تبليغاتX
توکای مقدس
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

در سال های خیلی دور، وقتی که روزنامه هنوز مهم ترین وسیله ی اطلاع رسانی بود و کتاب، بعد از سگ، بهترین دوست انسان به حساب می آمد و "آرمان" به اسمی بی مسما تبدیل نشده بود و داشتن یک عکس از "چه گوارا"  محکم ترین دلیل بر اعتقاد داشتن به افکاری ضالّه بود و می توانست گران تمام شود و "چه" به عکس تزئینی روی کیف و کلاه و لباس تین ایجرها تبدیل نشده بود و همین طور "آل احمد"، "گاندی" و "شریعتی" فقط بزرگ راه و خیابان نبودند و همه متفق القول بودیم که وقت نوشتن انشاء باید به برتری علم بر ثروت شهادت داد، همان وقت ها که تلویزیون با غروب آفتاب برنامه هایش را شروع می کرد و جادوی آن قبل از نیمه شب به انتها می رسید، در همان سال هایی که "پرویز دوایی" هنوز از آن با حسرت یاد می کند، سریالی از تلویزیون پخش می شد که "استیو مک کوئین"- جوان اول فیلم های حادثه ای در آن دوره- در نقش یک هفت تیرکش حرفه ای، هر هفته با کندن اعلامیه ای از دیوار اتاق کلانتر برای دستگیری جنایتکاری که زنده و مرده اش یک قیمت داشت، شهر به شهر می گشت و با جایزه بگیرهای دیگر رقابت می کرد. هنوز غرب نه خیلی وحشی بود و نه چندان خشن و جا داشت تا پیام های اخلاقی کوچکی هم لابه لای صحنه های تیر اندازی و هفت تیرکشی گنجانده شود، نکته ی هیجان انگیز داستان در رقابت قهرمان با سایر جایزه بگیرانی بود که برای دستگیری جنایتکار از دست زدن به هیچ جنایتی ابا نداشتند! آن چه که کابوی ما را متمایز می کرد یکی تفنگ دسته کوتاه عجیبی بود که به جای هفت تیر به کمر می بست و دیگر مایه هایی از انسانیت و نوع دوستی بود که علی رغم اقتضائات شغلی کماکان در شخصیت او حضوری زنده و پررنگ داشت؛ هر هفته هم جایزه به او می رسید و یا می فهمید که متهم بی گناه است و چاره ای برای اثبات بی گناهی اش پیدا می کرد. خلاصه رگه هایی از معرفتی که حقیقت را بر پول رجحان می داد در شخصیت او دیده می شد و همین چالش بین روح انسانی و منفعت مادی به داستان غنایی می داد که موافق طبع ساده و انسان دوست مردم آن روزگار بود.

این روزها وضع کاریکاتوریست های ما چیزی است شبیه به همان سریال قدیمی؛ همه جایزه بگیر شده اند، هر هفته اعلامیه ای از دیوار اتاق کلانتر می کنند و برای گرفتن جایزه سراسیمه به دنبال متهمی می روند که زنده یا مرده اش یک قیمت دارد. هدف رسیدن به پول است پس آوردن سر ارجح است که هم جای کمتری می گیرد و هم در راه مزاحمت ندارد و لازم نیست به سبک استیو مک کوئین- که حالا هفت کفن پوسانده- به درد دل های او گوش بدهیم و خدای ناکرده درگیر اخلاقیات بشویم، فیلم که بازی نمی کنیم فقط جایزه امان را بدهند و اسم مان در یکی دو روزنامه و مجله چاپ بشود کافی است.

به این ترتیب معادله ای قدیمی که در دو سوی آن، کارتونیست و مردم قرار داشتند با  جایگزینی مسابقه های کاریکاتور به جای مطبوعات به عنوان واسطه ی این ارتباط، به معادله ی تازه ای مبدل شد که در یک سوی آن کارتونیست- جایزه بگیر- و در سوی دیگر، هیئت داوران نمایشگاه- جایزه- قرار گرفتند و شهرت یا اعتبار به دست آمده نه در بین مردم بل که در بین سایر جایزه بگیران، به عنوان رقبای در کمین نشسته، و برخی از دست اندرکاران همین نمایشگاه ها معنا پیدا کرد؛ بی سبب نبود که در اولین دوره از دوسالانه ی کاریکاتور تهران، تاج افتخار بر سر کارتونیستی گذاشتند که فقط به خاطر جایزه های متعددی که گرفته معروف است و گمان می رفت که با آوردن نام او در فهرست برنده ها، بر اعتبار دوسالانه ی نوپا در بین شرکت کنندگان خواهند افزود. زمانی که همین هنرمند به عنوان داور به ایران آمد از استقبالی که از او شد چنان به وجد آمد که بعد از گذشت سال ها از آن به نیکی یاد می کند و در آرزوی تکرار آن است در حالی که همه می دانند عادت نکوهیده ای به نوشیدن روزمره ی مایعات مضّر دارد و سفر به جمهوری اسلامی او را در رنج و تعب ناشی از ترک اجباری عادت های قدیمی قرار می دهد، می پرسید چرا چنین مشتاق به تحمل مشقت برای دوباره آمدن است؟ چون جایزه بگیر مخاطب ندارد و از مزایای ارتباط با مردم بی بهره است اما در عین حال به این ارتباط نیاز دارد پس با دیدن جوانانی که به انتظار دیدار با الگوی حرفه ای اشان جمع شده اند برای اولین بار، و به اشتباه، جمعیتی را "مردم" و "مخاطب" خود فرض می کند و از خود بی خود می شود!

