقویم سازی در شهر منتشر شد تقویمی بود که هومن مرتضوی طراحی کرد و کاریکاتورهایش را کشید و به اسم "بعضی ها" معروف شد و بسیار مورد استقبال قرار گرفت و خیلی ها را تحت تأثیر قرار داد که هنوز دارند به همان سبک و سیاق کار می کنند. هومن مرتضوی جذب دنیای نقاشی و گرافیک شد و کاریکاتور را رها کرد.
"هادی فراهانی" را بعداً در سال شصت و پنج شناختم، نوجوانی پانزده شانزده ساله، بسیار محجوب، کم حرف و حساس بود. یکی از گرافیست های مجله، بسته ای پانصد تایی کاغذ به من داد تا ببینم و نظر بدهم، هادی پانصد کاریکاتور با موضوع موسیقی کشیده بود که همگی بدون استثناء خوب بودند و می دانید که ساختن پانصد طرح از یک موضوع چقدر دشوار و گاه غیر ممکن است؛ با دیدن کارها مطمئن شدم نابغه ای پا به عرصه گذاشته که به زودی همه را در سایه ی خود محو خواهد کرد. هادی فراهانی به سرعت یکی از طراحان ثابت مجله شد و خیلی زود یکی دو نمایشگاه گذاشت که با استقبال روبرو شدند. عکسی وجود دارد که گروهی از کاریکاتوریست های پیش کسوت را به همراه چند جوان در کنار هم نشان می دهد، هادی در آن عکس خموده و سر به زیر نشسته است. هادی فراهانی خیلی زود به کانادا مهاجرت کرد. شش سال پیش که به ایران آمده بود به دیدن من آمد و گفت از همان روزی که آن عکس را گرفتیم با دیدن پیش کسوت ها و اساتید و برای فرار از آینده ای که خطر تبدیل شدن به یک پیش کسوت تهدیدش کند تصمیم به مهاجرت گرفت! شنیده ام که امروز از معدود کارتونیست ها و تصویرسازان موفق ایرانی در کانادا است گیرم معلوم شد که نابغه نیست.
آخرین پدیده ای که می شناسم "صدرا بنی اسدی" است، امروز همان سن و سالی را دارد که هادی داشت وقتی که با او آشنا شدم. به صدرا هم گفته ام، استعداد زیاد در طراحی تا وقتی که نوجوان هستی می تواند نشانه ای از نبوغ قلمداد شود اما وقتی نوجوانی را پشت سر بگذاری دیگر کسی از قدرت قلمت متعجب نمی شود، باقی می ماند این که چقدر تلاش کرده ای، چقدر خوانده و نوشته ای، چقدر دیده و شنیده ای و چقدر ممارست داشته ای و جستجو کرده ای و این که به پیش کسوت شدن یا استادی قناعت کنی یا نه. خوشبختانه هنوز به ظهور هنرمندانی پرمایه می توان امیدوار بود.
....
*دیدم حوصله تان سر رفته گفتم این را، که باز قبلاً نوشتم اما منتشر نکرده بودم، بخوانید تا برگردم.
از این خودنویس های معمولی نبود، از قیافه ش معلوم بود که گران قیمت است، شاید هم طلا بود البته هنوز هم نمی دانم خودنویس طلا چه شکلی است یا کجایش از طلا است، نوکش، درش، قلابش... اما احتمالاً از طلا بود حالا کجایش؟ بماند.
آخرین روز سال را طبق سنتی که نمی دانم از چند سال قبل از استخدام من رواج داشت همه برای خداحافظی و تبریک سال نو به اتاق رئیس می رفتند، من سال اولم بود، با سه نفر از همکارها رفتیم جلوی در اتاق کنار میز منشی ها ایستادیم. هر سه منشی دفتر آنجا پشت میز بلندی شبیه به پیشخوان می نشستند یکی شان منشی مخصوص مهندس بود اجازه داد وارد اتاق بشویم مهندس خوش رو بود و خوش پوش بود و خوش بو بود. با همه مان دست داد، نشستیم، با تک تک مان احوالپرسی کرد و بعد دست در جیب برد و یک دسته اسکناس دویست تومانی نو بیرون کشید- آن سال ها دویست تومانی پول درشت به حساب می آمد- بعد مدتی جیب دیگرش را دنبال چیزی گشت، منشی اش را که صدا کرد فهمیدیم دنبال خودنویسش می گشته- در اتاق نیمه باز بود و مهندس ترجیح داد به جای استفاده از تلفن کمی صدایش را بلند کند، یکی دو باری "ثـری" را صدا کرد که مخفف ثریا بود اما فقط او ثریا را ثری صدا می کرد ما به ایشان می گفتیم خانوم... وقتی ثری آمد سراغ خودنویس طلا را گرفت آن روز نمی دانستم و هنوز هم راستش را بخواهید نمی دانم که خودنویس طلا چرا پیش ثری بود، خیلی زود آوردش. مهندس یک دویست تومانی نو از توی دسته ی اسکناس بیرون کشید و با دقت در خودنویس طلا را باز کرد و نوک گران قیمت آن را روی اسکناس حرکت داد...
