تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

این روی سکه- امروز صبح رفتم تا حق اشتراک صندوقی را که در اداره ی پـُست دارم پرداخت کنم. تکه کاغذی به علامت این که نامه ی سفارشی دارم در آن گذاشته بودند به مسئول صندوق ها مراجعه کردم که پشت میزش نبود، صبر کردم تا بیاید، کاغذ را نشانش دادم، دفترش را جستجو کرد، گفت نامه ای با پست پیشتاز رسیده و برگشت خورده. برگشت خورده؟! چرا؟ چون پست پیشتاز باید شش روزه به دست گیرنده برسد و شش روز نیامدید نامه برگشت خورد! نامه از کجا آمده بود؟ چند دقیقه ی دیگر میان دفترهای متعددش جستجو کرد، از خارج. از کدام خارج؟ معلوم نیست. ناراحت شدم اما نمی خواستم روزم را خراب کنم، خواستم کرایه ی صندوق را بدهم که مسئول صندوق پشت میزش نبود! باز هم چند دقیقه ی دیگر ایستادم تا که آمد و به جای گرفتن اجاره ی صندوق دستور داد که اول مدارک پشت ستون را بیاورم و بعد برای پرداخت پول بیایم. مدارک چه هستند؟ پوشه مقوایی روغنی آبی رنگ- یاد دوران مدرسه به خیر- کارت صندوق، یک قطعه عکس، کپی شناسنامه و کپی قبض تلفن و برق! حالم داشت بد می شد، گفتم که تمام مدارک را چند سال پیش داده ام اما ... چشم، دوباره می آورم حتی پوشه ی مقوایی روغنی آبی رنگ- که  از ملزومات اداری خودتان است- را خواهم آورد اما به خاطر خدا بگویید کپی قبض برق و تلفن به چه کارتان می آید؟!

آن روی سکه- خدا را شکر می کنم برای خریدن "واجبی" نیازی به تشکیل پرونده نیست وگرنه معلوم نبود از چه چیزهایی می بایست کپی می گرفتم.

این روی سکه- با دلخوری اداره ی پست را ترک کردم و از عرض خیابان گذشتم تا سری به دکه ی روزنامه فروشی بزنم، پیشخوان در تسخیر مجلات زردی است که به اسم خانواده عکس دختر بچه های آرایش شده را روی جلد گذاشته اند. من که تمام دنیا را ندیده ام اما جا دارد تحقیق شود آیا در کشورهایی که مطبوعات اشان بدون قید و بندهای اخلاقی منتشر می شود، مجله ای جرأت می کند عکس کودکان نابالغ را با آرایش زنانه روی جلد چاپ کند؟ دست خالی و نا امید از کیوسک روزنامه فروشی به کتابفروشی مجاورش رفتم تا نگاهی به کتاب ها بیندازم، چشمم به اسمی آشنا افتاد: "رؤیای بابل"- ریچارد براتیگان.

آن روی سکه- شب قبل در وب لاگ "فقط می نویسم"، چند خطی از این کتاب را خوانده بودم؛ صاحب خانه بر سر انتخاب یک دوست خوب از میان شل سیلور استاین، ریچارد براتیگان و سالینجر سردرگـُم مانده بود و من برای پایان دادن به بلاتکلیفی، سالینجر را به او توصیه کردم اما امروز که چند صفحه ای از "رؤیای بابل" را، به هنگام بازگشت به خانه و در تاکسی، خواندم به این نتیجه رسیم که براتیگان هم می تواند در غیاب سالینجر گزینه ی خوبی برای رفاقت باشد. سرم به خواندن کتاب گرم شد و یادم رفت به موقع از تاکسی پیاده شوم، از خانه دور شده بودم و بالاجبار مسیر رفته را قدم زنان برگشتم اما به نامه ی برگشت خورده و فتوکپی قبض برق و دختر بچه های زینتی مجلات خانواده فکر نمی کردم، لذت خواندن یک کتاب خوب تمام سختی راه بی فایده ای را که از صبح رفته بودم جبران کرده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:56  توسط توکا نیستانی  | 

قسم می خورد که برای "پول" در آوردن بهترین راه است:

- کافیه که هزینه های سه شماره رُ از جیب بدیم تا مجله خودش دخل و خرج کنه و ماهی چند میلیون گیرمون بیاد، میدونی تیراژ این آشغالا چقده؟ غصه ی شماره های فروش نرفته را هم نباس خورد چون که دست دومش هم خریدار داره، دیر و زود داره اما سوخت و سوز ...

راست گفته باشم وسوسه ی "پول" قلقلکم می داد اما تا آن روز به مجله های زرد با نظر تحقیر نگاه کرده بودم و حالا قبول مسئولیت انتشار یکی از آن ها ... آقای مهندس به وسوسه کردن ادامه داد:

- من که بلد نیستم چطوری یه مجله ی جدول و سرگرمی در آرم واسه همین بهت احتیاج دارم اما این یارو، صاب امتیاز مجله، خیلی پولداره، دُم کلفته، ده تا مجله داره، گفته اگه ازمون خوشش بیاد مجله ی خانواده ی خوشبختشو میده ما براش در بیاریم! تازه یه عالمه پروژه معماری تو دستشه... اگه بهش نزدیک بشیم... حتماً پروژه ی هزار واحد مسکونی کارمندان اداره... را به ما میده، ببین، اینا نقشه های ساختمونش تو ولنجکه که الان داره میسازه، اسکلت زده و دیوارهای یه طبقه رُ بالا برده تازه فهمیده نقشه هاش آشغاله، ایناو رُ داده براش اصلاح کنم، هفته ای سه روزم به ساختمونش سر میزنم البته هنوز هیچی ازش نگرفتم اما...

به شریکم گفتم که مثل همیشه خیلی زود به غریبه ها اعتماد می کند و او، مثل همیشه، ادعا کرد که این یکی با بقیه فرق دارد، گفتم که من تمام صاحبان فن روزنامه نگاری را می شناسم الاّ طراحان جدول را و انتشار چنین مجله ای نیاز به یک گروه ورزیده از آن ها دارد و جواب شنیدم که این مهم را خود آقای "س" بر عهده گرفته و گفته با چاپ یک آگهی سیل طراح جدول است که سرازیر خواهد شد و نباید نگران بود. مذاکرات تمام شد و آقای مهندس من را با نقشه های ساختمان ولنجک تنها گذاشت که تا زمان یافتن یک دفتر مناسب، بی کار نمانم.

