|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
سید و من، هر دو دچار عارضه ی فربهی در ناحیه ی دور کمر هستیم، پس ما هیچ، چشممان کور محتویات این ظرف را با هم تقسیم می کنیم و می خوریم اما آیا شأن انسانی ما و حقوق بشری که شما از امضا کنندگان میثاق جهانی آن بودید این اجازه را می دهد که با دشمن تان حتی، این کار را بکنید؟ این جوجه کباب است یا....؟! ببین عین میتی که توی لحد جا نشده از کمر خمش کرده اند تا توی ظرف جا شود تازه کاش قد مرحوم بلند بود، طفلکی ده سانت هم که بیشتر نیست، خدا بیامرز چقدر لاغر و نحیف است باید روزهای آخر خیلی درد کشیده باشد، حتماً بر اثر بیماری سختی دار دنیا را ترک کرده، حتماً همه ی اطباء از درمانش نا امید بودند، حتماً وضع مالی خوبی نداشته و شهرداری خرج مراسم کفن و دفن و پخت و پزش را داده، حتماً ما هم معصیت بزرگی مرتکب شده ایم که به عقوبتش باید ظهر- و در یک ضیافت معمارانه- چشممان به چنین منظره ی شنیعی روشن شود...
این ها سؤالاتی بود که بعد از رونمایی از ظرف غذا از "هایرو" پرسیدم، هایرو مسئول انتخاب "کترینگ" و سفارش غذا برای کارمندان شرکت است، او به شدت نقش خود را در امضای میثاقنامه ی جهانی حقوق بشر رد می کند اما انکار نمی کند آشپزخانه ای که این ظرف یک بار مصرف از آن جا بیرون آمده، انتخاب او است.
من و "سید" چند ماهی است ناهار را با هم تقسیم می کنیم شاید با این ترفند کمی لاغر شویم و از زمان شروع این ضیافت معمارانه همیشه گرسنه هستیم، صبح ها را به انتظار ساعت یک، دقیقه شماری می کنیم و به وقت ناهار آن قدر با حسرت به دست دوستان و همکاران خیره می مانیم تا دلشان به رحم بیاید و کمی از غذایشان به ما تعارف کنند و مابقی روز را با نفرین کردن هایرو و خوردن دو پاکت بیسکویت می گذرانیم و به این ترتیب هر روز چاق تر می شویم.
امشب، شب آخر نمایشگاه "وارونه ها" بود. "وارونه ها" را مثل یک بچه ی ناخواسته در دامنم گذاشتند؛ سال قبل در خلال نمایشگاهی که با فرهاد فروتنیان داشتم، از من خواستند که برای آذر ماه امسال به فکر نمایشگاهی از طراحی هایم در گالری هما باشم، سرم گرم بود و تا سال بعد یک دنیا فاصله بود، قبول کردم، بعدآً پشیمان شدم چون تا سه هفته مانده به نمایشگاه هیچ کاری نکرده بودم و خیال کار کردن هم نداشتم!... مجموعه ی طرح ها را در مدت ده شب و در زمان باقی مانده از هشت ساعت کار در دفتر و سه ساعت نشستن در کافه و دو ساعت گشتن در دنیای مجازی و وب گردی و وب نویسی و شام و چای و کتاب... در ساعت های آخر شب، کشیدم. تعدادشان به بیست که رسید آن ها را به گالری تحویل دادم تا خودشان ترتیب بروشور و پوستر و قاب را بدهند. شب افتتاحیه هم در تهران نبودم، با داوران دوسالانه کاریکاتور به اصفهان رفته بودم، اما در کمال تعجب در همان اولین ساعت نه تابلو از بیست تایی که به دیوار آویخته بود فروخته شد تا امشب که پانزدهمین تابلو هم در آخرین دقایق رفت.
تجربه ی "وارونه ها" را دوست داشتم، برای اولین بار در طول زندگی حرفه ای ام بیشتر کارهایم را در یک نمایشگاه فروختم، خریدارها به استثناء یکی دو نفر، از مجموعه دارهای حرفه ای آثار هنری بودند. برایم جای سوال است چرا این ها تمایلی به خریدن کارهایی که آن همه فکر و زمان و انرژی صرف آن ها کرده بودم نشان نمی دادند در حالی که برای طراحی هایی که فقط ده تا آخر شب از من وقت گرفت خیلی خوب "خرج" کردند. خیلی ها پرسیدند که چرا این ها وارونه هستند گفتم که برای یک کارتونیست کشیدن طرح هایی که از هیچ موضوعی تبعیت نکند کمی دشوار است، طراحی بدون موضوع زیاد دارم اما برای کشیدن کارهای جدیدی در اندازه ی بزرگ و زمان کم، احتیاج به موضوعی داشتم که به ذهن و قلمم نظم بدهد؛ وارونگی این فضای طنزآمیز و غریب را در اختیارم می گذاشت، در نوجوانی از قول یکی از نقاشان و طراحان بزرگ رنسانس خوانده بودم که یک طراح خوب باید بتواند از مردی در حین سقوط از یک بارو، قبل از آن که به زمین برخورد کند، چند طرح بکشد! خیلی از آدم ها و حیواناتی که وارونه دیدید در حال سقوط هستند، یک لحظه قبل از برخورد با زمین و درک درد تصویرشان کردم.