چند دقیقه ای است به این فکر می کنم که اگر "ریچارد براتیگان" جای من پشت این کیبورد نشسته بود آن مجموعه ی کج و معوج کلمات یادگاری را روی اسکناس دویست تومانی نو چطور وصف می کرد؟ مثلاً می نوشت « کلمات آن نوشته به گله ی گوسفندی شبیه بود که کامیونی ترمز بریده از میانش گذشته باشد»؟ یا می نوشت «کلمات شبیه به سوسک هایی بودند که بعد از سمپاشی از سوراخ چاهکی سراسیمه بیرون آمده اند و مست از باده ی شوکران بی هدف می دوند»؟ و یا می نوشت « کلمات شبیه به واگن های قطاری بود که در مسیر دهلی به کلکته طبق عادت از خط خارج شده و صدها نفر را به کشتن داده است»؟ متأسفانه هیچ وقت نخواهیم فهمید "براتیگان" درباره ی دست خط مهندس از چه توصیفی استفاده می کرد اما من فقط با این جمله آن را وصف می کنم: دست خط مهندس افتضاح بود. در شأن آن خودنویس طلا نبود خودنویسی که نگهبان اختصاصی اش، ثری بود.
می دانید، خودنویس طلا کاربردهایی بیشتر از خودنویس های معمولی دارد اما نمی تواند ستار العیوب باشد.
....
*این متن را چند روز پیش نوشته بودم گفتم عجالتاً بخوانیدش حوصله تان سر نرود.
دوست "شارلاتان" ما حوصله اش زیاد است، رفته و یک وبلاگ دیگر به اسم من باز کرده و بعضی از پُـست های قدیمی تر من را، این بار با دست کاری در مطالب و عکس ها جوری که حتماً به چند نفر بر بخورد، در آن کپی کرده است. دیروز هم کامنتی داشتم از دوستم جواد علیزاده که امیدوارم جعلی بوده باشد چون پیدا بود که به خاطر مطلب "دن کیشوت های طراح" که با "رندی" نوشتم و با "رندی" در نیمه های شب پاکش کردم از من دلخور است! تا به این جا هم متهم به "صراحت" زیاد در بیان عقایدم هستم و هم "رندی" توأمان- همان عدم صراحت- در نوشتن پُـست های جعلی شده ام. نمی دانم چه چیزی مانع من می شد که اگر نظری منفی نسبت به آقای علیزاده می داشتم آن را رُک و راست بنویسم؟ مگر قبلاً این کار را نکرده بودم؟
فعلاً، لااقل تا زمانی که شارلاتان ها دوست دارند به اسم من نظراتشان را بنویسند و من نمی توانم به همه ثابت کنم که آن ها را ننوشته ام ترجیح می دهم پست جدیدی به این وب لاگ اضافه نکنم تا بعد از این معلوم باشد هر نوشته ی تازه ای با هر مضمونی که باشد از من نیست و من هیچ نقشی در تحریک و تشویش اذهان چه از نوع عمومی و چه خصوصی نداشته ام!
بدیهی است از فرصت به دست آمده برای انجام کارهای دیگری مثل طراحی و خواندن کتاب- برای پُـز دادن به شما و شکستن رکورد 20000 جلد- استفاده خواهم کرد. روزی که از تعطیلات برگردم در همین وب لاگ به شما خبر خواهم داد.
امیدوارم در این مدت شامه تان تیز بماند، عادت نکنید، تکرار نکنید، حوصله تان سر نرود و دچار روزمرگی نشوید.

