تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

کار که عار نیست، سرگذشت تمام آدم های معروف را که بخوانی می بینی از چه راه های عجیب و غریبی نان خورده اند؛ مثلاً می دانستی که توماس ادیسون قبل از اختراع لامپ، کارگر اداره ی پست بوده؟ می دانستی که تام کروز در بندر نیویورک به شغل شریف حمالی اشتغال داشته و هریسون فورد تا قبل از هنرپیشه شدن از نجاری امرار معاش می کرده؟ اصلاً چرا راه دور برویم؟ همین عمو محمد و عمو مسعود خودمان که امروز هرکدام در عالم نقاشی یَـلی هستند در سال های شصت که هنر در حال احتضار بود با تولیدی های لباس کار می کردند و روی پیراهن زنانه و روسری گل و بلبل و حبه های انگور می کشیدند. خود من وقتی در سال شصت و چهار بی کار شدم به یک تولیدی لباس در حوالی خیابان پیروزی رفتم...

با آدرسی که داشتم کارگاه را پیدا کردم و مستقیم سراغ مدیر آن رفتم و گفتم که از همکاران سابق خانوم شما در شرکت فرپاک هستم و چون طراحی ام بد نیست من را معرفی کرده اند تا این جا و در خدمت شما باشم. جناب مدیر توضیحات روشنگرانه ای درباره زمینه ی فعالیت کارگاه داد که دوخت "زیرشلواری زنانه"(؟!) بود و نمونه ای از آخرین تولید موفق اشان را، که خوب فروخته بود، نشانم داد. نمونه ی مورد بحث یک "زیرشلواری"(؟!) سفید و معمولی بود که روی آن نقش یک جفت لب سرخ رنگ غنچه ای چاپ شده بود. جنابشان ادامه داد که در برنامه دارند تا بسته های هفت تایی، به تعداد روزهای هفته، از این محصول تولید کنند و می خواهند که من طراحی نقوش ابتکاری آن ها را بر عهده بگیرم اما لازم است تا قبل از شروع کار و برای مطالعه ی بیشتر روی نمونه های خارجی پیش همکار بوتیک داری در خیابان ولی عصر بروم. برای مطالعه به خیابان ولی عصر رفتم، داخل بوتیک چند خانوم مشغول خرید بودند که تا کارشان تمام نشد جلو نرفتم، خلوت که شد خودم را به خانوم فروشنده معرفی کردم و ایشان هم از زیر پیشخوان کیسه پلاستیکی بزرگی بیرون آورد و محتویاتش را روی میز خالی کرد، ده ها زیر شلواری(؟!) زنانه ی دوخت ژاپن روی هم تل انبار شد که همین کار مطالعه ی نقوش آن ها را دشوار می کرد اما عرق ریزان و با دو انگشت اشاره و شست چند تایی را وارسی کردم، روی یکی پر از هواپیماهای دوباله ی کوچک بود و روی دیگری صدها گل کوچک صورتی داشت و...

با این خبر خوش که کار پیدا کردم به خانه رفتم و تکه ای مثلثی شکل و دوخته نشده از لباس کذایی را، که به عنوان شابلون  و نمونه از کارگاه گرفته بودم، با پونز به تابلوی بالای میز کارم نصب کردم. طرح ها را روی کاغذ کالک می کشیدم و با مرکب مشکی دورگیری می کردم، یک کندو با صدها زنبور عسل ، یک سگ بولداگ وسط یک عالمه استخوان، چندین و چند موش کوچولو و یک تله موش ... بعد از یک هفته همه را داخل پاکتی گذاشتم و به دست همکار سابقم رساندم تا به شوهرش بدهد و هیچ وقت نه برای دیدن محصول نهایی و نه برای طلب دستمزد مراجعه نکردم.

وقتی به پشت سر نگاه می کنم اطمینان دارم جایی را در مسیری که آمده ام اشتباه پیچیده ام، شاید اگر دنبال همان "زیرشلواری"(؟!)ها را می گرفتم امروز یک تولید کننده ی معروف و اسرار آمیز در حد خانوم ویکتوریا بودم.    

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:19  توسط توکا نیستانی  | 

اگر بگویم که "نباید هر روز حکمی صادر کرد و برای دیگران تعیین تکلیف کرد"، صرف نظر از صحت یا عدم صحت این گزاره، آیا مرتکب صدور یک حکم جدید نشده ام؟ آیا نمی توانید نتیجه بگیرید که یک بار دیگر من خودم را بالاتر از همه دیده ام و برای دیگران تعیین تکلیف کرده ام؟

یکی از هم کارانم می پرسد که چرا "توکای مقدس" در محیط کار شباهت کمی با آن کسی که این بلاگ را می نویسد دارد، جواب می دهم که من قداستم را در خانه می گذارم و بعد بیرون می روم چون وقتی کنار بزرگراه رسالت منتظر تاکسی ایستاده ام یا جلوی دکه ی روزنامه فروشی می خواهم پول روزنامه را بدهم یا در سوپر آقای جبار به انتظار نوبتم هستم تا خرید کنم، اگر بنا باشد به تک تک کودکان، نوجوانان، جوانان، پیرمردان و پیرزنانی که با جدیت تلاش می کنند از من جلو بزنند درباره مضرات و قباحت کارشان توضیح بدهم نه هیچ وقت به مقصد می رسم و نه تن سالم به خانه بر می گردانم. و همین است اگر بخواهم درباره ی رابطه ای که بین ادراک آدم ها از زیبایی با بالا رفتن سلیقه و رابطه ی بین سلیقه ی متعالی با توقع بیشتر از زندگی وجود دارد برای آن مهندس جوراب سفید توضیح بدهم هیچ کدام به کارمان نخواهیم رسید پس بالاجبار با او و با آن یکی، مهندس قیر و گونی، زیر یک سقف کار می کنم و هیچ نمی گویم. می دانم که نباید با مردم بحث کرد اما این جا به خودم اجازه می دهم که از هرچه دوست دارم، یا دوست ندارم بنویسم؛ گاهی افراط می کنم؟ شاید! گاهی از موضوعاتی بی اهمیت می نویسم؟ حتماً! مگر ذهن شما همیشه درگیر مسائل مهم است؟ آن ها که بر من ایراد می گیرند که اگر قدرت داشتی تسمه از گرده ی همه می کشیدی کاملاً حق دارند، این خصلت همه است در همه جای جهان که چون به قدرتی بی حد و مرز برسند آن کنند که صلاح می دانند. "اخلاق" خوش نمی تواند مانع این خواست طبیعی بشر بشود اما "قانون" برای همین وضع می شود که امثال من و شما چنین قدرتی نداشته باشیم. آن ها که می گویند من خودپسند هستم و خودم را برتر از دیگران می بینم نیز کمابیش حق دارند و مگر خودشان چنین نیستند؟ و مگر خودتان چنین نیستید؟

در فضای مجازی من محق هستم تا از عقایدم بگویم، از هرچه که متأثرم می کند، از هرچه که تحمل می کنم یا باید تحمل کنم و از هرچه که خوب یا بد می دانم بنویسم. من حق دارم دنیا را آن جور که دوست دارم باشد، نه آن جور که هست، بخواهم.

