تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

دوستان عزیزم، سال خوبی داشته باشید، عید همگی مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:33  توسط توکا نیستانی  | 

نیما و من سال تحویل را دو نفری و تنها برگزار خواهیم کرد، به بهناز قول داده بودم که سفره ی هفت سین بچینم اما تنبلی کردم و دنبال تهیه ی سیر و سرکه و سمنو و سبزه نرفتم تا وقت گذشت و به عنوان آخرین چاره سری به کتابخانه ام زدم و هفت کتابی که با حرف سین شروع می شد را روی سفره گذاشتم. فردا شمع ها را روشن می کنم و پشت همین میز به انتظار سال جدید خواهم نشست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط توکا نیستانی  | 

ترافیک در بزرگراه، مثل همیشه، سنگین است. رادیوی ماشین روشن است و دو تا مجری خیلی شاد- حالا چرا انقدر خوش حال هستند؟- برنامه ای اجرا می کنند که نمی دانم چیست اما هرچه هست پر شنونده است و مسابقه ای دارد که شنوندگان عزیز زنگ می زنند و برای شرکت در آن اعلام آمادگی می کنند. هر دو مجری شاد- آقا و خانوم- یک در میان حرف می زنند و برنامه را اداره می کنند تا بر جذابیت آن بیفزایند. مجری شاد اولی از شرکت کننده ی عزیز می خواهد تا خود را معرفی بکند و مسابقه شروع می شود:

شرکت کننده ی عزیز – جانداره؟

مجری شاد اول- بله.

شرکت کننده ی عزیز- انسانه؟

مجری شاد دوم- آفرین، بله، شما خیلی خوب دارین پیش میرین.

شرکت کننده ی عزیز- هنرمنده؟

مجری شاد اول- بله، بله، صد آفرین.

شرکت کننده ی عزیز- نویسنده اس؟

مجری شاد دوم- هزار و سیصد آفرین، بله، ایشون یک نویسنده ی ایرانی هستن.

شرکت کننده ی عزیز- ایشون هنوز زنده اس؟

مجری شاد اول- بله، در قید حیات هستن؛ اینجور که پیش میرین حتماً برنده می شین.

شرکت کننده ی عزیز- میشه یه راهنمایی بکنین؟!

مجری شاد دوم خطاب به مجری شاد اول و بعد خطاب به آقای کارگردان- بکنیم؟ آقای کارگردان راهنمایی بکنیم؟ خیلی ساده میشه اونوقت، خوب باشه اینم راهنمایی، از آثار ایشون فیلم و سریال هم ساخته شده.

شرکت کننده ی عزیز- مجید مجیدی نیستن؟

هر دوتا مجری شاد با هم با فریاد- مجید مجیدی؟! ایشون که فیلم می سازن، دقت کنین، شما تا اینجا خیلی خوب اومدین و حتماً با یه کم دقت برنده میشین.

شرکت کننده ی عزیز- آخه خیلی سخته... عزت الله انتظامی نیستن ایشون؟

هر دو تا مجری شاد با هم با نعره- وااااااا؟؟؟؟؟ استاد انتظامی که هنرپیشه هستن. یه کم بیشتر دقت کنین شما حتماً...

وقت مسابقه تمام می شود و مجری شاد اول با تأسف از کم دقتی شرکت کننده ی عزیز نام نویسنده ی مورد نظر را اعلام می کند و یک شانس دیگر برای برنده شدن به شرکت کننده ی عزیز می دهد.

مجری شاد اول- نویسنده ی مورد نظر ما آقای هوشنگ مرادی کرمانی بود که شما با یه کم دقت می تونستین اسمشونو بگین. خوب حالا که از این قسمت هیچ امتیازی نگرفتین واسه اینکه دست خالی نرین به این سؤال جواب بدین و جایزه بگیرین، نویسنده ی کتاب "داستان های مجید" کیه؟

شرکت کننده ی عزیز- ... مجید مجیدی؟

هر دوتا مجری شاد با هم با شعف- وااااااااا؟! مجید مجیدی که فیلمسازه آقاااااا؛ هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده ی داستان های مجیده که حتماً دیدین! خوب عیب نداره حنماً خسته بودین تمرکز نداشتین اگه یه کم دقت می کردین حتماً موفق میشدین که اسمو بگین، حالا اصلاً یه کار دیگه بکنین با این چار تا کلمه یه جمله بسازین، کشک، پشم، فلفل، توفیق. بیست ثانیه هم وقت دارین.

شرکت کننده ی عزیز بعد از بیست ثانیه- من بعد از گذر از پشم توفیق سابیدن کشک خود را به ... به فلفل...

مجری شاد دوم- آقا زود باش داره وقتت میگذره ها! جمله خوبی داشتی می گفتی یه چن ثانیه دیگه فکر کن دوباره بگو.

شرکت کننده ی عزیز یه چند ثانیه دیگه- من پشم خود را که از سابیدن کشک خود توفیق خدمت دارم.

مجری شاد اول- آقا این که فلفلش کم بود! آقای کارگردان قبول کنیم؟

مجری شاد اول- قبول می کنیم و جایزه ای خدمت ایشون میدیم اما ایشون میتونست خیلی بیشتر از اینا امتیاز بگیره مخصوصاً اگه یه کم دقت می کرد و ...

                                                            ***

در جوانی اصطلاح "انسان طراز نوین" برای من باری از ابهام داشت اما امروز که خواندم مجله ی عامه پسند(؟!) "هفت" لغو امتیاز شده است دیگر می دانستم که "انسان طراز نوین" چگونه عمل می آید.   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:39  توسط توکا نیستانی  | 

برای من بیست و هفتم اسفند آخرین روز مهم هر سال است، سالگردی است که در تقویم علامت زده ام.