این روزها کارتونیست های جوان به هیچ ارزشی جز "جایزه" اعتقاد ندارند، به وسوسه ی آن چیزهایی می کشند و حرف هایی می زنند که سر سوزنی به آن مؤمن نیستند؛ برای این جماعت رعایت خوشایند داوران مهم تر از درک حقیقتی است که هر روز کشف رمز از آن دشوارتر از قبل می شود. آسان تر است که به آمار استناد کرد و از تعداد دیپلم های افتخار، افتخار ساخت: برنده ی صد و هشتاد و پنج جایزه بین المللی! کاریکاتوریست طلایی! کسی که رکورد صد و هشتاد و هفت جایزه یک ضرب و دویست و بیست و دو جایزه دو ضرب دارد... اما کسی او را در خانه اش نمی شناسد و زبان حال هیچ هم وطنی نیست.

حالا که استیو مک کوئین های وطنی مشغول نقش آفرینی در سریال جدیدی هستند و کسی نمی تواند بی فایده بودن این کار را ثابت کند، بد نیست در کنار آن نیم نگاهی هم به داخل داشته باشند، اگر کار مطبوعاتی خطرناک است و انگیزه ای در شما ایجاد نمی کند، از فضای مجازی اینترنت استفاده کنید، نمایشگاه انفرادی بگذارید، کتاب چاپ کنید یا لا به لای صفحه های یک تقویم به خانه های مردم راه پیدا کنید. راه را پیدا کنید، بگذارید جایزه ها را هفت تیرکش های تنها و سرگردانی که هم صحبتی جز اسب اشان ندارند تصاحب کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 1:39  توسط توکا نیستانی  | 

از ردیف بالا نام هیچ کدام به یادم نمانده الاّ نفر اول از سمت چپ، غول مهربانی که دوستانش "نی نی" صدایش می کردند! گرافیست خوش ذوقی بود که حالا مقیم کانادا است. اولین نفر، نشسته در ردیف پائین، توکای مقدس است که هجده سال پیش- زمانی که این عکس انداخته شد- سبیل داشت؛ آن وقت ها عادت داشتم دکمه های پیراهن را تا آخرین دانه ببندم و در پاسخ به کسانی که از علت این کار می پرسیدند با تعجب روی سینه ام را به دنبال کراواتی که نداشتم بگردم. کراوات را بعداً با خودنویس روی عکس اضافه کردم و امروز از این که عکس را خراب کرده ام پشیمانم.  نفر وسط "آتی" خانوم است که دوربین را فراموش کرده و با شعف به چهره ی همسرش، یعنی مسعود خان بهنود، نگاه می کند. فکر می کنم که روز تولد "آتی" بود و مسعود جشن تولد کوچکی به افتخار او در دفتر مجله ترتیب داده بود.

امروز که دوباره به این عکس نگاه می کنم فقط مسعود بهنود است که مثل جد اطهرش، "دوریان گری"، حتا یک روز پیرتر نشده و همان طور خوش تیپ و سر حال باقی مانده است!

چشمم شور نیست اما جای آتی باشم حتماً برایش اسپند دود می کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 1:15  توسط توکا نیستانی  | 

- این پرنده، مرغ مینای کوچکی است که جلوی یک میوه فروشی در خیابان نوبخت، رهگذران را با دقت زیر نظر دارد، حرف هم می زند و از قرار معلوم طرفدار تیم استقلال است، شنیده ام که می گوید: آبیته! هر روز می بینمش اما دیروز فهمیدم که اسمش "توکا" است.

- یک هفته ای که این بلاگ به روز نشد خیلی از دوستان را نگران حال من کرد، امروز از صبح چند تلفن صمیمانه داشتم که می خواستند از من خبر بگیرند. حال من – به کوری چشم بعضی ها- خوب است فقط مثل همه ی شما گرفتاری هایی دارم که گاهی فرصت نوشتن را از من می گیرد، به طور مثال از سال قبل با گالری هما قرار گذاشته ام که شانزدهم آذر ماه نمایشگاهی از طراحی هایم بگذارم و هنوز هیچ کاری نکرده ام! این یکی دو هفته را باید صرف کشیدن و آماده سازی طرح ها بکنم؛ از همین الان همه برای شب اففتاحیه دعوت هستید فقط اگر آمدید و با قاب های خالی روبرو شدید خیلی تعجب نکنید.

- دو هفته است که "ی، ت" هیچ کار جدیدی منتشر نکرده و من خیلی افسرده هستم، مبادا تصمیم گرفته باشد که کاریکاتور را کنار بگذارد؟ خلاصه امیدوارم که هرچه زودتر دست به کار انتشار آثار جدید بشود ... من که بی صبرانه منتظرم.