اگر خسته اتان کرد حق دارید کانال را عوض کنید.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:0  توسط توکا نیستانی  | 

آخرین هفته ی مانده از سال 86 در یک عصر پنجشنبه پیام کوتاهی روی تلفن همراهم ظاهر شد که معلوم بود به اشتباه برای من فرستاده شده، یک خط شعر بود به این مضمون:

آفتاب عمر ما در مطلع دیروز مُرد        ای عموی مهربانم، مریم فیروز مُرد!

فهمیدم که مریم فیروز درگذشته و امروز در مجله ی شهروند چند مقاله ای را که به مناسبت درگذشت او چاپ کرده بودند خواندم که خاطره ای از سال های دور را در من زنده کرد...

سال پنجاه و نه یا شصت بود و دانشگاه ها به خاطر انقلاب فرهنگی تعطیل بودند و جوان ها بیشتر به سیاست فکر می کردند و گروه های سیاسی از چپ و راست فعالیت علنی داشتند. دوستان دوران کودکی و نوجوانی بعد از انقلاب هرکدام به سمت و سویی گرایش پیدا کرده بودند و همه تلاش می کردند تا برای ایدئولوژی خود یارگیری کنند. من اما از سیاست می ترسیدم و خواندن ادبیات را به کتاب های سیاسی ترجیح می دادم و مدتی بود شیفته ی صادق هدایت شده بودم؛ هدایت در آن زمان بین گروه های سیاسی، از راست و چپ، محبوب نبود و همه متفق القول بودند که خواندن کتاب های این خورده بورژوای غربزده باعث یأس و گمراهی جوانان می شود و آنان که افراطی تر بودند داستان های ابلهانه ای از رفتارهای صادق هدایت در خلوت خانه اش تعریف می کردند که به نظرم هیچ باورکردنی نبود. خلاصه در آن جَو نمی توانستم با آسودگی از علاقه ام به هدایت دفاع کنم تا این که دوستی کتابی از خاطرات مریم فیروز به دستم داد و گفت که فصلی از آن درباره صادق هدایت است. یک بار تمام کتاب و چند باری آن یک فصل را خواندم و از این که با احترام از هدایت یاد شده بود و چهره ی دیگری از او می دیدم که انسانی بود و با تبلیغات مرسوم تضادی آشکار داشت بسیار خوش حال بودم. روزی همان دوست از من خواست که خودم را آماده کنم تا چهارشنبه ی هفته ی بعد من را به یک جلسه ببرد و چون اکراه من را دید اطمینان داد که این جلسه ارتباطی با هیچ حزب و فعالیت سیاسی ندارد، فقط یک گرد همایی فرهنگی است که می توانم بعضی چهره های معروف ادبی را آنجا ببینم- البته دوست من تمام حقیقت را نگفته بود- روز موعود به ساختمانی رفتیم که تابلوی "دفتر جمعیت ایرانی هواداران صلح" بر بالای آن به چشم می خورد و داخل آپارتمانی شدیم که برای سخنرانی آماده شده بود. در بدو ورود و برای اولین بار "به آذین" را دیدم که به تازگی ترجمه اش از "ژان کریستف" را خوانده بودم و بعد گروهی دیگر، از نویسنده و شاعر، مثل ابتهاج و کسرایی و... دیگر به چشم های خودم باور نداشتم. سخنران اما مریم فیروز بود، همانی که خاطراتش را با هدایت چندین بار خوانده بودم. زن باشکوهی بود که اعتماد به نفس و سرزندگی در حرکاتش موج می زد. به یادم نمانده درباره چه چیزی حرف زد شاید حقوق زنان یا موضوعی مشابه آن اما به یاد دارم وقتی سخنرانی اش تمام شد و خواست از سالن بیرون برود جوانانی که علایق سیاسی اشان از چهره و آرایش مو و سبیل معلوم بود دوره اش کردند تا او به سؤالاتشان تک تک پاسخ بدهد من هم جایی نزدیک به در خروجی ایستاده بودم و به زنی نگاه می کردم که به جز آشنائیش با صادق هدایت، جذابیتی مبهم و غیرقابل توصیف داشت. آنقدر صبر کردم تا به نزدیک من رسید و چون چشم در چشم شدیم و حالت منتظر و دستپاچه ام را دید پرسید که چه می خواهم، با احترام گفتم که خواهشی شخصی دارم که هیچ ارتباطی با حزبش، سخنرانی اش یا هیچ مسئله ی سیاسی دیگر ندارد و اگر اجازه بدهد در ِ گوشش خواهم گفت! با حرکت تندی روسری را از روی گوش چپ کنار زد و سرش را نزدیک آورد و گفت بگو ببینم جوان! چون نمی دانستم بعد از شنیدن درخواستم چه عکس العملی نشان خواهد داد اندکی با ترس سرم را نزدیک بردم و آهسته گفتم: - اگر اجازه بدهید می خواهم شما را ببوسم وگرنه که هیچ! سرش را به تندی عقب کشید و با صدای بلند پرسید ماچ می خوای؟!! و دو بار محکم گونه های من را بوسید.

