|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
تلفن موبایلم زنگ می زند، شماره اش آشنا نیست اما چون حالم خوب است و به کسی بدهکار نیستم جواب اش را می دهم؛ کسی از پشت خط، سریع خودش را معرفی می کند، اسم اش را واضح نمی گوید اما چون کنجکاو نیستم می گذارم به حرف اش ادامه بدهد، می گوید شماره ی تلفن من را از دکتر "قطب الدین صادقی" گرفته و با چند نفر دیگر در حال ساختن فیلمی کوتاه درباره ی "خیانت" است و می خواهد به سفارش آقای صادقی با چند نفر آدم مطلع و این کاره در فیلم مصاحبه کند! حسابی تعجب می کنم و از شما چه پنهان مشکوک می شوم؛ چرا من؟! با قطب الدین صادقی یکی دو سفر کوتاه داخلی رفته ام که آن هم در معیت گروهی از اهل هنر و قلم بوده و هیچ وقت نه آن قدر با هم خودمانی بوده ایم که من از زندگی خصوصی خودم برایش تعریف کرده باشم و نه ایشان چیزی از عقاید من می داند یا رفتاری خارج از عرف از من دیده، پس چرا من را به عنوان "آدم با صلاحیت" معرفی کرده است؟! شاید کسی می خواهد با من شوخی کند؟ توضیح بیشتری نمی دهد اما مصرانه و با جدیت می خواهد مصاحبه را انجام بدهد؛ با اکراه قبول می کنم که پنجشنبه ی بعد به اتفاق گروه فیلم برداری به خانه ام بیاید. تا پنجشنبه برسد دلم هزار راه می رود و هزار احتمال را بررسی می کنم اما در ساعت موعود دو جوان آراسته با دوربین و سه پایه و لوازم صدابرداری زنگ خانه را می زنند و وارد می شوند، خیلی زود بساط اشان را علم می کنند و فیلم برداری شروع می شود. یکی از آن ها پشت دوربین می ایستد و در حالی که فقط صدایش شنیده می شود داستانی را تعریف می کند:
پدر یکی از دوستان من که مدیر موفق یک شرکت خصوصی است یک روز صبح طبق معمول خانه را به قصد رفتن به دفتر کار ترک می کند اما بعد از رسیدن به مقصد متوجه می شود که کلید میز کارش را در خانه جا گذاشته است پس سر خر را کج می کند و به خانه بر می گردد. در این حالت معلوم است کسی منتظر بازگشت او نیست و در نتیجه عیال محترمه به اتفاق آقای محترم و "غریبه" ای که در آشپزخانه مشغول صرف صبحانه، یا کارهای دیگر، بودند حسابی غافلگیر می شوند. از زمان وقوع این حادثه دوست من و پدرش دچار تألمات روحی شدیدی شده اند و نمی دانند که چه باید بکنند؛ ما این داستان را برای شما تعریف کردیم تا از نظر شما و راهنمایی هایتان بهره مند بشویم!
چاره ای نبود، اصرار داشتند از راهنمایی های من بهره مند بشوند و تازه، آقای دکتر قطب الدین صادقی ریش گرو گذاشته و من را به عنوان کارشناس مسائل خیانت در زناشویی معرفی کرده بود و مؤدبانه نبود اگر می گذاشتم دست خالی از خانه ام بروند؛ جواب دادم که از شنیدن داستان دوستشان کاملاً متأثر هستم اما به عنوان روشنفکری که تلاش می کند تا در عکس العمل هایش هم با بقیه فرق داشته باشد به طور قطع و یقین بریدن سر زن یا شوهر جفاکار را پیشنهاد نمی کنم و چون تقصیر را در چنین مواردی بیشتر از فرد "خیانتکار"، متوجه کسی می دانم که "سرزده" به خانه آمده است توصیه می کنم که هیچ وقت سرزده به خانه نروید، همیشه قبلاً اطلاع بدهید یا لااقل، وقت ورود یاالله بگویید.
سال ها است که چند رویای تکراری می بینم، مثل یک فیلم سینمایی که بارها و بارها از تلویزیون پخش شده باشد آن ها را به تناوب می بینم، می دانم که هر رویا می تواند پیامی از ضمیر ناخودآگاه باشد و به موضوعی اشاره می کند که ذهن را درگیر خود کرده است. برای فهم یک رویا باید به دنبال یافتن معنی درست نشانه ها بود، به تدریج معنی نشانه ها و همین طور معنی رویاهای تکرار شونده ی خود را یافته ام اما کماکان به دلیلی که نمی دانم چیست آن ها تکرار می شوند، شاید هرکدام را صد بار دیده باشم!
رویای اول- در دانشگاه هستم، دانشگاه خیلی بزرگی است و من، به شدت به دستشویی نیاز دارم؛ از پلکانی که فقط خودم می شناسم وارد زیر زمینی می شوم که به وسعت تمام دانشگاه است، زیرزمینی که در آن چیزی به جز توالت وجود ندارد؛ هزاران توالت و دستشویی که در گروه های ده، دوازده تایی و در اتاق هایی مجزا، در دو سوی راهرویی بی انتها ساخته شده اند اما همه کثیف و تهوع آور اند و زمین پوشیده از کثافت است. سراسیمه در راهروی بی انتها می دوم و اتاق به اتاق توالت ها را وارسی می کنم اما هیچ توالتی قابل استفاده نیست ...
رویای دوم- کلافه هستم و به دنبال مفری می گردم، ناگهان به یاد می آورم بالاتر از سه راه ضرابخانه کافی شاپی است که خیلی دوستش دارم (چنین کافه ای بالاتر از سه راه ضرابخانه وجود ندارد) اما از مسیر عجیبی باید به آن برسم، تاکسی می گیرم و از خیابانی که از میان یک بیابان می گذرد، می گذرم و در یک ایستگاه اتوبوس پیاده می شوم و بقیه ی راه را با اتوبوس تا کافه می روم. کافه در زیر زمین است و پله های زیادی را باید پایین بروم. کافه بزرگ و چند طبقه است و همه ی گارسون ها من را می شناسند و آن جا حس خوبی دارم. گاهی آن قدر تصویرهای این خواب واقعی هستند که در بیداری فکر میکنم آن جا بوده ام.
رویای سوم- از سیاره ای دیگر به زمین حمله شده است! آسمان پوشیده از بشقاب پرنده هایی است که با حالتی تهاجمی و در ارتفاع پائین پرواز می کنند، در خیابان ایستاده ام و به آن ها نگاه می کنم، بشقاب پرنده ها شروع به پرتاب موشک می کنند و یکی از موشک ها از فاصله ای خیلی دور به طرف من می آید، می دانم که الان کشته خواهم شد و می دانم که خواب هستم و می دانم که باید مسیر موشک و مسیر خواب را عوض کنم اما به علت نامعلومی وحشت زده و دست پاچه، فقط به خطری که هر لحظه به من نزدیک و نزدیک تر می شود خیره نگاه می کنم...
رویای چهارم- یک گوریل بزرگ و خشمگین دنبالم کرده، در خیابانی خلوت با شیبی تند می خواهم به سمت بالا فرار کنم اما پاچه های شلوارم به هم دوخته شده اند! مثل گیشا های ژاپنی و با قدم های خیلی کوتاه می دوم و گوریل نزدیک می شود...
عادت دارم با دیدن آدم ها درباره اشان قضاوت های سطحی و سریع بکنم، شاید در دیدن مردم به تبحر رسیده ام چون در اغلب موارد قضاوت هایم درست از آب در می آیند. گاهی و به ندرت اما، اشتباه می کنم؛ این جور مواقع شرمنده می شوم اما از عذرخواهی خجالت نمی کشم.