- یک نفر دکان دونبشی در یکی از شهرستان ها باز کرده و برای گردش روانتر چرخ زندگی اش در کنار استفاده از امکانات دولتی ، سال ها است که به کار آموزش کاریکاتور مشغول است. شهر بزرگ است اما "مشتری" محدود، بعضی ها فقط "دوست" دارند کاریکاتور بکشند اما حوصله یا وقت برای ریاضت کشیدن و یاد گرفتن طراحی ندارند و به صرفه نیست از شهریه آن ها چشم پوشی کرد پس "استاد" به همه اطمینان می دهد که برای کارتونیست شدن ثبت نام در کلاس کفایت می کند و دانستن طراحی شرطی نالازم است که تعدادی کارتونیست مقیم تهران گذاشته اند تا رقیب زیاد نشود ؛ بدیهی است که هنرجویان برای پرداخت به موقع شهریه و ادامه ی تحصیل به انگیزه نیاز دارند و چه انگیزه ای بهتر از شرکت در مسابقه های بین المللی کاریکاتور که هم فال است و هم تماشا، یک سال زور می زنید و یک سوژه پیدا می کنید و بعد صد بار از روی آن می کشید و برای همه جا پست می کنید و منتظر می نشینید تا افتخارات یک به یک زنگ در خانه اتان را بزند، اگر هم جایزه نبردید ایرادی ندارد چون حالا کارتان در کاتالوگ مسابقه ی "تایجون" چاپ شده و اسم اتان را به زبان کره ای زیر آن نوشته اند و مدرکی دارید دال بر این که شما را در خارج از ایران حلوا حلوا می کنند، پس هنرجویان عزیز شما به همین راحتی "حرفه ای" شده اید و جهانی هستید، کافی است که بر دشمنی روزنامه نگاران حسود غلبه کنید تا از این به بعد نام شما را در کنار عباس کیارستمی، محسن مخملباف و حسین رضازاده به عنوان بزرگانی که برای ایران در عرصه های بین المللی افتخار کسب کرده اند آورده شود.

این "یک نفر" باید بداند که حرفه ای بودن ملاک و معیارهایی دارد که قبل از من و او، توسط دیگران، وضع شده است.

- چه سرّی است در این مرد، تام هنکس، که در هر نقشی بازی می کند باورپذیر است؟ قاتل حرفه ای، پلیس وظیفه شناس، عقب مانده ی ذهنی، بیمار مبتلا به ایدز و مسافری آواره در فرودگاه... امشب برای چندمین بار "ترمینال" را دیدم و از بازی هنرپیشه ی محبوبم لذت بردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:13  توسط توکا نیستانی  | 

این بود اما به خدا این شکلی نبود! خیلی بزرگ تر بود، خیلی وسیع تر بود، شاید هم چون ما بچه بودیم همه جا بزرگ تر به نظرمان می آمد، روز های بلند تابستان توی همین کوچه ی بن بست فوتبال بازی می کردیم تازه آن وقت خانه ی سر کوچه نو نشده بود و حیاط آن عقب ننشسته بود و درش را برای این که ماشین تو برود این جوری کج نگذاشته بودند و کوچه از این هم تنگ تر بود، مثل ته کوچه که هنوز تنگ است. همین کوچه بود، خانه ی ما، ته کوچه بود، بعد از سی و هشت سال هنوز همان در است فقط رنگش را عوض کرده اند، قرمز جگری بود با دو ردیف گل میخ های خاکستری در بالا و پائین، الان شده خاکستری یک دست و بد رنگ و گل میخ ها را کنده اند؛ اول در خانه امان چوبی بود، خوب باز و بسته نمی شد، روزها در خانه باز بود اما کسی بی اجازه وارد نمی شد، در همه ی خانه ها باز بود از قفل و شب بند هم خبری نبود، همسایه امان که دختر دم بخت در خانه داشت جلوی در پرده انداخته بود که توی حیاط معلوم نباشد اما در خانه ی او هم باز بود. پدرم یک ژیان خرید و برای این که ماشین را توی حیاط پارک کند آهنگر آورد و شکل در جدید حیاط را خودش روی کاغذ خط دار کشید، آهنگر هم آن را ساخت و نصب کرد، آن وقت ها به نظرمان قشنگ می آمد چون شبیه درهای دیگر که با تسمه روی آن نقش فلامینگو انداخته بودند نبود. آن سالی که بابی فیشر و بوریس اسپاسکی بر سر عنوان قهرمانی شطرنج جهان، با هم مسابقه می دادند و تب شطرنج همه جا را برداشته بود جلوی همین در و کنار تیر چوبی چراغ برقی که امروز آن را برداشته اند، با بچه های کوچه ی دهخدا روی زمین می نشستیم و ساعت ها شطرنچ بازی می کردیم. کوچه ی بن بست ما اسمی دیگر داشت اما یک روز روی دیوار آن با رنگ نوشتند "بن بست امام حسین" و انگار این اسم روی آن ماند، اوایل، کوچه هم دری آهنی داشت و شب ها اهل کوچه آن را می بستند تا غریبه ای وارد حریم ما نشود. همین کوچه بود اما آن آپارتمان مسخره آن ته ساخته نشده بود، به آن جا می گفتیم "خرابه"، بیشتر کوچه ها یک خرابه داشت و خرابه ها پر بود از قوطی های حلبی زنگ زده ی روغن نباتی شاه پسند و اشیای شکسته و کهنه ای که دور انداخته بودند. خرابه جایی بود که بچه های بن بست امام حسین وقت قایم باشک آن تو قایم می شدند، هوا که تاریک بود دل شیر می خواست وارد خرابه بشوی و دنبال کسی بگردی. ته همین بن بست بود که سگ ماده ای کنار تیر چراغ برق لانه کرد و توله هایش را به دنیا آورد، وقتی از مدرسه بر می گشتم جرأت نزدیک شدن به خانه ام را نداشتم چون که سگ پارس می کرد و نمی گذاشت کسی به بجه هایش نزدیک شود. توی همین کوچه بود که چهارشنبه آخر هر سال را با آتش زدن بوته هایی که از تپه های انتهای کوچه دهخدا می کندیم جشن می گرفتیم، تپه هایی که امروز همه تبدیل به بزرگراه و ساختمان شده اند. توی همین کوچه، رویا دختر همسایه، که چند سالی از من بزرگ تر بود، پشت دوچرخه ام را گرفت و به من دوچرخه سواری یاد داد. ته همین کوچه توی همان خانه ی آخری بود که من خسرو گلسرخی را دیدم، منوچهر آتشی را دیدم، نصرت رحمانی را دیدم، محمد زهری را دیدم، محمد حقوقی را دیدم، مهدی اخوان ثالث را دیدم، م. آزاد را دیدم، حسین منزوی را دیدم و... خیلی های دیگر را.

