تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

 

کم کم فراموش می کردم پسرها روزی کوچک بودند، امروز پسر هفده ساله ام، طاها، ایران نیست و نیمای بیست و دو ساله هم چند سالی است که تقریباً مستقل از ما زندگی می کند- شاید روزی یکی دو بار به مناسبتی مثل شام یا بر حسب اتفاق یکدیگر را ببینیم- و با گذشت زمان تصور این که جوانی مثل نیما نوزادی بوده که او را بغل می کردم هر روز سخت تر می شود.

دوستانم در دفتر اکثراً جوان هستند، "حامد" همین چند هفته پیش پدر شده و "منوچهر" بخشی از تجربیات دوساله اش در بچه داری را در اختیار او می گذارد؛ صبح ها بعد از سلام و احوال پرسی اولین کارمان پرسیدن از دختر حامد است و این که آیا شب قبل اچازه ی خوابیدن به آن ها داده یا نه. دختر مهندس "یاری" و "همسر" هم تا چند ماه دیگر به دنیا خواهد آمد، آن ها از همین الان عکس هایی از کودک زاده نشده دارند- امکانی که بیست و سه سال پیش نبود- و جنسیت بچه معلوم است و می توانند سر فرصت برای انتخاب نام دخترشان فکر کنند و تصمیم بگیرند و از مغازه هایی که لباس یا لوازم نوزاد می فروشند چیزهایی را که لازم دارند، یا لازم ندارند اما آن قدر زیبا هستند که نمی توان از آن ها چشم پوشی کرد، تهیه کنند. شاد هستند.

همراه با هر نوزاد هیجان و عشق به زندگی هم به خانه می آید و اگر پدر یا مادر نشده باشید نمی توانید تصور کنید که این هیجان چقدر فرق دارد با هیجان پریدن از یک پل با طنابی که به پا بسته اید یا هیجان ناشی از خلق یک اثر هنری. گاهی علی رغم سن و سالم به هوس می افتم تا یک بار دیگر ... دروغ چرا، هنوز دلم بچه می خواهد، یک دختر! که "گل کو" صدایش کنم و برایش کفش های مارک "کانورس" مینیاتوری بخرم و عصرها وقتی به خانه می رسم روی زانوهایم بنشانم تا برایش کتاب بخوانم یا با او حرف بزنم. چند روز پیش وقتی که حامد از دخترش حرف می زد و این که چطور او را روی شانه می گذارد تا آروغ بزند آن قدر حسادتم گل کرد که لازم آمد چند ساعتی با خودم خلوت کنم روزهایی را به یاد بیاورم که نیمای من نوزادی چهل روزه بود و روی شانه ی مادرش از او عکس می گرفتم، دیشب عکس ها را پیدا کردم.

این نیمای بیست و دو ساله ی من است وقتی که فقط چهل روز داشت، روی شانه ی مادرش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:20  توسط توکا نیستانی  | 

هر روز عصر با طاها به سینما می رفتم، فیلم ها ی روی پرده محدود بودند و انتخاب زیادی نداشتیم اما فرصت مان هم برای فیلم دیدن کم بود. موقع خوردن ناهار برای سینمای بعد از ظهرمان تصمیم می گرفتیم؛ طاها می گفت اگر می خواهم یک فیلم خوب ببینم حتماً Atonement را ببینم، خودش یک بار آن را دیده بود. طاها می داند که پدرش به وقت دیدن فیلم سلیقه ی پسر بچه های شانزده ساله را دارد و به همین خاطر برای من نگران است و تأکید می کند که این فیلم "اکشن" نیست اما واقعاً "فیلم" است: - اگر می خواهی یک فیلم برداری عالی، موسیقی متن عالی تر و فیلم نامه ای قوی و صحنه پردازی های درخشان ببینی به دیدن این فیلم برویم. به طاها می گویم که: - اولاً تو یک بار فیلم را دیده ای و دوماً، می دانی که من دوست دارم توی سالن سینما فیلم های اکشن یا علمی تخیلی ببینم. پر از جلوه های ویژه، انفجار، صدای دالبی، نور، رنگ و پاپ کورن ... طفلکی طاها بیشتر از این اصرار نکرد و با هم به دیدن یکی از مزخرف ترین فیلم های تاریخ سینما رفتیم، Alien Vs. Predator ، در تمام مدت نمایش، پسرم روی صندلی اش خوابیده بود و من محو تماشای داستان بی مزه ی فیلم بودم، تمام که شد بیدارش کردم، احساس عذاب وجدان داشتم چون می دانستم فیلم ارزش دیدن نداشت و من وقت هر دو را تلف کرده ام. تصمیم گرفتم تاوان بدهم، روز بعد به دیدن فیلم پیشنهادی او رفتیم.