سه روز مانده به نوروز، صبح خیلی زود و با صدای مادر، که سحرخیز بود، از خواب بیدار شدم و میان خواب و بیداری فاصله ی کوتاه بین دو اتاق خواب را طی کردم، مادرم راه می رفت و با صدای بلند چیزهایی می گفت که متوجه معنی آن نمی شدم اما گاهی گله آمیز بودند و گاهی تبدیل به جملاتی امری می شدند و گاه لحنی ملتمسانه پیدا می کردند. یادم نیست که دو برادر کوچکترم کجا ایستاده بودند یا چه می کردند اما پدرم روی زمین و کنار تخت خوابش نشسته بود؛ همیشه عادت داشت روی زمین بنشیند و به تخت خواب تکیه بدهد گاهی در همان حال چیزی می نوشت یا کتابی می خواند یا همانجا روی فرش دراز می کشید و تلویزیون نگاه می کرد و می خوابید. کنار تختخواب میز کوچکی داشت که روی آن کتاب می گذاشت مثل همیشه به تخت تکیه داده بود اما سرش را به سمت پشت، جایی که مادرم می خوابید، برگردانده بود جوری که بخواهد آن طرف را نگاه کند یا چیزی بگوید و همان جور خوابیده بود. کتاب تاریخ مشروطیت احمد کسروی جلویش باز بود و ظرف آجیل مانده از چهارشنبه سوری و زیر سیگاری کنار دستش بود. به تدریج ذهنم بیدار می شد و معنی کلمات را تشخیص می دادم اول یکی یکی و بدون ارتباط با کلمه های قبل و بعد و کمی بعد توانستم به هم ربطشان بدهم چیزی بود شبیه به پاشو پاشو پاشو، پاشو بی نوا پاشو... چشمم بین مادر که از اتاقی به اتاق دیگر می رفت و نمی دانستم چه می کند یا دنبال چه می گردد و پدر که خونسرد خوابیده بود و سرش را روی عسلی گذاشته بود و اعتنایی به آن همه سر و صدا و آشوب نداشت سرگردان بود. من و پدر میانه ای با هم نداشتیم، با هم دوست نبودیم، بیست و یک ساله بودم و پر توقع و تحمل رفتار او و گرفتاری هایش برایم سخت بود، فکر می کردم که دوستش ندارم. نمی دانم که چه اتفاقی افتاد اما همه رفتند و برای دقایقی با پدرم تنها ماندم. همیشه وقتی که خواب بود از او به عنوان مدل طراحی استفاده می کردم. در همه حالتی کشیده بودمش و همه هم خواب؛ خوابیده روی صندلی، خوابیده روی تخت، خوابیده روی مبل، خوابیده روی زمین، خوابیده توی حیاط. آخرین فرصت من برای کشیدن طرحی دیگر بود اما این بار باید سریع تر از همیشه طراحی می کردم تا قبل از برگشتن مادر و به هم خوردن خلوتمان کار را تمام کرده باشم. با عجله به اتاقم رفتم و کاغذ کاهی و یک تکه زغال طراحی آوردم و در عرض یکی دو دقیقه طرحی از او کشیدم، نشسته کنار تخت در حالی که به سمت جایی که مادرم می خوابید برگشته تا صدایش کند و در همان حال سر را روی عسلی گذاشته و به خواب رفته. هیجان داشتم و طرح خوب از کار در نیامد، حتی تاریخ روز و سال را اشتباه نوشتم و قبل از این که کسی دوباره وارد اتاق شود آن را پنهان کردم و چون نمی توانستم دوباره به طرح نگاه کنم چند روزی لای یکی از دفترهایم ماند تا عکسی از آن گرفتم و به هیچ کسی نشان ندادم به جز عمه ام که عاشق برادرش بود و اصل طرح را به او دادم و هیچ وقت تا همین امروز نپرسیدم که با آن چه کرد.

پدرم، منوچهر نیستانی، شاعر، روز پنجشنبه بیست و هفتم اسفند سال شصت، در سن چهل و پنج سالگی بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت و صبح همان روز با جسد او به همین شکلی که در طرح می بینید مواجه شدم . در بیست و شش سال گذشته شاید بیشتر از پنج یا شش بار برای دیدنش به بهشت زهرا نرفتم اما حتی یک روز را بدون یادآوری این خاطره به آخر نرساندم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:32  توسط توکا نیستانی  | 

تا زمانی که کسانی که با رأی دادن ما- یا با رأی ندادن ما- به مجلس راه پیدا کرده اند زمام قوه ی مقننه را به دست بگیرند و اوضاع را به سامانی که خود می دانند برسانند ما دیگر کاری در عرصه ی اجتماع نداریم جز آن که صبر کنیم و نظاره گر اوضاع باشیم و یا سعی کنیم تا در اطرافمان هرچه را که کـَژ و مـَژ است، شده اندکی راست نمائیم!

                                                            ***

یکی از کلماتی که مثل جوراب سفید به آن حساسیت پیدا کرده ام، کلمه ی "طنز" است. وقتی گوینده ی تلویزیون صحبت از پخش یک "سریال طنز" می کند پیشاپیش می توانید مطمئن باشید که چند نفر آدم لوس و جلف و جفنگ پول گزافی گرفته اند تا میان دکور بد ساخت یک اتاق با دیوارهای زرد و نارنجی روی یک مبل و رو به دوربین بنشینند و با هم شوخی های لوس بکنند و اداهای خـُنُک در بیاورند و چنین القا کنند که طنز یعنی پرت و پلا گفتن و شکلک درآوردن. این سریال ها چنان معنی نازلی از طنز را میان مردم جا انداختند که اگر کسی بخواهد از طنز در نوشته های چخوف بگوید مجبور است چند ساعتی را صرف توضیح این نکته ی کلیدی کند که چرا هیچ کدام از قهرمان های چخوف شبیه به کاراکترهای تلویزیونی ما نیستند.

با از دست رفتن سنگر تلویزیون دل به مطبوعات خوش کرده بودیم که مخاطبین خاص دارند و از اهل قلم متوقع بودیم که  کج آموزی نداشته باشند اما انگار این سنگر هم در حال فرو ریختن است. شب عید است و ویژه نامه های نوروزی از راه می رسند و بازار مصاحبه های طنز گرم است، گونه ی جدیدی از این مصاحبه ها را اولین بار جواد علیزاده و در ماهنامه طنز و کاریکاتور باب کرد و بعدها منصور ضابطیان و در چلچراغ آن را پی گرفت که در آن مصاحبه کننده سؤال هایی بی معنی یا بی ربط می پرسد و انتظار جواب های شگفت انگیزی از جانب مقابل دارد مثلاً از یک گـُلر معروف می پرسد: «چرا با این که کره زمین مثل توپ فوتبال گرد است اما هنوز توی دروازه ی شما نرفته؟ یا اگر رفته بگو جطوری درش آوردی.» یا آلبرت اینشتین را مورد سؤال قرار می دهد که: «آیا انرژی هسته ای حق مسلم ماست یا دوغ یا چی؟!». در سالی که گذشت یک طنزنویس در روزنامه ی اعتماد ملی این شیوه ی نخ نما شده را دستمایه ی مصاحبه های هفتگی خود قرار داد و امروز نه تنها از کرده ی خود پشیمان نیست بلکه با اعتماد به نفسی که تنها در یک نفر دیگر شبیه به آن را سراغ دارم می خواهد سال آینده را هم صرف انجام چنین مصاحبه هایی بکند و امروز خوف آن دارم که بزودی معنای طنز، به همت ایشان، نزد خوانندگان مطبوعات به سرنوشت بینندگان تلویزیون دچار شود و دیگر نتوان برای کسی توضیح داد که چرا "وودی آلن"، "مارک تواین"، "برنارد شاو"، "عبید" یا "ایرج" آدم های طنازی هستند.

