|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|

کسی ابراز عقیده کرده بود که نوشته های تو بهتر از طرح هایی است که می کشی و یکی دیگر، پیغام فرستاده بود که بهتر است به جای نوشتن وقتت را صرف کارهای جدی تری مثل طراحی بکنی. این ها حرف های جدیدی است چون تا قبل از ظهور من در نقش یک وب لاگ نویس آماتور، آنچه که جسته و گریخته می شنیدم حاکی از چیزهای دیگری بود، بعضی می گفتند که من طراح خوبی هستم و نباید به جز طراحی وقتم را صرف کار دیگری بکنم، بعضی دیگر برخلاف گروه قبل می گفتند که اصلاً طراحی بلد نیستم و بهتر است که به همان کار خشت و گل- معماری – مشغول باشم، گروهی هم اعتقاد راسخ داشتند که من معمار هستم و دون شئونات حرفه ای است اگر دنبال تصویر سازی بروم و گروهی باز به همان اندازه مطمئن بودند که من تصویر ساز نیستم و باید مضحک قلمی بکشم و ... و این داستان ادامه دارد.
...
در این آخر هفته بعد از مدت ها تنبلی یک طرح جدید کشیدم- همین طرحی که در بالای صفحه می بینید- وقتی شروع به کار کردم فقط تصویر مرد خمیده را در ذهن داشتم؛ طرح در حال تمام شدن بود که فرشته ها از راه رسیدند، اول یکی روی سر و بعد از چند دقیقه چند تای دیگر روی پشت وشانه های پهن و فراخ اش نشستند. حالا نمی دانم که باید دنبال معنایی برای این طرح باشم یا نه، به هر حال اگر چیزی دستتان را نگرفت به خودتان سخت نگیرید. غرض لذتی بود که من بردم اما خدا کند شما هم بتوانید در آن سهیم شوید.
...
این آخر هفته، بالاخره، پول "تابلوعکسی" را که از نمایشگاه "زهرا امیر ابراهیمی" خریده بودم دادم و آن را به خانه آوردم. خرید کردن از نمایشگاه ها را خیلی دوست دارم اما گاهی برای تأمین بودجه اش دچار مشکل می شوم، مجبور شدم دو سه هفته ای با صاحب گالری قایم باشک بازی کنم و در این مدت به کامنت یکی از پست های قدیمی ام فکر می کردم که می گفت: "اگر می توانستی مثل فلانی یکی از بهترین طراحان فاز دو در ایران باشی الان لنگ پول نبودی"؛ امروز که بدهی ام را پرداخت کرده ام خدا را شکر می کنم که یکی از بهترین طراحان فاز دو در ایران نیستم.
...
و بالاخره در این آخر هفته روی طراحی های کتاب "امین حسینیون" هم کار کردم! امین باید خیلی به خاطر بدقولی های من دلگیر باشد، امیدوارم به زودی کار طرح ها تمام شود و قصه اش را چاپ و صحافی شده توی ویترین کتاب فروشی ها ببینیم.
جلوی در آسانسور ایستاده بود و با دقت به زمین نگاه می کرد، نزدیک می روم اما کسی یا چیزی را روی زمین نمی بینم، مهندس شیوری رو به من می گوید: روی این سنگ طرح این صورت را دیده ای؟ نگاه دقیق تری به زمین می اندازم، راست می گوید، طرحی از نیم رخی بر سنگ کف دیده می شود. از خودم تعجب می کنم که روزی چندبار جلوی این آسانسور می ایستم و تا امروز متوجه این صورت نشده ام. از شیوری می پرسم که اطمینان دارد این نقش قبلاً هم این جا روی این سنگ بوده؟ با تعجب نگاهم می کند؛ توضیح می دهم که بسیار احتمال دارد که این نقش تازه متعلق به یکی از همکاران دفتر باشد که همین امروز یا دیروز "سنگ" شده است! می خواهد بداند به چه علت یکی از همکاران دفتر باید جلوی در آسانسور سنگ شده باشد، برایش توضیح می دهم:
- خوب، شاید می خواسته برخلاف بخش نامه ی مدیر عامل و بدون داشتن عذر شرعی به سالن غذاخوری برود و داشته جلوی در آسانسور یکی برای خودش می تراشیده که در جا مبدل به سنگ شده است؛ شاید هم آرشیتکتی است که با خودش مشغول بازتشخیص یک تعین تعاملی بوده و منتج از بازتولید یک رویداد ذهنی حواسش پرت شده و این جا را با بستر مناسب عوضی گرفته و... سنگ شده یا شاید دیشب یک قسمت از این سریال های سنگین و سرشار از معنایی را که به مناسبت این روزها ساخته می شود دیده و امروز جلوی آسانسور یاد یکی از صحنه های آن افتاده و حسابی خنده اش گرفته اما به چیزی که نباید خندیده و فوری سنگ شده یا شاید...