                                                                    ***

از میان تمامی هنرهای هفت گانه و مشتقات آن ها، سینما تنها هنری است که برای من وجه سرگرم کننده ی آن بیشتر از وجه هنری اش اهمیت دارد. در نوجوانی رفتن به سینما یک حادثه بود که هر پنجشنبه با جستجوی برنامه ی سینماها در یکی از روزنامه های عصر آغاز می شد و با تلفن زدن به دوستان برای قرار گذاشتن جلوی سینما و ایستادن در صف بلیت ادامه پیدا می کرد، معمولاً در همان صف عاشق یکی می شدم، روزهای زمستان اگر باران می بارید انتظار در صف لذت بیشتری داشت چون بلافاصله به بوفه می رفتیم و شیرکاکائوی داغ یا نسکافه می خوردیم و کم کم خشک می شدیم و با نگاه به دنبال معشوقی که هیچ وقت نمی فهمید وارد یک ماجرای عاشقانه شده است می گشتیم و بعد با صدای ناقوس ها که به علامت شروع فیلم شنیده می شد معشوق را فراموش می کردیم و به سالن نمایش می رفتیم، بعد از سینما حادثه را با رفتن به یک ساندویچ فروشی کوچک دنبال می کردیم و در تمام طول هفته ی بعد درباره ی عصر پنجشنبه ی گذشته حرف ها برای گفتن داشتیم.

                                                                  ***

Atonement را دیدم، وقتی چراغ های سالن روشن شد تمام سعی من این بود که به صورت کسی نگاه نکنم مبادا متوجه چشم های سرخ و پف کرده از گریه ام بشوند! تا قبل از رسیدن به فضای آزاد چندباری چشم ها و گونه ها را به بهانه های مختلف خشک کردم و از طاها برای این پیشنهاد عالی تشکر کردم.

لیلی نیکونظر معتقد است که این فیلم در ستایش ادبیات است و به تاوانی اشاره می کند که نویسنده برای خلاقیت اش می پردازد اما حتی کسانی که مثل من نگاهی سطحی به سینما دارند و چنین پیامی را نمی گیرند از دیدن این فیلم لذت خواهند برد.    

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:15  توسط توکا نیستانی  | 

امروز اگر از خانه بیرون رفته باشید حتماً دختران و پسران و پیرمردانی را دیده اید که هدایایی در بسته های سرخ را دور از چشم پدر و مادر و همسر و نیروهای انتظامی رد و بدل می کنند. امروز چهاردهم فوریه یا روز "ولنتاین مقدس"* است، روزی که عشاق به یکدیگر هدیه می دهند تا آخر شب، و در خلوت، با شمردن هدایایی که گرفته اند به کارنامه ی روابط اجتماعی خود در سال گذشته نمره بدهند. با این که ما چند سالی است به این کارناوال بزرگ پیوسته ایم اما هنوز از علت این جشن چیز زیادی نمی دانیم. البته این نقص با تلاش دوستان وبلاگ نویس در حال برطرف شدن است اما باز هم کم هستند کسانی که بدانند این مرد- آقای ولنتاین- اصلاً یک ایرانی مهاجر بوده و این عید ریشه ای صد در صد ایرانی دارد.

قرن شانزدهم میلادی، "سینا ولیان"، که مورد غضب همسر اول قرار گرفته بود، شبانه دست همسر دوم خود- مهری- را می گیرد و مخفیانه شمیران را به قصد کرج ترک می کند اما به رُم می رسد و همان جا رحل اقامت می افکند و به خاطر این که فرنگی ها در تلفظ اسمش دچار اشکال نشوند "سینا ولیان" را به "سینا ولنتاین" تغییر می دهد و چون مهری- همسر دوم- تحت تأثیر تبلیغات مسموم فمینیست های امریکایی از او به عنوان مرد دو زنه به دادگاه خانواده شکایت می برد به حبس می افتد. در زندان فقط با دیدن هیبت مردانه ی زندانبان خود، عاشق دختر او می شود و از درون سلول برای همسران خود، زندانبان و دختر زندانبان نامه های عاشقانه ای می نویسد که پای آنها را "ولیان تو" امضا می کند، به همین سبب است که امروز عاشقان جوان کارت هایی به یکدیگر می دهند که پای آن ها را "ولنتاین تو" امضا کرده اند، در روز چهاردهم فوریه سینا ولیان آخرین اشتباه زندگی خود را مرتکب می شود و نامه هایی را که برای دختر زندانبان، زندانبان و همسران خود نوشته است جابجا پست می کند** و... به شهادت می رسد. از آن تاریخ سالروز مرگ "سینا ولیان" یا "سنت ولنتاین" در چهار کشور ایران، مکزیک، امریکا و کانادا جشن گرفته می شود.