چند ماه پیش که مهندس ایمانی، هم کار تازه امان را به جمع معرفی کردند خیلی زود به این نتیجه رسیدم که این آدم قابل معاشرت نیست! به نظرم بسیار از خود راضی و خشک آمد. اگر بپرسید از کدام نشانه های ظاهری به این نتیجه ی قطعی رسیدم جواب روشنی نمی توانم بدهم، شاید تبختری در لحن صدا داشت یا مقادیری خود بزرگ بینی در او دیدم، به هر حال هیچ دلیل روشنی برای نظرم نداشتم. پروژه ای به ایشان محول شده بود که من هم گوشه ای از آن را در دست داشتم و ناگزیر می بایست دقایقی را، علی رغم میل قلبی من، به صحبت و تبادل اطلاعات می گذراندیم. من به هنگام کار کردن برخلاف تصوری که بعضی دارند آدم جدی و ساکتی هستم و اصلاً حوصله شوخی با کسی ندارم؛ یادم نیست به چه علت اما شوخی ساده و لحن کلام غیر رسمی مهندس ایمانی را تاب نیاوردم و با خشونتی که در صدایم بود خواستم که فاصله ای را که بین امان است حفظ کند...
... با گذشت زمان و تغییر محل دفتر و در نتیجه ی نزدیک شدن میزها و سیگار کشیدن در پشت بام، کم کم با روی دیگری از شخصیت مهندس ایمانی آشنا شدم که برایم بسیار آشنا و دلپذیر بود: پشت چهره ی مردی که در اواسط دهه ی پنجم عمر خود به سر می برد توانستم دانشجوی جوان دانشکده ی هنرهای زیبا را ببینم که با دوستانش بسیار سفر رفته، شیطنت کرده و آدم های زیادی را می شناسد و کتاب های زیادی خوانده به سینما و تئاتر و موسیقی علاقه دارد و حتی گاهی که موقعیت را مناسب تشخیص می دهد طنز ملایمی در کلامش است که برخلاف من کسی را آزار نمی دهد. کم کم به این نتیجه رسیدم که در باره اش نادرست قضاوت کرده ام، مخصوصاً این روزها که یک دیگر را در پشت بام می بینیم و گاهی موضوع مشترکی برای صحبت داریم هیچ به روی من نمی آورد که برخورد من در آن روز کذایی، اشتباه بوده است.
چهارشنبه که مهندس ایمانی به دفتر نیامد جای اش واقعاً خالی بود هرچند که ما توانستیم با خیال راحت کولرها را روشن کنیم و حسابی باد بخوریم اما فرصتی دست داد تا با خودم عهد کنم چیزی بنویسم و به خاطر برخورد بدم، کتباً و در حضور همه عذرخواهی کنم. می دانم که گاهی سری به وب لاگ توکای مقدس می زند. امیدوارم عذرخواهی من را بپذیرد.
پنجشنبه ی من پنچشنبه نمی شود اگر یکی از آخرین شاهکار های "ی، ت" را به شما نشان ندهم. او معتقد است هرچه می کشد اصیل و بدیع است اما بقیه در حال "کش" رفتن سوژه های دیگران هستند، و من دوست دارم بفهمد که هرچه تا امروز کشیده، قبل از او لااقل صدبار و با تکنیک های بهتر کشیده شده است شاید سر عقل بیاید و توبه کند. از شما چه پنهان امروز با دیدن آخرین زور آزمایی فکری ایشان صد در صد خسته و نا امید شدم و به این نتیجه رسیدم که هیچ امیدی به اصلاح حضرتش نیست.
سمت چپ تازه ترین اثر "ی، ت" و سمت راست یکی از صدها طرحی که اردشیر محصص چهل سال پیش با همین موضوع کشیده است را می بینید و اگر می خواهید بیشتر ببینید به کتاب "تشریفات" اردشیر محصص چاپ 1350 مراجعه کنید.
مدتی است که روال عادی زندگی ام به هم خورده، مغشوش فکر می کنم و دوست ندارم در این اغتشاش چیزی بنویسم. تصمیم مهمی برای طاها گرفته ام که ممکن است سرنوشت او و بقیه ما را عوض کند و هر قدر به روز موعود نزدیک تر می شویم بر وحشتم از آینده اضافه می شود...
امشب سعی می کنم به افکارم نظم بدهم، سعی می کنم پست جدیدی بنویسم. موضوع برای نوشتن زیاد دارم، از مرگ نابهنگام دکتر گرامی، دکتر روانکاوی که یک بار پیش او رفتم اما بر سر معماری با هم دچار اختلاف نظر شدیم و نخواست به مداوای من ادامه دهد، تا پیشنهاد دوهفته نامه ی تندیس برای نوشتن مقاله هایی در باب کاریکاتور، که به معنی بی کار شدن آقای "ی، ت" است و نمایشگاه جدید کامبیز درم بخش که همین فردا برگزار می شود و ترافیک شهر تهران که چند شبی است با موفقیت قفل شده و بازگشت پیروزمندانه ی یارعلی از لس آنجلس و آخرین جملات گهرباری که گفته و...
کمی صبر کنید، حالم بهتر می شود.
خلاقیت از آن صفت های پسندیده ای است که هیچ جور نمی شود با آن مخالفت کرد. شنیده ام که در ممالک کفر برای این که بچه ها خلاق بار بیایند هزار کار می کنند، از آزاد گذاشتن اشان برای سرک کشیدن و پرسیدن و زیر سؤال بردن همه چیز تا فراهم کردن امکان جستجو برای رسیدن به جواب؛ شنیده ام آن جا در کتابخانه ها موسیقی زنده اجرا می کنند تا محیط برای مردم کتاب خوان جذاب تر باشد- توجه می کنید که مردم کتاب خوان دارند-، شنیده ام کتابخانه های اشان تا صبح باز هستند و حتی سفارش تلفنی قبول می کنند! شنیده ام در مدرسه به جای حفظ کردن جدول لگاریتم اعداد، تجربه کردن، دیدن و لذت بردن از زندگی را یاد می گیرند. محیط برای بروز خلاقیت اهمیت ویژه ای دارد، یک دانش آموز خلاق در دبستان مورد تشویق قرار می گیرید اما در یک پادگان خلاقیت پاداشی جز تنبیه و توبیخ به همراه نخواهد داشت چرا که نظم پادگانی با نوآوری مخدوش می شود. آدم ها، جستجو کردن را از کودکی و با تمرین یاد می گیرند و جستجو لازمه ی خلاقیت است. برای ما که در دوران مدرسه، در صف می ایستیم، سرود می خوانیم، حرف نمی زنیم، سؤال نمی کنیم، رونویسی می کنیم، دیکته های سخت می نویسیم، موهای امان را مثل سربازها کوتاه می کنیم و یونیفورم می پوشیم و یاد می گیریم که از آقای ناظم مثل سگ بترسیم و همیشه تهدید می شویم که آن پرونده ی کذایی را روزی بالاخره زیر بغل امان می زنند و از مدرسه اخراج امان می کنند، خلاق بودن به صورت یک عادت اجتماعی و یک ارزش عام در نمی آید و بیشتر به یک شوخی لوس می ماند. خلاقیت در ما با ابداع روش های تازه برای فرار از فشار قانون معنی پیدا می کند با این وجود چون عقل رس می شویم و به دست همسایه نگاه می کنیم می فهمیم که آن هم بخشی از زندگی معنوی ما است و نباید از دنیا عقب بمانیم آن وقت شروع می کنیم تا خیلی دیر خودمان را به آدم هایی خلاق تبدیل کنیم. خلاقیت های زورکی نتیجه هایی خنده دار به دنبال دارد:
بافنده ای دیدم که به خاطر احیای بازار فرش ایران در خارج از کشور و کم کردن روی رقبای خارجی، از هندی و ترک و پاکستانی و چینی، روی کرد خلاقانه به بافت فرش را آخرین چاره دیده بود و در نتیجه فرشی کروی بافته بود شبیه به یک بالن بزرگ که بادش در حال در رفتن است و نقشه ی تمام کشورها و اقیانوس ها و نام آن ها را به الفبای لاتین بر روی آن نوشته بود، فرشی که پهن نمی شد، به درد درس دادن جغرافیا در مدرسه نمی خورد، به درد قرارگرفتن در گوشه ی دفتر کار چارلی چاپلین، در فیلم دیکتاتور بزرگ هم نمی خورد تا با آن به توهم مالکیت دنیا بازی کند. حتی به درد پوز زنی از رقیب خارجی نمی خورد که خود بهترین دلیل بود بر اثبات حقانیت رقیب! فقط به درد خندیدن می خورد.