برای آن ها که نمایشگاه را دیدند و پسندیدند حرفی ندارم اما به آن ها که توقع بیش از این داشتند و گفتند طرح ها عجولانه بود می گویم که کاملاً حق دارید چون من آدم عجولی هستم.
باور نمی کردم شیخ بهایی، معماری که در دوره ی صفوی به اندازه ی بهرام شیردل معروف بوده، ساعت داشته باشد اما راهنما به ما اطمینان می دهد که دارد؛ داستانی می سازم که چطور در زمان شاه عباس یک ساعت رولکس سر از اصفهان در می آورد: یک تاجر ونیزی در مسیر جاده ی ابریشم از سوئیس یک ساعت "رولکس" می خرد اما راه را در سه راه سلفچگان عوضی می رود و به جای چین به اصفهان می رسد، آن جا پولش تمام می شود و برای خرید گز به ناچار ساعتش را پیش شاه عباس که لباس درویشی پوشیده و ناشناس در شهر می چرخد گرو می گذارد، شاه عباس هم بعداً آن را در غیاب معمار مورد علاقه اش- بهرام شیردل- به عنوان پیش پرداخت فاز اول یک پروژه به شیخ بهایی می دهد...
راهنما، تصمیم گرفته قبل از نشان دادن ساعت شیخ، تلفن او را نشان بدهد، همه را به اتاقی جنب کاخ عالی قاپو هدایت می کند. دستور می دهد تا گوشم را به زاویه ی بین دو دیوار بچسبانم، خودش به کنج دیگر می رود و لب هایش را به دیوار می چسباند و زمزمه می کند: آقای نیستانی.... صدای منو میشنوی؟ ... تأیید می کنم که می شنوم، بقیه هم مشتاق می شوند که تلفن بی سیم شیخ بهایی را امتحان کنند، یکی جای من می ایستد و گوش را به دیوار می چسباند، من به وسط اتاق می روم، راهنما دوباره لب هایش را به کنج دو دیوار می گذارد و زمزمه می کند: ... آقای عظیمی...صدای منو میشنوی؟ آقای عظیمی هم تأیید می کند که می شنود، من هم که وسط اتاق ایستاده ام و گوشم روی گوشی نیست صدای ایشان را می شنوم، همه در همه جای اتاق صدای راهنما را می شنوند چون به اندازه ی کافی بلند حرف می زند. راهنما که انگلیسی نمی داند از ما می خواهد که این شاهکار مهندسی مخابرات را برای مهمانان خارجی توضیح بدهیم اما ما ترجیح می دهیم اسرار تلفن شیخ بهایی را برای خارجی ها فاش نکنیم.
حالا نوبت ساعت است، دنبال راهنما به حیاطی در مسجد امام می رویم، به یک سنگ پله اشاره می کند و می گوید ساعت شیخ بهایی! با نگاه خریدار به ساعتی که عقربه ندارد اما دیجیتال هم نیست نگاه می کنم چیزی دستگیرم نمی شود، راهنما می گوید که عرض سنگ جهت قبله را نشان می دهد و راست می گوید چون حیاط مسجد رو به قبله است و سنگ پله در جهت حیاط است و به ناچار به قبله اشاره می کند و وقتی آفتاب روی آن بتابد- آن روز ابری بود- راهنما می تواند ظهر شرعی را از روی سایه ی آن تشخیص دهد، به ایشان گفتم که من هم یکی دو ساختمان در تهران ساخته ام که گرچه از نظر زیبایی و اهمیت صفر است اما اگر دوتا بعد از ظهر به سایه پله اش دقت کنم شاید بتوانم روز سوم از روی سایه ظهر شرعی را بفهمم، آیا من هم یک نابغه هستم؟ جوابی نمی دهد من هم چیزی از اسرار تلفن شیخ بهایی به خارجی ها نمی گویم.
راهنما می گوید شیخ بهایی ارتفاع زیر گنبد را 44 متر پیش بینی کرده تا وقتی زیر آن دست بزنید صدای آن هفت بار شنیده شود، مگر قرار است کسی زیر گنبد دست بزند؟! یعنی شیخ بهایی در محاسباتش متوجه شده که گنبد در ارتفاع چهل متری فقط شش بار صدای بشکن را پژواک می دهد و به همین خاطر آن را 4 متر بلندتر ساخته تا هفت بار پژواک صدا را بشنویم؟ همین شیخ بهایی آب یک حمام را با شعله ی یک شمع گرم می کرده و می گویند مشتری های این حمام همیشه سرماخورده و زکام بودند. روس ها برای پی بردن به راز شمع، حمام را خراب می کنند و شمع برای همیشه خاموش می شود در نتیجه مجبور می شوند آب حمام را با سوزاندن گازوئیل گرم کنند و بعد از آن اصفهانی ها کمتر زکام شدند. یکی دیگر از عجایب اصفهان مناری است که می جنبد، من به چشم خودم دیدم که وقت جنبیدن، ترک بزرگی که در جداره ی ساختمان وجود دارد از هم باز می شود و هیچ بعید نیست با چند تکان اضافی منار به همراه نیمی از ساختمان به زمین بریزد، راهنمای ما اعتقاد دارد که این جنبش بر اثر محاسبات مهندسی شیخ بهایی محقق شده است، البته بعید نیست چون هنوز هم معماران ایرانی از این محاسبه ها فراوان می کنند.