حاضرجوابی وقتی معنا دارد که بتوان در پاسخ به یک سؤال جدی جوابی غیر منتظره و ظریف داد و هنر مصاحبه گر در هدایت طرف مقابل است به جایی که باید، وگرنه پاسخ های صد من یه غاز دادن به پرسش هایی صد من یه غازتر ارتباطی به طنز ندارد.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:32  توسط توکا نیستانی  | 

در اشتباه هستید اگر گمان دارید که فقط انسان های خوش فکر در جامعه کم مهری می بینند، طرد می شوند و با تعب روزگار می گذرانند، این سرنوشتی است که حتی گوسفندان خوش فکر و بیان را شامل می شود.

من امروز رأی خواهم داد به این امید که هیچ موجود خوش فکری را توی قوطی نبینم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:51  توسط توکا نیستانی  | 

کشیده چشم خود را روی کاغذ

گذاشته روی کله جای آن بوق

گرفته با دو دستش برگه ها را

در آن بالای بالا، روی صندوق

به جای اشک کمی آشغال کشیده

که معلوم نیست پشمند یا که مـُنجوق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:25  توسط توکا نیستانی  | 

خدای من، کدام ماه و کی بود وقتی "کاوه صرافان" زنگ زد و گفت جشنواره ای هنری راه انداخته اند و او من را برای دبیری بخش کاریکاتور معرفی کرده است و بیا تا برای گفتگوی بیشتر با "نفر اصلی" دیداری داشته باشی. آقای "شین"، نفر اصلی، مردی میانسال- هم سن و سال خودم- با موی بلندی که از پشت سر بسته و ظاهراً مدیر یک شرکت تبلیغاتی یا چیزی شبیه به آن است توضیح داد که می خواهد به همراه بیست نفر از دوستانش به سفری زمینی به دور دنیا برود و پیام صلح و دوستی ملت ایران را به اقصای عالم برساند و برای ابلاغ این پیام راهی بهتر از برگزاری چند نمایشگاه هنری در مهم ترین شهرهای مسیر سفر پیدا نکرده است و بعد از بررسی بسیار به این نتیجه رسیده که بهترین راه برای تأمین آثار هنری آن است که جشنواره ای در چند رشته برگزار کنند و جوایزی بدهند تا بعد با مالکیت آثار رسیده بتوانند آن ها را به عنوان شواهدی دال بر صلح دوستی خود به سفر ببرند و اضافه کرد که در بعضی رشته ها با انجمن های مرتبط تماس گرفته است و حتی توافقنامه هایی امضا شده که انجمن های مذکور خودشان مسئول برگزاری مسابقه و داوری آثار رسیده باشند و حتی برای عکاسی و فیلمبرداری در طول سفری دو ساله آدم های مناسب در اختیار آقای "شین" بگذارند و صد البته حق و حقوقی برای زحماتی که می کشند نیز در نظر گرفته شده است. آقای "شین" اطمینان داشت که تمامی مدارک تهیه شده می تواند بعدها محلی برای کسب درآمد بیشتر باشد و سپس همان پیشنهاد کاوه را تکرار کرد: شما بشوید دبیر بخش کاریکاتور جشنواره ی صلح و دوستی.

"کاوه" را سال ها است که می شناسم اما هیچ وقت چنین شوری برای یک کار فرهنگی در او ندیده بودم، لوگویی برای تشکیلات جدیدشان طراحی کرده بود که نشانم داد، طرح- کبوتری با شاخه ای زیتون در منقار- از پیکاسو بود اما سه خط به پشت دُم آن اضافه کرده بود که سرجمع کبوتر را به یکی از هواپیماهای تیم آکروجت و در حال یک پرواز نمایشی شبیه می کرد؛ آقای "شین" هم در اولین نگاه بیشتر به یک تاجر متوسط شبیه بود تا یک چهره ی فرهنگی.

راستش را بخواهید من نسبت به نیات بشر دوستانه ی بانیان هر حرکت فرهنگی و صلح طلبانه ای که پول های کلانی در آن جا به جا بشود بدبین هستم. آقای "شین" به همراه بیست نفر از دوستانش می خواهند با پنج دستگاه اتومبیل آخرین مدل-BMW- مدت دو سال دور دنیا را بگردند و فقط کافی است برآورد کنید هزینه های چنین سفری شامل اتومبیل، بنزین، تأمین وسایل مخابراتی ماهواره ای، خورد و خوراک، پوشاک، بهداشت، اسکان در بین راه و صدها مورد دیگر در مدت دو سال چه قدر خواهد شد تا صلح دوستی را خیلی جدی نگیرید. اما آقای "شین"، که حسابی دست و پا دار است، اسپانسرهای گردن کلفتی در بخش خصوصی پیدا کرده و از این بابت غمی به دل راه نمی دهد.