خطاطی دیدم که یک مثنوی را بر نوک سوزنی نوشته بود و نقاشی که صحنه ی نبردی بر نوک برنجی کشیده بود، آن ها هم دنبال نوآوری بودند اما دانه ی برنج را کبوتری به جهالت خورد و سوزن در میان اسباب خیاطی همسر هنرمند گم شد.
و معماری دیدم که در میان ساختمان حیاطی گذاشت شبیه به فرفره و آن را با چرخشی خیالی بر دو محور افقی و عمودی به آسمان پراند و بر اثر آن به ساختمان زخمی زد که اتاق های سمت حیاط شکل هایی عجیب و غریب پیدا کردند و با هیچ اسبابی فرش نمی شدند در حالی که قرار بود دفتر کار برای تاجرهای ساده ای باشند که به روش های سنتی سر ما و اداره ی مالیات بر درآمد را کلاه می گذارند. مالک به جای استفاده از ساختمان فقط می توانست به اعجاب انگیز بودن حیاطی پز بدهد که به هنگام طراحی به ناگهان تصمیم به پریدن گرفته بود!
بی مصرف بودن لازمه ی نوآوری و خلاقیت نیست. می توان شعری سرود و تا آخر دنیا به انتظار یک خواننده نشست یا نقاشی کشید و آن را در یک انبار به انتظار کشف شدن نگاه داشت، می توان سی سال عمر را تلف کرد و رمانی نوشت که هیچ کسی نخواند و می توان عمر بر سر کشیدن کاریکاتورهای روشنفکرانه گذاشت و در آخر به این نتیجه رسید که اشتباه کرده ام، دور ریختن چند کیلو کرک و پشم یا یک دانه برنچ یا یک سوزن چرخ خیاطی گرچه اسراف است و نکوهیده اما خیلی مهم نیست، حتی تلف کردن عمر و سرمایه ی شخصی هم به کسی ربطی ندارد اما دور ریختن سرمایه های یک ملت فقیر فقط برای اثبات این که دانشکده ی معماری سوره چیزی کم از دانشگاه هاروارد ندارد فقط یک جنایت خنده دار است.
عید فطر آمد، مبارک باشد. از روز یکشنبه، ناهارخوری دفتر شبیه به عکس بالا نخواهد بود، شلوغ می شود و احتمالاً برنامه ی زندگی من هم به روال عادی بر می گردد. اگر در این ماه روزه داشتید که خدا از شما قبول کند و اگر مثل من عذر شرعی داشتید یا برای خودتان یکی جور کردید باز هم قبول باشد انشاالله.
....
ماه های رمضان بیشتر از همیشه به یاد مادر بهناز هستم که لطفش شامل حال من و بجه هایم بود، دو پسرم را در سال هایی که من و بهناز جوان بودیم و گرفتار دانشکده و کارهای بیرون از خانه و بعد هم سربازی رفتن من، او بزرگ کرد، خیلی مهربان بود و ماه رمضان را بسیار دوست داشت، خیلی مذهبی بود، روزه می گرفت و قران ختم می کرد و از ته دل می خواست که ما هم با او همراهی کنیم اما نه حرفی می زد و نه اجباری در کار می آورد، نشستن بر سر سفره ی افطار او لذتی داشت که از خوردن نشأت نمی گرفت، به تدریج بر همه ی ما اثر گذاشت. این اواخر من هم با بهناز و پسر ها روزه می گرفتم تا آن که بیمار و صاحب عذر شرعی شدم و مادر زنم هم به بیماری سرطان از دنیا رفت... دلم این روز بیشتر از همیشه برایش تنگ می شود، خدایش بیامرزد.
کسی آن بالا به من نگاه می کند، کسی آن بالا نگران ما است. کسی آن بالا به من اهمیت می دهد، کسی آن بالا دوست دار ما است. کسی آن بالا به من فکر می کند، کسی آن بالا محافظ ما است. کسی آن بالا به من امتیاز می دهد، کسی آن بالا خیرخواه ما است. کسی آن بالا به من روزی می رساند، کسی آن بالا مراقب ما است!
از اولین باری که این شعر را با صدای شاملو شنیدم، معنای عشق و شعر یکی شدند، وقتی به عشق فکر می کنم صدای شاملو در سرم طنین می اندازد... همه ی لرزش دست و دل ام از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه، گریزگاهی گردد...
عشق، پناه است، بنای عظیمی است که خود می سازیم تا در آن پناه بگیریم و برجا بمانیم، تا موقتاً به آن فکر کنیم و فراموش کنیم خودمان را، آن چه بر ما گذشته و سرنوشتی که انتظارمان را می کشد. رنج و درد موقتی است که از آن لذت می بریم چون رنج های دیگر را، که همیشه هستند، در سایه اش حس نمی کنیم. عشق حقه ی معصومانه ی "مادر طبیعت" است وقتی که می خواهد حد "تنازع بقا" را بر ما جاری کند.
در معنی "عشق" به توافق نمی رسیم اما در توصیف حالی که داریم به ناچار همه از یک کلمه استفاده می کنیم و بعد دچار سوء تفاهم می شویم، هر دو از "عشق" حرف می زنیم در حالی که من در آن "مالکیت" می بینم و تو "ایثار"، من در آن "شادی" می بینم و تو "غم"، من در آن "هیجان" می بینم و تو "آرامش" من در آن فریاد می بینم و تو سکوت... حتی وقتی که هر دو عاشق هم هستیم، باز عشقمان یک طرفه است، چیزی را در دیگری دوست داریم که شاید وجود نداشته باشد، خودمان می سازیم اش، چهره اش را بزک می کنیم به آن بال و پر پرواز می دهیم و از آن لذت می بریم. عشق همیشه یک طرفه است اما به مصیبت تبدیل می شود وقتی که از یک سو با اصرار و از سوی دیگر با انکار همراه باشد، بعضی ها این جور عاشقی را بیشتر می پسندند چرا که "وصلت" نقطه ی پایانی بر آن نمی گذارد و غم شیرین فراق را می توان تا آخر عمر با خود حمل کرد.
آنان که عشق را با مالکیت می شناسند، همیشه در هراس از دست دادن مایملک خود هستند و ازدواج، آسان ترین راه است تا عشق به ثبت برسد و از هراس بکاهد اما هراس است که به آتش عشق دامن می زند، عشق با ازدواج تغییر ماهیت می دهد و بی ازدواج ... دردسر ساز می شود.