در اولین ملاقات با آقای "س" معلوم شد تنها چیزی که از روزنامه نگاری می داند جمع کردن کرایه است. به تایپ،"تبپ" می گفت و فرق لیتوگرافی را با سونوگرافی نمی دانست اما امتیاز زنجیره ای از مجلات "جدول و سرگرمی" و "خانواده" را داشت که با اجاره اشان زندگی می کرد. به "س" گفتم که برای انتشار این مجله به چند طراح جدول درجه یک و تعدادی روزنامه نگار ماهر و یک حروفچین نیاز دارم و برآورد خودم را از هزینه ها دادم که آشفته اش کرد و گفت که مستأجر قبلی در خانه و به کمک همسرش این مجله را با صد هزار تومان منتشر می کرده و ما اگر حرفه ای هستیم باید هزینه ها را از این هم کم تر کنیم و اضافه کرد که به دنبال خرید نرم افزاری کامپیوتری برای طراحی جدول است که ما را برای همیشه از وجود طراح بی نیاز می کند اما تا آن زمان باید جدول های چاپ شده و قدیمی را دوباره چاپ کنیم. استفاده ی دوباره از جدول های چاپ شده خیانت به اعتماد خوانندگان مجله بود و من آقای "س" را از روزی ترساندم که "خوانندگان دقیق و کنجکاو ما" پی به این خدعه ببرند و همه بی آبرو شویم اما "س" اطمینان داد که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد! کار را با اجاره ی دفتر و تجهیز آن با وسایلی که نسیه و قسطی خریدیم شروع کردیم. "آروین" به عنوان گرافیست و صفحه آرا و یکی دیگر از دوستان روزنامه نگار به عنوان مدیر اجرایی مشغول به کار شدند. در اولین گام، آروین یک لوگوی جدید برای مجله طراحی کرد و شکل صفحه آرایی آن را تغییر داد تا آبرومند دیده شود، سعی می کردیم تمام صفحات را با مطالب اینترنتی پر نکنیم، مطالب سینمایی را به بعضی دوستان علاقمند سفارش می دادیم و برای روی جلدها، به جای استفاده از عکس هنرپیشه های ایرانی، طراحی می کردیم. بعد از انتشار چهار شماره، رنگ و روی مجله از "زرد" پر رنگ به نارنجی خوش رنگ متمایل شده بود اما هنوز بیشتر آن با چاپ جدول های تکراری پـُر می شد و در حالی که هر روز چندین نفر در اعتراض به حل نشدن بعضی از جدول ها به ما زنگ می زدند، همان طور که "س" پیش بینی کرده بود، حتی یک نفر اعتراضی به تکراری بودن جدول ها نکرد. کم کم به درست بودن جدول ها مشکوک شدم و فهمیدم که اکثراً غلط هستند، از ناچاری تلاش کردم که خودم جدول طراحی کنم، شاید معلوم شود که در این زمینه هم استعدادی شکوفا نشده دارم، اما سخت تر از آنی بود که فکر می کردم در نتیجه به "س" زنگ زدم و تهدید کردم که دیگر ادامه نمی دهم مگر آن که یا نرم افزار کذایی را تهیه کند و یا به فکر استخدام یک طراح جدول باشد؛ گفت که آن نرم افزار فقط یک شایعه بوده اما مژده داد که فردا یک طراح حرفه ای برای ما می فرستد. طراح سوار بر ترک موتور سیکلت شوهرش به دفتر مجله آمد، زن خانه داری بود که بعد از خواباندن نوزادش برای کمک به امرار معاش خانواده جدول طراحی می کرد و برای هر جدول بین سیصد تا دو هزار تومان دستمزد می گرفت! آن روز فهمیدم که چاپ مجدد جدول های قدیمی روشی متداول و معمول بین تمامی مجله ها است و از یک جدول، به تناوب، بارها و بارها استفاده می کنند.

بعد از انتشار چهار شماره، آقای "س" نه تنها طراحی پروژه ی مسکونی هزار واحدی رشت را به ما نداد، بدون پرداخت یک شاهی از هزینه ها- کرایه ی دفتر، دستمزد گرافیست و تایپیست و مدیر مجله و اسباب و لوازمی که قسطی خریده بودیم- و حتی بدون این که ما را در جریان سود و زیان چهار شماره ای که منتشر کردیم بگذارد، رفت و مجله را با خودش برد.

گاهی که از جلوی کیوسک مطبوعات رد می شوم همان مجله را با لوگو و صفحه آرایی قدیمی اش می بینم که با عکس هنرپیشه های سینما بر روی جلد منتشر می شود، دوباره زرد زرد است و حتماً همان جدول های قدیمی را به نوبت چاپ می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:46  توسط توکا نیستانی  | 

«طرح فیلمنامه برای یک سریال»

هنرپیشه هایی که برای ایفای نقش های اصلی پیشنهاد می شوند:

پیرس برازنان و سیروس گرجستانی در نقش جیمز باند مأمور مخفی انگلیس

حمید لولایی در نقش خشایار نیکونظر پدر خانواده

مریم امیر جلالی در نقش اقدس خانوم همسر خشایار

بهاره رهنما در نقش لیلی نیکونظر دختر خشایار

علی صادقی در نقش بهرام نیکونظر پسر خشایار

پریا قاسم خانی در نقش پریا باند دختر لیلی نیکونظر

و ...

                                                              ***

شروع قصه- طبق معمول، خانواده ی "نیکونظر" زندگی ساده و آرامی در خانه ای استیجاری و کوچک در شهرستان شاهرود دارند تا وقتی که "لیلی"، دختر دم بخت خانواده، در کنکور دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز رشته ی ارتباطات، قبول می شود و خشایار تن به مهاجرتی اجباری می دهد. سریال با صحنه ی بارگیری وانت قراضه ای که قرار است آن ها را همراه با اسباب و اثاثیه اشان به تهران برساند شروع می شود. "بهرام"، پسر خشایار که سال سوم راهنمایی است اما حسابی ریش و سبیل دارد مثل همیشه مشغول شیطنت است و سر به سر خواهرش، لیلی می گذارد، از فحوای صحبت های بهرام معلوم می شود که او لیلی را مسئول مهاجرت و دوری از هم کلاسی ها می داند. خشایار آفتابه ی مسی بزرگی را که چند نسل دست به دست شده تا به او برسد مثل عزیزترین دارایی خود در بغل گرفته و به همراه اقدس خانوم در صندلی جلوی وانت می نشیند، بچه ها کنار چند تکه دیگ و سه پایه که با طناب محکم شده اند پشت وانت نشسته اند. وانت با دعای خیر پدر بزرگ و مادر بزرگ، در حالی که کاسه ی آبی را روی زمین می ریزند و چند قدم آن ها را بدرقه می کنند، لک و لک کنان به راه می افتد. چند مرغ و خروس به علامت اصالت زندگی در شهرستان شاهرود از جلوی چرخ های وانت فرار می کنند.