ساعت چهار صبح است و به جای این که بخوابم باید بنشینم و چند خطی بنویسم از رندی که وبلاگی جعلی به اسم توکای مقدس ساخته و چند تا از پست های آخرم را در آن کپی کرده و حتی لینک های دوستانم را کنار صفحه اش گذاشته تا با اسم من شروع به هتاکی به بعضی ها کند و این کار را با انتشار پُـستی با عنوان "دن کیشوت های طراح" شروع کرده است. تفاوتی که وب لاگ جعلی "توکای مقدس" با اصل آن دارد، به جز پُـستی که به اسم من نوشته، در آرشیو آن است که به دلیل وقت گیر بودن انتقال اطلاعات هنوز خالی است. البته سبک نوشتن جناب شارلاتان هم تعریفی ندارد و مع الاسف دوستی از من پرسیده که «چرا پُـست "دن کیشوت های طراح" را حذف کردی؟ خیلی جذاب بود!»
واقعاً برای خودم متأسف شدم.
البته شرح تخلف را به مسئولین بلاگفا دادم که انگار همین الان وبلاگ جناب شارلاتان را مسدود کردند... عجب سرعت عملی!
یک روز صبح بیدار می شوید و می بینید سال های زیادی از عمرتان رفته و موها تان سفید شده. یادتان می آید که آدم های زیادی را دیده اید، با خیلی شان دوست بوده اید با خیلی ها دشمن. خیلی جاها رفته اید، خیلی چیزها شنیده اید و خیلی کارها کرده اید: درس خوانده اید، کار کرده اید، ورشکست شده اید، بارها زمین خورده اید و بلند شده اید، اخراج شده اید، اخراج کرده اید، خانه تان آتش گرفته، خانه ای را آتش زده اید، زندان رفته اید، عاشق شده اید، ازدواج کرده اید، بچه دار شده اید، بچه تان مریض شده، دعا کرده اید، به مذهب پناه برده اید، شک کرده اید، قهر کرده اید، تصادف کرده اید، کتک خورده اید، فرار کرده اید، تنبیه شده اید، پاداش گرفته اید، سکته کرده اید، بیمارستان رفته اید، ملاقات کوچکی با مرگ داشته اید ... یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید به نحو غیر قابل تحملی بزرگ شده اید اما خیلی از رؤیاهای نوجوانی هنوز از آن بالا چشمک می زنند و دور از دسترس هستند. یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید، با چشم دل می بینید، زندگی به آن بلندی که به نظر می آمد نبود و فرصت ها به آن زیادی که از دور به نظر می رسید نیست. می فهمید که از اول قرار نبود جهان به دست شما فتح شود، حتی قرار نبود بگذارند به کاری که دوست دارید مشغول باشید. بیدار می شوید و می فهمید بیشتر از آن که اثر بگذارید تأثیر گرفته اید. بیشتر از آن که حکم کنید محکوم بوده اید، محکوم زمانه اتان و جامعه ای بی حس و حال که گاهی جمیع اضداد است: بخیل و مهمان نواز، کینه توز و مهربان، عقب مانده و مدرن، صاحب عادت های غلط و قضاوت های آماده ای که از قوطی بیرون می آورد و به تاریخ تولید و انقضای آن توجه ندارد و با این توجیه که اگر بد بود حتماً تا به حال کسی مریض شده بود در قوطی را باز می کند و نمی بیند که همه مریض شده اند. می بینید که خیلی از رؤیاهاتان به خاطر رنگ پوست یا جغرافیای زندگی اتان محکوم به برآورده نشدن است و مابقی هم از اول جزء محالات بوده. آن روز خجسته، یعنی آن روزی که بیدار می شویم و واقعیت های خودمان و جامعه را درک می کنیم و اندازه و جایگاه مان را می شناسیم روزی است که نگاهی دوباره به اطراف می اندازیم و معنای تازه ای در همه چیز کشف می کنیم، انگار تمام عمر به کتابی با زبانی نا آشنا خیره بوده ایم و امروز در کمال ناباوری تک تک کلمه ها و جمله ها را می خوانیم و در شگفت می مانیم که چه وقت خواندن این زبان را یاد گرفته ایم؟! حالا وقت بازنگری تجربه ها است، وقتی است که با شنیدن یک ضرب المثل صد بار شنیده تازه متوجه معنای آن می شویم، وقتی است که دوست داریم به گذشته رجوع کنیم و خوانده ها و دیده ها را با درک جدید مان از دنیا محک بزنیم تا معنای تازه ای از زندگی در برابرمان آشکار شود. آن وقت است که بعضی چیزها از اهمیت شان کم می شود و بعضی دیگر مهم تر از آنی می شوند که بودند.