به اصفهان بروید، شهر، فوق العاده است، شهر، جواهر است. داستان های راهنمایتان را جدی نگیرید و آن ها را برای خارجی ها ترجمه نکنید فقط شهر را تماشا کنید و از زیبایی های معماری آن لذت ببرید.

اهل تعارف نیستم، از خضوع و تواضع دروغینی که در آن است، از این که چاکر و نوکر و خانه زاد و کوچیک و زیر سایه کسی باشم حالم بد می شود، ارادتمند هر کسی نیستم، الاحقر بودن را تحمل نمی کنم حتی در انشای نامه های اداری به اطلاع می رسانم به عرض نمی رسانم، نمی نویسم بنده، می نویسم من! آن هایی که طبق عادت از این تعارفات استفاده می کنند به معنا کاری ندارند، کافی است از کسی که با شکسته نفسی ابراز نوکری می کند بخواهید کفش اتان را واکس بزند تا ببینید با چه سرعتی از نوکری شما به سروری جهان ارتقاء مقام پیدا می کند.
یک تعارف خنده دار اما مرسوم، رساندن "بزرگی" کسی است که سلام می رساند:
- به خانوم والده سلام برسونید.
- چشم، بزرگیتونو می رسونم!
یکی پیدا شود این "بزرگی" ما را نشانمان بدهد تا ببینیم به کجای ما می گویند "بزرگی" و یکی هم در حضور من این "بزرگی" را به جایی برساند تا بفهمم "بزرگی" را چه جور جا به جا می کنند، من که بلد نیستم!
"هفت"
نمایش در یک پرده
با شرکت علیرضا خمسه در نقش توکای مقدس و هدیه تهرانی در نقش خاله بهناز
«توکای مقدس وارد خانه می شود، خاله بهناز با یک جعبه ی بزرگ کادویی به استقبال می رود»
توکای مقدس: سلام
خاله: سلام، بیا این مال توئه.
توکای مقدس: مال من؟! امروز که روز تولدم نیست، توش چیه؟
خاله: بازش کن خودت می فهمی، امروز ناهید خانوم زنگ زده بود و...
«توکای مقدس بعد از این که نمی تواند چسب های کاغذ کادو را با آرامش بکند با عجله کاغذ را از دور جعبه پاره می کند»
توکای مقدس: (زیر لب) یعنی توش چیه؟
«توکای مقدس در جعبه را باز می کند و چشم هایش از تعجب به اندازه ی یک نعلبکی بزرگ می شود»
توکای مقدس: ... خدااااااای من! ... "بزرگی" ناهید خانوم!
«پرده می افتد»
به همین سادگی تمام شد. البته قرار بود شبیه به مراسم اهدای جوایز اسکار تمام شود، یا لااقل بهرام عظیمی چنین تصوری داشت، اما نشد چون چند مانع کوچک و چند مانع بزرگ برای ایجاد چنین شباهتی بر سر راه بود، مثلاً به جای بیلی کریستال، علیرضا خمسه برنامه را هدایت کرد و همان طور که انتظار می رفت در کمال بی هنری و بی نمکی برنامه را جلو برد. خمسه در لحظاتی که اوج می گرفت برای خواندن اسم برنده های چینی و ژاپنی از تغییر میم صورت و تغییر لهجه استفاده می کرد تا مراسم اختتامیه ی دوسالانه ی هشتم کاریکاتور را تا سطح فیلم های کمدی- بند تنبانی، تنزل بدهد. مشکل دوم مربوط به حاضرین در ردیف اول صندلی ها بود که هیچ نسبتی با آنتونی هاپکینز و جک نیکلسون نداشتند و قلب اشان طاقت تحمل اخلاقیات مدل آنجلینا جولی را نداشت. موفق ترین قسمت برنامه شاید تکنوازی ویولن بود که همه را برای لحظاتی شگفت زده کرد چرا که از همان شروع، جوانی و بی تجربگی نوازنده در هماهنگی با موسیقی ای که از بلندگوها پخش می شد لو داد که اجرای موسیقی زنده نیست و او ادای نواختن را در می آورد و همه را تا به آخر در انتظاری شیرین نگاه داشت تا شاید این مقدمه ی نمایشی از پیش طراحی شده باشد که نبود.
جایزه ها تقسیم شدند و ما را به دو گروه برنده و بازنده تقسیم کردند تا هفته ی بعد که همه نام برنده ها را فراموش کنند.