هزاران دلیل عقلی برای چنین اتفاقی می توان شمرد اما مهندس شیوری با همین سه دلیل قانع شد.
همه می دانند که در وطن ما چیزی به اسم "زندگی خصوصی" یا "راز" وجود خارجی ندارد، بخشی از میراث فرهنگی این تمدن دوهزار و پانصد ساله ی نکبت زده به ما حکم می کند که برای سر درآوردن از کار دیگران تمام انرژی و وقت خودمان را صرف کنیم و خدای نکرده "نفهم" از دنیا نرویم. صمیمی ترین دوست من وقتی از ایران رفت نمی دانست که سیر تا پیاز زندگی اش را- چیزهایی که هیچ وقت صلاح ندانست برای من تعریف کند- بعدها از زبان پسر عمویی که بلد نبود جلوی زبانش را بگیرد خواهم شنید. خدا می داند سالانه چه مقدار از پول و وقت مردم شریف ایران، این بهترین مردمان دنیا، صرف "سرک کشیدن" در زندگی این و آن و بعد نقل و انتقال اخبار می شود. بعد از کشف حقایق تکان دهنده ای از زندگی نزدیک ترین دوستم- یعنی از بیست سال پیش- به این نتیجه رسیدم که بهتر است خودم زحمت مردم را کم کنم و هر رازی که می تواند برای دیگران کنجکاوی برانگیز باشد برای همه تعریف کنم اما خیال نکنید که این امّت بیدی است که از این بادها بلرزد، حالا که کمتر زحمت جستجو می کشند وقتشان را صرف یک کلاغ چل کلاغ کردن می کنند. به هر حال انگار هیچ جور خیال کوتاه آمدن ندارند؛ من که سپر انداختم!
از محسنات دنیای مجازی، یکی هم سرعت بالای پخش اطلاعات است، شاید یکی از وسوسه های جدی من برای نوشتن در اینجا همین باشد... می نویسم تا رازی نداشته باشم، می نویسم تا همه بدانند، می نویسم تا ملاء عام را تحقیر کرده باشم!
تا قبل از ملاقات اتفاقی امان دختری به این قد و قواره ندیده بودم، زیبا بود، شاید هم به چشم من زیبا آمد، آخر می دانید، کاراکترهایی را که "تیم برتون" می سازد خیلی دوست دارم و در همان اولین نگاه، صورتش من را به یاد طراحی های تیم برتون انداخت. قامتش بلند نبود اما چشم هایی گیرا داشت، تیله های درشت و براقی که پر از سؤال بودند و خیره به من نگاه می کردند. نمی توانم ادعا کنم که دختر "خوش قامتی" است، تنه اش از زیر گردن تا بالای ران ها هیچ انحنای چشم گیری ندارد، حتی دست های کوچکش را نمی توان در دست گرفت و پاهای کوچکش او را تا هیچ مقصدی نمی رساند. موهای بلندش را اما از پشت بسته بود، آن جور که من همیشه دوست دارم...
تمام خصوصیات دختران معمولی را داشت و تا اینجا هیچ دلیل محکمه پسندی برای دوست داشتن اش نداشتم تا زنگ صدایش را شنیدم، زنگی که در پاسخ به هر سؤالی به آرامی به صدا در می آید و گرچه یک نواخت است اما نه سرزنش می کند و نه عتابی دارد و تازه بعد از آن بود که متوجه قلب سرخش شدم که دو سوزن تیز در آن فرو رفته است و فهمیدم که اگر بخواهم سوزن ها را بیرون بیاورم قلب دخترک از سینه اش جدا خواهد شد...
از خانوم افتخار خواهش کردم تا آن را به من بدهد، شاید به اندازه ی من دوستش نداشت چون بلافاصله پذیرفت، شاید هم فهمیده بود که سخت عاشق عروسکش شده ام و خواست تا به آرزویم برسم. حالا مدتی است که مونس من در دفتر است، کنار دستم آویزانش کرده ام و ضمن کار کردن درگوشش پچ پج می کنم، او هم گاهی با صدای زنگوله اش جوابم را به مهربانی می دهد.