به کاوه گفتم که من بر خلاف شما اصلاً اهل صلح و دوستی و این حرف ها نیستم و احتیاجی به وساطت کسی برای انتقال پیام خودم به مردم دنیا ندارم و تا برایم منفعت نداشته باشد قدم از قدم بر نمی دارم! و او به من اطمینان داد که مدیریت بخش کاریکاتور این جشنواره و جشنواره های بعدی در کشورهای میزبان می تواند احساسات ناپاک و منفعت طلبانه ی من را کاملاً ارضا کند. قرار شد برنامه ای بنویسم و برآورد هزینه بکنم و در آن به مقدار پولی که برای برگزاری بخش کاریکاتور و دستمزد زحمات خودم نیاز دارم اشاره کنم. آن جلسه با خوردن یک ساندویچ سوسیس به عنوان ناهار- و به خرج آقای "شین"- به پایان رسید. تا به خانه برسم با خودم فکر می کردم که این همه سفر رفته ام اما هیچ وقت به این فکر نیفتادم که برای تأمین هزینه های آن، اسپانسر پیدا کنم و هنوز به مقصد نرسیده بودم که به خودم گفتم: «توکای مقدس! تو مقدسی اما زرنگ نیستی، بهتر است خودت را درگیر این کار نکنی» پس به نامه ها و تلفن های کاوه جوابی ندادم و بدیهی است که هیچ برنامه و برآوردی ارائه نکردم. چند ماه بعد جوان مؤدبی به من زنگ زد و گفت که مدیر یک سایت ادبی است و برای داوری در یک مسابقه از من دعوت کرد. اسم سایر داوران را پرسیدم که گفت جمال رحمتی و اردشیر رستمی. احتمالاً اسم جشنواره را هم گفت که یا نشنیدم و یا به خاطر کند ذهنی نتوانستم ارتباطی بین آن و پیام آوران صلح و دوستی برقرار کنم. معمولاً داوری در مسابقه های درجه دو، وقت و انرژی چندانی نمی گیرد و چند سکه ای هم که به عنوان دستمزد می دهند دل خوش کنکی است که فکر کنیم برای وقتی که صرف کرده ایم ارزش قائل شده اند، قبول کردم. داوری اولیه یک روز وقت گرفت و یک روز دیگر را هم به بحث و تصمیم گیری نهایی با سایر داوران گذراندم و همان جا فهمیدم که این مسابقه همانی است که قرار بود من دبیرش باشم.

 یک ماه بعد و با یک دعوت نامه برای شرکت در مراسم اهدای جوایز به فرهنگسرای نیاوران رفتم. در بدو ورود به حیاط فرهنگسرا گروهی جوان کاراته باز با نانچوکا ورود مدعوین را خیر مقدم می گفتند و البته همه می دانیم که این بهترین روش برای اثبات صلح دوستی و عافیت طلبی یک ملت است. بروشورهایی با عکس های آقای "شین" به رایگان توزیع شد و جایی در صدر مجلس یا به قول خودشان VIP  به من دادند تا در کنار جواد مجابی، محمود دولت آبادی، بابک احمدی، رضا سید حسینی، مدیا کاشیگر و گروهی آدم سرشناس دیگر بنشینم- که البته جای پز دادن دارد- وقتی که مجری مراسم، خانوم بهاره رهنما، مقدم میهمانان عزیز را خوش آمد می گفت روی پرده اسلاید های متعددی از آقای "شین" در حال نمایش بود که همه را مجذوب فروتنی ایشان کرد و سرانجام هم به بالای صحنه دعوت شد تا از نیات خیرخواهانه و صلح طلبانه اش بگوید و این که اعتقاد دارد بشر فطرتاً صلح طلب است و با توجه به این اصل ناگهان تصمیم به این سفر طولانی و خطرناک با اتومبیل و دوستان یک دل به دور دنیا گرفته است.

جایزه ها که تقسیم شد برنده ها فهمیدند فقط "افتخار" نصیبشان شده است و بدتر از همه وقتی بود که جواد منتظری به عنوان نماینده ی داوران در بخش عکاسی پشت تریبون اعلام کرد که هیئت داوران هیچ اثری را شایسته ی دریافت هیچ عنوانی تشخیص نداده و یک عکاس شهرستانی که از راهی دور به تهران آمده بود معترضانه و به صدای بلند فریاد زد که اگر هیچ عکسی شایسته دریافت عنوان نبوده چرا با او و سایر هنرمندان شهرستانی تماس گرفته اند و مصراً خواسته اند که به مراسم بیایند!

به مسئول اجرایی جشنواره زنگ زدم و گفتم شما که نمی خواستید جایزه بدهید بهتر بود قبلاً اعلام می کردید یا لااقل از جواد منتظری می خواستید خودش را لوس نکند و چندتا از این تندیس های بدقیافه را به هنرمندان خوش خیالی که از راه دور آمده اند بدهد و باز گفتم که اگر گروهی دوست داشته باشند به عنوان سیاهی لشکر برای این پیام آوران و در رأس آن ها آقای "شین" کار کنند تا ایشان از خودش عکس بگیرد و نشان مردم بدهد به خودشان مربوط است اما من نه به صلح و نه به دوستی و نه به فرهنگی که شما مبلغ آن هستید هیچ تعهدی احساس نمی کنم و قاطعانه اعلام می کنم که چرب کردن سبیل داوران از اوجب واجبات است!

راستش این اولین بار بود که یک پیام آور صلح توانست به این هنرمندی من را سر کار بگذارد.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:12  توسط توکا نیستانی  | 

تمام تعطیلات آخر هفته را روی کاناپه افتاده بودم و ناله می کردم، سرما خوردگی در آخرین روزهای باقیمانده از فصل زمستان برای خودش عالمی دارد، از آن جا که وقت مساعد نبود و اصلاً دل و دماغ نوشتن نداشتم ترجیح دادم همان جور همراه با ناله هایی که دل سنگ را آب می کرد ترانه هایی که دوست دارم زیر لب زمزمه کنم و چون حافظه ام برای از بر کردن شعر در حد یک کدو تنبل است به زمزمه کردن آهنگ آن ها اکتفا کردم. کاش می پرسیدید که از کدام ها بیشتر بدم می آید، حالا که نپرسیدید خودم قوانین بازی را به شکلی که دوست دارم تغییر می دهم و سوال را به این ترتیب اصلاح می کنم: پنج ترانه ای که دوست دارید و پنج تایی که نفرت دارید کدام ها است؟ و اول به قسمت دوم پاسخ می دهم:

- "ما همونیم که میتونیم پشت بوم خورشیدو آبپاشی کنیم، ما همونیم که میتونیم کف اقیانوسها رُ کاشی کنیم، ما رُ دسته کم نگیر ما رُ دسته کم نگیر" این اثر بی بدیل از خواننده ی شهیر بیژن مرتضوی که در ارتقای حس اعتماد به نفس ملی ما نقش بزرگی بازی کرده است در صدر فهرست من قرار دارد.