گره ی قصه- استعمار پیر اینگیلیس برای رساندن یک "سی دی" به دست سرکرده ی باند توزیع فیلم های خانوادگی در افغانستان، بهترین مأمور خود یعنی "جیمز باند" مأمور 007 را روانه ی مأموریتی ویژه کرده است. "پیرس برازنان" که با موی سیاه پرکلاغی- گریم فوق العاده ای از عبدالله اسکندری- سی سال جوانتر به نظر می رسد، با کت و شلوار و پاپیون مشکی، صورت دو تیغه و تجهیزات فوق پیشرفته ای که "کیو" در اختیارش گذاشته و با یک هواپیمای کایت فوق مدرن به سمت افغانستان در حال پرواز است که بالای شاهرود دچار نقص فنی می شود و وسط جاده ی شاهرود به تهران سقوط می کند.

وانت قراضه ی خشایار در جاده خراب می شود و تلاش های او برای تعمیر آن بی نتیجه می ماند و ناگزیر خانواده را به پسرش، بهرام، می سپارد و برای یافتن کمک آفتابه به دست به راه می افتد.

آن سوتر دستگاه های مخابراتی "جیمز باند" نیز بر اثر سقوط هواپیما از کار افتاده اند و تلفن همراه او آنتن نمی دهد پس به ناچار او هم پیاده به راه می افتد و خیلی زود با خانواده ی نیکونظر که کنار جاده مستأصل و نگران انتظار می کشند برخورد می کند و چشم اش به "لیلی نیکونظر" می افتد (در این لحظه نطفه ی گره ی عاطفی داستان بسته می شود) و تصمیم می گیرد به این خانواده کمک کند و با استفاده از بقیه ی وسایل فوق پیشرفته ای که دارد مشغول تعمیر وانت می شود.

در همان حال، خشایار را در میانه ی راه اشتباهاً به جای جیمزباند دستگیر کرده و به پاسگاه هدایت می کنند. از این لحظه تا بیست و نه شب، هر ده دقیقه یک بار، خشایار را می بینیم که پشت میله های بازداشتگاه مشغول قسم خوردن است:

- به جووون سرکار من جیییز بان نیستم، اشششتباهی گرفتین سرکااااااار...

بهرام که نسبت به نیت خیر جیمزباند مشکوک شده است در تمام لحظات مواظب حرکات و سکنات او و محافظت از اقدس خانوم و لیلی است و چشم از غریبه بر نمی دارد. لیلی گاهی نگاهی دزدکی به جیمز باند که زیر ماشین دراز کشیده و لباس هایش خاکی و روغنی شده می اندازد اما با دیدن اخم های بهرام سرش را پایین انداخته و خجالت می کشد.

وانت موقتاً تعمیر می شود اما لباس های باند خاکی و به هم ریخته شده است. باند پشت فرمان می نشیند و بهرام به زحمت خودش را بین او و اقدس خانوم جا می دهد. لیلی کماکان پشت وانت نشسته و به جوان فرنگی که فارسی بلد است فکر می کند. لیلی با تکان های وانت به خواب می رود و در رویا می بیند که با جیمز باند عروسی کرده و دختری دارد که برایش فلوت می زند.

کش دادن قصه- وانت هر چند متر یک بار خراب شده و متوقف می شود، هربار جیمز باند برای تعمیر آن پیاده شده و زیر ماشن می رود، از شانس بد او هیچ اتومبیل رهگذری در تمام سی شب پخش این سریال در جاده ی شاهرود به تهران و بالعکس رفت و آمد نمی کند. بیست و هشت شب طول می کشد تا جیمز باند به همراه خانواده ی نیکونظر به تهران برسد و هر شب ما شاهد ماجرای تازه ای از همزیستی اجباری آدم هایی متعلق به دو فرهنگ متفاوت هستیم که به تدریج به آشنایی و ایجاد درک و علاقه ی متقابل بین جیمز و خانواده ی نیکونظر منجر می شود. در خلال این سفر معنوی لباس های جیمز هر شب بیشتر از قبل خاکی و پاره می شود و او فرصت حمام و اصلاح پیدا نمی کند تا جایی که در شب بیست و سوم اقدس خانوم یک دست از لباس های تمیز خشایار را به او می دهد، جیمز باند برای تعویض لباس پشت یک درخت می رود و بعد از چند لحظه "سیروس گرجستانی" با سر طاس و ته ریش بیست و سه روزه به جای "پیرس برازنان" از پشت درخت بیرون می آید! همه با تعجب آه می کشند و به باند مژده می دهند که آن قدر تغییر کرده که دیگر شناخته نمی شود.

در شب بیست و هشتم خشایار بی گناهی خود را ثابت می کند و آزاد می شود، جیمز به همراه خانواده ی نیکونظر به تهران می رسد و خانواده را تحویل خشایار می دهد و یک راست خودش را به مسئولان معرفی می کند.

شب بیست و نهم جیمز باند کت و دامن طوسی با جوراب سفید پوشیده و با لیلی سر سفره ی عقد می نشیند.

پایان قصه- شب سی ام خانواده ی نیکونظر با لیلی و شوهرش خداحافظی کرده و به شاهرود بر می گردند تا سال بعد برای سریالی دیگر خود را به تهران برسانند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:5  توسط توکا نیستانی  | 

همیشه تعدادی نامه و عکس در دنیای مجازی دست به دست می گردد که معلوم نیست اولین بار چه کسی آن ها را نوشته و برای کدام رفیقی پست کرده است که خیلی زود به دست همه ی ما می رسد، آخرین نمونه اش عکس های "نانسی عجرم" است قبل و بعد از عمل زیبایی.