تا یک هفته صورتم را نشستم مبادا جای بوسه اش پاک شود.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:23  توسط توکا نیستانی  | 

«ما نویسندگان، پیکرتراشان، معماران، نقاشان و دوستداران زیبایی پاریس، پاریسی که تا به حال دست نخورده باقی مانده بود، با تمام قدرت به نام سلیقه ی فرانسوی که نادیده گرفته شده است، به نام هنر و تاریخ فرانسه که مورد تهدید قرار گرفته است، نسبت به احداث برج ایفل بی مصرف و هیولاصفت در قلب پایتختمان اعتراض داریم. آیا شهر پاریس باید باز هم تخیل غیرمتعارف و منفعت طلب یک سازنده ی دستگاه را تحمل کند تا آبروی خود را از دست بدهد و به شکل غیر قابل جبرانی زشت شود؟ اطمینان داشته باشید، برج ایفل، که حتی امریکای تاجر هم آن را نخواست، مایه ی آبروریزی پاریس است...»*

روزی که گروهی از هنرمندان فرانسوی به نام سلیقه ی فرانسوی و به نمایندگی از افکار عمومی، مهندس ایفل را به خاطر ساختن برجی مورد اعتراض قرار دادند که امروز بزرگترین جاذبه ی شهر پاریس است و او را به "منفعت طلبی" محکوم کردند، صفتی که در فرهنگ ما از مصادیق بارز توهین محسوب می شود، بر این باور بودند که به وظیفه اشان در قبال شهر، کشور، سلیقه ی مردم، هنر فرانسه و تاریخ عمل می کنند. مهندس ایفل در پاسخ به معترضین سعی کرد به ایرادها پاسخ بدهد و سودمندی هایی برای برج برشمرد که گذشت زمان معلوم کرد همه ی آن سودمندی ها موقتی است همان طور که وحشت روشنفکران و هنرمندان فرانسوی از ساخته شدن این برج بی مورد و موقتی بود.

اگر در سال 1887 هنرمندان فرانسوی موفق می شدند اعتراض خود را به کرسی بنشانند امروز پاریس برج زیبای خود را نداشت و اگر تصمیم می گرفتند فقط به خودشان فکر کنند و ماست خودشان را بخورند امروز اصلاً پاریسی وجود نداشت.

......................

*این بخشی است از نامه ی "اعتراض هنرمندان" فرانسوی که امضای الکساندر دومای پسر، لوکنت دو لیل، شارل گارنیه و گی دوموپاسان در میان امضاهای پای نامه به چشم می خورد و در تاریخ 14 فوریه 1887 در مجله ی لوتان به چاپ رسید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:5  توسط توکا نیستانی  | 

هفته ی گذشته به اندازه ی کافی هیجان داشتم و عجالتاً حوصله ی سر و کله زدن با هیچ کس را ندارم پس امروز کلاس را زودتر تعطیل می کنم و فقط این نکته را تذکر می دهم که یک طرح خوب همیشه حامل بخشی از احساس طراح است، این همانی است که به طرح روح و زندگی می بخشد و نگاه بیننده را به خود جلب می کند. طرحی که بدون این حس متعالی ساخته شود، خشک، بی روح و "یُبس" از کار در می آید.

دو طرح سمت راست حاصل کار دختربچه ای پنج ساله به اسم باران است که خیلی غریزی به اصلی که اشاره کردم عمل می کند و می بینید چقدر کارهایش به دل می نشیند. باران برای طراحی تصویر اول از توکای مقدس به عنوان مدل استفاده کرد و برای کشیدن خروس از حافظه اش کمک گرفت و در هر دو مورد موفق بود.

طرح سمت چپ حاصل کار هنرجویی است که فقط پنجاه و چند سال از باران بزرگتر است؛ طرح مبتلا به یبوستی است که از فقدان احساس ناشی می شود. بدون آن که بخواهم وقت شما را با صحبت درباره ی بی معنا بودن و پیش پا افتادگی این سرهم بندی دست و پا تلف کنم باید توجه هنرجویان را به آناتومی غلط، سایه روشن های غلط و اغراق هایی که ناشی از ضعف طراح است تا قصد و نیت او جلب کنم.

مهم نیست اگر نمی توانید به قدرت "رامبراند" طراحی کنید اما مهم است که یاد بگیرید مثل "باران" با احساس و راحت خط بکشید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:29  توسط توکا نیستانی  | 

اولین سؤالی که در بدو ورود به خانه می پرسد این است:

- توکا، تو با جایی مصاحبه کردی؟

می گویم که مدتی است با هیچ جا مصاحبه نکرده ام. با تعجب بیشتری ادامه می دهد پس چرا از قول تو در فلان روزنامه نوشته اند که 99% مردم بی سواد هستند؟! حالا من هم تعجب می کنم اما می فهمم موضوع از کجا آب خورده است برایش توضیح می دهم که دو روز پیش از یک سایت یا وب لاگ کسی که نمی شناختم زنگ زد و خواست تا درباره ی علت مخالفتم با یک قسمت از سریال "مرد هزار چهره" توضیح بدهم من هم وسط حرف هایم برای این که مصاحبه گر را متوجه وظیفه ی سنگین کسانی کنم که در تلویزیون به طنازی مشغول هستند گفتم در مملکتی که 99% مردمش بی سواد هستند طعنه زدن به "اهل فرهنگ" هیچ عاقبت خوبی ندارد! البته آماری که دادم سطحی و به شدت اغراق آمیز بود ولی قرار بود مصاحبه در یک وب لاگ و با خوانندگانی محدود منتشر شود و به نظر می آمد صحت آمار را می توان فدای رساندن معنا کرد.

همسرم ملامتم می کند که وقتی چنین قضاوت سختی در حق مردم می کنم طبیعی است هر کسی با خواندنش خود را در جبهه ی مقابل من ببیند. به او می گویم که به قضاوت دیگران اهمیت نمی دهم- کمی دروغ گفتم- و هنوز اعتقاد دارم "سواد" معنایی فراتر از توانایی خواندن تابلوی یک مغازه یا نوشتن نامه ای به اداره ی کارگزینی دارد و چون مجاب نشده بود ادامه دادم که می توان برای سواد مترهای گوناگون داشت، تا چند سال پیش معیار باسوادی از نظر سازمان ملل متحد(؟!) دانستن یک زبان خارجی و احاطه به کامپیوتر بود و امسال آن را به دانستن دو زبان خارجی به علاوه ی احاطه بر کامپیوتر ارتقاء داده است و با این حساب امروز من هم بی سواد محسوب می شوم! ... باز قانع نشد البته خودم هم قانع نشدم.