می گفت چون اشعار فارسی نقطه گذاری درستی ندارند همه در خوانش آن دچار اشتباه می شوند؛ می گفت برای مثال این بیت مرحوم آقای ابوالقاسم را باید این جور خواند:
چو ایران نباشد، تن من مباد؟؟؟
بدین بوم و بر، زنده یک تن مباد!
[یعنی اگر قرار است که ایران نباشد من هم نباشم، می خواهم که اصلاً هیچ کس نباشد!]
همه سر به سر تن به کشتن دهیم؟!!
از آن به: که کشور به دشمن دهیم!
[یعنی کار بهتر آن است که اگر قرار است که به خاطر حفظ وطن کشته بشویم، آن را دو دستی تقدیم به دشمن کنیم.]
... و از این نمونه ها فراوان داشت که می خواند و ما هم بالطبع می خندیدیم اما در دل، یقینی محک نخورده داشتیم که به وقت حادثه می بایست در راه حفظ وطن از جان بگذریم.
خیلی طول نکشید که "وقت حادثه" رسید، جنگی در گرفت که هشت سال کشور را درگیر خود کرد و هزاران کشته از هر دو سو گرفت؛ آنانی که مثل من می دانستند وقت از جان گذشتن برای میهن فرا رسیده می بایست در عمل ادعایشان را ثابت می کردند.
وقتی که قرار نیست فقط شعار بدهیم، تصمیم گرفتن برای دست شستن از زندگی، کاری دشوار است و من ترجیح دادم تا در این نبرد مقدس، سلحشوران را تنها بگذارم و از مزایای سلامت، ناشی از ترس و خزیدن در کنج عافیت، بهره مند شوم.
امروز مطمئن نیستم که "وطن" باید جایی باشد که بتوانم از جانم برایش مایه بگذارم. مطمئن نیستم که "وطن من" بهترین یا زیباترین جای روی زمین است. مطمئن نیستم که نظر خداوند، تنها معطوف به "وطن من" باشد یا لطفش بیشتر از جاهای دیگر شامل حال ما باشد. فکر نمی کنم اگر روزی بخواهم از این کشور بروم حتماً مقداری از "خاک وطن" را در کیسه با خودم ببرم و به بوی آن در غربت مست شوم. و باز مطمئن نیستم که "مردم وطن من" بهترین، هنرمندترین، باهوش ترین، با احساس ترین، با محبت ترین، دست و دل باز ترین و حتی میهمان نواز ترین مردم جهان باشند. با این همه، چیزی من را به این محدوده ی جغرافیایی ربط می دهد که نمی گذارد ترکش کنم:
تمام خاطرات من در این سرزمین شکل گرفته، این جا به دنیا آمده ام، بزرگ شده ام، آواز مردمانش را با گوش هایم شنیده ام و بوی خانه هایش را وقتی به هنگام ظهر از کنار دیوارها می گذرم در مشام دارم، با پاهایم راه رفتن را روی زمینش یاد گرفته ام و تمام زخم هایم را بعد از زمین خوردن روی سنگلاخش تجربه کرده ام، در این کوچه ها و زیر سایه ی این درخت ها عاشق شده ام و کسانی را که دوست داشتم از دست داده ام ...
وطن جایی است- خوب یا بد- که تمام خاطرات من در آن شکل گرفته و در آن زنده است.
...
این پست را به دعوت نیک آهنگ برای ورود به بازی نوشتم و از داداهوتی، زن قد بلند، طعم به یاد ماندنی، مگس، دفتر نارنجی و قربانی شماره 14 دعوت می کنم تا تلقی اشان از وطن را بنویسند.
نمی دانم تا چه اندازه به موجودات اسرارآمیزی از قبیل جنّ و پری، زن خون آشام و مرد گرگ نما اعتقاد دارید اما اگر این داستان ها را دنبال می کنید می دانید که تاریکی "شب" و قرص "ماه" در این افسانه ها چه نقش مهمی بازی می کند؛ این مخلوقات همراه با تاریکی می آیند و قبل از طلوع آفتاب جادویشان باطل می شود، اگر از جنس "خون آشام" ها باشند به تابوت هایشان پناه می برند- چون نور آفتاب خاکسترشان می کند- و اگر "گرگ نما" باشند، هم زمان با قرص کامل ماه به گرگ تبدیل می شوند و با طلوع آفتاب به همان گوسفندی که بودند. گرچه در جهان مدرن از قدرت جادویی "ماه" و تاثیر افسانه ای آن کاسته شده اما این موجودات کماکان به زندگی بلاتکلیف خود در "جهان مجازی" ادامه می دهند. آخرین نمونه ی شناخته شده ی آن ها "فضله گذار"* نام دارد.