مهم نیست کسی در هیچ کجای دنیا تو را نشناسد، مهم است که خودت خودت را بشناسی. مهم نیست کسی از هنر تو لذت نمی برد، مهم است که خودت لذت برده باشی. مهم نیست که دیگران درباره ی اخلاقیات چه می گویند، مهم است که خودت شرمنده نباشی. مهم نیست که چه راهی پیش پایت گذاشته اند، مهم است که چطور راه رفته ای. مهم نیست که همه چه می گویند، مهم است که تو برای چه گفته ای. آن وقت زندگی اندکی سخت تر می شود، باید گشت و همفکرانی پیدا کرد، باید تلاش کرد تا حساسیت ها را برانگیخت، نگاه ها را تیزتر کرد، توقع را بالا برد.
حماقت بوی دلنشینی ندارد اما شامه را به خود عادت می دهد، با آن کنار می آید. مهم است که به آن عادت نکنیم و رد پای اش را تشخیص دهیم: در یک ادعا، در یک کتاب، در یک فیلم، در یک آگهی تبلیغاتی، در یک گردهمایی، در یک مهمانی، در یک تصمیم گیری، در دیالوگ های یک دعوا، در تبعات یک مسابقه ی فوتبال، در یک کاریکاتور، در عکس جمعی از اساتید متوسط المایه و در قیافه ی کسانی که به این ها استاد خطاب می کنند، در ارزش های متصور برای یک حرفه، در آرزوهای هنرمندانه ی آدم های بی هنر، در سخنرانی مدیر مدرسه در جمع اولیاء دانش آموزان، در تعارف، در تعریف، در شکسته نفسی، در ارزش های ناسیونالیستی، در بوق های ممتد به وقت رانندگی، در عکس کودکان آرایش شده روی جلد مجلات زرد، در اهمیت دادن به مارک لباس، در شکل لم دادن راننده ای پشت فرمان یک ماشین چند صد میلیونی، در بازوی راننده ی دیگری که از پنجره آویزان است، در داشتن حساسیت برای بستن کراوات، در داشتن حساسیت برای نبستن کراوات، در بی سلیقگی، در تکرار، در بی سوادی، در توهم اهمیت کاری که به آن مشغولیم، در هر سرابی که به گم کردن مقصد منتهی می شود، در زندگی بدون هدف بدون رؤیا، در رسوبات ذهن آدم های کوچکی که قرار نیست هیچ وقت بیدار شوند.
احتمال بدهید آمدن روزی را که بیدار شوید و متوجه شوید همانی نیستید که شب قبل خوابیده بود.
از شروع ماه خرداد در محاصره ی دو چیز هستم: کتاب های "ریچارد براتیگان" و سوسک های آشپزخانه.
از دومی نخواهم نوشت چون تجربه ثابت کرده که نوشتن از آن برای خانواده ی ما شگون ندارد؛ سعی می کنم چشمم به شان نیفتد یا قبل از این که بهناز آن ها را ببیند فرار شان بدهم تا مجبور نشوم بنا بر اصل تقسیم وظایف در خانه و برای صیانت از کیان خانواده با لنگه کفش دنبالشان کنم؛ اگر به ندرت یکی دوتایی را می کشم برای آن است که نشان دهم حضورم هنوز به درد می خورد. اما براتیگان ...