من به رسانه ها و نقش آن بسیار اعتقاد دارم، از فیلمنامه نویس دلگیر شدم چون بر این باور هستم که باید با توجه به اهمیت رسانه ی تلویزیون و تعداد مخاطبین آن موضوع طنز را دست چین کرد وگرنه همه چیزی را باید گفت و این حق طبیعی طنزپرداز و طنزنویس است که در امنیت کامل آن بگوید که می خواهد حتی اگر اشتباه گفته باشد. گفتن هر حرفی و در هر تریبونی صحیح نیست، بعضی گفته ها علی رغم درستی اشان چون در رسانه ای پر تیراژ منتشر شوند می توانند اثرات مخربی بر جا بگذارند که با سال ها تلاش نتوان آن را از خاطره ی جمعی زدود- به طور مثال ریشخند کتاب خوانی می تواند آخرین امیدها را برای علاقه مند کردن مردمی که عادت به کتاب خواندن ندارند بر باد دهد- و حالا درست با همین استدلال که به صحت آن ایمان دارم امروز خودم مرتکب اشتباهی شده ام که زرنگی ژورنالیستی یک مصاحبه گر و غفلت خودم باعث آن شد، چیزی گفتم که برای "چاپ" شدن در یک روزنامه و با تیراژ یک روزنامه مناسب نبود.

حالا که همان ایرادی که بر دیگران گرفتم بر خودم وارد آمده، انصاف نیست از زیر بار مسئولیت آن شانه خالی کنم یا دنبال سر هم کردن دلایل بچه گانه باشم از قبیل این که من هیچ وقت دروس نرفته ام یا نمی دانستم کسی آن جا گالری دارد یا اگر شما خودتان را بی سواد نمی دانید پس نباید از حرف من ناراحت شوید و...

من همان می کنم که "جانی دپ" کرد وقتی از خود بی خود شد و مردم امریکا را بی سواد خواند؛ من از همه عذرخواهی می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:40  توسط توکا نیستانی  | 

از چه وقت انسان به فکر رقابت با حیوانات افتاد؟ این سؤالی است که نمی توان به آن پاسخ دقیقی داد فقط می دانیم که هیچ یک از اندام ما در مقایسه با جانوران از برتری نسبی برخوردار نیست. انسان نمی تواند به سرعت یک اسب بدود، پا به پای یک دلفین شنا کند، به راحتی یک بز از کوه بالا برود، مسافتی را که یک آهو در یک خیز طی می کند بپرد، بوهایی که سگ حس می کند درک کند و چیزهایی را که عقاب از مسافت های بعید می بیند ببیند یا به اندازه ی یک گاو غذا بخورد اما وجه تمایزی با حیوانات دارد که به او قدرت می دهد تا ضعف های بی شمارش را جبران کند، عقل دارد، انسان موجودی "متفکر" است. بعد از این که قرن ها از این رقابت نابرابر گذشت انسان یاد گرفت که در ورزیده شدن هدفی بالاتر را جستجو کند، یعنی سلامتی، با این حال بازار رقابت های میدانی گرم باقی ماند ولی این بار هدف از تندتر دویدن، بالاتر پریدن و دورتر جهیدن رو کم کردن از اسب و آهو و قورباغه نبود. نشاطی در این تحرک و رقابت می دید که جذاب بود و در نتیجه ی آن اندام ورزیده ای پیدا می کرد که زیبا بود تا جایی که نقاشان کمال گرای دوره رنسانس این اندام ها را نمونه هایی کامل و بی عیب و نقص از انسان آرمانی خود می دیدند.

با این مقدمه هر وقت شاهد رقابتی بین شناگرانی با اندام ورزیده هستم یا دوندگانی را می بینم که برای یک هزارم ثانیه زودتر رسیدن به خط پایان با شکوه یک ببر می دوند یا ژیمناستی را که میان زمین و آسمان مسیح وار بازوها را گشوده و با قدرت تعادل خود را حفظ می کند احساس می کنم در نشاط آن ها سهیم شده ام. حتی گاهی به این فکر می کنم که بعید نیست عقل سالم در همین بدن ها باشد اما ...

مردان آهنین در رقابت برای پیروزی بر "آیتم" یکان یکان دست و بازو و کمر و پای خود را مایه می گذارند، برای موفقیت در این "آیتم" که بلند کردن دو چمدان به وزن سیصد و بیست کیلو و حمل آن به مسافت از این جا تا یک اتومبیل سمند است، فتق خود را می دهند و برای "آیتم" بعدی یعنی گرداندن یک چرخ عصاری به وزن ششصد کیلو روزهای متمادی را وزنه می زنند و در هر وعده غذا پنج دست چلوکباب برگ سلطانی، سه دست چلوکباب کوبیده خیلی مخصوص- یعنی تقریباً یک گاو درسته- چهار پُرس چُلو اضافه، شش پُرس میگوی کبابی، دو پُرس خوراک زبان، شش تا کتلت دسته دار و شصت تا بی دسته و سی و دو سیخ دل و جگر و خوش گوشت و خوئک را به همراه دوازده بطر نوشایه ی زرد یا سیاه و چهارده تا پرتقال و یازده تا نارنگی و هشت عدد موز می خورند تا "آیتم" را یک متر آنطرف تر به همراه سلامتی خود بر زمین بگذارند و منتظر بمانند تا که آیا دعای خیر مردم آن ها را به مرحله ی بعد برساند یا نه.

باقی می ماند این ادعا که آیا عقل سالم در این بدن های هنگفت است؟ مجری از آن ها می پرسد که آیا می توانند بر "آیتم" پیروز شوند؟ همگی بدون استثناء در ساختن جمله هایی با بیش از سه کلمه مشکل دارند و پاسخ هایی کوتاه و شبیه به هم می دهند: -اگه خدا بخواد، -تا ببینیم، -حریفا قَدَرَن، -(با مکث زیاد)... نمدونم!

وقتی که مردان آهنین برای مداوا به بیمارستان اعزام شدند، آن همه آهن و پولاد و "آیتم" را بار وانتی می کنند و به انبار می برند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 22:53  توسط توکا نیستانی  | 

   

 

گزارشگر فوتبال اصرار دارد بین تماشاچیان معقول و سر به راهی که فقط تخمه می شکنند و عربده می زنند با کسانی که در استادیوم چشم و چار یکدیگر را با بمب و ترقه کور می کنند و فحش های ناموسی به داور و بازیکنان تیم حریف می دهند مرزی بکشد و به گروه دوم لقب "تماشاچی نما" می دهد اما حتی کسانی که مثل من فقط یک بار در طول عمرشان به استادیوم فوتبال رفته اند می دانند که "تماشاچی نما"ها در اکثریتی مطلق هستند و استادیوم ها از حضور همین ها است که رونق می گیرند.