- "به خاطر تو میخونم، یا تو یا هیچ کسه دیگه، قدر تو رُ من میدونم، یا تو یا هیچ کسه دیگه" از خانوم هنگامه که هر وقت آواز می خواند من نگران درز خشتک شلوارشان هستم مبادا جرررر بخورد.

- شعر باید خودش بیاد! (مثل بادی که خودش در میره) از کامران و هومن با کمک استاد مریم حیدرزاده.

- یکی از آخرین کارهای "اندی" که شعرش را یکی دو بار شنیده ام و فقط یادم مانده که ایشان مسافر دارند و می خواهند همین امشب به فرودگاه بروند. هیچ به این فکر کرده اید که چند نسل از ایرانی ها با آواز و موسیقی "اندی" جشن عروسی برگزار کرده اند؟ هر جور که فکر می کنم می بینم که این صدای مزخرف و این اشعار بندتنبانی دین بزرگی به گردن ما دارد.

- مجموعه ی کامل آثار خواننده ی ملی "حسن خشتک" که شاید نسل جدید کمتر او را می شناسد اما قدیمی تر ها می دانند که او سلطان آواز "کوچه باغی" بود مثل "الویس" که سلطان "راک" بود. من اگر دستم به بلبلی که همیشه وسط آوازهای حسن آقای خشتک چهچهه می زد می رسید حتماً قبل از آن که مرحوم شاملو از کباب قناری بر آتش سوسن و یاس چیزی بگوید خودم آن را امتحان می کردم. به این فهرست حتماً باید مجموعه ی کامل آثار "شهره و شهرام" برادر و خواهر هنرمندی که وقوع انقلاب آن ها را از مام میهن پراند اضافه کنم و خصوصاً از یکی از بهترین و حال به هم زن ترین آوازهای شهره اسم ببرم که در آن بشارت می دهد که کم و کم، کم و کم و کم و کم، می فهمن همه ی مردم عالم که ما عاشق شده ایم و به زودی آبرو برایمان نمی گذارند.

اما آن ها که دوست شان دارم:

- تمام تصنیف های قدیمی مثل "شد خزان گلشن آشنایی" یا "نرمک نرمک از سر چشمه می آید- رعنا" یا "مرا ببوس" و از این قبیل چیزهایی که به هنگام شنیدن آن ها می توانید پیرمردی بازمانده از دوران مشروطه را در حال آواز خواندن تصور کنید و مطمئن باشید که بعد از اتمام تصنیف بلافاصله جانش در رفته است. تقریباً تمام ترانه های ویگن، تمام آوازهای دلکش و بیشتر ترانه های گوگوش قبل از آن که از ایران برود و اسطوره ی خودش را به گند بکشد دوست دارم. "شب بود بیابان بود زمستان بود" از فریدون فرخزاد که همین تازگی یک بار دیگر شنیدم و چقدر زیبا بود و تمام کارهای سیما بینا، که بی نظیر هستند را دوست دارم. "یه شب مهتاب"، "کوچه ها تاریکن دوکونا بسته س"، "بوی عیدی" و ... از فرهاد که هنوز قیافه اش جلوی چشمم است وقتی گیتار می زد و آواز می خواند و سیگار روشنی که لای سیم های دسته ی گیتار دود می کرد، بیشتر ترانه های قدیمی "ابی" مثل " به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست، ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست..." و تقریباً تمام کارهای علیرضا عصار را دوست دارم. از بین فرنگی ها باید یادی بکنم از خواننده ای که این روزها کمتر اسمی از او می شنوم اما در زمان نوجوانی من بسیار محبوب بود، خوزه فیلیسیانو، که کور بود و گیتار می زد و یکی دو تا از آهنگ هایش را عجیب دوست داشتم، اسم هایشان را بلد نیستم اما یکی که در آن از خدا به خاطر زن هایی که در زندگی اش حضور داشته اند تشکر می کرد هنوز در عمق وجودم مترنم است. "الویس پریسلی" و "بیتل ها" را هنوز دوست دارم و "ویتنی هیوستون" را که تنها زنی است که از بهناز اجازه اش را گرفته ام بعد از این که از شوهر بی کاره و بد اخلاق و معتادش طلاق گرفت به عقد و نکاح شرعی خود در بیاورم.

دوست داشتم به این فهرست باز هم اضافه کنم، هنوز از "تام ویتس" و "کریستینا آگولرا" و "جاستین تیمبرلیک عزیز" و... چیزی ننوشته ام اما می ترسم بیشتر از پنج تا بشود.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:54  توسط توکا نیستانی  | 

بازی کردن در دنیای مجازی را دوست دارم و با هر دعوت جدید، از شما چه پنهان، کمی از غصه ای را که در نوجوانی برای همبازی شدن با دیگران تحمل می کردم فراموش می کنم. همیشه آخرین انتخاب بچه ها بودم، یارکشی که می کردند من زیاد می آمدم یا بالاجبار به یکی از تیم ها تحمیل می شدم، بدترین فوتبالیست مدرسه بودم و گناه باختن تیم را به گردن من می انداختند. از همه کندتر می دویدم، شوت هایم به اوت می رفت، دریبل هایم افتضاح بود و هیچ وقت گـُل نمی زدم اما پاس های من به دروازه ی خودی همیشه تبدیل به گـُل می شد، مثل همه ی بچه هایی که بازی بلد نیستند مجبور بودم که در پـُست دفاع بایستم اما به راحتی از من عبور می کردند؛ می توانم ادعا کنم که سبک بازی من به بعضی لژیونرهای امروزی شبیه بود که بیشتر نیمکت نشین هستند تا بازیکن اما آن زمان نیمکت نشینی هنوز به عنوان یک پُست و یک تخصص به رسمیت شناخته نمی شد.