اطلاعات من در مورد "نانسی" محدود است به این که آواز می خواند، لبنانی است، مسیحی است، کوکا کولا می نوشد و ما را به سایت اش راه نمی دهد و حالا بعد از دیدن این عکس ها می دانم که قبلاً چاق و زشت بوده و هیچ شباهتی با تصویر امروزش نداشته است.

آیا زیبایی عامل مهمی برای موفقیت است؟ آیا آوازه خوان زشت شانسی برای رسیدن به شهرت ندارد؟

به حافظه ام رجوع می کنم و به یاد "باربارا استرایسند" می افتم که هنرپیشه بود و آواز می خواند، هم زشت بود و هم دماغی بزرگ داشت اما اعتماد به نفس اش بزرگ تر بود و نخواست که تغییر چهره بدهد و با همان قیافه معروف شد و بعد "مایکل جکسون" را به یاد می آورم که می خواست زیبا باشد اما از خودش ترسناک ترین عروسک دنیا را ساخت و به شهرتی افسانه ای رسید و نتیجه می گیرم که زیبایی حتی شرط لازم برای مشهور شدن نیست اما همه این قدرت را ندارند که به زشتی خود مفتخر باشند و ترجیح می دهند تا زمان کم تری صرف اثبات خودشان کنند.

برای هزاران مرد و زنی که تمام پول، وقت و انرژی خود را صرف زیباتر شدن می کنند اهمیتی ندارد که نسل های بعد باز با همان دماغ های بزرگ و قدهای کوتاه و اعوجاجات فیزیکی لاپوشانی شده به دنیا خواهد آمد و این چرخه ی معیوب محکوم به تکرار است، برای آن ها تنها این مهم است که زیبایی خیلی از موانع را از پیش پا بر می دارد و خیلی از درهای بسته را باز می کند؛ شاید نانسی عجرم با همان قیافه ی زشت و هیکل چاق می توانست به شهرت برسد اما مطمئناً شانسی برای تبلیغ کوکا کولا پیدا نمی کرد.

تنها یک نکته ی کاملاً اخلاقی بی پاسخ می ماند: برای زیباتر دیده شدن و فراموش کردن آن چه که در واقع بودیم، تا چه بهایی را مجاز هستیم که بپردازیم و آن را از کیسه ی چه کسی باید پرداخت کنیم؟

..................................

*عکس کاملاً تزئینی است و به جهت زیباتر دیده شدن صفحه استفاده شده و هیچ ارتباطی با خانوم نانسی عجرم، قبل یا بعد از عمل زیبایی، ندارد.    

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 17:39  توسط توکا نیستانی  | 

این عکس همین امروز و در خانه ی کاریکاتور تهران گرفته شده است. جوانی که در سمت راست ایستاده "امیر مهدی ژوله" نویسنده و طنزپرداز است که من بعضی فیلمنامه هایش را دوست ندارم و سمت چپی "توکا نیستانی" کاریکاتوریست و معمار است که او هم بعضی فیلمنامه های امیرمهدی ژوله را دوست ندارد اما هر دوی ما با امیر مهدی دوست هستیم و از دیدنش خوش حال می شویم.

احتمال زیادی دارد که به زودی به اتفاق گروه نسبتاً پر تعدادی از طنزنویسان و کاریکاتوریست های سرشناس درگیر انتشار یک مجله ی جدید بشوم و امروز اولین جلسه برای صحبت درباره ی این پروژه مشترک در خانه ی کاریکاتور به عنوان یک زمین بی طرف بود و بدیهی است که من و امیر از این فرصت برای صحبت درباره ی یکی دو قسمت از فیلمنامه ی "مرد هزار چهره" استفاده کردیم. من از دلایل خودم برای مطلبی که نوشته بودم گفتم و مهدی هم حرف هایش را زد. مثل همیشه در بعضی نکات با من موافق بود و در بعضی دیگر نه و من هم به همین ترتیب بعضی توضیحاتش را قانع کننده دیدم و بعضی دیگر را نه اما گمان می کنم هر دو در این نکته به توافق رسیدیم که به وقت کار برای جمعیتی بیشتر از چند هزار نفر باید با وسواس بیشتری رفتار کرد.

اصلاً خوش حال نمی شوم به وقت انتقاد یا اعتراض بعضی فکر کنند که جنگ جدیدی را شروع کرده ام، ما همه با هم اختلاف نظر و اختلاف سلیقه داریم، درباره اش حرف می زنیم و می نویسیم، قانع می شویم یا نمی شویم اما ... دشمن هم نیستیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:37  توسط توکا نیستانی  | 

(س. بسکی) :

جناب آقای نیستانی
خواهشمند است از این پس چنانچه نقدی ارائه می دارید , به جای پنهان شدن در کنایات ، آن را صریح و در قالب کلمات و نظرات تخصصی بیان کنید که به فراخور مستفیذ گردند ما و ایشان و البت شما.

                                                                            ***

وقتی که گفتم دنیای ما سرشار از سوء تفاهم است هنوز از قدرت تخیل بعضی از دوستان برای تعبیر و تفسیر نشانه ها اطلاع نداشتم وگرنه جمله ام را به این شکل تصحیح می کردم:

«زندگی نتیجه ی یک سوء تفاهم بزرگ است.»

جهت تنویر افکار عمومی به اطلاع می رسانم که "معمار" مجله ی مورد علاقه ی "توکای مقدس" است و تا امروز تمام شماره های آن را به پاس توجه اش به معماری و معماران ایرانی و هم چنین به خاطر صفحه آرایی هوشمندانه اش خریده است و اگر ایرادی داشته باشد محدود به بعضی نویسندگان آن است که از مفاهیمی ساده موضوعاتی پیچیده می سازند.

اطمینان داشته باشید همان طور که کسی برای انتقاد از نویسندگان و شاعران ایرانی نیازی به پنهان شدن پشت "کنایات" حس نمی کند من هم برای انتقاد از مجله ای که برای مستفیض کردن ما هزار مشکل املایی و انشایی دارد نیازی به پنهان شدن پشت هیچ کنایه ای نمی بینم.    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:46  توسط توکا نیستانی  | 

اگر می خواهید همین روزها به حمام بروید ولی لیف ندارید حتماً سری به خیابان میرداماد بزنید و از اکرم السادات که جلوی برج های اسکان، بالای پله ها و کنار بانک نشسته یک لیف دست باف بخرید.