تعدادی "راننده نما" که قسم خورده اند قاطبه ی رانندگان قانون مدار تهران بزرگ را بدنام کنند با لایی کشیدن، حرکت به عقب در بزرگراه های شلوغ، ایستادن در وسط خیابان برای پیاده و سوار کردن مسافر، سرعت غیر مجاز، بی اعتنایی به علائم هشدار دهنده و عبور از خیابان های یک طرفه تلاش می کنند تا به اهداف شوم خود برسند. احترام به حقوق عابرین پیاده در فرهنگ ما محلی از اِعراب ندارد اگر زیرگرفتن عابر پیاده روی خط کشی هنوز جرم تلقی می شود و مجازات دارد نثار کردن فحش های آبدار به او وقتی می خواهد از روی خط کشی عبور کند نه تنها مباح بلکه از امور پسندیده است.

"عابر پیاده نما" مانند راننده نما، بی توجه به قوانین و برای برهم زدن نظم عبور و مرور اصرار دارد که حتماً از جایی که نباید و در زمانی که نباید از عرض خیابان بگذرد. در میان این گروه نیز  فحش دادن به جد و آباء راننده ای که توقع دارد از حق خود برای عبور از چراغ سبز استفاده کند بسیار رایج است.

"هنرمند نما" کسی است که اسم و رسمی دارد اما چون ما دوستش نداریم و در عین حال زورمان نمی رسد که جلوی کار کردنش را بگیریم برای خوار کردنش اینجوری صدایش می کنیم وگرنه هر کسی یا هنرمند است و یا نیست.

تشخیص یک "روشنفکرنما" بسیار آسان است، حتی آسانتر از تشخیص یک "تماشاچی نما"، کسی که خیلی شبیه به ما نیست و به فوتبال علاقه ندارد و شبیه به "سلطان" حرف نمی زند یک روشنفکرنما است. اگر کتاب هم بخواند یا خدای نکرده فیلم های تارکوفسکی تماشا کند قطعاً مبتلا به بدترین نوع از ویروس "روشنفکرنما"یی است. با این که متنفرین تأکید می کنند که حساب این ها را از روشنفکران واقعی جدا کرده اند اما هیچ راه قطعی و روشنی برای تمیز این دو گروه از هم ندارند و هنوز بهترین معیار معاندین برای اطمینان از درستی تفکیک، اعتماد به حسی است که از دیدن یک روشنفکر به آن ها دست می دهد، یعنی احساس حقارت و حسادت.

این یک واقعیت است که تماشاچی های ما عموماً به حواله دادن شیر سماور به مواضع حساس داوران علاقه ای وافر نشان می دهند و تا چهار تا بمب و فشفشه توی سر و کله ی هم منفجر نکنند عیش آن ها تکمیل نمی شود؛ گزارشگران اخلاقگرای ما می دانند که حتی تماشاچی های اروپایی فوتبال که برای شرکت در اجتماعات از فرهنگ و سابقه ی بیشتری برخوردارند فرق چندانی با همتایان ایرانی خود ندارند گیرم آن ها به ندرت چشم حریف را از حدقه بیرون می کشند. با این حساب موجودی به اسم "تماشاچی نما" ساخته ی تخیلات و تعارفات گزارشگر ورزشی تلویزیون است و چیزی که وجود دارد تماشاچی خوب است که کارهای ناشایست نمی کند و تماشاچی بد که تعدادشان رو به تزاید است . به همین قیاس عابرنما و راننده نما هم نداریم اما عابر خوب یا بد و راننده ی خوب یا بد وجود دارند. کسانی که کار هنری می کنند یا هنرمند هستند یا نیستند همان طور که هر آدمی یا روشنفکر است و یا نیست. قطعاً کسی که در آرزوی روشنفکر بودن فقط ادا و اطوار آن ها را تقلید می کند به کسی که در رفتار و کردار و سلایقش مقلد "سلطان" سرخ ها یا "ژنرال" آبی هاست ارجحیت دارد. می توان امیدوار بود که یک مقلد روزی تبدیل به یک روشنفکر واقعی شود اما حداکثر انتظاری که از یک "تماشاچی بد" می رود این است که بالاخره یاد بگیرد از سماور و شیر آن فقط برای تهیه ی یک فنجان چای استفاده کند.   

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:35  توسط توکا نیستانی  | 

دیروز ظهر مشغول صرف ناهار بودم که گارسون یک ورق کاغذ طراحی را روی میزم گذاشت و رفت! معلوم بود بدون آن که بدانم مدل طراحی یک نفر قرار گرفته ام، پای کارش را امضا کرده بود: "همانی که حوصله دعوا نداشت!" اشاره اش به کسی است که طی چند روز گذشته اختلاف نظر کوچکی درباره ی سریال "مرد هزار چهره" با من پیدا کرده بود و بالای کامنت هایش را با همین جمله امضا می کرد: " کسی که حوصله دعوا ندارد".

این تکه کاغذ به من یادآوری می کند که می توان مخالف بود، مخالف ماند، حوصله ی دعوا نداشت و دشمن نشد.

از دوست عزیزی که صبر نکرد تا او را ببینم و بشناسم و در حضورش تشکر کنم، این جا و در حضور شما تشکر می کنم. این طرح بهترین هدیه ای است که در این اولین روزهای سال نو گرفته ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:49  توسط توکا نیستانی  | 

جالب نبود؟ نقریباً به همان شکلی تمام شد که من  حدس زدم و ادامه اش را نوشتم!

غروب، صحنه خارجی- مسعود شست چی با تیپا از در دادگاه بیرون می افتد، تلو تلو خوران با زحمت دستش را به در و دیوار می گیرد و می ایستد، چند لحظه ای به دور و اطراف نگاه می کند و پیاده به سمت پائین شهر- احتمالاً شیراز- راه می افتد. جلوی یک کافی شاپ پسرکی در حال پاک کردن شیشه های یک پرادوی چهاردر مشکی است و با دیدن او به طرفش می دود:

پسرک- آقا سام علیکم آقا، آق کامران ماشینتونو شستم شیشه هاشم پاک کردم.