این روزها کتاب های زیادی را به نیمه نرسانده رها می کنم، یا ترجمه ها به خوبی سابق نیستند یا کتاب خوب کم شده است به هر تقدیر آمار کتاب های نیمه خوانده ام روز به روز بیشتر می شود اما در دورانی که تا کتابی را تمام نمی کردم زمین نمی گذاشتم، باز چند کتاب مهم نیمه خوانده ماندند، تعدادی از آن ها را در دوران خدمت مقدس زیر پرچم به ایلام بردم و آن جا خواندم مثل چند جلد از کتاب های دکتر شریعتی، جان شیفته ی رومن رولان ترجمه به آذین، تاریخ فلسفه ی غرب ترجمه ی نجف دریابندری و انسان و سمبول هایش از یونگ و بیشتر رمان های داستایوسکی مثل ابله، برادران کارامازوف، جنایت و مکافات و ... اما دوران خدمت تمام شد و باز تعدادی ناتمام باقی ماند:

1- جنگ و صلح، تولستوی ترجمه ی کاظم انصاری- جلد اول را که خواندم باور نمی کردم کس دیگری بتواند نظیر چنین داستانی را یک بار دیگر بنویسد با این وجود بلافاصله سراغ جلد دوم نرفتم و کتاب دیگری دست گرفتم و بعد از آن کتابی دیگر تا این که فاصله ام با داستان زیاد شد و بخش عمده ای از آن را از یاد بردم. دیدم بهتر است در فرصت دیگری آن را از جلد اول بخوانم.

2- دن کیشوت، سروانتس ترجمه ی محمد قاضی- بدون تردید یکی از شاهکارهای ادبیات جهان است و ترجمه ی قاضی از آن عالی است. هنوز نمی دانم چرا بعد از تمام کردن جلد اول آن نتوانستم جلد دوم را شروع کنم. اولین جلد را با لذت تمام و به روانی خواندم اما جلد دوم به سرنوشت جنگ و صلح دچار شد.

3- دن آرام، شولوخوف ترجمه ی احمد شاملو- جلد اول را به نیمه رساندم اما تمام نکردم. شیوه ی ترجمه ی شاملو را بیشتر از خود داستان دوست داشتم اما تمام نشد که نشد!

4- کلیدر، محمود دولت آبادی- از روی آقای دولت آبادی شرم دارم که حتی فصل اول را به پایان نبردم و رهایش کردم. کسی می گفت که حکایت این کتاب حکایت صاحب خانه ای است که شما را به مهمانی شام دعوت کرده و قبل از شروع پذیرایی به مدعوین مژده می دهد که پسر کوچکش می تواند سمفونی پنجم بتهوون را با ساز دهنی بنوازد و پسرک با اصرار حضار شروع به هنرنمایی می کند و الحق عالی می نوازد اما ساعت ها از وقت شام گذشته و پسرک حاضر به ترک صحنه نیست و همچنان می نوازد و می نوازد و می نوازد و ... (حتی این توجیه برای نخواندن این اثر قابل قبول نیست و من کماکان شرمنده هستم.)

5- موج ها، ویرجینیا وولف ترجمه ی مهدی غبرائی – برای رسیدن به پاسخ این پرسش که "چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟" سه بار این کتاب را با دو ترجمه ی متفاوت خریدم و هر بار بیشتر از چند صفحه را نخواندم.

اگر روزی به علت تصادف با یک موتورسوار یا کشیدن چـِک یا کاریکاتور بی محل یا قتل غیر عمد چند معمار وطنی از قماش فرانک گوهری یا ریچارد شیردل به زندان افتادم دوست دارم که کتاب های بالا را برایم بیاورید تا در حبس تمامشان کنم. روزی تمامشان خواهم کرد.    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:17  توسط توکا نیستانی  | 

 

کافه شوکا بیشتر از آن که واقعی باشد یک خیال است، جایی است مثل "ماکوندو"ی مارکز، هم هست و هم نیست، مثل ترکمانچای که هیچ کدام نمی دانیم کجاست اما شنیده ایم که آن معاهده ی ننگین را- که باز نمی دانیم چه بوده- آن جا امضا کرده اند. طول و عرض جغرافیایی اش مکانی در ذهن ما را نشانه می گیرد به جز آن کوچک است، آن قدر که روی هیچ نقشه ای دیده نمی شود. دوستم شنیده که شوکا کافه ای بدنام است و فرزندان را از رفتن به آن منع کرده پس مکانی است به بد نامی "تکریت" که گوینده ای می گفت دهی است بدنام در عراق، "صدام حسین" و "شمربن ذی الجوشن" هر دو آن جا روی خشت افتاده اند؛ اما تکریت هم می تواند فرزندانی داشته باشد که دوستش بدارند. خیابان گاندی پر از واقعیت است، پر از بوتیک ها و رستوران ها و کاسب های واقعی اما از آن پله ها که بالا بروی از مرزی گذشته ای که حائلی می شود بین تو و واقعیت هایی که آن پایین توی خیابان گشت می زنند، مثل آینه ای که مرز بین واقعیت و خیال بود برای آلیس تا با گذشتن از آن پا به سرزمین عجایب بگذارد. شوکا گاهی من را به یاد کشتی نوح می اندازد با سرنشینان جوراجورش، یارعلی ناخدای کشتی است و اشرف اسم کبوتری است که بنا بود با آوردن شاخه ای از درخت زیتون پیام آور پایان توفان و رسیدن صلح باشد اما "بابک کوچولو" که معمار بود و به اندازه ی یک فیل وزن داشت به اشتباه روی او نشست و اثری از او باقی نماند! ناخدا مجسمه ای فلزی از کبوتر ساخت و روی تیر چوبی سقف گذاشت تا ما با دیدنش به آینده امیدوار بمانیم، سال ها است که اشرف از جایش تکان نمی خورد و فقط در یادداشت های گاه و بی گاه یارعلی، آن مرد لاابالی، زندگی می کند. تا کبوتر فلزی کافه پرواز یاد بگیرد من آن جا از گزند توفان در امان هستم.

در آستانه ی چهل سالگی به این کافه وارد شدم و هنوز یک سال تمام نگذشته بود که تصویر بالا را به پاس آرامشی که از این مکان بدنام گرفتم کشیدم، تا مدت ها بر سینه ی دیوار آویخته بود آن قدر که ناخدا از آن خسته شد و جایش را به چیز دیگری داد. امروز دوباره به دیوار کافه آویخته است مثل خودم که بعد از مدت ها به آن جا برگشته ام. باز به آن نگاه می کنم، جلوی تصویر من نشسته ام در حال خندیدن و دور ریختن قهوه ای که از همان موقع قابل خوردن نبود و در آن انتها عیسی مسیح است نشسته در بهترین جای کافه و یارعلی لکه ای از قهوه را بر یک نعلبکی به او نشان می دهد که دست اتفاق نقشی از چهره ی مسیح از آن ساخته است. روح بیژن جلالی هنوز از پشت پنجره نظاره گر عیش ما است و پاتوقی ها سر جای همیشگی شان نشسته اند و هرکدام داستانی دارند، حتی کبوتر فلزی- اشرف- تخم گذاشته است!