اکرم السلدات هر روز عصر، از ساعت هفت تا ده و نیم، بساط پهن می کند. پیر و خسته و تنها است و چشم هایش خوب نمی بیند اما هنوز کار می کند تا زنده بماند، تا زندگی کند و حق دارد اگر گران می فروشد چون حتی اگر عادت به حمام رفتن نداشته باشید این لیف های جادویی، چرک از روحتان پاک خواهد کرد. قول می دهم از خریدتان پشیمان نخواهید شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:6  توسط توکا نیستانی  | 

به همت "بابک عربی"، دوست جوانی که همیشه به فکر رفع نیازهای فرهنگی من است، یک چهارشنبه ی دیگر را به تئاتر رفتم. بابک این بار "نمایش شادی آور موسیقایی حسن و دیو راه باریک پشت کوه" را که برخلاف اسم بلند اش کوتاه بود انتخاب کرد و پیشاپیش اطمینان داد که به خاطر موسیقی زنده و زمان کوتاه نمایش محال است خوابم ببرد و راست می گفت چون فقط یک بار پلک هایم سنگینی کرد که با صدای دف به خود آمدم- به نظر من درست آن است که دف را نه در میان سازها بلکه در ذیل سلاح های جنگی طبقه بندی کنند، اول باری که نزدیک به یک نوازنده ی دف نشستم بر اثر موج انفجار آن تمام دندان های پـُر کرده ام خالی شدند و توانستم با هر ضربه ی آن برخورد تکه های کالباس و خیارشوری را که ظهر خورده بودم به دیواره های معده ام حس کنم؛ کاش قانونی وضع می شد و استفاده از سلاح دف را خارج از فصل شکار ممنوع می کرد- اگر تئاتر شهر دور نبود و خیابان ها شلوغ نبود و همیشه کسر خواب نداشتم حتماً بیشتر به تئاتر می رفتم و از بازی هنرمندانی مثل "هدایت هاشمی" به وجد می آمدم و ساعت ها به جادویی فکر می کردم که می تواند از چارپایه ای در میان صحنه، قله ی کوهی بسازد و لحظه ای دیگر آن را به تخت طاووس تبدیل کند.

پنجشنبه ی عزیزم، بهترین روز هفته ام را با نمایشگاه کتاب حرام کردم و هیچ به جز ازدحام مردمی نا اهل کتاب ندیدم. هنوز برای خرید، کتاب فروشی کوچک "طرح نو" را ترجیح می دهم که حتی وقتی دست خالی بیرون می آیم از سلام و احوال پرسی با فروشنده ی استثنایی، متین و مؤدب آن بسیار لذت برده ام.

جمعه روز افتتاحیه ها است. اول از همه، ساعت چهار عصر برای افتتاحیه ی "دومین دوره ی مسابقه عکس شوکا" به کاخ نیاوران رفتم. این شاید اولین جشنواره عکسی است که به همت عکاسان شرکت کننده و با ورودیه ای که می پردازند برگزار می شود. مراسم افتتاحیه با دف نوازی گروهی از خانوم های جوان آغاز شد که هیچ کدام از علاقه ی من به این ساز اطلاع نداشتند و بلافاصله با پخش فیلم کوتاهی از مراسم داوری و قرائت بیانیه ی هیئت داوران و اعلام نام برنده ها و اهدای جوایز نفر اول و دوم ادامه پیدا کرد و قبل از این که کسی خمیازه بکشد به سرعت و پاکیزگی تمام شد. برای من دیدنی تر از عکس ها، محوطه و گوشه هایی از کاخ بود که برای اولین بار می دیدم و آنی نبود که انتظار داشتم، اگر ورسای قصر است نیاوران خانه ای است اعیانی و در مقایسه با خانه هایی که این روزها در لواسانات ساخته می شود اسباب شرمندگی.

قبل از برگشتن به خانه سری هم به نمایشگاه عکس های "پیمان هوشمندزاده" زدم. نگاه طنازانه ی پیمان به دنیا و کادرهایی که برای عکس ها و داستان هایش انتخاب می کند را دوست دارم. به نظر من نمایشگاه خوبی بود گرچه "آرمان استپانیان" این طور فکر نمی کرد!

                                                                     ***

دنیای ما سرشار از سوء تفاهم است؛ می دانید چرا؟ شاید به این خاطر که زبان هم را نمی فهمیم، به حرف هم گوش نمی کنیم، هیچ متنی را دقیق نمی خوانیم، کلمات را با وسواس انتخاب نمی کنیم، خوب تجزیه و تحلیل نمی کنیم و از همه جالب تر، چون به هیچ عکسی خوب نگاه نمی کنیم.

کسی کامنتی پای یک پـُست قدیمی، که عنوان "پرشین کتز" دارد، گذاشته و با لحنی عتاب آلود پرسیده که این "پرشین" بودن چه امتیازی است که شما شووینیست ها برای گربه های شهرتان قائل هستید؟!

اولین بار است که مانده ام چه جوابی بدهم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:16  توسط توکا نیستانی  | 

هوا داغ بود و کنار خیابان ایستاده بودم و بین گرفتن یک تاکسی دربست یا پیاده روی تردید داشتم که تاکسی اش خالی از کنارم گذشت و چند قدم جلوتر، پشت چراغ قرمز، توقف کرد. پیاده از کنارش گذشتم و نگاهی سریع به راننده انداختم که چاق بود با محاسن سفید و لپ های گلی و نمی دانم چرا به دلم ننشست و حدس زدم از آن هاست که وقتی بگویم دربست سوارم نخواهد کرد اما با دیدن ازدحام آدم های منتظر در آن دست چهارراه از بلاتکلیفی در آمدم و جوری که راننده بتواند حرکت لب هایم را بخواند گفتم: - دربست. برخلاف انتظارم سری به تأیید تکان داد تا نزدیکتر رفتم و پرسیدم که آیا تا خیابان نیلوفر دربست می رود؟ جواب داد: - چرا که نه؟! از خدامه!