شست چی- به به، به به... اما اسم من مسعود شست چیه، من ماشین ندارم، من تو یه پارک نشسته بودم که...

پسرک با لحن طلبکارانه- عمو، بازم شوخیت گرفته؟! خودت گفتی اگه ماشینتو خوب بشورم و شیشه هاشو پاک کنم و کفشاتم برق بندازم و یه جای دیگه رُ دستمال بکشم یه کاری واسم تو فیلمت جور می کنی!

شست چی- نه آقا پسر، عوضی گرفتی من تو پارک نشسته بودم که... اصلاً ولش کن، ببینم تو پول داری؟ دویست تومن به من بده برم این تو- به کافی شاپ اشاره می کند- یه چیزی بخورم... وقتی برگردم بهت کار میدم.

شست چی پول را از پسربچه می گیرد- به به، به به!

شب، صحنه داخلی- شست چی وارد کافی شاپ می شود و از همان جلوی در مورد استقبال کافه چی و چند مشتری قرار می گیرد.

کافه چی- به... به، به... به! سلام کامران جان، چن وقتی پیدات نبود دلمون واست تنگ شده بود، خوبی کامران جون؟ همه سراغتو می گیرن، کارا خوب پیش میره؟ فیلمبرداری تموم شد؟ این پسره یه هفته س داره این ماشینو دم در میشوره و میسابه، خیلی زبله!

شست چی با ادب بسیار- سلام علیکم، اسم من...

یک مشتری- آق دبیری اینجا که پاتوق خودته همه اینجا اسم شمارو میدونن- با خنده رو به بقیه می کند- کامران دبیری، هنرپیشه ی معروف کمدی، کارگردان معروف تلویزیون، اینجا هم دس از شوخی برنمی داره!

مسعود شست چی، با حالت نزار- ای بابا، باز شروع شد، آقا من کامران دبیری نیستم اسم من مسعود شست چیه...

یک مشتری دیگر- چی چیه؟

مسعود شست چی- شست چیه!

مشتری اول- شصت چیه؟!

مسعود شست چی- هیچ چی. ولش کن بابا، لطف عالی بر هوا.

کافه چی- چی میخوری کامران جون؟ مثه همیشه غذای روز بدم بهت؟ سوپ جو بعدش استیک با سس قارچ و یه قهوه بعد از اون؟

مسعود شست چی- سوپ جووو؟ -چشمهایش دودو می زند- با سس قارچ؟ البته من یه بار لای انگشت پام قارچ زده بود که...

جمعیت الکی و با صدای بلند از خنده ریسه می رود.

کافه چی- معلوم نیس این کامران چیکار میکنه که انقده بامزه حرف می زنه، هرچی می گه کمدیه. ایول کامران جون، تو خدایی به خدا دست کلارک گیبل رُ تو کمدی از پُش گرفتی!

مسعود شست چی- بع له! اینا که گفتین با سس قارچ و کلارک گیبل پولش چقد میشه؟ من فقط دویست تومن دارم آخه میدونین من تو پارک نشسته بودم که...

جمعیت از خنده منفجر می شود؛ کافه چی روی زمین افتاده و کبود از خنده دست و پا می زند.

کافه چی- کامران جون خیلی بامزه ای ی ی ی ی به خدا، واااااای مردم از خنده- رو به گارسون کافه- علی آقا همون همیشگی واسه آقای دبیری. شست چی خوش حال و لبخند به لب پشت کانتر کافی شاپ سر جای همیشگی کامران دبیری می نشیند و منتظر غدا می ماند. استاد "ساقط گمگشته" که از هم کاران کامران دبیری است از در وارد می شود.

ساقط گمگشته- سلام به همگی- ناگهان چشمش به شست چی می افتد- سلام کامران جون! به به، آقا کجایی؟ تو رُ خدا یه رُل کوچیک بهم بده دارم می میرم تو این بیمارستان...

مسعود شست چی- من به تو رُل بدم؟ من خودم هنوز یه کلاج ندارم...

ساقط گمگشته- شوخی نکن کامران جون، دارم دیوونه میشم به خدا، فکرشو بکن از صبح تا بوق سگ دارم پای بلن گو اسم این دکترا رُ صدا می کنم- ادای خودش را در می آورد- آقای دکتر کیلدر لطفاً به اتاق عمل، آقای دکتر دولیتل لطفاً به اطلاعات.... آقا به خدا دعات می کنم مگه چارلی چاپلین تو عمرش از این کارا کرده که من بکنم؟! یه نقش نعش بهم بده بزار معروف بشم بخدا دیگه موقع دیالوگ خوندن نمی خندم، تازه یکی از شرکای بیمارستان که خیلی پولداره به من گفته اگه به پسرش یه نقش تو سیاهی لشکر بدیم بهمون... (سرش را بیخ گوش شست چی می برد و چیزی زمزمه میکند که چشم های شست چی از حدقه بیرون می زند و سوپ به حلقش می پرد) ... می ده تازه کلی می تونیم از تبلیغ ماکارونی و سس گوجه و لوازم برقی پول درآریم !

شست چی با تعجب و انکار- نه!

ساقط گمگشته با تأکید و اصرار- آره!

شست چی طبق معمول جوگیر می شود، غذا را نیم خورده رها می کند و به اتفاق ساقط بدون پرداخت صورت حساب از در کافه بیرون می روند. بیرون کافه پسرک شیشه پاک کن به دامنش آویزان می شود.

پسرک- عمو خودت گفتی، عمو خودت قول دادی، عمو...

شست چی- باشه بااااااااششششه! ول کن این پاچَمو! ببینم بلدی بنویسی؟

پسرک- آره عمو، تا سوم خوندم بعدش ول دادم.

شست چی- ول دادی؟ نه، یعنی چیزه، یعنی اینه، می تونی فیل نامه بنویسی؟

پسرک- آره عمو، یه بار واسه قربونعلی یه نامه نوشتم، قد یه فیل نبود اما ...

شست چی- به به، به به. خوب خوبه دیگه بسه حرف نزن سوئیچ ماشینمُ بده بریم.