وقتی میدان نقش جهان را می گردید به این امید که سوغاتی به جز "گز" پیدا کنید و از برابر مغازه هایی می گذرید که بالای در خود به خط چینی چیزهایی نوشته اند و با افتخار تاکید می کنند که محصولات چین را می فروشند دچار حسی می شوید که توضیح آن ساده نیست، مخصوصاً وقتی یک نفر چینی را همراهتان کرده باشند تا در این سفر تحت تاثیر تمدن و فرهنگ ایرانی قرار بگیرد و در حضور او بفهمید که آن شمایل زیبای حضرت ابوالفضل هم که جلوی مغازه گذاشته اند ساخت کشور چین است. در مرکز یکی از مهم ترین، تاریخی ترین و غنی ترین شهرهای ایرانی تابلویی که در بالا می بینید به گردشگران عرضه می شود تا به یادگار با خود به خانه ببرند، درست است که ارتباط این تابلو با اصفهان روشن نیست اما بعد از این که گروه ما از جلوی انواع و اقسام محصولات یک نواخت و خسته کننده ی صنایع دستی با بی تفاوتی گذشت در مواجهه با این تابلوی کوچک توقف کرد و دقایقی را به تماشا و صحبت درباره ی آن مشغول شد و به این نتیجه رسید که شاید این نشانه ی گویایی باشد از روحیه ی طنز ما ایرانی ها که حتی فشارهای اجتماعی را تبدیل به موضوعی برای شوخی می کند و بهترین سوغات اصفهان همان گز است.
تابلو را نخریدم اما به عنوان سوغات سفر، به هنگام گردش روی پل خواجو سرمای سختی خوردم و به خانه آوردم که دیروز و امروز زمین گیرم کرد. مشغول دعا هستم که تا قبل از ساعت چهار بعد از ظهر حالم بهتر شود چون می خواهم در مراسم اختتامیه ی دوسالانه ی هشتم کاریکاتور تهران شرکت کنم.
کجای دنیا رسم است که داور یکی از معتبرترین و پر ستاره ترین نمایشگاه های بین المللی کاریکاتور هنوز از جلسه ی ژوژمان بیرون نیامده نتیجه را لو بدهد؟ حتی توکای مقدس که دهن لق ترین مقدسین عالم است چنین کاری نمی کند. شما هم اصرار نکنید چون چیزی نمی گویم.................................. به جان مادرتان قسم می خورید که به کسی نگویید؟ بین خودمان می ماند؟
(ب،ع)- (ب،ح)، (ح،ب)، (ع،ر)- (ش،ز) برنده هایی هستند که اسمشان به یادم مانده، بقیه را هم صبر کنید تا روز بیستم آذرماه در مراسم اختتامیه ی دوسالانه ی هشتم خودتان بفهمید.
آخیششششش، راحت شدم!
به روایتی، سیگار بزرگ ترین کشف انسان و به اعتقاد بسیاری، کشفی مهم تر از "آتش" و تأثیرگذارتر ازاختراع "چرخ" بوده است زیرا بشر بعد از کشف آتش تا قرن ها راه استفاده از آن را نمی دانست و به همین خاطر "کبریت توکلی" و "فندک زیپو" مشتری نداشت تا اولین بار دو سرخپوست امریکایی به نام های "فیلیپ" و "موریس" سیگار "مارلبورو"ی قرمز را اختراع کردند و تازه بعد از آن بود که "دانلوپ" چرخ را ساخت تا سیگاری ها آن را زیر ماشین های کمپانی "فورد" بگذارند و برای خرید سیگار از خانه بیرون بروند و این خروج از خانه منجر به مهاجرت های گسترده به قاره ی جدید شد و به تبع آن انقلابی روی داد که بشریت را وارد عصری جدید کرد، عصری طلایی که دموکراسی خواهی و عدالت طلبی از مظاهر آن است.
از مهم ترین ابداعات وابسته به سیگار، دم کردن چای و قهوه است که مصرف آن، به عنوان مکمل، قبل و بعد و در حین کشیدن سیگار توصیه می شود و دیگر اختراع بزرگ آقای "نایب" است که در زمان مرحوم دکتر مصدق "چلوکباب" را ساخت تا از علاقه ی مردم به خوردن یک دیس غذای چرب قبل از کشیدن سیگار، برای کمک مالی به نهضت استفاده کند. به این ترتیب مردم سیاسی شدند و به خوردن چلوکباب روی آوردند و نایب پولدار شد. بعد از پیروزی نایب و شکست نهضت ملی، روشنفکران، مأیوس از آینده ای تاریک، فقط به کمک سیگار توانستند آن شرایط سخت را تحمل کنند.
سیگار برگ، در مقاومت برادران بی دین کوبایی، نقشی بزرگ ایفا کرد و در غیاب نفت توانست اقتصاد ضدامپریالیست ترین حکومت قاره ی امریکا را سرپا نگاه دارد...
سیگار، نفس را خوش بو، دندان ها را خوش رنگ و ریه را برای تنفس هوای تهران آماده می کند. دود سیگار فعالیت سلول های خاکستری مغز را تسریع کرده و به شما برای فکر کردن کمک می کند. کشیدن سیگار سینه را جلا می دهد و صدا را برای خواندن اشعار شاملو آماده می کند. آخرین یافته ها گواهی می دهند افراد سیگاری- اگر ... به سنین کهولت برسند- کم تر دچار بیماری آل زایمر می شوند.