امضا و تاریخ پای طرح را که نگاه کردم دیدم که امروز هفت سال از عمر آن گذشته، گفتم چیزی به مناسبت بنویسم. مانده است یک سالگرد دیگر در این اسفند که برای آن هم خواهم نوشت... اگر عمری مانده باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:43  توسط توکا نیستانی  | 

رسم است که با پایان یک سال برای پُز دادن هم شده از آن چه گذشته جمع بندی می دهند به نشانه ی این که می دانیم چه کرده ایم و کتاب "گذشته چراغ راه آینده است" را خوانده ایم و اگر عبرت نمی گیریم به آن علت است که نمی خواهیم!

- در یک سال گذشته قریب به دویست و ده پُست را در این جا و در خانه ی قبلی "توکای مقدس" یعنی "پرشین بلاگ" خوانده اید و به تقریب پنج هزار کامنت گذاشته اید که همه را بی استثناء خوانده ام، بعضی را کمی سانسور کرده ام، به بعضی جواب داده ام، بعضی را پاک کرده ام اما بیشترشان منتشر شده اند؛ حتماً متوجه شده اید به کامنت های تبلیغاتی، سیاسی یا آن ها که این جمله ی کلیشه ای را تکرار می کنند: «وبلاگ خوبی داری، به منم سر بزن اگه دوست داشتی تبادل...» اجازه ی انتشار نمی دهم، اهل معامله نیستم، اگر خواننده ی دائمی وب لاگی باشم و صلاح بدانم به آن لینک می دهم.

- بنا بود که اسم این جا فقط "توکا" باشد، بدون هیچ پیشوند یا پسوندی، اما در تلاش برای ثبت آن ناکام ماندم شاید توکای دیگری زودتر از من آن را ثبت کرده بود یا اداره ثبت احوال پرشین بلاگ آن را دوست نداشت، به هر حال قبولش نمی کرد. همین مشکل را چند سال پیش با "یاهو" داشتم تا بالاخره پیشوند saint را برای توکا انتخاب کردم و شدم sainttouka یا توکای مقدس یا قدیس که خیلی بی ربط بود اما آن را به touka1960 یا toukajigar ترجیح می دادم. به این ترتیب اسم وب لاگ انتخاب شد در حالی که همه می دانید هیچ نشانه ای از تقدس در وجنات من یافت می نشود.

- ایمان دارم که نوشتن دشوارترین فعل حرامی است که بشر مرتکب می شود و به همین خاطر نویسندگان سرور ِ هنرمندان هستند. برای من اما نوشتن، تلاشی است تا لال از دنیا نرفته باشم. برای نوشتن هر متن ساده و پیش پا افتاده به اندازه ی توانم وقت می گذارم و اتود می کنم- درست مثل وقتی که یک کاریکاتور یا طرح یک بنا را می کشم- و لااقل ده بار هر کدام را می خوانم شاید کلمه ای خوش آهنگ تر پیدا کنم یا صفتی را حذف کنم یا توضیحی اضافه را. دوست دارم ساده بنویسم اما نوشتن به زبان محاوره را دوست ندارم. گاهی غلط های املایی فاحشی در متن ها راه پیدا می کند که بعداً از دیدن شان خجالت می کشم، از تذکرات مشفقانه ی شما در این باره استقبال می کنم اما خواهش می کنم حتی المقدور کامنت خصوصی نگذارید خیلی از این کامنت ها حاوی هیچ مطلب خصوصی نیستند و حیف است که امکان انتشار پیدا نکنند. طبیعی است که نمی توان زیاد نوشت و همیشه حرفی تازه برای گفتن داشت اما برای نوشتن هر پست جدید مجبور به زیر و رو کردن افکارم می شوم و این شخم زدن را برای سلامتی روح مفید می دانم.

- بزرگ ترین مزیت نوشتن در فضای مجازی امکان برقراری ارتباطی دوسویه با خوانندگان است اما پنهان نمی کنم که فقط گروه خاصی مخاطبین من هستند و دیگرانی که یک بار و از سر کنجکاوی یا اتفاق به این خانه آمده اند و پذیرایی من را در شأن خود ندیده اند بهتر است وقت تلف نکنند و تا عروسی تمام نشده به خانه ی همسایه بروند که آن جا خوان ها گسترده اند و همه جور اطعمه و اشربه بر سفره است. گاهی مهمان ناخوانده ای می خواهد صبر و تحمل صاحب خانه را امتحان کند، صراحتاً می گویم که صبور نیستم، عادت به شنیدن دشنام از مهمان ناشناس ندارم و جواب می دهم، به سبک خودم جواب می دهم و چون از انتشار همه ی آن چه می نویسند معذور هستم جواب هایم به نظر "درشت" می آیند. به ندرت از پاسخی که داده ام پشیمان شده ام اما اعتراف می کنم که عصبانیت از کسی که نمی شناسم روی پاسخی که به دیگری می دهم اثر می گذارد و آن را مسموم می کند، چند نفری نوشته اند که از ترس جواب های من از خیر سؤال کردن گذشته اند! امیدوارم که این دوستان به من فرصت جبران مافات بدهند.

- به آن چه می نویسم اعتقاد دارم و می توانم ساعت ها از ساده ترین شان – مثل اهمیت نپوشیدن جوراب سفید با کت و شلوار- به نحو مجاب کننده ای دفاع کنم، به این نتیجه رسیده ام که برای رسیدن به حق بزرگ به هیچ وجه نباید حق کوچک را فدا کرد به همین خاطر مثال هایی می زنم که سطحی به نظر می آیند اما سطحی نیستند؛ مثلاً: نباید بگوییم حاضریم همه ی گارسون ها با ما مثل آشغال رفتار کنند به شرطی که وضع دنیا درست شود! چون دنیا مطابق میل ما نمی شود اما همین گارسون ها ترقی می کنند و فردا راننده ی تاکسی می شوند و باز با ما مثل آشغال رفتار می کنند، مهماندار هواپیما می شوند و با ما مثل آشغال رفتار می کنند، مدیر مدرسه می شوند و با مثل آشغال رفتار می کنند، مهندس و دکتر می شوند و با ما مثل آشغال رفتار می کنند، رفتگر شهرداری می شوند و با ما مثل آشغال رفتار می کنند و....