شست چی به همراه ساقط و پسربجه سوار اتومبیل می شوند و به سمت شمال شهر به راه می افتند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:4  توسط توکا نیستانی  | 

آرزوهای من فهرست بلند بالایی دارد که هر روز به آن اضافه می شود. خیلی از آن ها از اول محال نبودند، به تدریج دست نیافتنی شدند؛ در نوجوانی آرزو داشتم سوار بر یک فراری قرمز رنگ در حالی که از وزش باد در میان موهایم و شنیدن صدای موتور اتومبیل لذت می برم در یک جاده ی کوهستانی رانندگی کنم اما خیلی زود دچار ریزش مو و طاسی سر شدم و اگر همین امروز بتوانم با مانده ی حقوقم از اسفند پارسال یک اتومبیل فراری بخرم باز به آرزویم نرسیده ام. یکی از آرزوهای محال عباس قاضی زاهدی (کاسنی) شرکت "توکای مقدس" در این بازی جدید بود که می بینید محال نبود، شاید بعضی از آرزوهای محال من هم از همین دست باشد. بعضی از آرزوهایم را نوشتم تا از آن میان هفت تا را که مهم تر و محال تر به نظر می رسند انتخاب کنم:

یک آپارتمان در خیابان دروس بخرم، یک دختر دو ساله داشته باشم، خانه ام را خودم طراحی کنم و بسازم، موتورسوارها مثل آدم رانندگی کنند، سیگار را ترک کنم، موهایم را ببافم، سی جلد کتاب از کارهایم چاپ کنم، شعبده بازی یاد بگیرم، با جاستین تیمبرلیک در یک کلیپ ترقص کنم!، یکی از تابلوهای فرانسیسکو گویا را در خانه داشته باشم، با "تولوز لوترک" در کافه معاشرت کنم، "پیشک" طراحی یاد بگیرد، تلویزیون برنامه هایش را بدون گوینده پخش کند، "مردان آهنین" فلسفه بخوانند، سرانه ی مطالعه به یک ساعت در سال ارتقا پیدا کند، همه ی پاسبان ها شاعر شوند، تمام طول سال را بتوانم در تهران نفس بکشم، یک عکس جمعی ببینم که در آن هادی حیدری آن پشت ها ایستاده باشد وخوب دیده نشود، هر ماه حقوقم را بدهند با این شرط که کار نکنم، یک فیلم مستند از بهشت و جهنم در کانال "بی بی سی" ببینم، در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا، من رأی بیاورم، ....

و محال ترین ها:   

آرزوی اول- وودی آلن برای شام من را به خانه اش دعوت کند.

آرزوی دوم- یکی از کارهایم را با یکی از کارهای پیکاسو تاخت بزنم.

آرزوی سوم- همه ی بیماران شفا پیدا کنند.

آرزوی چهارم- نیک آهنگ تحلیل سیاسی ننویسد.

آرزوی پنجم- کاریکاتورهای "پیشک" هر پنجشنبه در مجله ی "نیویورکر" چاپ شود.

آرزوی ششم- بتوان زندگی را با فرمان undo  تصحیح کرد.

آرزوی هفتم- این غم آخرتان باشد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:41  توسط توکا نیستانی  | 

نمی خواستم برنامه های نوروزی تلویزیون را ببینم تا چهار شب پیش که با اصرار دوستان برای تماشای "سریال طنز" مهران مدیری مقاومتم درهم شکست و از شما چه پنهان دو قسمت بعدی "مرد هزار چهره" را با میل و رغبت نگاه کردم.

امروز به عنوان یک بیننده ی سابق تلویزیون، کسی که کارهای مهران مدیری را سال ها دنبال کرده و هنوز به توانایی او در کارش ایمان دارد، از دیدن تصویر مخدوشی که او در دو شب پیاپی از فضای فکری و اجتماعی شاعران، نویسنگان و هنرمندان ایرانی ترسیم کرد احساس انزجار می کنم.

گویا فیلمنامه ی این دو قسمت را امیرمهدی ژوله نوشته است؛ سوژه ی اصلی یعنی بـُر خوردن یک نفر در جمع شاعران و روخوانی از لیست خریدی که در جیب دارد برگرفته از یکی از داستان های نویسنده ی معروف ترک "عزیز نسین" است که سال ها پیش به فارسی ترجمه شده؛ اقتباس از کتاب های معروف در تمام دنیا متداول است و اهمیتی ندارد اما به سخره گرفتن شاعران بزرگ و سرشناسی مثل "م. آزاد" و ... در مملکتی که تیراژ کتاب و سرانه ی مطالعه عددی نزدیک به صفر است و القای این تفکر که شاعران و هنرمندان ما آدم هایی بی سواد و اهل دود و دم هستند که در توهم مبارزه به سر می برند و مجلاتی منتشر می کنند که ارزش خواندن ندارد و آن قدر ساده اند که هر آشغالی را می توان به عنوان مجسمه، شعر و اثر هنری به آن ها قالب کرد چه فایده ای برای بینندگان این مجموعه دارد جز آن که مردمی را که دچار بیماری مهلک "نخواندن" هستند مطمئن می کند چیزی از دست نداده اند؟

آیا عاقلانه است که فرهیخته ترین، کم تعداد ترین و بی دفاع ترین بخش از هنرمندان را که همان چند دقیقه سرانه ی مطالعه ی سالانه را مدیون وجود آنان هستیم و به پاس خدمتشان در تمام عمر به آن ها سختی و عسرت پاداش داده ایم  بیش از پیش منزوی کنیم؟

امیر مهدی ژوله که مدت ها در مجله ی چلچراغ ستونی به نام "یادداشت های کودک فهیم" می نوشت مدتی است که طنز نویسی در مطبوعات را رها کرده و قدم در راهی گذاشته که به درآمد بیشتر منتهی می شود، بهتر است در ادامه ی این راه به جای صفت "فهیم"، که دیگر برازنده ی این کودک نیست، از صفت "زبل" استفاده کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 5:16  توسط توکا نیستانی  | 

هنوز چند روزی از تعطیلات باقی است اما زمان، چون کسی جریمه اش نمی کند، با سرعتی غیر مجاز می گذرد و تعطیلات شروع نشده بود که من در عزای ختم آن بودم. نه خیال کنید که سرم به کارهای مانده از سال قبل گرم است که متوجه گذشت زمان نمی شوم، نه، تمام روزها را به مصداق این بیت معروف: "بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین"، روبروی یک تلویزیون خاموش دراز کشیدم و به ساعت خیره شدم. باز خدا پدر "پیشک" را بیامرزد که به موقع بهانه ای  ساخت تا از کسالت مان کم شود.