کتاب "صید قزل آلا در امریکا" را همان اوایل انتشار در یک کتابفروشی دیدم، یک جلدش را از روی میز کتاب های تازه منتشر شده برداشتم، به جز یک عکس از مردی که بعدها فهمیدم نویسنده ی کتاب است در معیت بانویی ناشناس هیچ نوشته ای روی جلد خود نداشت، پشت کتاب اما، اطلاعاتی از اسم کتاب و نام نویسنده و مترجم در اختیار می گذاشت. سریع ورقش زدم و چند جمله ای از میانه های یک فصل را خواندم و برای خریدنش مردد شدم، هیچ شناختی از نویسنده یا مترجم آن نداشتم، کتاب را سر جایش گذاشتم تا همین چند هفته پیش که دوباره اسم براتیگان را شنیدم و این بار تمام کتاب های ترجمه شده اش را خریدم تا در مسابقه ای نفس گیر برای رسیدن به رکورد بیست هزار جلد کتاب خوانده شده همه را یک نفس بخوانم. با "در رؤیای بابل" شروع کردم که رمان کوتاه و ساده ای است از آن ها که شما را به شک می اندازد که شاید بتوانید یکی شبیه به آن بنویسید و البته پیشاپیش معلوم است که نمی توانید. بعد با "صید قزل آلا در امریکا" ادامه دادم که برخلاف رمان قبلی کمی پیچیده است و پر است از تشبیهات غیر معمول اما زیبایی که خواننده را از قدرت تخیل و تصویرسازی نویسنده به تعجب می اندازد و فصل های کوتاه و خط داستانی گنگی که به آن عادت نداریم و اسم عجیب کتاب که به تناوب تبدیل به یکی از شخصیت های داستان می شود و ... و پایان درخشان کتاب با "فصل مایونز" که آن قدر غافلگیر کننده است که هوش از سر می پراند. اگر در بیست سالگی این کتاب را خوانده بودم حتماً به دنبال نویسنده شدن آواره ی کلاس های داستان نویسی گلشیری می شدم.
اعتراف می کنم قبل از خواندن کتاب های ریچارد براتیگان شیفته ی تصویری از او شدم که بر جلد کتاب "صید قزل آلا در امریکا" دیدم: مردی با عینک پنسی و سبیل دسته دوچرخه ای، کمی شبیه به "جان لنون"، با کلاه بزرگی بر سر و جلیقه و نیم تنه ای بر تن که شلوار جین پوشیده و کنار مجسمه ی یادبود بنجامین فرانکلین ایستاده است، چهره و سر و وضعش به قدری امروزی است که شک می کنم شاید او را جایی در حوالی کافه شوکا دیده باشم اما زنی که آن گوشه ی عکس نشسته بر خلاف براتیگان اصلاً امروزی نیست، بیشتر به هنرپیشه ی یک فیلم صامت می ماند که از درون یک فریم بیرون پریده باشد تا با نویسنده ی کتاب عکس یادگاری بگیرد.
براتیگان زیبا نیست اما جذابیتی در چهره دارد که- به تصور من- از روحی پر تلاطم نشأت می گیرد و نشانه ای از خلاقیت است، نشانه ای که آن را در چهره ی همه ی هنرمندان بزرگ، یک به یک، می بینم.
براتیگان را بخوانید، مخصوصاً صید قزل آلا در امریکا را و ببینید که واژه ها چه قدر می توانند موجودات جالبی باشند و در عین حال مخالف عادت هامان رفتار کنند.
بوی دروغ آزار دهنده تر از بوی فاضلاب است اما تو احساسش نمی کنی؛ این را به آقا جمال گفتم که اصرار دارد من شبیه به ساموئل- ال- جکسون هستم، آقا جمال همان عطر فروش خیابان گاندی است که قسم خورده تا هزار شیشه ادوکلن به من نفروشد نگذارد نفس راحت بکشم. تمام روی میز مغازه پر شده از نوارهای باریک کاغذ تست ادوکلن. یکی یکی به آن ها عطر می پاشد و روی میز می گذارد تا به نوبت امتحان شان کنم. می گویم زحمت بی خود می کشی چون دماغ من مدت ها است که هیچ بوی خوشی را حس نمی کند، کاسه ی کوچک چینی از زیر میز بیرون می آورد که پر است از دانه های قهوه ای قهوه، می گیرد جلوی دماغم و امر می کند «بو بکش»، اطاعت می کنم اما بوی دانه ها را حس نمی کنم می گویم نمی خواهم نا امیدت کنم اما انگاری بوی قهوه های "یارعلی" شامه ام را سوزانده است. اعتنا نمی کند و نوارهای