سوار شدم و نگاهی دقیق تر به او انداختم که میان سال نشان می داد و موهای جو گندمی داشت و صدای بم اش گرم بود و با لحنی پرطمطراق و عارف مسلکانه حرف می زد. نگاهی به من کرد و سرش را روی شانه ی چپ خم کرد و به سمت در متمایل شد تا کمی از دورتر نگاهم کند و با لحنی که اندکی هم ناز داشت گفت:

- قبل از این که شما خسته و مردد از جلوی ماشین من رد بشین داشتم با خودم فکر می کردم که این ماشین جلویی چرا مسافر دربست سوار کرد و من خالی هستم؟ حسودی کردم آقا، یهو به خودم اومدم و گفتم حسودی می کنی؟! آقا از خودم خجالت کشیدم و از احساسم پشیمون شدم و به خودم نهیب زدم که از خدا خجالت بکش تو هفتاد و دو سالته و جوونا میان پیشت و ازت راهنمایی می خوان و تو هنوز آدم بدی هستی. آقا داشتم خجالت می کشیدم که خدا همون لحظه پاداش منو داد، شما برگشتی و سوار شدی، بله آقا دنیا اینجوریه، هرچی از خدا بخوای بهت میده، همون وقتم میده، خوب باشی و خوبی کنی، خوبی بهت میده و بدی بخوای همونو بهت میده اما با تبعاتش میده با آبروریزیش میده!

سعی کردم چهره ام به اندازه کافی متعجب به نظر برسد: - راست می گین؟! عجب! عجب ماجرایی داشتین آقا! بله درسته، همیشه آدم نون قلبشو می خوره و پیداس شما انسان مهربان و متوجهی هستین. راستی ماشاالله، جداً هفتاد و دوسالتونه؟! خیلی جوونتر نشون میدین...

لحن کلامش مهربان تر شد: - من آقا، متولد 1315 هستم، یک زمانی از رانندگی بدم میومد اما خدا خواست که از این راه نون بخورم، خدا می خواست از این مردم چیز یاد بگیرم و حالا عاشق کارم هستم. آقا من گاهی به یاد مسافرام می افتم، به یاد شما و مسافر قبلی می افتم، و از خودم می پرسم اینا الان کجان و دارن چکار می کنن؟! حالشون چطوره و بالاخره به مقصد رسیدن یا نه؛ این پولی که از مردم می گیرم یه هدیه است به خدا، اینو خانومم همیشه میگه، میگه تو از مردم هدیه می گیری، آقا حرفای خانومم دلیه، ایشون نابیناست اما دنیا رُ با چشم دل می بینه، من در حدی نیستم که بگم شوهر ایشونم، ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم تو این پنجاه سال، خیلی چیزا.

- عجب! چه همسر بزرگواری دارید شما، خداوند انشاالله شفا بده و براتون نگهش داره.

داشتم با خودم فکر می کردم که این چهره و صدا را جایی قبلاً دیده و شنیده ام و نکند او آدم معروفی باشد که در لباس مبدل رانندگی می کند که پرسید آیا مسیر را اشتباه نرفته؟ تأیید کردم که راه را دور کرده است اما ایرادی ندارد چون از این مسیر هم می تواند من را به مقصد برساند؛ در جواب خداوند را حمد و سپاس گفت که در این اشتباه حکمتی بوده و ما هنوز نمی دانیم و من برای این که خودم را لوس کرده باشم گفتم حالا که مسیر عوض شده خوب است به جای خیابان نیلوفر به خیابان نوبخت برود تا من سری به مادرم بزنم که هم سن و سال او است و نمی دانم چرا به دلم افتاده که الان ببینم اش! اول چند بار به به گفت و سری به رضایت تکان داد و بعد ناگهان اخم کرد و گفت که از حرف من خوشش نیامده چون همیشه باید به یاد مادر باشم.

وقتی رسیدیم از او به خاطر سخنان حکیمانه اش تشکر کردم و گفتم که ملاقات با انسان فرهیخته ای چون او را از یاد نخواهم برد و حالا با عرض شرمندگی بفرمایید که چقدر باید تقدیم کنم. بزرگوارانه خواست که پولم را توی جیبم بگذارم و مهمان او باشم چرا که امروز خیلی چیزها یاد گرفته که ارزشی بیشتر از کرایه ی من دارد و بهتر است پول را صرف خرید شیرینی برای مادر بکنم و دست خالی به دیدنش نروم و سلام ایشان را هم برسانم. دوباره خواهش کردم بگوید کرایه ام چقدر می شود و من به هر حال سلام ایشان را به مادر ابلاغ خواهم کرد اما نمی پذیرفت و اصرار می کرد پیاده شوم. همیشه این مسیر را با دو هزار تومان می آمدم و به ندرت راننده ای طمعکار پانصد تومان بیشتر می گرفت پس بالاجبار یک اسکناس پنج هزار تومانی روی داشبورد ماشین گذاشتم و این پا و آن پا کردم تا تعارف را تمام کند و بقیه پولم را بدهد که "مولانا" رأساً تصمیم گرفت من را برای خرید شیرینی به یک قنادی ببرد! با زاری و التماس و توضیح این که دیرم شده و مادرم اصلاً اهل خوردن شیرینی و تنقلات نیست از خر شیطان پیاده شد و اعلام کرد که این پول را به مثابه یک هدیه به خانه خواهد برد. سراسیمه و قبل از این که تغییر عقیده بدهد پیاده شدم و مولانا بدون پس دادن بقیه پول... رفت!

می دانستم که یک بار دیگر از خداوند پاداش گرفته است اما نفهمیدم چرا آن را از کیسه ی من به او پرداختند؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:42  توسط توکا نیستانی  | 

امروز که یک "سُـناتور" حرفه ای هستم هنوز شنا نمی دانم با این وجود سال ها پیش که پسرها کوچک بودند هفته ای دو بار آن ها را برای شنا به استخر می بردم، اوایل در ماشین به انتظار می نشستم اما خیلی زود حوصله ام سر رفت و ترجیح دادم داخل بروم؛ از محیط استخرهای عمومی بدم می آمد مخصوصاً از فضای دوش و رختکن وقتی که شلوغ است و بغل دستی با هوله ای که به کمر بسته می خواهد لباس عوض کند و همین طور از مایوهای گل گلی پاچه بلند و مردهای خیس وقتی که به هم تنه می زنند هنوز بدم می آید.