....

* با توکای مقدس هیچ نسبتی ندارد.

** همیشه مواظب باشید عوضی send نکنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:5  توسط توکا نیستانی  | 

روزی که این عکس را در اصفهان گرفتم و این اسم را از ترکیب "پارک ژوراسیک" و "عالی قاپو" برایش ساختم می خواستم چیزی بنویسم در مذمت این شیوه ی برخورد با بناهای تاریخی که کنار گوش کاخ چهلستون یک ساختمان قدیمی را تبدیل به موزه ی تاریخ طبیعی می کنند و چهارتا مجسمه ی قزمیت و بد ساخت دایناسور می گذارند جلوی آن تا هر مسافری با دیدن آن تصور کند وارد یک "شهر بازی" جدید  شده است و برای پیدا کردن چرخ و فلک باید دنبال مجسمه ی گوریل انگوری بگردد یا اگر اندکی فرهیخته تر باشد از کشف تضاد وحشتناکی که بین آن همه هنرمندی پیشینیان ما و بی هنری خودمان وجود دارد سری به تأسف تکان بدهد و بگذرد. البته آن روز چیزی ننوشتم چون می دانستم همان استدلال همیشگی در انتظارم است که همه چیز را به معیار "سلیقه" حواله می دهد و مجاز می داند.

وقتی کسی قدرت تمیز تناسبات زیباشناسی را در کوچک ترین و به ظاهر بی اهمیت ترین جزئیات نداشته باشد آن وقت است که:

با کت و شلوار مشکی- که یک لباس "کاملاً رسمی" است- جوراب سفید تنیس یا از آن بدتر، جوراب رنگ پا با گل های زرشکی می پوشد، از سقف سالن دوازده متری آپارتمان اش یک چلچراغ شصت شاخه آویزان می کند و سقف بالای آن را با گل و بته های گچی رنگ شده تزئین می کند، برای نصب بلندگو در محوطه ی تاریخی تخت جمشید ستون های چندهزار ساله را با مته سوراخ می کند، در میدان اصلی یک شهر مجسمه ی گلابی می گذارد و... و در جوار یک بنای با ارزش، دایناسورهایی می کارد که از روی مدل نقاشی کودکان کپی شده اند.

می دانید؟ خوب که نگاه کنید اولین نشانه ی این انحطاط همان جوراب سفید کذایی است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:42  توسط توکا نیستانی  | 

 

فرمان نخست- من چای را هورت نمی کشم.

فرمان دوم- من به هیچ گربه ای سنگ پرتاب نمی کنم.

فرمان سوم- من هیچ کسی را وقت رد شدن از خط کشی عابر پیاده زیر نمی گیرم.

فرمان چهارم- من با کت و شلوار رسمی جوراب سفید نمی پوشم.

فرمان پنجم- من سبزی پلو را با دست نمی خورم.

فرمان ششم- من به بی سوادی افتخار نمی کنم.

فرمان هفتم- من درباره سیاست مثل دایی جان ناپلئون اظهار نظر نمی کنم.

فرمان هشتم- من به هیچ قوم، ملت و فرهنگی با نظر تحقیر نگاه نمی کنم.

فرمان نهم- من مزه ی پیتزای ایتالیایی را با کچاپ خراب نمی کنم.

دهمین فرمان- من پای هیچ پُستی فضله نمی گذارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:1  توسط توکا نیستانی  | 

 

من نه مورخ هستم و نه مطالعه در تاریخ سرگرمی مورد علاقه ام است، اگر جایی داستانکی بشنوم و بخواهم شما را از آن سهمی بدهم بالاجبار بخشی یا گاهی بخش هایی را که فراموش کرده ام به سلیقه ی خودم بازسازی می کنم. در این بازسازی چیزهایی اضافه می کنم که گاهی بانمک بودنشان مهم تر از حقیقت داشتن شان است پس نوشته های من اصلاً ربطی به تاریخ ندارد و فرصت این را ندارم که برای نقل یک لطیفه از ناصرالدین شاه یا رضا شاه ساعت ها صحت و سقم آن را با ورق زدن کتاب های تاریخ و خاطرات امیر اسدالله اعلم یا ... معلوم کنم. شما خواننده ی محترم اگر مورخ یا پژوهشگر تاریخ هستید و از بد حادثه گذارتان به این جا افتاده لطفاً از این مکتوبات به عنوان سند تاریخی استفاده نکنید! نکته ی بامزه دیگری که با آن روبرو شدم تعصب بعضی از دوستان است که حتی شوخی با شاه شهید، سلطان صاحبقران را بر نمی تابند و از آن نتیجه گیری های سیاسی می کنند که بسیار ملال آور است. البته نمونه ی چنین نگرش خنده داری را سال ها پیش دیده بودم؛ دوستی داشتم که ترانه ای بند تنبانی را با این ترجیع بند که "این کمررررره؟ شاه فنره" با قر و قنبیل می خواند و از سر شوخ طبعی نتیجه می گرفت که این شعر، سیاسی انقلابی است چون شاه را به فنر تشبیه کرده است!