کاغذی را یکی یکی و به ترتیب جلوی دماغم می گیرد: «این از چوب درست شده و بوی چوب می ده، جدیدترین کاریه که آمده، این یکی کمی شیرین می زنه اما خیلی عاااالیه به درد پوست هایی می خوره که چربه و روی این پوستا خیلی دووم داره، این یکی ... بررررر... سرده، هرکی باید یه ادوکلن خنک هم داشته باشه و این یکی...» توضیحات اش ناتمام می ماند چون وسط حرفش پریدم: «ببین من مدت هاست شامه ام را برای بوی خوش از دست داده ام خودت هرکدام را که دوست داری برایم انتخاب کن. نیشخند زنان می گوید «ماشاالله دماغتان که خیلی چاق است»... هوا پر می شود از بوی تخم مرغ گندیده، بوی بد تمسخر. می گویم که زشت است نقص بدنی دیگران را مسخره کردن و او قسم می خورد که چنین کاری نکرده و بلافاصله بوی لجن گندیده جایگزین بوی گوگردی قبل می شود، دارد دروغ می گوید، می گویم که دروغ نگو چون نمی توانم بوی دروغ را تحمل کنم. می گوید که شما اختیار دار مغازه هستید و هر فروشنده ای شانس این ندارد که ساموئل جکسون مشتری اش باشد، این بار زمین و آسمان بوی قهوه ی سوخته می دهد که بوی تملق است، کمی دلچسب اما به شدت مهلک...، «جداً شبیه به ساموئل جکسون هستم؟» ،معلوم بود که تملق داشت اثر می کرد، می گوید که: فقط کمی "بور" تر از او هستید!
بیرون که می آمدم بوی بدی شبیه به شیر ترشیده فضای مغازه را پر کرده بود... بوی حماقت.
"سابارتز"* از نزدیک ترین و قدیمی ترین دوستان پابلو پیکاسو است که بارها موضوع نقاشی های او قرار گرفته و تازه چند وقتی است که یکی از همان طراحی ها موجبات بحث و اختلاف نظر عده ای از هنردوستان احساساتی ما را فراهم کرده است.
مراتب جهت تنویر افکار خصوصی و رفع بعضی شبهات به اطلاع رسید؛ مطمئن باشید که هدف دیگری در کار نیست.
*Sabartes

بعضی از وب لاگ نویس ها موجودات مردم آزاری هستند، نه اسم و رسم شان معلوم است و نه شکل و شمایل شان پیدا. پشت کلمات قایم می شوند و کم کم عادت تان می دهند که آن ها را بخوانید، معتاد که شدید آن وقت برای رفع خماری مجبور می شوید هر روز به آن ها سر بزنید و هر بار بعد از خواندن یک پست جدید از خودتان بپرسید که این آدم، که چنین و چنان است، چه شکل و شمایلی می تواند داشته باشد؟ آیا همانی است که در نوشته هایش ادعا می کند یا فقط تصویری آرمانی از خودش ساخته است؟ و یک باره متوجه می شوید که شما هم تصویری خیالی از او ساخته اید که ممکن است هیچ شباهتی با واقعیت اش نداشته باشد.
من بیشتر وب لاگ نویس های مورد علاقه ام را دیده ام و می شناسم به جز سه نفر که این اواخر دو نفرشان را شناختم:
اولی خانوم "چپ کوک" بود که بسیار اتفاقی به هویت اش پی بردم. علاوه بر این که خودش و همسرش از دوستان قدیمی من هستند نسبت فامیلی با هم داریم و نمی توانم میزان شگفت زدگی ام را وقتی که به چپ کوک بودنش اعتراف کرد وصف کنم، احتمالاً همان قدر متعجب شدم که هم کاران "کلارک کنت"، وقتی که فهمیدند او همان "سوپر من" افسانه ای است.
دومی، نویسنده ی وب لاگ "پیاده رو" است که می دانستم از جایی واقع در خاک کانادا می نویسد و بالطبع فکر نمی کردم شانسی برای دیدنش داشته باشم و از او تصویر زنی بسیار جدی ساخته بودم که موها را از لج بعضی ها سرخ و زرد و آبی کرده و اصرار دارد آنی نباشد که انتظار داریم و به همین خاطر بعید نمی دانستم برای ضدیت با تصورات من مقادیری ریش و سبیل هم داشته باشد و بسیار تعجب کردم وقتی او را این جا، در تهران، دیدم که برای دیدار خانواده آمده و هیچ هم ریش و سبیل ندارد و موهایش- لااقل آن بخش اندکی که دیده می شد- اصلاً سرخ و زرد و آبی نبود.