می گویند عشق کور است، پس می توان بارها و بارها عاشق شد، اما یادمان داده اند که برای عاشقی سن و سال بشناسیم، یادمان داده اند عاشق چه کسانی بشویم و عاشق چه کسانی نشویم، یادمان داده اند که بعد از ازدواج چشم های خود را ببندیم، یادمان داده اند که برای خانواده حرمتی بالاتر از عشق های جدید قائل باشیم، یادمان داده اند که از خواسته هامان چشم بپوشیم و "نیم من" باشیم، یادمان داده اند که با عرف جامعه نجنگیم؛ خوشبخت ها کسانی هستند که مطابق انتطار جامعه رفتار می کنند، به موقع عاشق می شوند، به موقع ازدواج می کنند، به موقع برای ادامه ی عشق اشان مسیرهای جدیدی مثل فرزند و خانواده پیدا می کنند، به وسوسه ها تن نمی دهند و تقدیر را می پذیرند، "نیم من" هستند اما از همان نیمه ای که دارند راضی اند. آنان که درس اشان را خوب یاد نگرفته اند و جز این رفتار می کنند زیر فشار جامعه له می شوند، به صد ها صفت چون هوسباز، احمق، خودخواه، دروغگو، بی عقل، فریبکار، دیوانه و... خوانده می شوند و... کسی به حرف های آن ها گوش نمی دهد، کسی حال آن ها را نمی فهمد و کسی عذر آن ها نمی پذیرد.
این پست، پاسخ من به سؤال هایی است که سیاوش- با تهدید- از من پرسیده است. امیدوارم نظرم را خوب بیان کرده باشم و نکته ای بی پاسخ نمانده باشد. کسی را به این بازی جدید دعوت نمی کنم چون پیشاپیش همه مشغول بازی هستیم.
"آیینه" بر من منت گذاشت و به یک بازی دعوتم کرد، باید بهترین پستی که تا به حال نوشته ام را به سلیقه خودم انتخاب کنم، چند روزی تأخیر کردم و دل آیینه شکست، از او عذرخواهی می کنم.
...
این آقایان (1)
دوستی معتقد است که وبلاگ نویسی فرصتی برای بروز ضمیر ناخودآگاه نویسنده فراهم می کند و به خاطر غیر رسمی بودن این فضا، نویسنده می تواند و باید کاملا خودش باشد. به همین خاطر تصمیم گرفتم تا نظرم را در باره ی بعضی از دوستان و هم کارانم بی پرده بنویسم، باشد که در سال جدید همین چند تا دوست و رفیق را هم از دست بدهم:
"ن.ک"- تحمل این آدم خیلی سخت است اما دوست بسیار خوبی است. فکر می کند زورش زیاد است. روشنفکرانه رفتار می کند اما کلمه ی "روشنفکر" را به جای دشنام به کار می برد. طراحی بلد نیست. در تحلیل سیاسی افتضاح است، نویسنده ی خوبی هم نیست. در تقلید صدا هم کارش اسفناک است اما چون پررو است همه ی این کارها را می کند. به شکل حسادت بر انگیزی پر کار است. دوست دارد خبیث به نظر برسد اما نیکو مردی است که خودش را بیشتر از قربانیانش اذیت می کند. ای کاش می توانستم صرف نظر از شخصیتش فقط کارش را دوست داشته باشم!
"ب.ب"- نازنین است. رفیق است. طراح خوبی نبود اما بسیار پیشرفت کرده است اوایل اعتقادی به او نداشتم اما با خواندن چند تا از نوشته ها و نقدهایش به این نتیجه رسیدم که نباید هیچ کس را دست کم گرفت. آدم ها رشد می کنند و طراحی هم تکنیکی است که می تواند بهتر شود.
"ه.ح"- هنوز نماینده ی مجلس نشده اما به آینده امیدوار است. مدیر است. خطش معرکه است. تقلید صدایش حرف ندارد. در حال متحول شدن است –خدا به خیر کند- تازگی ها هم به کافه می رود و هم مشاوره ی خانوادگی رایگان به بعضی دوستانم می دهد، طراحی معمولی است که به کار حرفه ای اعتقاد دارد، اگر فراموش نکند که اولین کارش خط کشیدن است نه سیاست ورزیدن، حتما بهتر خواهد شد. دوست خوب و انسان فعالی است که به این حرفه رونق می دهد.
"ح.ک"- طراح چیره دستی است. بسیار فروتن است. گرافیست با ذوقی است. انسان کم حرفی که بیشتر از خودش به دیگران توجه دارد. کمی بد شانس است. لیاقت خیلی بیش از آنی که هست را دارد منتها جاه طلب نیست.
"ی.ت"- بی خیال!
"ب.ح"- طراحی فوق العاده است. طناز است. مهربان است و یک دوست درست و حسابی است. پرکار است. داستان های خوبی نمی سازد اما آنقدر قوی کار می کند که ضعف هایش دیده نمی شوند. جامعه شناس درجه یکی است، جوات ها را بهتر از خودشان می شناسد. دوست دارم خیلی بیشتر از سالی یکی دو بار ببینمش.
"ج.ع"- بهترین همسفری است که تا به حال داشتم. خیلی خوب تحلیل سیاسی می کند اما خیلی بد سرمقاله می نویسد. سلیقه اش را در فیلم و موسیقی می پسندم. بسیار زودرنج است و این روزها دلش با تلنگری می شکند. از معدود همکارانی است که بسیار دوستش دارم و بسیار برایش احترام قائل هستم. وقتی نوجوان بودم به طراحی اش حسودی می کردم. فقط کارش را بلد است و دیگر هیچ، پیش او من یک آدم فنی حساب می شوم.
"ا.ر"- هنرپیشه، طراح، نقاش، مجسمه ساز، کاریکاتوریست، شاعر، ناطق، نویسنده، معمار، دکوراتور، جوشکار، بنا، عاشق پیشه... و مهربان است و دوست داشتنی، البته طراح ضعیفی است اما بسیار باهوش است. اولین دکان دو نبش دریانی را در خیابان کاریکاتور افتتاح کرد و سودش را برد. قابل تحسین است. در اوقات بی کاری به جای جبران خلیل جبران شعر می گوید، کسی را ندیدم که به اندازه ی او قدرت تحمل انتقاد داشته باشد. دوست خوبی است. گیاه کوچکی که سال ها قبل به رسم هدیه به خانه ام آورد اکنون تبدیل به درختی شده که با هیچ ترفندی خشک نمی شود! یک مدیر روابط عمومی موفق که ده سالی زود به مقام استادی رسید.
"م.ش"- شاید از بهترین طراحانی است که تا به حال دیده ام. دست گلش درد نکند! حبف که درگیر سیاست شد و حیف که به جای طراحی کردن وقتش را صرف کارهای اداری خانه ی کاریکاتور و انتشار مجله و برگزاری دوسالانه ها می کند. دوست خوبی است شاید هم تظاهر به خوب بودن می کند. مهربان است. منطق را تا وقتی که با اعتقاداتش منافات نداشته باشد می پذیرد.
"ع.د"- ...ازش می ترسم. سالی یکی دو بار دلم برایش تنگ می شود. در دوستی بیسار پر توقع است. عاشق کارش است. یک پدر نمونه است و همچنین یک شوهر مثال زدنی. یک مرد خانواده.
ن.ک – نیکاهنگ کوثر، ب.ب – بهزاد باشو، ه.ح – هادی حیدری، ح.ک – حسن کریم زاده، ی.ت – بی خیال! ب.ح – بزرگمهر حسین پور، ج.ع – جواد علیزاده، ا.ر – اردشیر رستمی، م.ش – مسعود شجاعی، ع.د – علی دیواندری
گوشه ای از کتابخانه ام اختصاص به کتاب های هنری دارد، آن ها را از سی سال پیش و به تدریج جمع کرده ام؛ کتاب هایی دارم که بعضی از صفحاتشان پاره یا مخدوش است و تعدادی هم، از خوش اقبالی، سالم به دست من رسیده اند!