همین کوچه بود اما این شکلی نبود، خیلی بزرگ تر بود خیلی وسیع تر بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 15:28  توسط توکا نیستانی  | 

طایفه ی کلاغ ها را دوست دارم، حداقل آن ها را به گنجشک های شلوغ و "یاکریم" های تنبلی که از جلوی ماشین ها، مثل عابرین پیاده سراسیمه فرار می کنند ترجیح می دهم. کلاغ هم مثل من سیاه و سفید و خاکستری است و باز مثل من، مردم پشت سرش یک عالمه حرف مفت می زنند، مثلاً می گویند خبرچین است، دزد است ... شایعه خبرچین بودن کلاغ، به خاطر قارقار- حرف زدن- زیادش بر سر زبان ها افتاد و چون کلاغ نر لانه اش را با اشیاء براق تزئین می کند به این امید که با تلالو آن ها، ماده ای مجرد را به سمت خود جلب کند به او تهمت دزدی زدند.

قبل ها کلاغ ها را بیشتر در نقاشی های "علیرضا اسپهبد" یا فیلم های سینمایی می دیدم، آن وقت ها جمعیت کلاغ های تهران به این زیادی نبود. به یاد می آورم که راه رفتن در خیابان ولی عصر به خاطر هزاران هزار گنجشکی که روی درخت های آن زندگی می کردند رفتاری پر خطر ارزیابی می شد و ممکن نبود بدون لکه دار شدن ده قدم در آن خیابان راه رفت. کلاغ ها در اقلیت بودند، با افزایش آلودگی هوا به تدریج از جمعیت گنجشک ها و سایر پرنده ها کاسته شد و جای آن ها را کلاغ ها پر کردند که قوی تر بودند و خودشان را با زندگی در شرایط جدید منطبق می کردند.

چند سال قبل که به دلیلی هر روز سری به پارک ملت می زدم تصمیم گرفتم با یکی از کلاغ های آن جا طرح دوستی بریزم. شنیده بودم که کلاغ "پسته شام" دوست دارد، مشتی پسته شام برداشتم و به پارک رفتم و مثل روزهای قبل شروع به راه رفتن دور یکی از محوطه های چمن کاری شده ی آن کردم. کلاغی بزرگ با جمجمه ای بزرگ و مطبق را، که در گوشه ای ایستاده بود و با دقت من را از گوشه ی چشم زیر نظر داشت، نشان کردم و یک پسته شام را روی جدول بتنی کنار چمن ها گذاشتم و دور شدم، ورجه ورجه کنان خود را به پسته شام رساند و آن را برداشت و برگشت. دور بعد پسته شام دیگری گذاشتم و باز بعد از دور شدن من به آن نزدیک شد و آن را برداشت. آن روز و روزها ی بعدی کلاغ پیر با جمجه ی مطبق اش منتظر من می ماند که بیایم و پسته شام ها را یک به یک روی جدول بتنی بگذارم و دور شوم. یک کیلو پسته شام من را خورد اما یک قدم به من نزدیک نشد!