جمعه شانزدهم آذرماه افتتاحیه ی نمایشگاهی است که در گالری هما دارم و از اتفاق روزی است که طبق برنامه ی دوسالانه ی هشتم کاریکاتور تهران، همراه با سایر داوران برای دو روز به اصفهان خواهم رفت در نتیجه برای اولین بار خودم از حضور در افتتاحیه ی نمایشگاه خودم معذور خواهم بود! اگر می خواهید بدون این که چشم تان به چشمم بیفتد کارهایم را ببینید بهترین فرصت است تا روز جمعه یا شنبه از این نمایشگاه دیدن کنید و اگر می خواهید سلام و علیکی هم با خودم داشته باشید بهتر است برای روز یکشنبه 18 آذرماه برنامه ریزی کنید. در ضمن لازم است تأکید کنم که این یک نمایشگاه کاریکاتور نیست.
افتتاحیه: جمعه 16 آذر ساعت 16 تا 20
بازدید برای عموم: 17 تا 27 آذر ساعت 10 تا 13 و 15 تا 19
جمعه ها: 16 تا 20
گالری هما- خیابان ولیعصر بالاتر از تقاطع نیایش، خیابان رحیمی (چهرازی) شماره 27 تلفن: 22055629
...
پی نوشت: دوست عزیز ساکن شهر قهوه، من عاشق استارباکس هستم!
چند سال طراحی برای بولتن "بهره وری" این اصل مهم را در ناخودآگاه من حک کرد: " از هر حرکتی باید بیشترین نتیجه را گرفت". یعنی چه؟
- یعنی سیگارتان تمام شده، با خودتان فکر می کنید حالا که قرار است برای خریدن سیگار تا سر کوچه بروید خوب است چند کار را با هم انجام بدهید تا در وقت و انرژی و پول صرفه جویی بکنید، کیسه ی زباله را بر می دارید تا بین راه توی سطل شهرداری بیندازید و چون دلتان برای گربه ی دست شکسته ی توی کوچه می سوزد کمی هم آشغال گوشت- که قبلاً کنار گذاشته اید- بر می دارید تا بین راه غذای گربه را بدهید، یادتان می افتد که امروز محل توقف ماشین شما را یک غریبه اشغال کرده و ممکن است الان رفته باشد پس سوئیچ را هم بر می دارید تا ماشین را جا به جا کنید بعد توی راه پله با همسایه ی پیری روبرو می شوید که برای خرید از آپارتمان بیرون آمده و به زحمت راه می رود و انسان دوستی اتان گل می کند، لیست خرید او را هم می گیرید، از در بیرون می روید، ماشین غریبه نرفته است، با تیزی سوئیچ روی درش خطی می اندازید تا دلتان خنک شود، آشغال گوشت ها را به گربه ی دست شکسته می دهید که حالا دمش را بچه ها کنده اند تا مجموعه ی بد بختی هایش کامل شده باشد، بین راه ماشین رهگذری را که خاموش شده تا سر کوچه هل می دهید و در نتیجه خشتک شلوارتان پاره می شود بعد یک خارجی را که دنبال آرایشگاه می گردد تا مغازه ی سلمانی بدرقه می کنید و به استاد سلمانی سفارش می کنید تا هم موهایش را کوتاه کند و هم برای نجاتش از گمراهی، حالا که تا اینجا آمده، ختنه اش بکند، آشغال ها را کنار سطل بزرگی که دیگر جا برای آشغال بیشتر ندارد پرت می کنید و لباس اتان را که بر اثر هل دادن ماشین پاره و خاکی شده می تکانید و از سوپر سه در چهار حاج جبار خریدتان را می کنید و به نعره های جهانگردی که در سلمانی ختنه می شود اهمیت نمی دهید و بر می گردید و کیسه ی خرید همسایه را به صاحبش می دهید و به آپارتمان خودتان می روید و تازه متوجه می شوید که سیگار را فراموش کرده اید.
درست است که در نمونه ی بالا "بهره وری" بیشتر، انگیزه ای برای توجه به نیّات بشردوستانه شده اما می توان با توجه به این اصل مترقی حتی در محیط اداره هم راه هایی برای استفاده بهینه از نیروی کار و سوددهی بیشتر پیدا کرد:
در تمام دفاتر مهندسی با انسان های شریفی روبرو هستیم که کارمند خوانده می شوند، این گروه بر حسب شرح وظایفی که برایشان تعریف شده از اولین ساعت های شروع روز پشت میزهایشان می نشینند و پاسی از شب گذشته با تهدید نگهبان شب و با اکراه محل کار را ترک می کنند- احتمالاً به اضافه کاری که می گیرند دل بسته اند- انرژی گرمایی که توسط مهندسین تولید می شود فقط جذب صندلی ها شده و به هدر می رود اما یک مدیریت خوب با توجه به اصل بهره وری می تواند از آن به نفع سوددهی بیشتر استفاده کند. کافی است هرماه تعدادی تخم مرغ نطفه دار زیر هر کارمند بگذارند تا خیلی زود صاحب تعداد زیادی جوجه شوند و تشکیلات جدیدی در حیاط شرکت، که فعلاً بلا استفاده مانده و تا زمان مسقف شدن و تبدیل ناگزیر آن به یک آتلیه ی جدید می توان از آن استفاده کرد، راه بیندازند.