کتابی که می بینید، مجموعه ی کوچکی است از کارهای نقاش و طراح مورد علاقه ام "فرانسیسکو گویا"، که سال ها پیش از یکی از کتاب فروشی های معروف تهران خریده ام؛ درست در وسط کتاب، دو صفحه از آن پاره شده و پیدا است که کسی برای حفظ شئونات اجتماعی ما دو صفحه مربوط به تابلوی "مایای برهنه" را "جراحی" کرده و ناگزیر به "مایای پوشیده" و یک تابلوی دیگر هم آسیب زده است. کتاب دیگری دارم از طراحی های "تومی اونگرر" که بیشتر صفحه های آن با ماژیک مشکی، سیاه شده و چون کاغذ کتاب نازک بوده سیاهی به صفحه های پشت هم سرایت کرده و آن ها را از بین برده است؛ با دیدن چند طرح باقی مانده می توان حدس زد که کتاب، فوق العاده است! گاهی آن را ورق می زنم و سعی می کنم تا حدس بزنم که چه چیزی پشت این پرده های ضخیم جوهر وجود دارد و به تخیلم اجازه ی پرواز می دهم.
کاش قبل از قلع و قمع اراذل و اوباش، از آن ها می پرسیدند تا بدانیم چند نفر اشان با دیدن تابلوی "مایا" یا طرح های "اونگرر" به این راه کشیده شدند.
ناگزیر بعضی ها حرف مفت زیاد می زنند، من هنوز به شباهت های ناگزیر اعتقاد دارم.
سمت راست، طرحی است از مسعود مهرابی که در کتابی به اسم " کاریکاتورهای سیاه" در سال 1357 به چاپ رسیده و سمت چپ را کس دیگری در روزهای اخیر کشیده، کسی که معتقد است: "...به عدالت نزدیک تر است اگر پیشنهاد شود در مواجهه با این موقعیت (استفاده از ایده دیگران)، در کنار امضا خود، با کمی بزرگواری به نام صاحب اصلی آن هم اشاره شود."*
فعلاً کاری به این ندارم که یکی از کاراکترهای "سائول استاینبرگ" روی دوش مرحوم "آلبرت اینشتین" چه کار می کند و دومین دست بریده ی "پروفسور ایینشتین" را کجای خود قایم کرده و باز برای من مهم نیست که اجرای این طرح، ابتدایی و ضعیف است، مهم آن است که هرقدر کنار امضای آقا را جستجو کردم اسمی از مسعود مهرابی ندیدم!
...
*تندیس، دوهفته نامه هنرهای تجسمی- شماره صد و هفت، شهریور 1386- صفحه 23
عصرها که بعد از کار و کافه، حدود ساعت هفت و نیم به خانه می رسم، اهل البیت نشسته اند و با جدیت یکی از این سریال های مخصوص این ماه را از شبکه ی یک نگاه می کنند؛ امین تارخ با کلاه گیس بانمکی که پشت اش شبیه به دسته جارو است، دارد با خانوم سنگین و اخمو و بی حس و حالی حرف می زند که انگاری همین الان یک عصا را درسته قورت داده (!)، با توجه به سابقه ای که از سال های قبل دارم می پرسم که آیا این خانوم خود شیطان است که دارد آقای تارخ را شکنجه می کند؟ بهناز کمی توضیح می دهد و معلوم می شود که در این مجموعه استثنائاً شیطان در قالب یک مرد ظاهر شده و مشغول دسیسه چینی برای خراب کردن دنیا و آخرت آقای تارخ است، اتفاقاً شیطان اش بدک نیست، لااقل وسوسه کننده تر از هم کاران مؤنث اش رفتار می کند. به فاصله ی اندکی بعد از تمام شدن وساوس شیطانی در شبکه ی یک، اهل البیت کانال تلویزیون را عوض می کنند، نوبت سریال دیگری در شبکه ی دو، شبکه ی تو، می رسد. بهناز با علاقه ی بیشتری این یکی را تعقیب می کند و با تأکید و طنز می گوید: این یکی را نگاه کن، خیلی عبرت آموز است! از محسنات سریال های ما، یکی هم این است که هیچ اش را ندیده باشی، در دو دقیقه، همه ی آن چه گذشته را برایت تعریف می کنند و می توانی بنشینی و باقی داستان را ببینی؛ علی نصیریان –حاج یونس- در شصت و دو سالگی عاشق دختر جوانی شده و می خواهد زنش را طلاق بدهد. چرا عاشق شده؟ خدا می داند. عاشق چه چیز دخترک شده؟ هیچ کسی نمی داند! مشکل حاج آقا چه بوده؟ نه خودش می داند و نه خانوم محترمش و به ما هم مربوط نیست. طبق عادت می پرسم آیا دختر جوان خود شیطان است که برای دزدیدن ایمان حاج یونس قبول زحمت کرده و از آسمان پایین آمده؟ می گویند نه، این سریال استثنائاً شیطان ندارد اما این دختر تحت تأثیر وسوسه های شیطانی می خواهد این مرد را از راه به در کند و به خاک سیاه بنشاند. من که قسمت های قبل را ندیده ام اما طفلکی باید برای وسوسه کردن حاج آقا خیلی عرق ریخته باشد، خیلی سخت است که با این همه متانت بتوان کسی را وسوسه کرد!
یک قسمت را تا به آخر نگاه کردم و حیران ماندم که چرا باید از آن عبرت بگیرم؟ آخر کجای من شبیه به "یونس فتوحی" است؟! سن واقعی اش که سی سال بیشتر از من است، پولش هم که از پارو بالا می رود، آن قدر احمق است که باور کرده یک دختر بیست و چند ساله می تواند بدون چشم داشت مادی عاشق قد و بالا و چشم و ابروی یک مرد هفتاد ساله ی عامی بشود و تازه، همسر خود حاج آقا در مقایسه با دخترک، ملکه ی عشوه و الهه ی ناز به حساب می آید، عامل وسوسه نه دلبری می داند، نه خوش صحبت است و نه رفتارش با حاج آقا جوری است که فیل ایشان را به یاد ایام شباب در هندوستان بیندازد و... ازدواج یک مرد شصت و دو ساله ی سنتی با یک دختر بیست ساله ی امروزی- عامل دست نشانده ی شیطان- به یک داستان "علمی تخیلی" شبیه تر است و برای بقای چنین پیوندی، بیشتر از خوش زبانی های موزون و مقفا و بی نمک حاج یونس یا من، به "جلوه های ویژه" ای نیاز است که تکنولوژی آن فقط در انحصار بهترین متخصصین هالیوودی است... من که آن قدر خام نیستم!
این یک عذاب الهی است، تمام عمر خواستم که شبیه به "فرانسیسکو گویا" زندگی کنم اما امروز با دیدن من به یاد "حاج یونس فتوحی" می افتند.
"وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه ی مهمی است که برایش رخ داده، با تعریف قصه ی دیگری درباره ی خودت، از او پیشی نگیر و صحنه را به او واگذار"*
در یک جمع دوستانه از اتفاقی که برایتان افتاده یا چیزی که ناراحتتان کرده حرف بزنید تا ببینید که هیچ کس به شما گوش نمی دهد و همه می خواهند از خودشان بگویند.