به تدریج یاد گرفتم که چطور در یک استخر عمومی می توان وقت گذراند، اول بوفه را پیدا کردم که بهترین خوراکی آن چیپس با سس کچاپ بود که به همراه ماءالشعیر و لیمو ترش و یک عالمه نمک می خوردم و خوشمزه بود اما چاق می کرد. بعد، جکوزی را کشف کردم که حوضی بود پر از آب داغ و کسی نمی دانست که قُـل قُـل زدنش به خاطر جوش بودن آب است یا هوایی که با فشار به آن دمیده می شود و یا کار پیرمردهایی است که با پوستی سرخ و ملتهب، آن تو نشسته اند و با جیب مایو هاشان که مثل بادکنک روی آب شناور است بازی می کنند. برای امتحان کردن حمام "سونا" مردد بودم؛ تحمل گرما را ندارم، دیده بودم که بعضی ها بعد از بیرون آمدن از سونای بخار در حوض آب یخ غوطه می زنند و به پشت گرمی همان حوض بود که دل به دریا زدم و به سونا رفتم:

"سُـناتورها" آدابی خاص خود دارند، ضعیف هاشان نزدیک به در می نشینند که خنک تر است و امکان فرار مهیا است و قوی ترها با تفاخر بر سکوهای بالاتر می نشینند که گرم تر است و نشان از "این کاره" بودن دارد و وقتی کارگر حمام با کاسه ی بخور اکالیپتوس وارد می شود قدری از آن را با انگشت به بینی می کشند تا راه نفس شان باز شود، آن وقت کارگر حمام، بخور را روی سنگ های داغ می پاشد که فوراً تبخیر می شود و با هوله شروع به باد زدن می کند و موجی از حرارتی باور نکردنی را به همراه بوی بخور به سمت شما می فرستد و آن قدر ادامه می دهد تا چند نفری شروع به کف زدن کنند که معنی اش این است: «- جان مادرت بس است، خفه شدیم، باد نزن!» در سونا که نشسته اید می توانید سرتان را با تماشای قیافه دیگران و گوش کردن به صحبت هایشان گرم کنید؛ لباس ها اطلاعات زیادی از روحیات، شخصیت و موقعیت اجتماعی امان در اختیار دیگران قرار می دهد اما مردها وقتی مایو پوشیده اند شبیه به هم هستند و تخمین ثروت و موقعیت آن ها از روی مایو به سختی ممکن است، نمی توان حدس زد که این مرد خوی کرده یک تاجر پولدار است که امروز حوصله ی اصلاح صورتش را نداشته یا آدم فقیری است که به خاطر لطف کارگر استخر توانسته بدون بلیت وارد شود و شاید به همین علت است که این جا همه در حال حرف زدن از موفقیت های تجاری اشان هستند یا درباره ی نرخ ارز و سفر به اروپا و از این جنس چیزها می گویند.

خیلی زود تبدیل به مشتری پر و پا قرص حمام های سونا شدم و نه تنها آداب آن را یاد گرفتم توانستم مثل یک "سـُناتور" قدیمی با بغل دستی ها معاشرت کنم، جوک های سیاسی تعریف کنم و از نرخ ارز و بیزینس حرف بزنم، به موقع تقاضای بخور اکالیپتوس کنم، روی سکوهای بالایی بنشینم، به موقع برای آقای "باد بزن" دست بزنم، به موقع در حوض آب یخ بپرم و زنده بیرون بیایم و به مشت و مالچی انعام بدهم و مهم تر از همه، امروز می دانم که چرا علی رغم نفرتم از گرما عاشق سونا هستم:

- این تنها تجربه ی واقعی از یک "جهنم" است که می توان داوطلبانه به آن وارد شد و هر وقت خواست از آن گریخت و نفسی به شادی و آرامش کشید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:18  توسط توکا نیستانی  | 

تقدیم به مرتضی خسروی عزیزم برای محبت بی دلیلش.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:42  توسط توکا نیستانی  | 

اطمینان دارم که یک روز سازمان ملل "حسن کریم زاده" را به عنوان سفیر صلح انتخاب خواهد کرد و او در معیت آنجلینا جولی دنیا را خواهد گشت و حسادت ها برخواهد انگیخت و مسبب بروز جنگ هایی بزرگ خواهد شد؛ وقتی اواخر هفته ی گذشته حسن به من زنگ زد پیدا بود خیال پا درمیانی دارد و می خواهد بین من و "ی.ت" وساطت کند. حدسم درست بود چون بعد از زمینه چینی کوتاهی خواست تا پنجشنبه عصر را به عنوان مهمان ویژه در جلسه ی گروه "پرشین کارتون" شرکت کنم؛ قبول کردم.

پانزده دقیقه دیرتر از بقیه به دفتر روزنامه ی اعتماد ملی رسیدم، با هر چهار عضو گروه دست دادم و جلسه با ایراد مقدمه ی کوتاهی از سوی "کیوان زرگری" آغاز شد. گروه از درگیری بین من و "ی.ت" ناراحت بود و از دو طرف می خواست با ریشه یابی علل و زمینه هایی که باعث شروع این ماجرا شده، به روش آدم های متمدن، برای حل آن تلاش کنند. خواستند که روایت من را از ماجرا بشنوند، گفتم که سال پیش "ی.ت" نقدی در مجله ی تندیس نوشت و در آن هرجور که خواست بر من تاخت که هیچ عیب نداشت و اولین بار نبود که نقدی مخالف من نوشته می شد اما وقتی ایشان در انتهای نوشته اش اضافه می کند که بهتر است فلانی در کنار امضای خود نام صاحب اصلی اثر را بنویسد و از او هم تشکر کند از محدوده ی نقد خارج شده و حکمی صادر کرده که به من این اجازه را می دهد پای بندی اش را به فرمان صادره از طرف خودش امتحان کنم و من همین کردم...

"ی.ت" شروع درگیری را قبل از ماجرای تندیس می دانست، گفت که مقاله ای در رثای "اردشیر محصص" نوشته بوده که من آن را در یادداشتی ردّ کرده ام و نوشته ام که او نباید نقد هنری بنویسد و به این سبب ایشان از من آزرده بوده!