فقط تصور کنید وقتی را که آقایان و خانوم های مهندس از پشت میز بلند می شوند تا به جایی بروند جوجه هایی که دنبالشان راه افتاده اند چه منظره ی زیبایی خلق می کنند*.
...
* اگر اهل تصور کردن نیستید می توانید به بعضی از اساتید و جوجه هایی که همه جا دنبالشان هستند نگاه کنید.
چند چیز است که از قدیم عاشق طراحی اشان بودم، یکی موتور "وسپا" است که همیشه می خواستم داشته باشم گرچه هیج وقت موتور سوار نشدم و اصلاً موتور سواری بلد نیستم. یکی دیگر، اتومبیل "فولکس واگن" است که جدیدترین مدل های آن هم به شکل و شمایل مدل های قدیمی تولید می شود و طراحی زیبا و منحصر به فردی دارد. و بهترین نمونه ی یک طراحی خوب از نظر من، طراحی کشتی فضایی "اینترپرایز" است در سریالی تلویزیونی متعلق به اواسط دهه ی شصت میلادی که در تلویزیون ایران با نام "پیشتازان فضا" نمایش داده می شد. فکر می کنم طراحی سفینه ای که قرار است متعلق به زمانی در آینده ی دور باشد کاری سخت تر از طراحی اتومبیلی برای امروز است. امروز به راحتی می توان به تجهیزاتی که در فیلم های علمی تخیلی بیست سال پیش تصویر شده اند خندید اما سفینه ای که برای این سریال طراحی شده چنان ساختار زیبا و محکمی دارد که بعد از گذشت چهل سال با کمی دستکاری هنوز یک سفینه ی رویایی و متعلق به آینده ای دور دست دیده می شود.
یک دیزاین خوب، نه کهنه می شود و نه از مد می افتد اما نمی توان به انتظار خلق یک کار بی عیب و نقص صبر کرد و کاری نکرد.
می خواهید راهی نشان دهم تا هزاران کارتونیستی را که در این سال ها با مسابقه دادن پرورش داده ایم امتحان کنید و معلوم شود چه اندازه از اندیشه های شریعتی، آل احمد و مرحوم گاندی تأثیر گرفته اند؟ بسیار ساده است، همین فردا مسابقه ای با عنوان " طفلک فلسطینی خانه ندارد" برگزار کنید و یک جایزه ی هشت هزار دلاری هم برای آن قرار بدهید تا مثل دوسالانه ی کاریکاتور، همه- و حتی بعضی از جماعت نقاش و گرافیست به طمع پول- در آن شرکت کنند، یک ماه که گذشت مسابقه ی دیگری ترتیب بدهید این بار با عنوان "چه بهتر که فلسطینی خانه ندارد!" و هشت هزار دلار دیگر خرج آن بکنید و بعد آمار شرکت کنندگان در دو مسابقه را با هم مقایسه کنید؛ از آینده خبر ندارم اما حس غریبی به من می گوید که اکثر شرکت کنندگان در مسابقه اول در دومی هم حضوری فعال به هم خواهند رساند.
راستی، چه کسی خبر داد که "عصر پایان نقاشی" فرا رسیده و حالا نوبت "کارتون" است تا دیوار گالری ها را پر کند؟! البته ایشان در اشتباه است، یا از نقاشی چیزی نمی داند و یا تلقی اش از هنر هنوز در دوران کاکو رستم سیر می کند؛ کاریکاتور هنری مردمی است و جای واقعی آن بر دیوار خانه و مدرسه یا گالری و موزه نیست، جای آن در خاطر و در یاد آدم هایی است که آن را می بینند، اگر نشانشان بدهید! برای زینت بخشیدن به دیوار خانه های مردم، نقاش ها کافی هستند.
تیری که به تصادف از تفنگ حسن موسای من شلیک شد هیچ اسبی را نشانه نرفته بود، به زیر پای خود نگاه کنید... فقط لاستیک دوچرخه اتان را پنچر کرده است.