می گویم یک مرد در روز روشن به من حمله کرده و کیفم را دزدیده است، می گوید این که چیزی نیست، یک بار سه تا مرد و در روز روشن به من حمله کردند و کیفم را دزدیدند. می گویم سال ها پیش آرزو داشتم کسی بشوم اما نتوانستم، می گوید خوش به حال تو که خواستی و نشد، من که از بدو تولد معنای آرزو را یادم ندادند. می گویم وقتی پدرم مرد ضربه ی بدی خوردم، می گوید خوش به حال تو که وقتی مرد ضربه خوردی، من قبل از این که پدرم بمیرد همه ی ضربه ها را خورده بودم. می گویم یک اشراف زاده پیدا نمی شود دست من را بگیرد، همه خودشان را از اشراف فرض می کنند و می گویند اگر داشتیم که خرج خودمان می کردیم چون صد بار از تو محتاج تریم! می گوبم این روزها سخت دنبال پول می دوم، می گوید خوش به حالت که می توانی دنبالش بدوی، من که از بی پولی کفش ندارم تا دنبال چیزی بدوم. می گویم سرما خورده ام و نفسم در نمی آید، می گوید باز هم وضع تو بهتر از من است چون هم سرما خورده ام و هم مبتلا به ایدز هستم و همین الان تمام بدنم درد می کند چون زیر ماشین رفته بودم. می گویم برای دوران کودکی سپری شده ام دلتنگ هستم، می گوید خوش به حالت که لباس رنگی می پوشیدی، من چه بگویم که همیشه مجبور بودم در کودکی سیاه بپوشم و الان نمی دانم برای چه چیزی باید دلتنگ باشم. می گویم در دوران جنگ خیلی می ترسیدم، می گوید خوش به حالت که دوران قبل از جنگ را دیده ای، من چه بگویم که فرق جنگ با صلح را نمی دانم؟!
به خدا قرار نیست کسی جایزه ای به بدبخت ترین ها بدهد، مسابقه ای هم در کار نیست، اصلاً مگر می شود در جامعه ای که همه مشکل دارند کسی معنای خوشبختی را بفهمد؟! من معنی این تلاش برای بالاتر ایستادن را نمی فهمم، اجازه بدهید هرکسی حرفش را بزند، غرش را بزند، از دلتنگی هایش بگوید و... گوش کنید و صبر کنید تا ساعت دیگری، روز دیگری، جای دیگری، موقع مناسب تری شما هم داستان خودتان را تعریف کیند.
...
* این پاراگراف از کتاب کوچک نکته های زندگی نقل شده است.
بالای بالا، تقریباً وسط کادر ایستاده ام بلندتر از بقیه. بعد از امتحان بود و نمی دانم دخترهای کلاس چرا در عکس نیستند، شاید جداگانه برای امتحان رفته بودند، یادم نیست.
امروز اسم چندتایی را به یاد نمی آورم، آنی که طرف راست من ایستاده و گوش ها را گرفته کامران ضیایی است، بعد از مدرسه راهنمایی دیگر ندیدمش تا انقلاب پیروز شد و سر سه راه نشاط ایستاده بود با یک تفنگ ژ-3 در حال پاسداری، اچازه داد توی لوله ی تفنگش را نگاه کنم که ترسناک بود؛ برادر کوچک ترش- او هم به مدرسه ی ما می آمد- در همان سال اول جنگ، در جبهه شهید شد. سمت راست کامران ضیایی، شهنام شیرون ایستاده، خیلی با هم دوست بودیم، پدرش ارتشی و پزشک بود و گماشته ای در خانه داشتند که در نوشتن مشق ها کمکش می کرد. نفر سمت چپ من حسین مقصودی است، پسر خوش تیپ مدرسه بود، از او هم خبری ندارم جز این که بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان تقریباً بلافاصله ازدواج کرد. یک بار خودش و همسرش را توی اتوبوس دیدم، سال 57. کنار حسین، سعید امام جمعه ایستاده است. گردن کلفت مدرسه بود، دست هایش را به میله ی پرچم می گرفت و پاهایش را مثل پرچم به اهتزاز در می آورد. گاهی هم برای تحت تأثبر قرار دادن ما عضله می گرفت، ماهیچه ی بازویش مثل تخم مرغ بیرون می زد. فکر می کنم که قبل از سال 57 به امریکا رفت. کنار سعید امام جمعه دوست صمیمی من قلی عنصری فرد ایستاده، اسم اش عجیب بود اما خیلی زود همه به آن عادت کردیم، امروز از این که کسی اسمش قلی باشد تعجب نمی کنم حتی به نظرم اسم قشنگی است، پدرش ناخدای کشتی بود و خیلی زود او را از دست داد. سال ها است خبری از قلی ندارم، نمی دانم کجا است. قلی دست هایش را روی شانه های نوید گذاشته، اسمش همین الان یادم آمد اما هنوز فامیلی اش را به یاد نمی آورم، پدرش هنرپیشه بود و در سریال "اختاپوس" نقشی داشت و همان سال ها از دنیا رفت. پسری که سمت راست عکس روی زمین نشسته و لباس سفید به تن دارد حسن ماندنی است، تمام دوران ابتدایی و راهنمایی در یک مدرسه بودیم و هیچ وقت صمیمی نشدیم. پشت سر حسن، اردشیر نشسته است- که اول برنجیان بود ولی به فرخی راد تغییر نام داد- و دارد با دستش اشاره ای معنادار به عکاس می کند! سمت چپ حسن، علی جیذری نشسته و دارد زبانش را نشان می دهد؛ ادای میمون که در می آورد همه از خنده ولو می شدیم، قهرمان شکار مگس بود، تکنیک های شکار مگس را از او یاد گرفتم و همینطور در دوره راهنمایی با او به مسجد می رفتم و نماز خواندن را او یادم داد، می گفت که می خواهد صواب یاد دادنش مال او باشد که شد. کنار او فرزاد فرهت است، تنها کسی که هنوز با هم دوست هستیم و سالی یکی دوبار یکدیگر را می بینیم، همین شکلی مانده فقط تمام موهایش سفید شده است و کنار او حسین هزاوه، دوسال پیش تا کافه شوکا آمد فقط برای این که من را پیدا کند، یادداشتی گذاشته بود با یک شماره تلفن که گم کردم و شانس دیدنش را از دست دادم. شنیدم که تعمیرگاه اتومبیل خیلی معروفی در خیابان آزادی دارد.
این عکس را خود عکاس از اسپانیا برای من "ای میل" کرده. از طریق این وبلاگ، یک هم کلاسی بعد از گذشت سی و پنج سال من را پیدا کرد.

بعضی روزها همیشه به یاد می مانند. بعضی زخم ها تا آخر عمر خوب نمی شوند. بعضی مصیبت ها را هیچ وقت فراموش نمی کنیم. گاهی لباس سیاه را تا آخر عمر از تن نمی کنیم.
در دنیا- واضح است که ایران جزئی از دنیا نیست- نقاشی از پیکرهای لمیده بسیار رایج است و تابلوهایی با این مضمون زیاد کشیده اند اما من درمیان تمام لمیدگان عالم، این یکی، یعنی "مایای پوشیده" را بیشتر دوست دارم. اگر بپرسید چرا اسم تابلو "مایای پوشیده" است در جواب اتان می گویم چون "فرانسیسکو گویا"، خالق این اثر، تابلوی دیگری دارد که همین خانوم مایا در همین حالت و روی همین بالش های سفید دراز کشیده و دست هایش را به همین شکل پشت سرش قلاب کرده اما در آن یکی، هیچ نپوشیده است! به آن یکی می گویند "مایای برهنه".