به این ترتیب رفاقتی که می توانست چند قرن ادامه پیدا کند اصلاً شکل نگرفت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:1  توسط توکا نیستانی  | 

- فقط در صورتی که نزدیک به پنج هزار کاریکاتور را در یک نشست نگاه کرده باشید می توانید خستگی "توکای مقدس" را در غروب شنبه دوازدهم آبان بفهمید. بزرگ ترین عذاب در جهنم می تواند نشاندن من پشت میزی باشد که کوهی از کاریکاتور روی آن تل انبار شده است و این تکلیف که تا ابد و بی وقفه همه ی آن ها را یک به یک نگاه کنم اما، علی رغم بار سنگین گناهانی که مرتکب شده ام، به لطف و بخشش خداوند امیدوارم و می دانم که تحمل چنین عذاب سختی را بر من روا نخواهد داشت!

کامبیز درم بخش، جواد علیزاده و بهرام عظیمی هم با من در تحمل این شکنجه سهیم بودند اما با روحیه ای مثال زدنی صبر و مقاومت خود را به رخ می کشیدند. مسعود شجاعی، دبیر دوسالانه ی هشتم کاریکاتور، از همان لحظه ای که گروه داوران شروع به حذف کارهای نسبتاً ضعیف کرد تا مجموعه ای از کارهای برتر برای داوری نهایی و شرکت در نمایشگاه باقی بماند، دچار دلشوره ی جواب دادن به آدم هایی شد که کارشان حذف شده بود و به حرف و حدیث هایی که این ها خواهند ساخت فکر می کرد.

- دیروز عصر وقتی برای دیدن بزرگمهر حسین پور و سیما از پله های پاساژ گاندی بالا رفتم با صحنه ی تازه ای روبرو شدم، در حالی که صندلی ها و میزها خالی بودند مردم بیرون کافه ها تجمع کرده بودند، اعتراض یا تظاهراتی در کار نبود فقط برای صدمین بار سیگار کشیدن در کافه ها ممنوع شده و جمعیت، ایستادن و سیگار کشیدن در هوای آزاد را به نشستن و قهوه خوردن در کافه ترجیح می داد. همه به فکر سلامتی جسم و روح ما هستند، خدا خیر به همه بدهد.

بزرگمهر و سیما نمی دانستند یک هفته است که تنها هستم، وقتی فهمیدند امشب را برای صرف شام به خانه اشان دعوتم کردند.

- تعطیل، تعطیل، تعطیل... من عاشق تعطیلی هستم، روز تعطیل می توانم روی مبلم دراز بکشم و به کارهای عقب مانده ای که فکرش تمام هفته آزارم داده فکر کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 13:6  توسط توکا نیستانی  | 

بعضی ها مادرزاد "فتوژنیک" هستند یعنی در هر زاویه و با هر سر و وضعی که عکس بگیرند خوب از آب در می آید، این ها صورت هایی استخوانی و گونه هایی برجسته دارند و نور که روی صورت اشان شکسته می شود زیباتر دیده می شوند اما بیشتر مردم خوش عکس نیستند و سعی می کنند از زاویه ای که بهتر دیده می شوند به دوربین نگاه کنند و دوست ندارند که هیچ عکاسی آن ها را غافلگیر کند. من در بین هم وطنان عزیز کسی را ندیده ام که از عکسش راضی باشد، همه از زمین و زمان و چرخ و فلک به انضمام آقای فوتو گله می کنند که عکس را بد گرفته، جوری که زیبایی های ذاتی اشان دیده نمی شود و از وجود هرگونه شباهت با عکس خود اعلام انزجار می کنند. هم وطنان ما کمتر در آینه دقیق می شوند یا به وقت ضرورت به دیده ی اغماض به آن چه که در آینه منعکس است نگاه می کنند، همه تصویر جذابی از خود در ذهن می سازند و با اطمینان خاطر از زیبایی خود ظاهر دیگران را قضاوت می کنند. همین ها به عکس های من خرده  می گیرند که واه واه ... چه زشت است و چه ترسناک است و ... و نمی فهمند که "توکای مقدس" با انتشار این عکس های "زشت" نشان میدهد از آن چه که هست شرمنده نیست.

اما چه کسی گفته که "توکای مقدس" حتی یک عکس خوب ندارد؟! من این عکس استثنایی را که در خنکای یک روز پائیزی اما آفتابی، در یک هوای خوب و نور خوب و ساعت مساعد و با حضور یک عکاس خوب در همین روزهای اخیر انداخته ام به عنوان مدرک، بالای این پست می گذارم تا معاندین ببینند و از کامنت هایی که قبلاً نوشته اند شرمنده بشوند. می پرسید چرا چنین عکس هایی را زودتر از این ها رو نکرده ام؟ جواب بسیار روشن اما به شدت عارفانه است:

- خواستم ریا نشود!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 16:36  توسط توکا نیستانی  | 