- با کسی دشمنی ندارم اما معمار بی سواد، دکتر بی سواد، کارتونیست بی سواد و... آدم بی سواد را دوست ندارم. معیار با سواد بودن گرفتن دیپلم از دانشگاه نیست. معیار من برای تشخیص سواد آدم ها حساسیتی است که به جامعه، فرهنگ و هنر نشان می دهند و دیگر تحلیلی است که از جهان دارند و این که آیا می توانند گاهی نسبت به دُگم هایشان به دیده ی تردید نگاه کنند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:30  توسط توکا نیستانی  | 

نُهم اسفند ماه سال پیش بود که "توکای مقدس" در پرشین بلاگ و با این جمله ی کلیدی متولد شد: "این وبلاگ متعلق به توکا نیستانی می باشد" و دو روز بعد یعنی در یازدهم اسفند با انتشار اولین پُست خود که حاوی اعترافاتی تکان دهنده بود به جرگه ی وبلاگ نویس ها پیوست؛ امروز شاید به تعبیری اولین سالگرد "توکای مقدس" باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:30  توسط توکا نیستانی  | 

هنرمند و منتقد شهیر، استاد "ی.ت" که مدت مدیدی ما را از نعمت دیدن آثار بی بدیل خود محروم کرده بود سرانجام روزه شکست و به مصداق بیت معروف: «پری رو تاب مستوری ندارد، چو در بندی سر از روزن برآرد» یک بار دیگر ماحصل چالش های ذهنی خود را با گشاده دستی در اختیار علاقه مندان به سیاست و هنر قرار داد.

پیداست که استاد نمی خواهد به سرقت ایده متهم شود چون این بار به نوع جدیدی از کاریکاتور "بدون شرح" و ایضاً "بدون معنی" روی آورده که یافتن شبیه به آن در دنیای متمدن امری نزدیک به محال است. از علاقمندان به هنر کاریکاتور و از تمامی فال گیرها، طالع بینان، جادوگرها و مفسرین سیاسی دعوت می کنیم بعد از غور و بررسی در تصویر بالا برداشت خود را در اختیار ما بگذارند. به بهترین تفسیر یک جایزه ی نفیس تعلق می گیرد.

شرح اثر: یک آقایی که احتمالاً نقاش یا شعبده بازی آزادی خواه یا "جواد مجابی" است با یک قلم موی آغشته به رنگ زرد عکس قناری می کشد اما قناری های نامرد یکان یکان می پرند و از تابلو فرار می کنند در حالی که روی بوم تعدادی کتاب دیده می شود که روی آن ها نوشته شده: «بله؟!» و کتاب ها  لیز لیز خوران و قطره قطره روی دو پاکت نامه می افتند که آن زیر است، بعضی شان هم چون سوراخ پاکت تنگ (؟!) بوده روی زمین افتاده اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:22  توسط توکا نیستانی  | 

«همین جوری پونصد تومن پونصد تومن بذل و بخشش می کنی تا نزدیک کافه ت باشی و با مهندسای جوراب سفید پشت یک میز ننشینی اونوخ فیش حقوقتو که میذارن جلوت حالت بد میشه؟ چرا حالا اون دومیلیون و پونصد تومن خیالیتو به حقوقت اضافه نمی کنی تا دوباره احساس کنی کسی هستی و قدرتو میدونن و عمرت هدر نرفته؟»

این ها را شیطانک سرخ رنگی که به قاعده ی یک بند انگشت قد دارد و قیافه اش عین من است، البته یک جفت شاخ و یک دم نوک تیز هم دارد و روی شانه ی چپم می نشیند در ِ گوشم زمزمه کرد؛ به محض این که پاکت حاوی فیش حقوق و عیدی را باز کردم فهمید که ناراحت شده ام و سر و کله اش از اعماق نیمه ی جهنمی وجودم پیدا شد و روی شانه ام نشست و شروع به سرکوفت زدن کرد:

« ... از اول هم نفهمیدی که چطور باید زندگی کنی، هر کاری کردی اشتباه بود، سال پنجاه و شش که همه کارات جور شده بود باید می رفتی امریکا، چرا نرفتی؟ من میدونم چرا، چون ترسیدی دلت واسه مامان جونت تنگ بشه، از تنهایی ترسیدی از این که ممکنه بی پول بشی یا مجبور بشی تو "مک دونالد" کار کنی ترسیدی، بدبخت! اگه رفته بودی تا الان شیش تا دکترا گرفته بودی، اونجا که کسی به جرم فساد اخلاق از ادامه تحصیل محروم نمیشه تازه به خاطر اخلاقت مدال هم بهت میدادن و امروز مثل بهرام شیردل شده بودی استاد دانشگاه هاروارد و رفیق پیتر آیزنمن! اصلاً تو که می خواستی معمار بشی غلط کردی عاشق این شدی- داشت با انگشت به عکس همسرم اشاره می کرد، نفهمیدم عکس را از کجا آورده بود- باید عاشق یکی می شدی که باباش تیمسار شاه باشه و بتونی قبل از انقلاب از آرتش پروژه بگیری- زمان ها را قاتی کرده بود و به وضوح به کسی اشاره می کرد که ده سالی از من بزرگتر است- تو اگه می خواستی موفق بشی ...»

«بی خود میگه، به حرفاش گوش نکن» شیطانک سرخ یک رقیب سفید دارد که هم قد و قواره خودش است، فرشته ای است با یک جفت بال و پیراهن سفید بلندی که تا قوزک پایش می رسد و هیچ لکه ای روی آن نیست، او هم شبیه به من است، نماینده ی نیمه ی خیر وجودم است و روی شانه ی راست من می نشیند و دنیا را خیلی مثبت می بیند، معتقد است که هر کار کرده ام درست بوده. از او می پرسم آیا تعطیل کردن دفتر کوچکی که داشتم و کار کردن برای یک شرکت بزرگ که در آن دیده نمی شوم کار درستی بوده؟ جواب می دهد:

«البته! البته، البته که کار درستی بوده. یادت نرود که سه سال است این جا بیمه می دهی و با احتساب سه سالی که در "گنو" بیمه پرداخت کردی و سه سالی که "ایران فار" بودی بیست و یک سال دیگه میتونی بازنشسته بشی و ...»