"گویا" یکی از شاخص ترین هنرمندان قرن هجدهم است که می توان شکلی از "تعهد اجتماعی" را در آثارش تشخیص داد و به همین خاطر در دورانی که تفکر چپ در جهان قوی بود از او به عنوان الگویی برای تبلیغ رئالیسم سوسیالیستی و هنر مردمی و مفاهیمی از این دست استفاده می شد. تعهد "گویا" به واقعیت، هنر و مردم بالاتر از تعهد او به اعلیحضرت پادشاه اسپانیا و خانواده ی سلطنتی بود و به همین سبب نقاشی هایی که از خانواده ی سلطنتی و به سفارش دربار کشید هجویه هایی رسوا کننده از آب درآمدند که تندترین انتقادات را متوجه شاه و اطرافیانش می کردند. شاهکار دیگر او، مجموعه ای از طراحی ها و حکاکی ها است که در آن ها به اوضاع اجتماعی اسپانیا و نقش کلیسای کاتولیک و دادگاه های انکیزیسیون اشاراتی تکان دهنده دارد.
چرایی علاقه ی من به "مایای پوشیده و مایای برهنه" در تفاوتی نهفته است که این دو با بقیه ی آثار "گویا" دارند؛ در بین انبوه شاهکارهایی که بخشی از آن به سفارش دربار کشیده شده و مابقی بازتاب ترس ها و حسرت های هنرمند از زندگی در جامعه ای قرون وسطایی و مبتلا به حماقت و خرافه است، تنها این دو تابلوی پوشیده و نپوشیده، مضمونی کاملاً شخصی، انسانی و شاید عاشقانه دارند و به درد تبلیغ هیچ سیاستی نمی خورند.
در این دو تابلو با "گویا"ی دیگر روبرو هستیم که نه مبارز است و نه منتقد، شاید عاشق است، "گویا"یی که مثل مایا، برهنه است.
این آخر هفته را تمام و کمال به خواندن کتاب "ولادیمیر و لی لی" گذراندم* که شرح مختصری است از روابط عاشقانه ی "ولادیمیر مایاکوفسکی" شاعر روس با زنی به اسم "لی لی بریک"، به انضمام تعدادی نامه ی عاشقانه از هر دو. سال ها پیش کتاب دیگری با مضمونی مشابه خوانده بودم به اسم "این راز سر به مهر**" که درباره ی غول های ادبیات کلاسیک و زنانی بود که در زندگی آن ها حضوری در سایه داشتند اما تأثیری عمیق بر خلق شاهکارهای بزرگ ادبی گذاردند؛ آیا عجیب نیست که خیلی وقت ها عشق های زمینی منجر به آفرینش ادبیاتی آسمانی می شود؟
مورخین تاریخ هنر که عطش سیری ناپذیراشان برای سردرآوردن از زوایای پنهان زندگی شاعران و هنرمندان به چاپ چنین مجموعه هایی منجر می شود، ادعا دارند که هدفی فرهنگی را دنبال می کنند و نگاه اشان به افعال هنرمندان اخلاق مدارانه و عوامانه نیست و برای اثبات این مدعا، نتیجه ی این قبیل تحقیقات را معمولاً بعد از مرگ هنرمند و با رضایت بازماندگان زنده ی آن ها منتشر می کنند؛ نامه های عاشقانه ی مایاکوفسکی با موافقت شخص" لی لی بریک" که در زمان انتشار کتاب در قید حیات بوده و بعد از حذف بعضی از قسمت های آن منتشر شده است.
نکته ای که در این کتاب کاملاً غافلگیر کننده است، عشق به محضر نرفته و ثبت نشده ی ولادیمیر و لی لی نیست، بلکه ارتباط دوستانه و عجیبی است که مابین "ولادیمیر مایاکوفسکی"، "اوسیپ بریک" و "لی لی بریک" برقرار شده است. "اوسیپ" همسر قانونی "لی لی" است و زن و شوهر از دوستان بسیار صمیمی و تحسین کنندگان اشعار مایاکوفسکی هستند. ظاهراً هر سه نفر مدت ها با هم و زیر یک سقف زندگی می کردند، از روابط عاشقانه ی یک دیگر اطلاع داشتند و در عین حال بسیار به هم احترام می گذاردند!
مرد شرقی ای که من باشم وقتی در صفحه حوادث روزنامه می خواند که یک هم وطن، همسر مطلقه ی خود را سه ماه بعد از جدایی قانونی، تنها به خاطر این که شبی در خواب دیده او با مرد دیگری خوابیده، از فرط غیرت کشته است، درماندگی قاتل را درک می کند و حالش را می فهمد چون- خیانت که جای خود دارد- حتی تجسم زندگی قانونی زنی که دیگر دوستش نداریم با مردی دیگر، حالمان را بد می کند و طبیعتاً فهم این سطح از روابط مسالمت آمیز برای ما دشوار است و من سخت با خودم در جدال هستم تا از متصف کردن این سه دوست به الفاظ و توصیفاتی که خوشایند نیست خودداری کنم... باید جهان را بهتر فهمید، باید بیشتر روی خودم کار کنم.
...
*کامپیوتر در اختیار نداشتم و کاری به جز کتاب خواندن نمی توانستم بکنم.
** خدا لعنت کند کسی که این کتاب را از من قرض گرفت و پس نیاورد.
روی سرم که دست کشیدم زبری اش را زیر انگشت ها حس کردم، مثل یک خط مرزی جمجمه ام را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کرده بود، هرقدر سعی کردم تا یک جوری توی آینه ببینمش نشد که نشد، سرم را جلوی آینه پایین می گرفتم اما فقط زانوهایم را می دیدم و بعد وقتی از زیر چشم به بالا نگاه می کردم سایه ای از ابروهایم جلوی دیدم را می گرفت و وقتی سرم را بالاتر می بردم فقط گردی صورتم در آینه معلوم بود. نمی دانستم که جای یک زخم است یا چیزی به سرم چسبیده، اما جای یک خراشیدگی بود و علت آن به یادم نمی آمد. خلاصه آن قدر با آن ور رفتم که کنده شد و جایش دوباره صاف و نرم و بدون دست انداز شد. چند روز بعد به عادت همیشگی با کف دست روی سرم را نوازش می کردم که جای خراش تازه ای، مثل یک خط ممتد را زیر انگشت حس کردم! یعنی وقتی که خواب هستم کسی با ناخن روی سرم خط می کشد؟ از گوشه ی چشم نگاهی به بهناز می اندازم... نه، نمی تواند کار او باشد! معمای خراش ها برای مدتی فکرم را به خود مشغول کرده بود تا وقتی که مثل همه ی سؤال های بی جواب دیگر فراموشش کردم.
کافه موکا، کافه کوچکی است در خیابانی پرت. کافه ی محبوب من نیست اما گاهی که نزدیک اش باشم یا جای دیگری باز نباشد سری به آنجا می زنم. توالت و دستشویی کوچکی زیر پله دارد که معلوم است بعداً به کافه اضافه شده و خوب یا بد، بعد از نوشیدن چند لیوان قهوه و چای و آب، بالاجبار باید سری به آن زد:
در آلومینیومی کوچک و کوتاهی را به سمت داخل هل می دهم که با فاصله ی یکی دو میلی متر قبل از این که به دستشویی و لامپ سقف گیر کند، باز می شود. حواسم جمع است که پای ام به آستانه ی در گیر نکند اما پیشانی ام محکم به بالای چارچوب می خورد؛ برای این که راحت تر از کنار کاسه دستشویی به داخل بلغزم، از پهلو وارد اتاقک می شوم و با احتیاط جهت ام را تصحیح می کنم تا رو به چاهک بایستم، میلی متری سرم را از کنار لامپ رد می کنم و وقتی که می خواهم چند سانتی متری به چاهک نزدیک تر شوم، پیشانی ام محکم به شیب پله هایی که توالت زیر آن ساخته شده می خورد، از شدت درد بی حال می شوم و بی اختیار سرم را عقب می کشم که پشت سرم به لامپ داغ می چسبد. به زمین و زمان بد و بی راه می گویم و کج می ایستم تا در را باز کنم و این بار تمام حواسم متوجه کتیبه بالای در و لامپ داغ پشت سرم است که پایم به آستانه ی در گیر می کند و عین گلوله توپ از توی مستراح به بیرون پرتاب می شوم.