به حول و قوه ی الهی سال به سال از تعداد فامیل کم می شود، یا به رحمت خدا می روند یا به مهاجرت رفته اند یا در سفر هستند و یا به بهانه ای قهر کرده اند و منتظرند تا منت کشی کنیم و می دانید که ایام نوروز بهترین وقت برای منت کشی است و ما هر سال این فرصت طلایی را از دست می دهیم. کار به جایی رسیده که فقط چند دقیقه بعد از تحویل سال به دیدن پدرزنم رفتم و ظهر ناهار را در خدمت مادرم بودم و عصر دیداری از عمه ی بزرگم کردم که امسال عید اولش بود و عزادار دختر جوانی است که از دست داده و شب که به خانه برگشتم دید و بازدید ها تمام شده بود، و خلاص!

روز دوم فروردین تماشای ساختمانی در حال احداث را بهانه کردم و از خانه بیرون آمدم و بر حسب تصادف کافه ای یافتم با دری گشوده که سخت دعوت کننده بود و چون صبحانه نخورده بودم وسوسه ی نوشیدن یک فنجان قهوه بر من غلبه کرد و تعجبم افزون شد وقتی که کافه چی همراه با منو یک زیر سیگاری روی میز گذاشت؛ پرسیدم مگر از "اماکن" نمی ترسند که چنین بی پروا آلت جرم را روی میز می گذارند و جواب شنیدم که: - ... نه! حالا هر روز به نیت مطالعات معماری از خانه بیرون می روم اما در نیمه ی راه توقفم در کافه ای که می شود در آن سیگار کشید طولانی می شود و بازدید را به روز بعد موکول می کنم چرا که ساختمان های عجیب و غریب همیشه ساخته می شوند اما کافه های عجیب و غریب در حال زوال اند.

یکی از اقوامی که قصد پیش خرید آپارتمان کوچکی را در کرج دارد نقشه های ساختمان را به ضمیمه ی مالک آن آورده بود تا من به عنوان معمارباشی خانواده درباره اش نظر بدهم. نقشه ها بد بود نه به خاطر این که اثری از روح معماری معاصر جهان در آن وجود نداشت و هیچ خلاقیتی در یافتن راه حل ها دیده نمی شد ، بد بود چون در هیچ اتاق خوابی تختخواب جا نمی گرفت، اتاق های پذیرایی نور نداشت، در هیچ آشپزخانه ای جایی برای اجاق گاز، سینک ظرفشویی و یخچال پیش بینی نشده بود و هیچ کدام از سرویس های بهداشتی آن درست و به اندازه نبودند. نمی دانم تکلیف "معمار هنرمند" در مواجهه با کارفرمایی که چیزی از هنر نمی داند و در عمرش یک شماره از "مجله ی معمار" را ندیده چیست؟ آیا کارفرمایی که نمی خواهد یا نمی تواند سرمایه ی محدود خود را وقف ساختن اثری هنرمندانه کند محکوم به داشتن ساختمانی است که فاقد حداقل استانداردهای یک سرپناه باشد؟ تعدادی از هم وطنان ما، که بنیه ی مالی اشان از من و شما خیلی بهتر است، همین ساخته ها را خواهند خرید و در آن عذاب خواهند کشید و دست آخر به خودشان دلداری می دهند که: - چه توقعی دارید، این جا ایران است! با انکار نقشه ها، مالک از من خواست تا خودم نقشه های دیگری بکشم و من علی رغم این که می دانستم در نهایت همین ها اجرا خواهد شد دیروز و امروز را صرف طراحی یک قوطی مسکونی کردم از همان ها که به قول منتقدین حرفه ای و فرهیخته ی ما "دوزار نمی ارزه" اما اطمینان دارم که به هر کیفیتی که ساخته شود ساکنین آتی آن دعایم خواهند کرد که نور و کمد دارند، تخت هاشان در اتاق جا می شود و در آشپزخانه اش می توانند آشپزی کنند و ...

مدت ها بود که با قلم راپیدوگراف هاشور نزده بودم و دلم حسابی گرفته بود، چند روز است که دقایقی را به هاشور زدن می گذرانم، جای شما خالی خیلی کیف دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:8  توسط توکا نیستانی  | 

پیشک! این اولین جلسه را صرف شناخت یک دیگر می کنیم و بعد از آن چند توصیه برای تو خواهم داشت و یک مشق شب خواهم داد تا جلسه ی بعد که درست و حسابی در خدمتت باشم.

حالا که تو را خوب می شناسم بهتر است تو هم بدانی که من معلمی عبوس هستم، درست است که شوخی و شوخ طبعی جزیی از این حرفه است اما کار را در کلاس جدی می گیرم. می دانم که گربه ها حس طنز ندارند و اهل مزاح نیستند و به همین خاطر در لحظاتی که صلاح بدانم شوخی های کوچکی با تو خواهم کرد تا از خشکی درس کاسته شود و خستگی ات در برود و هم یاد بگیری که طنازی چه تفاوت هایی با ذرّت پرت کردن دارد.

ضمن رعایت آداب کلاس از تو توقع دارم که شاگردی کوشا باشی و به توصیه های من عمل کنی و از همین الان به تو اخطار می کنم که هیچ بهانه ای برای کم کاری و تنبلی را نمی پذیرم. و حالا چند توصیه:

-  گفته بودی که دستت شکسته و خوب نشده اما اشکالی ندارد، دُم که داری، از آن استفاده کن. تقریباً یقین دارم که کارایی آن بیشتر از دستت خواهد بود.

- به بازار برو و چند کیلو کاغذ کاهی ارزان قیمت بخر، کاغذی که بتوانی بدون ترس روی آن خط بکشی و دور بیندازی. قرار نیست سیاه مشق های ما توفانی در تاریخ هنر به پا کند پس بدون وحشت و خیلی زیاد طراحی کن و آن ها را دور بریز. ممکن است دوستانت دفترچه های گران قیمتی به تو هدیه بدهند- که به کار تو نخواهد آمد- آن ها را به من تقدیم کن.