نقل می کنند که رضا شاه تازه به سلطنت رسیده بود که روزی اتومبیلش روشن نمی شود و برای رساندن خود به مجلس شورای ملی سوار تاکسی می شود! راننده ی تاکسی به شیوه ی اخلاف امروزی اش بدون این که شاه را شناخته باشد سر صحبت باز می کند و طبق معمول از زمین و زمان ایراد می گیرد و اوضاع مملکت را نابسامان توصیف می کند و مسئولیت آن همه را متوجه ی مدیریت رضا شاه می کند. رضا شاه از صندلی عقب با تعلیمی ای که به دست داشت به شانه ی راننده می زند و می گوید که: اخوی، می دانی من چه کاره ام؟ راننده با سوءظن از آینه به لباس نظامی شاه نگاهی می اندازد و می پرسد:

- سرجوخه ای؟

شاه: - برو بالاتر!

راننده- گروهبانی؟

شاه- برو بالاتر!

راننده- سرگردی؟

شاه- برو بالاتر!

راننده- کلنلی؟

شاه- برو بالاتر!

راننده- امیری؟

شاه- برو بالاتر!

.........؟

شاه- من رضا شاه هستم!.... چیه ترسیدی؟

راننده- برو بالاتر!

شاه- داری می لرزی؟

راننده- برو بالاتر!

شاه- خودتو خیس کردی؟

راننده- برو بالاتر!

....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 21:14  توسط توکا نیستانی  | 

جمعه صبحی بود که حوصله ام از نشستن سر رفت و به یاد "شهر کتاب" نیاوران افتادم، جایی خوانده بودم که آقای ابطحی جمعه ها برای خرید کتاب آن جا می رود، چشم و هم چشمی با ابطحی رفتم تا این شهر کتاب دور از خانه را ببینم. بزرگ بود و نمی دانم چرا انقدر شلوغ بود، چند دقیقه ای به یازده مانده- در فروشگاه زودتر از یازده باز نمی شود- گروهی جلوی در بسته منتظر ایستاده بودند. چرخی که در فروشگاه زدم چشمم به جدیدترین ترجمه از کتاب مارکز افتاد: "خاطره ی دلبرکان غمگین من". مدت ها بود که میلی به خواندن کتاب تازه ای از مارکز نداشتم. بعد از "صد سال تنهایی" و "کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" و "داستان ارندیرای ساده دل و مادربزرگ سنگ دلش"، ترجمه های جدید را با ولع می خواندم تا یکی از بدترین ترجمه های تاریخ نشر باعث شد به این نتیجه برسم که لذت خواندن چند کتاب اول را با خواندن این ها ضایع نکنم. با تردید کتاب را خریدم و... چند روز بعد شنیدم که توقیف شد. حتی توقیف کتاب در من انگیزه ی کافی برای خواندن ایجاد نمی کرد، می ترسیدم بخوانمش و بیشتر حرص بخورم، چیزهایی که دوستان ممیز ما را نگران می کند خیلی هم هیجان انگیز نیستند، آن هم در دوره ای که همه ترجیح می دهند برای گمراه شدن به جای خواندن کتاب، فیلم تماشا کنند که هم ارزان تر است و هم کم تر وقت می گیرد و بیشتر اثر می گذارد و برای مصرف کننده عوارض بعدی از قبیل روشنفکر شدن به دنبال ندارد! آن ها که خوانده بودند می گفتند "مالی نیست" که یعنی چیز دندان گیری که منافی عفت باشد پیدا نکردیم.

کتاب را دیروز تمام کردم، و به دلم نشست، شاید چون قهرمان کتاب روزنامه نگار بود و بعد از نود سال "جستجو" هنوز مشتاق دانستن معنای عشق بود یا شاید چون در آخرین و حساس ترین سال های زندگی، وقتی که دیگر فکر نمی کنیم فرصتی برای زندگی باقی مانده باشد، به جای نشستن به انتظار مرگ برای اولین بار عشقی واقعی را تجربه می کند. کتاب به اعتقاد من نه تنها بدآموز نیست سرشار از امید به زندگی و عشق است، عشقی که به خاطر کهولت قهرمان داستان هم زمینی است و هم آسمانی.

بیشتر از این چیزی از کتاب نمی نویسم، توقیف شده است و حتماً بد آموزی دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:51  توسط توکا نیستانی  | 

نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحبقران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به "مبال" های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا....! حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!