در ستون سمت چپ این صفحه، ذیل عنوان "پیوندهای روزانه" چند لینک از کسانی می بینید که "توکای مقدس" نه به خاطر بده بستان های متداول بلکه به خاطر کنجکاوی یا علاقه ای که نسبت به نوشته هایشان دارد کنار دستش گذاشته تا هر وقت فرصت داشت سری به آن ها بزند. در میان آن ها به چند نفر مدیون هستم، به طور مثال "دفتر نارنجی" از دوستانی است که هر دو به درد مشترک کافه گردی مبتلا هستیم، او کسی است که "توکای مقدس" را ثبت کرد چون معتقد بود حرف هایی که من در کافه و برای جمع کوچکی می زنم می تواند در فضای مجازی گفته شود و شنوندگان بیشتری داشته باشد و چون فهمید که هیچ از وب لاگ و وب لاگ نویسی نمی دانم اولین صفحه را در پرشین بلاگ به اسم من ثبت کرد و یادم داد که چه طور نوشته ها را در صفحه بگذارم و با چه روشی عکس را به آن اضافه کنم. "چپ کوک"، "قربانی شماره 14" و "زن قد بلند" از وبلاگ هایی هستند که به تازگی آن ها را کشف کرده ام، هیچ کدام را نمی شناسم اما وقتی پست های اشان را می خوانم با آن ها احساس خویشاوندی می کنم، همه دخترعموهای مجازی "توکای مقدس" هستند. بعد از این ها "داداهوتی" است که یک هم کار است و روی پشت بام آتک وقتی که هم زمان خیال خودکشی به سرمان زده بود با هم آشنا شدیم، البته برای خودکشی، هر دو، کشیدن سیگار را به پریدن از طبقه هشتم ساختمان ترجیح می دهیم. داداهوتی، کم می نویسد اما خوب می نویسد و چون دوست روی بام من است نوشته هایش را می خوانم تا بدانم ذهنش درگیر چه موضوع جدیدی است. "طعم به یاد ماندنی" یک هم کار دیگر است که چون صاحب پسر شده در خانه نشسته و به اندازه ی صد سال درباره ی روانشناسی و نحوه ی رفتار با کودک مطالعه کرده است و تصمیم دارد تا از پسرش یک آدم خیلی حسابی نساخته کار دیگری نکند و در این راه مشغول نوشتن داستان پداگوژیکی جدیدی است. گاهی بعد از خواندن پست های او برای پسرهای خودم متأسف می شوم که چقدر دیمی بارشان آوردم. "نیک آهنگ کوثر" و "مهرناز صمیمی" هردو از دوستان و هم کاران مطبوعاتی قدیمی من هستند، وبلاگ نیک آهنگ- بعد از مسعود بهنود- یکی از قدیمی ترین وبلاگ هایی است که می خوانم، اوایل آن را با اکراه و سختی می خواندم اما این روزها که شنیده ام به سلامتی دارد کچل می شود فقط با اکراه می خوانم. "محمد قائد" بلاگر نیست، سایتی دارد که هر از گاه مقاله ای به آن اضافه می کند، افکاری روشن و قلمی سحر انگیز دارد و خواندن مقاله هایش برای هرکسی که می خواهد دستی به قلم داشته باشد لازم است. در بین لینک های من سه طنزپرداز هم حضور دارند، "خرمگس خاتون"، "پوریا عالمی" و "ورطه"، خرمگس خاتون نویسنده ای توانا، با طنزی بی رحمانه است که بسیار از او حساب می برم، حاضرم جواب هرکسی را بدهم به جز او که می تواند در طرفه العینی نابودم بکند؛ چند سال است که در انتظار خواندن کتاب داستان هایش هستم. "پوریا" می توانست طنزپرداز بزرگی بشود حیف که در جوانی سرش را به باد داد و "ورطه" نویسنده ای است مجهول الهویه که امیدوارم روزی همه بتوانیم او را بشناسیم و کتاب هایش را بخوانیم."مگس" بی گمان یکی از هنرمندان خوب ما در آینده خواهد بود و من سعی می کنم تا از اولین کسانی باشم که این موضوع بدیهی را اعلام می کند و "پیاده رو" نویسنده ای است مقیم کانادا که از طریق منوچهر عزیزی شناخته ام، خیلی کم می نویسد، شاید در کانادا فرصت برای نوشتن به اندازه ی این جا نیست اما قلمش و استدلالش را خیلی دوست دارم.

وب لاگ چند معمار را هم در کنار بقیه گذاشته ام، وقتی به آن ها سر می زنم فقط به این فکر می کنم که چرا بهتر نمی نویسند؟   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 4:26  توسط توکا نیستانی  | 

در پارک ارم، شیری را در قفس انداخته اند و او مذبوحانه در تلاش است تا خودش را با شرایط فرهنگی و زیست محیطی تهران و حومه وفق بدهد؛ بد تر از آلودگی هوا یا مشکلات ناشی از سوء تغذیه، اخلاق بد بعضی از بازدید کنندگان باغ وحش است که حوصله ی او را سر برده تا جایی که ترجیح می دهد به جای نگاه کردن به مردم، سرش را روی دست هایش بگذارد و به خاطره های کم رنگی که از زادگاهش دارد فکر کند...