یکی دو ساعتی را که در خدمت "پیاده رو" بودم از دوستان مشترک در تورنتو یاد کردیم- نیکان و نازلی خیلی عزیز و دیگران- درباره ی چاپ کتاب و نوازندگی طبل و طبال های مقیم تورنتو تبادل نظر کردیم و از خواص و مزایای نوشتن در دنیای مجازی و تولید گاز در دنیای واقعی نکته ها گفتیم و شنیدیم...
از ملاقات با او بسیار خوش حال شدم.
هر نسلی برای خودش معلم هایی دارد، نسل من وقتی به عرصه رسید معلم ها به تعطیلات رفته بودند؛ اردشیر محصص امریکا بود، کامبیز درم بخش آلمان بود، احمد سخاورز کانادا بود، مصطفی رمضانی رفته بود فرانسه فقط علی مانده بود و حوض اش، می خواستیم طرح ببینیم و کار یاد بگیریم اما کتاب و مجله ای در کار نبود فقط اسم هایی شنیده بودیم که می دانستیم بزرگ اند اما شانسی برای نشستن رو در رو و صحبت چهره به چهره با هیچ کدام نداشتیم.
روزهای زیادی را جلوی دانشگاه، به امید پیدا کردن مجله های قدیمی، گشتم و طی این گشت و گذار بیشتر و بیشتر با مصطفی آشنا شدم، با او در شماره های قدیمی و خاک گرفته ی مجله ی "رودکی" ملاقات می کردم یا در نسخه های پراکنده ای که از "فرهنگ و زندگی" پیدا کرده بودم یا در هرجای دیگری که مرتضی ممیز مسئول صفحه آرایی آن بود و کاریکاتورهای شاگرد محبوب اش را زینت بخش صفحات آن می کرد. چهارده سال بعد از آشنایی با کاریکاتورهای مصطفی، خودش را در ترکیه دیدم وقتی که هر دو مهمان یک جشنواره ی کاریکاتور بودیم یعنی سال 1993 و خوش حالم که از آن به بعد وقتی برای دیدار دوستان اش به ایران می آید سراغی از من می گیرد.
امروز چند ساعتی را با مصطفی گذراندم و متوجه شدم که در بسیاری چیزها نظراتی شبیه به او دارم که همه را قبلاً نوشته ام، می دانستم که وب لاگ "توکای مقدس" را نمی خواند و ناگزیر بارها این جمله را تکرار کردم: «اتفاقاً من هم همین طور فکر می کنم» و در اثنای این فکر کردن او را با هم کلاسی های دانشکده ام مقایسه کردم که همین چهارشنبه ی پیش در یک دوره ی شام دیدم اشان؛ نمی دانم چه سـرّی است در دانستن آداب مالیدن سه لایه قیر بر دو لایه گونی یا نوشتن "صورت وضعیت" که از آن ها ماموت هایی با جوراب سفید ساخته که جز صحبت از قیمت دلار و زمین و مصالح ساختمانی یا بازگویی هزارباره ی خاطرات "لاس وگاس" و "تورنتو" حرفی برای گفتن ندارند، از درون پیر و ناتوان شده اند و به مأموران بازنشسته ی اداره ی مبارزه با مالاریا شبیه ترند تا معمار و چه سـرّی است در "هنر" مصطفی که چنین وسعت نظری به او داده که دقیق حلاّجی می کند و ظریف پاسخ می دهد و بدون تظاهر به هوشمندی، هوشمندی اش به چشم می آید؟
سن و سالی از مصطفی گذشته- پنجاه و هشت ساله است- و حالا کم تر به آن عکس معروف دوران دانشجویی اش شباهت دارد مگر وقت هایی که می خندد، آن وقت همان مصطفی رمضانی سی سال پیش است.
گاهی با "دلشوره ی فراموشی" یک چیز مهم از خواب بیدار می شوم و چون یادم نمی آید چه چیز را فراموش کرده ام تمام روز را با دلهره می گذرانم؛ یکی دو بار در مجامع رسمی به خاطر اهمال در بستن زیپ شلوار تذکر گرفته ام و حالا هر وقت "دلشوره ی فراموشی" به سراغم می آید یا علت لبخند و نگاه دیگران را نمی فهمم بی اختیار برای باز بودن زیپ شلوارم نگران می شوم.