و به این ترتیب ناصرالدین شاه یکی از اولین ایرانی هایی بود که در برخورد با تمدن غرب دچار "شوک آفتابه" شد و خود را باخت. هنوز هم زیادند کسانی که وقتی برای اولین بار متوجه می شوند "آفتابه" یک اصل مسلم بین المللی نیست و می توان بدون آن هم زندگی کرد خود را گم می کنند و یک شبه فرنگی می شوند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:46  توسط توکا نیستانی  | 

قبلاً اسم ها معمولی و آشنا بودند، مابین هم کلاسی های دبستانی من، محمد و علی و حسن و حسین تعدادشان زیاد بود چند تایی هم اردشیر و کامران و شهریار بودند، اسم های ایرانی، شاهنامه ای مثل ایرج و منوچهر و سهراب هم رواج داشت گرچه تعدادشان خیلی کمتر از اسم های دیگر بود. اسم دخترها هم سیما و نیلوفر و ندا و فاطمه و مریم و از این قبیل بود گاهی یکی هم مثل من پیدا می شد که اسمی متفاوت داشت، پدر که شاعر می شد از این اتفاق ها می افتاد اما این جور اسم ها را به ندرت می شنیدی. سال های بعد از انقلاب که علایق سیاسی و حزبی مردم پر رنگ شده بود از اسم فرزندان می شد سلیقه ی سیاسی والدین را حدس زد به این ترتیب والدین متولدین اواخر دهه ی پنجاه تا اواسط دهه ی شصت اگر چپ بودند اسم بچه ها روزبه، کاوه، احسان، خسرو و...بود و اگر مذهبی های طرفدار دکتر بودند اسم ها می شد ابوذر و محراب، حنیف، آرمان و امید و فاطمه و... اگر ستتی تر بودند کماکان از اسامی معمول تر و قدیمی تر استفاده می کردند. یک دوره هم بازار "امیر" خیلی گرم بود و تا دلتان بخواهد امیر علی و امیر رضا و امیر یوسف و امرایی از این دست به جمع اضافه شدند. دوره ی بعد، دوره ی داغ شدن احساسات وطن پرستانه بود و اسم هایی می شنیدی که کاملاً نا آشنا بودند، وقتی می پرسیدی معلوم می شد که نام سردار شکست خورده ای است که هزار سال پیش در یک جنگ نابرابر مقاومت جانانه و بی فایده ای کرده! تب وطن پرستی که فرو نشست نوبت به تب مهاجرت رسید و اسم های دومنظوره ای که به راحتی بتوان آن طرف دنیا با کم ترین تغییر از آن ها استفاده کرد در بورس قرار گرفتند؛ برخی اسم ها مثل متین، حنا، مرسده، ماریا، سام و سارا زیاد شد و دانیال هم یک کشف عالی بود چرا که "آنجا" "می توانست تبدیل به "دنی" یا "دنیل" بشود و...

آیا پدران و مادران جوان به شکلی غریزی در حال آماده کردن نسل بعدی برای زندگی در جایی به جز اینجا هستند؟ جواب احتمالاً مثبت است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:17  توسط توکا نیستانی  | 

یک نگاهی به تعداد کامنت هایی که برای پست "افرا" گذاشته اند بیندازید و آن را با تعداد کامنت های پست "یه همبر" مقایسه کنید و هرچه نتیجه گرفتید پیش خودتان نگهدارید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:12  توسط توکا نیستانی  | 

شب افتتاحیه چهارشنبه بود، یادتان نیست اما از صبح برف می بارید و هوا سرد بود. نمی دانم چرا بابک اصرار داشت که حتماً با من به دیدن نمایش ِ بیضایی برود اما می دانستم که مرارت ها کشیده تا بلیت تهیه کند. شب قبل خوب نخوابیده بودم- احتمالاً تا نیمه های شب مشغول نوشتن یک پست بودم- و از ترس گیر کردن در ترافیک روز برفی زودتر از معمول از دفتر بیرون آمدم، مهندس سامع داشت به خانه می رفت خواهش کردم تا جایی که به مسیرش می خورد با او بروم، روی شلوغ بودن خیابان ها حساب کرده بودم و این که نیمی از راه را پیاده بروم تا رأس ساعت شش جلوی تالار وحدت برسم اما بر خلاف انتظارم مسیر خلوت بود و نمی دانستم که برای مهندس سامع چهار شنبه ها روز احسان و نیکوکاری است، راهش را دور کرد تا ساعت چهار، دو ساعت مانده به شروع نمایش، روبروی در تالار پیاده ام بکند. خدا را شکر کردم که بارندگی قطع شده که بارش برف شروع شد؛ بلیت ها پیش بابک بود و تا نمی آمد نمی توانستم تو بروم. داشتم خیس می شدم و کم کم صدای برخورد دندان هایم را به وضوح می شنیدم، اگر زنده خودم را به یک کافه می رساندم از خطر یخ زدن در امان می ماندم؛ تا کافه کوپه خودم را کشاندم اما تعطیل بود دوباره به سمت تالار برگشتم حالا زانوهایم درد گرفته بود، بیشتر از یک ساعت ایستادم تا بابک درست سر ساعت برسد و داخل برویم.