چه حالی به شما دست می دهد وقتی ساعت دو صبح تازه آماده ی خوابیدن شده اید و یادتان می افتد کسی نقدی درباره ی مقاله ی شما نوشته و باید آن را قبل از خوابیدن بخوانید، بعد در حالی که دندان هایتان را مسواک می زنید پشت کامپیوتر بنشینید و به جای نقد، انشای کودکانه ای بخوانید که در کمال بی سلیقگی سر هم بندی شده و بیشتر جمله های آن بی معنی است؟
خطاب به دوستی که "سامپه" را با "توماس ناست" مقایسه کرده و نتیجه گرفته که سامپه بهتر است(؟!) توضیح مکرر چند نکته را لازم می دانم:
- همه ی هنرها اعم از اشکال متعالی یا مبتذل آن، مخاطبینی دارند و در تمام دنیا هنرمندانی که به سلیقه ی عوام بیشتر توجه می کنند محبوب تر از هنرمندان خواص، هستند. اما بحث من بر سر تعداد کم یا زیاد مخاطبین یک هنرمند نبود و نیست، معلوم است که فیلم های ایرج قادری بیشتر از عباس کیارستمی مخاطب دارد و بیشتر می فروشد، نکته ای که من گفتم و شما متوجه آن نشدید این بود که برخلاف جشنواره های فیلم، مسابقه های کاریکاتور اصلاً مخاطب ندارند! چرا؟ چون "سینما"، بر خلاف کاریکاتور، یک صنعت پولساز است و حتی در شکل جشنواره ای و روشنفکرانه ی آن میلیون ها نفر در سرتاسر دنیا اخبار آن را تعقیب می کنند و فیلم های برنده را می بینند و همین بهترین انگیزه برای سرمایه گذاری شرکت های بزرگ روی چنین جشنواره هایی است. نگاه کنید به تبلیغات وسیعی که امیرنشین دوبی برای اولین جشنواره ی بین المللی فیلم خود می کند و اطمینان داشته باشید که به زودی میلیون ها دلار از این طریق بر ثروت های خود خواهد افزود. از شما سؤال می کنم که کدام جشنواره ی کاریکاتور بیشتر از پانصد نفر مخاطب دارد؟ که تازه همه ی آن ها شرکت کنندگان در همان مسابقه ها هستند! این مسابقه ها کدام مخاطب عامی یا فرهیخته را برای کدام هنرمند کاریکاتوریست دست و پا کرده است؟ آیا کاتالوگ این نمایشگاه ها را کسی جز خود ما می بیند؟ کسی این کاتالوگ ها را می خرد؟
- همه ی هنرها برای ایجاد ارتباط با مردم نیاز به واسطه هایی دارند، رادیو، تلویزیون، سالن های سینما و تئاتر و گالری های هنری واسطه های این رابطه اند، تا قبل از گسترش اینترنت، مطبوعات و کتاب مهم ترین واسطه ها مابین کاریکاتور و مردم بوده اند، واگذاری این نقش به مسابقه های کاریکاتور مثل این می ماند که بخواهیم سینما را از طریق رادیو گسترش بدهیم!
- آیا می توانید به من بگوئید که "سامپه"، "کینو"، "موردیلو"، "شاوال"، "گورمه لن"، "کاردون"، "بارتاک"، "براد هالند"، "استاینبرگ"، "سینه"، "آندره فرانسوا"، "بوسک"، "رالف استدمن" و... تا کنون در چند مسابقه بین المللی کاریکاتور شرکت کرده و چند جایزه برده اند؟ آیا جز این است که تمام کارتونیست هایی که اسمی دارند و چشم هایی در سرتاسر دنیا آثارشان را تعقیب می کند به لطف مطبوعات و کتاب به این ارج و قرب رسیده اند؟ آیا جز این است که زلاتکوفسکی بیشتر شهرت خود را در ایران مدیون مجله ی "کیهان کاریکاتور" است؟
- به حرف هایی که دوست ما درباره ی "رسانه ها و امکانات و پول در تهران" نوشته است، و این که همه ی آن ها در دست من است، چه جوابی بدهم؟
- شما با خواندن وصفی که از احوالات "زلاتکوفسکی" در مقاله ی قبل دادم به این نتیجه رسیدید که به دعوت او برای داوری دوسالانه اعتراض دارم؟! و فکر می کنید درست فهمیده اید؟
- این "ماندگاری" که سنگ آن را به سینه می زنید چه صیغه ای است؟! جداً فکر می کنید کاریکاتورهایی که برای مسابقه ها می کشیم "باقی" می مانند؟!!!
بعضی ها آن قدر مرعوب غرب شده اند که فکر می کنند همه چیز فرنگی ها بهتر از مال ما است و طیف وسیعی از مصادیق بی ارتباط، از مستراح تا فرهنگ را مشمول این حکم می دانند؛ ادعا می کنند: - مستراح فرنگی اگر بهداشتی استفاده شود برای سلامتی زانوها و جلوگیری از بروز پدیده ی "هوموروئید حاد" مفید تر از مستراح ایرانی است؛ یا اگر صحبت از اتومبیل باشد می شنوید که: - مرسدس از سمند بهتر است؛ در مقایسه ی کارتونیست ها می گویند: - پلانتو از کوثر مودب تر است؛ و درباره معمارها اظهار عقیده می کنند: - لیبسکیند از شیردل خلاق تر است، و در مقایسه ی شهرها به هکذا: - پاریس از تهران زیباتر است و...
به شما اطمینان می دهم که اگر با تمام گزاره های بالا موافق باشید باز نمی توانید انکار کنید که "کافه های ما بهتر از کافه های آن ها است". من این نظر کارشناسی را بعد از تجربه ی نوشیدن قهوه ی اسپرسو در تعداد زیادی از کافه های اروپا به شما ارائه می کنم: "در کافه های ما به سلامت روان انسان توجه بیشتری می شود."