نیمی از روزم با دلشوره ی فراموشی گذشته بود و برای خلاصی از آن می خواستم به یاد بیاورم چه چیز را فراموش کرده ام که صدای باز شدن با شتاب یک در و بعد از مکثی کوتاه، بسته شدن محکم آن، تمرکزم را به هم زد؛ ندیدم چه کسی بود اما می توانست قهرمان غیرتی یک سریال خانوادگی باشد که نمی داند همسرش برای خرید سبزی قورمه از خانه بیرون رفته و حالا اتاق ها را یک به یک و با عجله به دنبال او می گردد، اهمیت ندادم، حتی سرم را برنگرداندم و به کارم ادامه دادم:
« قبل از ترک خانه ده بار به جیب های شلوارم دست کشیده بودم تا مطمئن شوم گوشی موبایل و قوطی سیگارم را برداشته ام، فندکم هم پر شالم توی جلدش بود، برای آخرین بار زیپ شلوارم را کنترل کردم، بسته بود و راه افتادم، در تمام مسیر به چیزی که نمی دانستم چیست اما فراموش شده بود فکر کردم و در نتیجه یادم رفت به موقع پیاده شوم. صد متری را پیاده بر گشتم. خانوم "غفرانی" با لبخند معنی داری جلوی آسانسور ایستاده بود، جوری که متوجه نشود زیپ شلوارم را کنترل کردم، بسته بود، یادم انداخت که سه ماه است قول داده ام برای تکمیل پرونده یک فتوکپی از کارت ملی ام بیاورم، باز هم قول دادم و رد شدم اما جلوی در آتلیه مهندس "ارباب الامه" با لبخند معنی داری به استقبالم آمد، زیپم را کنترل کردم، بسته بود، سراغ برگه ی سابقه ی کار من در شرکت "گنو" را گرفت که سه هفته پیش قولش را داده بودم بیاورم، قول دادم بیاورم و وارد آتلیه شدم، خانوم مهندس "همسران" با لبخند معنی داری سلام کرد، زیپم را کنترل کردم، بسته بود، پرسید سی دی فیلمی را که قبل از عید قرض گرفتم آورده ام؟ قول دادم بیاورم؛ پشت میزم نشستم اما هر قدر جیب هایم را گشتم کلید کشو را پیدا نکردم ...»
برای دومین بار کسی در را با قدرت باز کرد و بلافاصله محکم تر بست، ندیدم چه کسی بود اما می توانست قهرمان یک سریال پلیسی باشد که در یورش به مخفیگاه قاتلی فراری در را با لگد باز می کند، اهمیت ندادم و ادامه دادم:
« خوابم که گرفت خریدن سیگار را بهانه کردم تا از دفتر بیرون بروم و فنجانی از قهوه های معروف "یارعلی" بنوشم- از همان ها که اگر یک قُـلپ اش را به حلق مـُرده بریزی زنده می شود تا بالا بیاورد- به نیمه راه کافه نرسیده بودم که صاحب مغازه ی ادوکلن فروشی از پشت سر و به اسم صدایم کرد، از بیست متر دورتر به من لبخند می زد، با دست زیپ شلوارم را امتحان کردم، بسته بود؛ ده شیشه ادوکلن دارم که هفت تای آن را در کمتر از یک سال از او خریده ام باید یادم می ماند که تا قبل از گرفتن حقوق اردیبهشت ماه از جلوی مغازه اش رد نشوم اما کار از کار گذشته بود، یک شیشه ادوکلن جدید خریدم و بدون نوشیدن قهوه به دفتر برگشتم ...»
برای بار سوم در خیلی محکم باز شد، ندیدم چه کسی در را باز کرد اما می توانست جراحی باشد شبیه به همان ها که در سریال های خارجی دنبال تخت مریض می دوند تا او را به اتاق عمل برسانند، کم کم صدای باز و بسته شدن در داشت حواسم را پرت می کرد که صدای مهندس فخار را که غُر می زد شنیدم: ... اِ، چرا درُ قفل نکردی؟!
فراموش کرده بودم در دستشویی را قفل کنم ...