سالن گرم بود و صندلی ها نرم و فضا عالی، نم ِ لباسم بخار می شد و من از بازی مرضیه برومند لذت می بردم که با چه تسلطی ایفای نقش می کرد و فکر می کردم که این زن عجب استعدادی دارد، هم در بازیگری توانا است و هم یکی از بهترین کارگردان های تلویزیون است و... و چرا نمایشنامه های بیضایی اغلب در زمان ماضی می گذرد و باز حکایت آبروی از دست رفته ی کاترینا بلوم و شخصیت کلیشه ای شازده ی عقب مانده، آخرین بازمانده ی اشرافیتی رو به زوال و سترون، که می خواهند زنش بدهند شاید ... که پلک هایم وظیفه ی فرهنگی خودشان را فراموش کردند و گرم شدند و ...

با صدای کف زدن حضار از خواب پریدم، بهرام بیضایی روی صحنه ایستاده بود و به ابراز احساسات مردمی که دقایقی به افتخار او ایستاده بودند و دست می زدند جواب می داد. خراب کرده بودم، برای جبران سعی کردم بیشتر و محکم تر از بقیه دست بزنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 22:0  توسط توکا نیستانی  | 

همه می گویند که زیادی سخت می گیرم؛ همه حق دارند. گاهی بی خودی به بعضی چیزها حساس می شوم.

پول را که از مشتری می گیرد خطاب به کسی که در آشپزخانه دیده نمی شود سفارش ها را با صدای بلند تکرار می کند:

- یه همبر یه سوخاری دو تیکه، سه تا همبر، یه مخصوص یه همبر بدون گوجه...یه همبر دو نونه یه همبر بدون پیاز، یه همبر با پیاز و جعفری، یه همبر...!

با هر قدمی که به صندوق نزدیک تر می شوم احساس می کنم تعداد "همبر"ها بیشتر می شود و آن ها را هربار سنگین تر و محکم تر از قبل مثل پتک روی مغز من می کوبند. با خودم فکر می کنم مگر چه مقدار زمان یا انرژی از غلط گفتن این کلمه ذخیره می شود؟ جلوی دخل که می رسم سلام می کنم و می گویم به من ربطی ندارد ولی این جور مخفف ساختن یک کلمه ی فرنگی کمی اشکال دارد چون "هم" و "برگر" دو کلمه هستند و تخفیف دادن آن ها به "همبر" به نظر درست نمی آید مثل آن می ماند که به جای جوجه کباب بگوییم جوجک!

خیره خیره نگاهم کرد و حتی یک کلمه نگفت. سفارشم را دادم و بقیه پولم را گرفتم و جای خودم را به مشتری بعدی دادم؛ همان طور که دور می شدم صدایش را شنیدم که بلندتر از همیشه گفت:

- یه همبر یه چیزبر!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:5  توسط توکا نیستانی  | 

زبان سرچشمه سوءتفاهم است. این یکی از معدود جمله هایی است که از کتاب شازده کوچولو به یادم مانده، شازده می خواهد روباهی را اهلی کند و روباه به او یاد می دهد تا به جای حرف زدن، که آن را منشأ بروز سوء تفاهم می داند، هر روز به دیدار او برود و هیچ نگوید و هربار فاصله اش را کم تر کند تا... اهلی شود!

با پایان هر روز بیشتر به درستی نظر روباه اعتقاد پیدا می کنم؛ معنای خیلی از کلمات و بار مثبت یا منفی آن ها نزد همه یکسان نیست مثلاً می توانیم ساعت ها درباره ی موضوعی با هم گفت و گو کنیم و در آن از کلماتی مثل "روشنفکر" و "روشنفکری" استفاده کنیم و نفهمیم که این کلمه برای یک طرف معنایی احترام بر انگیز دارد در حالی که طرف مقابل از آن به عنوان دشنام استفاده می کند. نتیجه ی این سوء تفاهم ها گاهی خنده دار از آب در می آید و گاهی هم دودمان کسی را بر باد می دهد!