چند مرد جوان که از رفتارشان پیداست عامی هستند به قفس نزدیک می شوند و برای اطمینان از اصل و نسب شیر تلاش می کنند تا با توسل به انواع و اقسام ترفندها توجه او را جلب کنند اما سلطان حوصله ی آن ها را ندارد و تازه واردین را به دمبش هم حساب نمی کند. مردان جوان بعد از چند دقیقه نا امید می شوند، یکی از آن ها به هنگام دور شدن بلند می گوید: به اینم میگن شیرررر؟ حتی یه دفه هم غرّش نکرد!

دوستان و بازدید کنندگان عزیز باید بدانند، اگر بنا باشد که یک شیر با اصل و نسب و با آبرو، با ورود هر آدم بی کاری یک غرّش بکند تا خودش را به اثبات برساند، باید روزی هزاربار از ته دل بغرّد و به این ترتیب نه تنها چیزی ثابت نمی شود- چون تأیید آدم های سطحی هیچ جا به حساب نمی آید- بلکه خیلی زود باد فتق هم می گیرد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:34  توسط توکا نیستانی  | 

طبقه به طبقه اتاق ها را سر زدم و از همه حلالیت طلبیدم:

- اگر بدی یا خوبی یا هرچیزززز دیگری از من دیدید به بزرگواری خودتان ببخشایید چون کم کم دارم از حضورتان مرخص می شوم.

- اِاِاِاِاِاِاِاِ...؟! کجا دارین میرین آقای نیستانی؟! از این جا میرین؟ کجا میرین؟

- آره دارم میرم ( و با انگشت اشاره، بالا را نشان می دهم ).

- میرین طبقه سوم؟ نه؟ ... چاهارم؟ ... پنجم؟ ... نه؟! پشت بوم میرین؟!!! ... نه؟!

- نه، با اجازه تون دارم میرم اون دنیا، گفتم اگه پیغامی پسغامی چیزی واسه رفتگانتون دارین بدین حالا که دستم خالیه ببرم؛ خانوم مهندس بروجردی شما واسه مرحوم پدر بزرگتون آیت الله العظمی بروجردی پیغامی ندارین تا سفارشی خدمتشون برسونم؟

- نه، فقط سلام برسونین، حالا چی شده که به فکر رفتن از پیش ما افتادین؟

...راستش را بخواهید دیروز بعد از پنج سال قلب ام  هشدار دردناکی به من داد! من به فکر رفتن نیستم، رفتن به فکر من افتاده، آن هم حالا که یک عالمه کار دارم، هنوز به یک عالمه سؤالی که در سایت ایران کارتون، از من پرسیده اند جواب نداده ام، مقاله ی مجله تندیس هم تمام نشده، شانزدهم آذر یک نمایشگاه طراحی در گالری هما دارم، شنبه ی دیگر باید برای داوری مقدماتی و انتخاب آثار هشتمین دوسالانه ی بین المللی کاریکاتور تهران آماده باشم و چند روز بعد هم داوری اصلی آن شروع خواهد شد، به یکی از عکاس های معروف قول داده ام که تعدادی عکس از من بیندازد و ... و هنوز کلی آدم باقی مانده که حال اشان را نگرفته ام اما ... باید بروم! به قول حاج آقای خوش صحبت مسجد الرضا که همه ی ختم های تهران آن جا برگزار می شود: ...ناگهان بانگ برآمد خواجه رفت!

حالا به شما هم می گویم: اگر برای کس و کارتان در آن دنیا پیغامی دارید که فرصت نمی کنید شخصاً برسانید تا دیر نشده و کار از کار نگذشته پیغام ها را بدهید تا ببرم؛ من مشغول بستن چمدان هایم هستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:49  توسط توکا نیستانی  | 

- یکی از پاتوق هایی که مدتی است به خاطر ظهور "مدیریت جدید"* از فهرست مکان های مورد علاقه ام خط خورده  "فود کورت" جام جم است. قبلاً، از این که می توانستم بال مرغ را از یک رستوران، سوپ مورد علاقه ام را از دیگری، نوشابه ای خاص را از یکی دیگر و غذای اصلی را از آن یکی انتخاب کنم و بعد با خیال راحت گوشه ای بنشینم و با غذا بازی بازی کنم، بین هر دو قسمت آن سیگاری بکشم و مردم را تماشا کنم خیلی لذت می بردم؛ ماجراجویی در فود کورت همیشه با نوشیدن قهوه ای خوشمزه- گاهی همراه با یک تکه کیک عالی- در کافی شاپ آن ختم به خیر می شد و به این ترتیب ناهار خوردن من برخلاف سنت رایج بیشتر از سه ساعت طول می کشید و در این مدت کلی آدم های عجیب و غریب و قیافه های تازه می دیدم و کلی موضوع برای طراحی کردن پیدا می کردم. هم آن جا به این نتیجه رسیدم که برای دید زدن، پسرها به مراتب از تنوع بیشتری، نسبت به دخترها، برخوردار هستند، علاوه بر این که می توانند موی سر را به انواع و اقسام مدل های مد روز آرایش کنند، زیورآلات اشان از گوشواره و انگشتر و گردن بند تا حلقه هایی که به ابرو و لاله گوش و جاهای دیگر آویزان می کنند دیدنی است؛ ابروهای برداشته شده و سایر اطوارهایی که شانس دیدن اش  به این تعداد و در یک مکان کم تر دست می دهد نیز بر این تنوع می افزود. در عوض، دخترها همه زیبا اما یک شکل بودند، گاهی تصور می کردم که جلوی ورودی ساختمان، یک سبد پر از دماغ های نوک تیز و سربالا گذاشته اند و هر دختری به محض ورود یکی از آن ها را بر می دارد و موقتاً به جای دماغ خودش می گذارد؛ این یک نواختی چنان ملال انگیز شده بود که یک بار، دختر قد بلندی که قیافه و آرایش معمولی اما دماغی عمل نکرده و عقابی داشت چنان متمایز می نمود و جلب توجه می کرد که با یک نگاه عاشق اش شدم!