به آن یادداشت دسترسی نداشتم اما آن را در همین وبلاگ با عنوان "آن وقت ها که اردشیر فقط یکی بود" منتشر کرده بودم، یادم نمی آمد که در آن چنین حرفی زده باشم اما از این که "ی.ت" با صراحت اعتراف می کرد نقدی که بر نمایشگاه من نوشته ناشی از یک آزردگی قبلی بوده بیشتر عصبانی شدم و گفتم که قبلاً چنین چیزی ننوشته ام اما امروز اعتقاد دارم که بهتر است از هنر ننویسد و حاضرم  پای این حرف را به همراه تمام مطالبی که درباره اش نوشته ام امضا کنم و می خواهم بدانم ایشان هم این آمادگی را دارند که پای بهاریه ای که نوشته اند و توصیفاتی که از من کرده اند را امضا کنند؟

ناظرین خواهان تمام شدن بحث ما بودند تا همه به خوبی و خوشی روی هم ببوسیم و قال قضیه کنده شود و اصرار "ی.ت" بر مفاد بهاریه اش می توانست کار را خراب کند؛ گفتند هر دو نفر زیاده روی کرده اید. گفتم که شاید زیاده روی کرده باشم اما برای قبول آتش بس فقط باید به همان یک سوال جواب بدهید و گرنه می روم و ادامه می دهم و البته هیچ وقت توان خودم را در این رویارویی با شما مقایسه نمی کنم... یکی از دوستان تصور کرد عدم مقایسه ی خودم با آن ها به خاطر در اقلیت بودن من است و با شکسته نفسی و احترام گفت که اگر امکانات ما بیشتر باشد به خاطر این نیست که بهتر از شما هستیم به خاطر این است که ما چهار نفریم ولی... گفتم که درست می فرمایید شما چهار نفرید اما روی هم زورتان به من نخواهد رسید و من آمادگی دارم تا وقتی زنده هستم درباره ی شما مضمون کوک کنم، هجویه بنویسم، شعر بگویم، عکس بگیرم، داستان بنویسم و.... (خوب، عصبانی بودم و حسابی رجز خواندم!)

علی رغم این که به بحث ادامه می دادم اما می دانستم که حق با آنان است، دوستی و رفاقت ما پر فایده تر از ادامه دادن به درگیری بود ولی نمی خواستم با دست خالی جلسه را ترک کنم. بالاخره "ی.ت" پذیرفت که آن چه درباره ی من نوشته را نمی تواند- یا نباید- تأیید کند و من پذیرفتم که درباره ی او زیاده رفته ام. "هادی حیدری" برای مان چای ریخت، روی هم بوسیدیم و لیسیدیم، عکس های یادگاری گرفتیم و معاهده "اعتماد چای" تلویحاً امضا شد.

وقت خداحافظی به "یحیی تدین" گفتم که راستش را بگو، آیا از وقتی به تو گیر دادم طراحی ات "کمی" بهتر نشد؟ چند لحظه ای مکث کرد و جواب مثبت داد.

                                                               ***

از در شیشه ای تحریریه که بیرون می آمدم زیر لب گفتم: ... اما زمین کماکان می چرخد!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:33  توسط توکا نیستانی  | 

روی پشت بام دفتر، "داداهوتی" را دیدم که داشت سیگار می کشید. گپ زدیم، گفت که روزش را طبق توصیه ی یکی از این هندی های نیمه عارف نیمه شارلاتان- که در شوهای تلویزیونی امریکایی شرکت می کنند- شروع کرده و از نتیجه ی عمل به دستورات ایشان راضی است، از توصیه ی عارف- شارلاتان هندی می پرسم و به او اطمینان می دهم که به این چیزها اعتقاد دارم و برای رسیدن به آرامش به راهنمایی هر شارلاتانی عمل می کنم. داداهوتی می گوید:

وقتی از خواب بیدار شدی، قبل از باز کردن چشم ها، چند لحظه ای با صدای بلند بخند! بعد روی تخت بنشین و با خود سه بار تکرار کن که من واقعاً، واقعاً، واقعاً می خواهم فلان کار را بکنم یا به فلان چیز برسم یا به خاطر رسیدن به فلان هدف تلاش کنم.

به نظر ساده می آمد اما صبح روز بعد در دستشویی نشسته بودم که یادم افتاد باید در تخت خواب می خندیدم، اجباراً در دستشویی خندیدم. شب بعد چند بار با خودم تکرار کردم که صبح چه باید بکنم اما دیرتر از همیشه بیدارشدم و نزدیک بود با تأخیر به دفتر برسم و تا کارت نزدم و خیالم راحت نشد به یاد هیچ چیز نیفتادم. روز بعد از آن، چشم ها را باز کردم و چند لحظه به سقف خیره ماندم تا به یاد عارف هندی افتادم و چشم ها را بستم اما هرکار کردم خنده ام نگرفت و روز بعد، باز به اشتباه چشم ها را چند لحظه باز کردم و فوراً بستم و خواستم بخندم اما ترسیدم که بهناز بشنود و به عقلم شک کند، بدون صدا خندیدم و نمی دانم چه شد که باز خوابم برد و...

به محض این که بتوانم به موقع بیدار شوم، با چشم های بسته بخندم و سه بار با خودم تکرار کنم که چه آرزویی برای آن روز دارم، نتیجه اش را به اطلاع شما خواهم رساند.

حتماً می دانید که چند وقتی است کتاب "حافظ به روایت عباس کیارستمی" منتشر شده و طبق معمول گروهی در موافقت و گروهی در مخالفت با آن چیزهایی گفته اند. من هیچ وقت کتاب های خلاصه شده را دوست نداشتم اما به هر حال نام کیارستمی آن قدر بزرگ است که بخواهی ببینی کدام ابیات نظرش را جلب کرده و به این بهانه یک بار دیگر حافظ را بخوانی، گیرم از هر غزل یک بیت را. شاید همین دلیل برای چاپ این کتاب کافی باشد. حافظ کیارستمی را گذاشته ام کنار تخت خواب و هر صبح بعد از این که فراموش می کنم در خواب بخندم تفألی به آن می زنم بل که در شروع روز از شعر خواجه روحیه بگیرم و امروز این بیت آمد: 

                                               آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار!

تمام روز را منتظر اتفاقی ناخوشایند بودم و از ترس آبرو ریزی زودتر از همیشه به خانه برگشتم. عهد کردم که بعد از این فقط قبل از خواب به خواجه حافظ سر بزنم و صبح ها را صرف عمل به توصیه های عارفان شارلاتان کنم.