باتفاق طاها و بقیه دوستان در یکی از خیابان های کوالالامپور قدم می زدیم که بی مقدمه باران سیل آسایی باریدن گرفت، ناچار شدیم زیر سایه بان کافه ای پناه بگیریم و چون بارندگی شدت گرفت و از سایه بان هم دیگر کاری ساخته نبود داخل کافه رفتیم که جایی بود شبیه به رستوران های درجه سه خودمان. یکی دو نفر هندی، مالایی مشغول غذا خوردن با دست بودند که کمک زیادی به تحریک اشتهای ما نمی کرد، خوشبختانه ناهار خورده بودیم اما نمی شد نشست و چیزی سفارش نداد پس در جواب گارسونی که می خواست بداند چه می خواهیم درخواست چای کردیم. مردم مالزی دوست دارند چای را با شیر بنوشند که چیز بدی نیست اما چای نیست! برای همین وقتی در رستوران های محلی سفارش چای می دهید باید بفهمانید که چای معمول آن ها را نمی خواهید ما هم تأکید کردیم که چای "ساده"، چای "صبحانه"، چای "انگلیسی" بیاورد اما از قیافه گارسون معلوم بود که متوجه منظور ما نمی شود که ناگهان یکی گفت: "تی بگ"! برای ما تی بگ بیاور. این بار چشم های گارسون برقی زد و خوش حال از این که بالاخره فهمیده است چه می خواهیم ما را به حال خودمان رها کرد و پنج دقیقه بعد با چند کیسه فریزر محتوی چای و شیر برگشت! چند لحظه ای مات و متحیر به کیسه هایی که درشان را با نخ و نی گره زده بودند خیره ماندیم و بعد انفجار خنده ای دست داد که تا چند دقیقه ادامه پیدا کرد. بعداً فهمیدم که این روش در رستوران های درجه سه محلی برای بیرون بردن چای مرسوم است.

 گاهی هم اشکال از گیرنده های خودمان است. یارعلی تعریف می کرد که یکی از دوستان عزادار شده و مجلس شام مفصلی به یاد عزیز از دست رفته برپا می کند، در خلالی که همه مشغول صرف شام هستند صاحب عزا سری در مجلس می چرخاند تا اوضاع را کنترل کرده باشد که با پیرمردی نشسته در گوشه ای دور چشم در چشم می شود، پیرمرد از همان فاصله ی بعید لب ها را غنچه می کند و چیزی می گوید که بعد از لب خوانی "جوووون" تشخیص داده می شود! دوست ما علی رغم یکه ای که می خورد به ریش نمی گیرد و سر می گرداند تا چند دقیقه بعد دوباره و از روی کنجکاوی نگاه دیگری به میهمان صاحب دل بیندازد، دوباره چشم ها تلاقی می کنند و دوباره پیرمرد با لب های غنچه شده تکرار می کند: جووووووون! دوست ما این بار هم، به احترام مجلس، نشنیده می گیرد اما وقتی داستان برای سومین بار تکرار می شود عنان اختیار از کف می نهد و به سمت میهمانی که نمک خورده و حالا درخواست صاحب نمکدان را می کند هجوم می برد و یقه ی پیرمرد را می گیرد که شما انگار مشکلی دارید؟ و پیرمرد با صدایی لرزان و وحشت زده می گوید:

- ب ب ب بله... من یه ساعته می گم "نون" اما هیشکی بهم گوش نمی ده!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 13:25  توسط توکا نیستانی  | 

از چپ به راست، استاد شهریار،استاد مریم حیدرزاده و استاد نادر نادرپور در مراسم داوری نهایی بخش کاریکاتور جشنواره ی صلح و دوستی (یا یه همچین چیزایی) که امروز عصر و در مکانی مشکوک برگزار شد.

یک منبع موثق به شرط افشا نشدن نام، برگزیدگان بخش کاریکاتور را به ترتیب نفر اول- "ح. کریم.ز"، نفر دوم- "..."* و نفر سوم- "داود احمدی م." اعلام کرد.

...

* منبع موثق نتوانست نام نفر دوم را به خاطر بیاورد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:37  توسط توکا نیستانی  | 

 فرودگاه در هشتاد کیلومتری شهر است و تا طی این فاصله راهنمای افغان توضیح مختصری درباره ی مالزی می دهد، مملکتی با بیست و چند میلیون نفر جمعیت که از سه قومیت مالایی، چینی و هندی تشکیل شده اند و اکثریت با مالایی های مسلمان است، در شهر به احترام مسلمانان- که حکومت را در اختیار دارند- مصرف مشروبات الکلی در رستوران ها و انظار عمومی شایع نیست. این خبر نگرانی بخشی از جهانگردان را به همراه دارد که با توضیحات تکمیلی راهنمای تور بر طرف می شود: می توان در فروشگاه ها مشروب الکلی خرید و در بعضی از نقاط شهر بار و نایت کلاب هست. اتوبوس جهانگردی رقص کنان فاصله ی فرودگاه تا شهر را طی می کند، در این فرصت یکی از خانوم ها کشف می کند که زبان آن ها وامدار فارسی است، گویا کلمه ای آشنا روی یک بیلبورد دیده، و با سماجت از راهنمای تور می پرسد که کی و چه طور این ها از زبان فارسی تأثیر گرفته اند. راهنما بیشتر از آن جوان و کمتر از آن آگاه است که جوابی کارشناسانه بدهد اما یادآوری می کند که بخشی از مردم این سرزمین هندی هستند و ممکن است بعضی کلمات فارسی از طریق زبان هندی بی اجازه ی ما وارد مالزی شده باشد. کم کم دورنمای برج های دوقلوی "پتروناس" دیده می شود که در ساعت یازده شب مثل دو قطعه بلور می درخشند.