- هوا دارد پاییزی می شود. من پاییز و زمستان را دوست دارم، از حالا می شود کم کم لباس بیشتری پوشید و آراسته تر قدم زد؛ مقایسه اش کنید با فصل تابستان که تنها چاره برای فرار از گرما کم کردن از لباس ها است و بعد مشکلاتی که به همراه این کاهش پیش می آید و...

- جدیدترین شماره ی مجله ی معمار را امروز ورق زدم، در صفحه ی سی و هفت مقاله ای دیدم از بابک شکوفی تحت عنوان "پیچیده می گویم، پس هستم"، آن را هم راه با مزمزه کردن یک لیوان قهوه ی عالی، خواندم و به همان اندازه از خواندن اش لذت بردم. اگر پست هایی که درباره ی عادت جدید بعضی دوستان به قلنبه نویسی و قلنبه گویی نوشته بودم خوانده باشید و در بی مایه بودن این شکل از ادبیات معماری با من هم عقیده باشید شما هم از خواندن مقاله ی بابک شکوفی لذت خواهید برد چون او با زبانی مستدل و ادبیاتی پاکیزه و قابل فهم- برای اقشار تحصیل کرده- به این مسئله پرداخته است و برخلاف نوشته های من به هیچ شخص حقیقی یا حقوقی اشاره ی مستقیم یا غیر مستقیم نمی کند و همه می توانند بدون جبهه گیری و پیش داوری آن را بخوانند و درباره اش فکر کنند. یادم بماند اگر بابک شکوفی را دیدم مراتب قدردانی خود را حضوراً ابلاغ کنم.

- دیشب خیلی اتفاقی با یکی از خوانندگان این بلاگ "چت" کردم. ضمن تشکر از "علیرضا" و سایر کسانی که "محض خنده" اظهار عقیده کردند باز تکرار می کنم که هدف من خوار کردن "ی، ت" نیست، حتی اعتقادی به این که ایشان سوژه های اش را از منابعی خارج از محدوده ی تخیلات خودش الهام می گیرد ندارم. داستان را یک بار برای کسانی که نمی دانند تکرار می کنم: چند هفته پیش آقای "ی، ت" طی مقاله ای که در دوهفته نامه تندیس چاپ شد ضمن قرار دادن یکی از طرح های من کنار کاری از اردشیر محصص ادعا کرد که من کارهایم را از دیگران می گیرم و بدون ذکر مأخذ به اسم خودم تمام می کنم و خواسته بود که کنار امضا، از صاحب اصلی اثر هم یاد کنم تا حق آن ها ادا شده باشد. دیدم جواب دادن به چنین ادعایی در مجله ی تندیس، زیادی متمدنانه است پس خواستم تا خیلی خودمانی به "ی، ت" نشان بدهم که با قبول حکمی که صادر کرده بیشتر از من یا دیگری، کارهای خودش زیر سؤال خواهد رفت و بهتر است که منبعد در صدور چنین احکام سنگینی بیشتر دقت کند.

...

* برای صرف ناهار با محمد قائد به رستورانی رفتم که او می شناخت، می گفت همیشه دوستانش را این جا می آورد که مدیریتی قدیمی دارد و رستوران با "مدیریت جدید" یعنی این که ندانید در انتظار چه چیزی نشسته اید و چه عاقبتی پیدا می کنید.   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 16:9  توسط توکا نیستانی  | 

همان طور که یکی از فلاسفه ی بزرگ ما قبلاً گفته است: "زیر آسمان آبی هیچ چیز تازه نیست!"

خیال گیر دادن نداشتم اما انگاری خود "ی. ت" هم از این بازی خوشش آمده وگرنه کاری می کرد که انقدر پیدا کردن مشابه برای آن آسان نباشد؛ چون حوصله ی گشتن نداشتم یکی از کارهای خودم را که شش سال پیش کشیده ام به عنوان نمونه ی مشابه گذاشتم، اگر وقت داشتم، با کمی جستجو لا اقل صد تا کار شبیه به این مضمون پیدا می کردم. بد نیست کم کم به این نتیجه برسیم که موضوعی تحت عنوان "شباهت های ناگزیر" وجود دارد در غیر ابن صورت باید قبول کنیم که "ی. ت" بزرگ ترین سارق در طول و عرض تاریخ بشریت است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 21:52  توسط توکا نیستانی  |