پشت میز می نشینم و جرعه ای قهوه را زیر لب مزمزه می کنم و با احساس درد در سرم، دستی به آن می کشم، خراشی روی آن پیدا می کنم که مثل یک خط مرزی جمجمه را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کرده است و... حسابی می سوزد.
نگهداری از حیوان آن هم در آپارتمان؟ هرگز! این جواب من بود به خواهش بچه ها وقتی که می خواستند راضی ام کنند تا یک حیوان خانگی داشته باشند. استدلال می کردم "تنهایی" و "ترس ازدیگران"، عواملی است که فرنگی ها را متمایل به ایجاد رابطه با حیوانات می کند اما ما شرقی هستیم و پیوندهای خانوادگی امان قوی است و نیازی هم به داشتن حیوان خانگی نداریم. بر این عقیده بودم تا در یک غروب پائیزی، طاها با بچه گربه ی کوچکی که هنوز چشم باز نکرده بود به خانه آمد. کودکی، بچه گربه را از مادرش جدا کرده و به خانه می برد و بعد از مخالفت مادر، آن را در کوچه رها می کند. موقعیت خطیری بود و رها کردن دوباره ی بچه گربه می توانست به بهای جانش تمام شود، به ناچار و به اکراه رضایت دادم تا موقتاً مهمان ما باشد.
لاغر بود و سیاه سیاه اما سر چهار دست و پای اش سفید بودند، انگار دو جفت جوراب سفید پوشیده باشد. معلوم بود که گرسنه است. در اولین تجربه ی خانوادگی برای سیر کردن یک بچه گربه با روش آزمون و خطا توانستیم راهی برای غذا دادن به او ابداع کنیم.
دختر کوچک همسایه که تازه زبان باز کرده بود نام "پیشو" بر او گذاشت. ورود این عضو جدید به خانواده ی نیستانی باعث شد تا با مسائل جدیدی روبرو بشویم اما با گذشت زمان راه حل های زندگی در کنار هم را پیدا می کردیم. پیشو روزها را تنها در خانه می گذراند و جعبه ای برای قضای حاجت داشت که بسیار متعهدانه از آن استفاده می کرد. اوائل فقط شیر می خورد اما با پرس و جو از این و آن یاد گرفتم که گربه ها چه چیزهایی را بیشتر دوست دارند؛ عاشق کله ی مرغ بود! برای تهیه ی کله ی مرغ، با یک قصابی در دوردست ها قرار گذاشته بودم و هفته ای یک بار به آن جا می رفتم و انعام زیادی می دادم تا جیره ای بیشتر از سهمیه ی هفتگی ام بگیرم! بهناز کله ها را توی یک دیگ بزرگ می پخت و صحنه ی هول انگیزی می ساخت که بیشتر به درد استفاده در فیلم های ترسناک می خورد: دیگی با صدها سر بریده ی جوشان! کله ها را دسته دسته در کیسه هایی می گذاشتیم و برای استفاده در طی هفته در فریزر نگهداری می کردیم. به غیر از آن، تخم مرغ پخته هم دوست داشت و دل و جگر هم به خاطر او به برنامه غذایی امان اضافه شده بود. بچه گربه ها موجودات دوست داشتنی و شیطانی هستند و حس خوبی از زندگی با خودشان همراه می آورند. خانه امان هیجان انگیز شده بود. بیشتر از پسرهایم خودم عاشق پیشو شده بودم.
باز هم چاق شده بودم و برای لاغر شدن به شدت تحت فشار بودم و یکی از ابزارهای همیشگی برای تشدید فشار، به سخره گرفتن حجم شکم من بود. عصرها که خسته به خانه می آمدم از همان دم در پیشو دوان دوان به استقبالم می آمد و وقتی روی مبل دراز می کشیدم او با پنجه هایش برآمدگی شکمم را ماساژ می داد، انگار بخواهد بالشش را قبل از دراز کشیدن، با دست نرم و آماده کند و بعد روی شکم من می خوابید و خرخر می کرد. تا وقتی خواب بود از جایم تکان نمی خوردم مبادا آرامشش بر هم بخورد. پیشو تنها کسی بود که واقعاً انتظار ورود من را می کشید و تنها کسی بود که چاقی من را دوست داشت.
یک ساله که شد جلوی پنجره می نشست و برای بیرون رفتن بی تابی می کرد- کوچه ی ما پر بود از گربه های نری که دور از چشم من از او دلبری می کردند- هرچه نصیحتش کردم که دندان بر جگر بگذارد تا پسر مناسبی که در شأنش باشد پیدا کنم گوش نکرد و بالاخره از خانه فرار کرد. یک ماه بعد، حامله برگشت! بد خلق شده بود و تقریباً هر شب را بیرون از خانه می گذراند، روزها برمی گشت و غذایش را می خورد و باز بیرون می رفت؛ وقت اش رسیده بود و ما جایی برای زایمانش درست کردیم که خوشش نیامد و باز فرار کرد.
دو ماه بعد آمد، وضع حمل کرده بود اما هیچ بچه ای به همراه نداشت، یکی از همسایه های مهربان به او سم داده بود، با حالی رقت انگیز و درد و رنج زیاد مرد.
نه، گربه ها موجوداتی بی عاطفه نیستند، پیشوی من حتماً در آن آخرین دقیقه ها به خاطرات زندگی کوتاهش با ما فکر کرده وگرنه چرا برای مردن به خانه اش برگشت؟
هر روز به وب لاگ "زن قد بلند" سر می زنم، خودش را نمی شناسم اما می دانم که دانشجوی جوانی است هم سن و سال پسر خودم و مثل همه ی جوان ها گاهی زیادی احساساتی است و گاهی زیادی قاطع اما رگه هایی غنی، از ذکاوت و منطقی که نخبگان این نسل دارند، لا به لای نوشته هایش به وضوح دیده می شود. اولین بار که چیزی از او خواندم به این نتیجه رسیدم که "توکای مقدس"- که مرد قد بلندی به حساب می آید- اگر زن بود، به احتمال زیاد چیزی مثل "زن قد بلند" از آب در می آمد یا لااقل شبیه به او می نوشت. او گاهی از تجربه یا احساسی می نویسد که دقیقاً در آن شریک هستم؛ مثلاً در یکی از پست های اخیرش درباره ی مجسمه های "جاکومتی" در حیاط موزه هنرهای معاصر نوشته و این که چقدر تحت تأثیر مجسمه ی "زن قد بلند" بوده؛ یادم آمد من هم دورانی شیفته ی همان ها بودم و سال 1359، سالی که شاید خیلی از خوانندگان من هنوز به دنیا نیامده بودند عکسی در کنار یکی از آن ها گرفته ام.
توکایی که در این عکس می بینید بیست ساله است، مجرد است، هنوز مو دارد، لاغر است، سالم است و فکر می کند روزی برای خودش کسی خواهد شد، به آینده ای دور دست و قّله هایی که فتح خواهد کرد فکر می کند، نمی داند که پ