همان شب اول، با ورود به هتل، ارتباط من با تور قطع می شود و سفرنامه به انتها می رسد، راستش را بخواهید هیچ وقت نوشتن سفرنامه را دوست نداشتم، آمده ام که یک هفته ای را با طاها بگذرانم، دلم برایش تنگ شده و بودن و مصاحبت با او مهمتر از گردش در شهر است. برای گردش همیشه فرصت هست. درد دل های یک پدر و پسر شخصی تر از آن است که اینجا نوشته شود.

کوالالامپور تا جایی که من دیدم تفاوت زیادی با هیچ کدام از شهرهای اروپایی ندارد، همان ماشین ها، ساختمان های مدرن، فروشگاه های بزرگ، سینماها، کافه ها، موسیقی و ... حتی همان آدم ها با همان لباس ها و همان سر و وضع و آرایش اینجا هم دیده می شود- تمام اروپا پر است از چینی و هندی و از این نظر کوالالامپور فرق زیادی با لندن ندارد!-  هوای شهر بسیار تمیز و خیلی گرم است و باران های عجیب و غریبی می بارد که قبلاً شبیه به آن را ندیده ام. به نظر نمی رسد که این مردم خیلی اهل فرهنگ و هنر باشند، موزه یا گالری هنری ندیدم یا اگر هم بود کسی خبری از آن ها به من نداد. چینی ها تجارت را در دست دارند و بعد از آن هندی ها و این دو گروه به اقتصاد مالزی رونق داده اند. زن های مسلمان صرف نظر از ظاهر و خصوصیات نژایدی شان به راحتی از روسری های بزرگی که بر سر دارند قابل تشخیص هستند اما همین ها اکثراً بدون مانتو و با تی شرت های آستین کوتاه و شلوارهای جین تنگ و بدون جوراب و با صندل می گردند، با ما خیلی فرق دارند. اگر مردم خیلی با فرهنگ نیستند ولی با یک دیگر هم کاری ندارند، کسی مزاحم کسی نیست حتماً می دانند که چه طور یک دیگر را تحمل کنند، مسلمان و بودایی و مسیحی زندگی مسالمت آمیزی در کنار هم دارند. توریست های عرب را فراوان دیدم، آن ها را از ریش های بلند و زن هایی که فقط چشم هایشان پیداست تشخیص می دهم اما همین ها هم برای نوشیدن قهوه به کافه های "استار باکس" می روند شام را در "پیتزا هات" می خورند و مردهاشان پیراهن های آستین کوتاه مارک دار و شلوارهایی می پوشند که کوتاه تر از معمول است و نیمی از ساق پایشان دیده می شود...

خداحافظی از طاها سخت تر از بار اولی بود که در فرودگاه امام از او جدا شدم؛ دوباره عضوی از تور جهانگردی بودم که به خانه باز می گشت. به طرف فرودگاه که می رفتیم راهنمای ما عوض شده بود، یک چینی مسئول رساندن ما بود و به زبان انگلیسی با یکی از خانوم های ایرانی درباره ی مالزی و مردمش که اهل دعواهای سیاسی نیستند صحبت می کرد، آقایی که کنار من نشسته بود به همراه خود گفت که این ها- اشاره به مرد چینی- بت پرست هستند و هرکدام مجسمه ی گاوی در جیب دارند که می پرستند...

اجازه می دهم همه ی مسافران پرواز 841 ایران ایر به مقصد تهران قبل از من سوار هواپیما شوند و تمام جای بار بالای صندلی ها را سر فرصت اشغال کنند تا جایی برای کت من باقی نماند و بعد از هشت ساعت پرواز خسته کننده وقتی هواپیما هنوز نایستاده از صندلی ها بلند شوند و نیم ساعت بایستند و به هم فشار بیاورند تا درها باز شود و بتوانند زودتر از من پیاده شوند، چهره ها عبوس است و من هم چنان به گاوی فکر می کنم که مجسمه اش را یک و نیم میلیارد چینی در جیب دارند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:21  توسط توکا نیستانی  |