در تصویر سمت چپ، نمایی از کافه شوکا را، در یکی از ساعت های خلوت صبحگاهی، می بینید که از پنجره ی بزرگ آن می توان به دیوار توالت پاساژ گاندی نگاه کرد؛ این نگاه به آبریزگاه عمومی نه تنها بد نیست بلکه باعث تشفی دل های نگرانی می شود که همیشه دغدغه ی پاسخ گویی به نیازهای انسانی خود را دارند، حالا آن را با نمایی از یکی از کافه های آمستردام مقایسه کنید که در یکی از شلوغ ترین ساعت های روز- به هنگام ظهر- بدون مشتری صندلی هایش را دور از چشم اداره ی اماکن در خیابان چیده و به جای آبریزگاه به میدانی نگاه می کند که گروهی انسان نما، فارغ از مصائب و مشکلات ما و با فراغ خاطر، در آن قدم می زنند و نمی دانند که شاعر فرموده: "چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار"؛ در نتیجه ی این بی اعتنایی به "چو عضوی"، که درد می کند، "دگر عضوها" برای قضای حاجت چاره ای جز استفاده از لیوان های بزرگی که در عکس می بینید ندارند.
این صحنه به حدی مشمئز کننده بود که از آن مخفیانه و با دوربین موبایل عکس گرفتم تا ضمن ثبت این تباهی، به نحوی نمادین به همه نشان دهم که فرنگی ها هم در کافه همان را می بینند که ما، با این تفاوت که آن ها بی شرمانه و در ملاء عام و توی لیوان کارشان را می کنند اما ادب و حجب شرقی به ما تکلیف می کند که پشت دیوار و دور از چشم غریبه کارمان را بکنیم.
- امروز به مناسبت هشتادمین سال تولد مرحوم بیژن جلالی مراسمی در کافه شوکا، پاتوق شاعر در آخرین سال های زندگی اش، برگزار شد. یارعلی پورمقدم، علی رغم فضای محدودی که در اختیار دارد چهار سال است که این مراسم را به یاد دوست و شاعری که به "حوالی کافه شوکا" معنا داد برگزار می کند تا نشان دهد تجلیل از اهل هنر و فرهنگ در انحصار صدا و سیما نیست، کافی است چند نفر بخواهند و دور هم جمع شوند، شعری بخوانند و به یاد شاعر فقید قهوه ای بنوشند.
- حالا که مرحوم بیژن جلالی به یادمان انداخت شب جمعه است و صحبت از رفتگان به دیار باقی افتاد، ثواب دارد یادی از جوان همسایه بکنم که سال پیش به خاطر عمل "زیبایی گوش" چشم از جهان فرو بست! جوانک مرفه و خوش بر و رویی که بدنی ورزیده ساخته بود و به سبک آن چه در فیلم ها می بینیم تن را با خال کوبی های گران قیمت پوشانده بود و موهایش را به سبک "ممدرضای گلزار" آرایش می کرد و گیتار می زد و آواز می خواند- خدابیامرزدش، صدایش اصلاً خوب نبود- و از کشته ی دخترها پشته می ساخت، در آرزوی هنرپیشه شدن و با راهنمایی یکی از کارگردان های معروف سینما که از سر خیرخواهی نصیحت کرده بود: "- بهتر است گوش هایت کمی خوابیده تر باشند تا زیباتر دیده شوی" زیر تیغ جراح و بر اثر چند بخیه ای که قرار بود فقط گوش را به سر نزدیک تر کند، تن را به خاک سپرد تا پدر و مادر داغدارش به یاد او آرامگاه که نه، ویلایی در بهشت زهرا بسازند و مبله اش کنند و با چلچراغ و لاله های گران قیمت و عکس های بزرگی از جوان ناکام بیارایند و تمام عمر افسوس بخورند که کاش زشت بود و زنده بود...
- بدخواهان خوش حال نشوند و دوستان نگران، حالم بسیار خوب است و به این زودی خیال رفتن ندارم اما بر مؤمنین واجب است که در زمان حیات وصیت کنند و من هم به تأسی از این سنت حسنه وصیت کرده ام که هزینه ی کلیه مراسم در روزهای سوم و هفتم و چهلم و سال و سده... صرف مشتری های کافه شوکا شود تا به زور، قهوه ی مجانی بنوشند. به این ترتیب با یک تیر چند نشان زده ام، اول از همه وجدان خانواده و دوستان را از بابت شرکت نکردن در مراسمی دلگزا و اعصاب خورد کن آسوده کرده ام و بعد از آن، واعظ محترم "مسجدالرضا" جناب آقای زنوزی را از گرفتاری روخوانی و تلفظ اسم غریب و نا آشنایی که تا به حال نشنیده نجات داده ام و هم ایشان مجبور نیست مثل همیشه در سجایای اخلاقی متوفی- من- که پدری مهربان بوده ام و همسری فداکار و... الخ، دروغ ببافد یا بخواهد درباره ی خدمات من به عنوان یک کاریکاتوریست به اسلام و مسلمین داد سخن بدهد و در آخر، مطمئن هستم دوستانم در کافه، کلی از این ابتکار من خوششان خواهد آمد.