"فضله گذار" بعد از رواج وب لاگ نویسی و بر اثر یک اختلال موحش ژنتیک به وجود آمد، قرار بود او هم مانند دیگران یک "کامنت گذار"** باشد اما موجودی مملو از عقده ی حقارت و ترس پا به جهان گذاشت. فضله گذار اسم ندارد، مثل عمه های خون آشام اش در تاریکی زندگی می کند و چون برخلاف آن ها ترسناک نیست- حتی خنده دار است- از تاریکی بیرون نمی آید و فقط از طنین صدای خودش لذت می برد. علاقه ی او به بی نشان بودن و بی نشان ماندن به خاطر حفظ جان- از خطر اظهار نظر- نیست چون اصلاً در هیچ موردی نظری ندارد فقط می خواهد سرزنش هایی را که در طول روز از پدر و مادر و همسر و رئیس اش شنیده نثار کسی دیگر کند، کسی که به هر حال موفق تر از او به نظر می آید. هر وب لاگی فضله گذارانی خاص خود دارد و در وب لاگ "توکای مقدس" هم دو گونه از آن ها دیده می شود:
1- فضله گذاران معمار- این ها اکثراً مشغول به تحصیل در ترم های پائین دانشکده هایی دور افتاده هستند و چون بعد از پاس کردن دو واحد ترکیب-1، با خضوع تمام به این یقین می رسند که نابغه اند و همه ی استادها نیت دارند تا ایده های آن ها را بدزدند و در جایی دیگر به اسم خودشان بفروشند، وب لاگ می نویسند تا زودتر معروف شوند و این واقعیت که در شلوغ ترین روزها بیشتر از پنجاه بازدید کننده ندارند- تازه، بیست و پنج بارش را هم خودشان سر زده اند- نا امیدشان نمی کند ولی از این که کسی دیگر به خودش اجازه بدهد در باب معماری اظهار عقیده کند عصبانی می شوند. این گروه از فضله گذاران برای این که مجوز اظهار عقیده صادر کنند- خودشان چون نابغه هستند به مجوز نیاز ندارند- با سر و صدا از همه نمونه کار می خواهند و اگر به ضرب الاجل اشان اعتنا نکنید کمر همت به روانکاوی و باز کردن گره های کور شخصیت اتان می بندند. سواد نوشتن هم ندارند، وقتی جدی یا به طنز می نویسند معلوم نمی شود خودشان را دست انداخته اند یا شما را!
2- فضله گذاران کارتونیست- این موجودات مثل گروه اول هستند؛ بعضی اشان در چهل و پنج سالگی با خریدن یک جلد کتاب خود آموز کاریکاتور تصمیم گرفته اند کارتونیست شوند و چون در پنجاه و چهار سالگی هنوز نمی توانند یک قلم فرانسه را جوری بکشند که از آفتابه قابل تشخیص باشد دیگران را مقصر می دانند. بعضی دیگر، نوجوانند و در مرحله ی کشیدن چشم چشم دو ابرو هستند اما اولین قدم موفقیت را در محو فیزیکی دیگران می دانند و چون زورشان نمی رسد، یا جرأتش را ندارند، یه فحش دادن قناعت می کنند.
متداول ترین مضمون فضله گذاران، که خودشان از آن حضّ می برند، اظهار تأسف برای ملتی است که مجبور است آدم هایی مثل نویسنده ی وب لاگ را تحمل کند و یا نصیحت کردن صاحب وب لاگ به صرف وقت برای امور خطیری که به درد دنیا و آخرت بخورد.
گرفتن حال این ها، البته ارزشی ندارد و هیچ دردی از دنیا و آخرت کسی درمان نمی کند اما... باور کنید خیلی کیف دارد.
...
* فضله گذار- شخصی است که بعد از خواندن خطی در میان مطلبت، احتمالاً به دلیل این که روی چیزی که او را به درد می آورد انگشت گذاشته ای، بدون گذاشتن ردی از خودش، حرف های صد من یک غاز می نویسد و فلنگ را می بندد.
** کامنت گذار- کسی است که مطالبت را می خواند، می سنجد، اگر نظری داشت، چه موافق و چه مخالف با به جا گذاشتن آدرسی از خودش آن را می نویسد.
ترکیب های "فضله گذار" و "کامنت گذار" به علاوه ی تعاریف آن ها را از یکی از پست های وب لاگ "چوزموری" گرفته ام. امیدوارم صاحبش راضی باشد.
داشتم از یک سوراخ عکس می گرفتم که مهندس اردلان رسید، پرسید چکار می کنم، گفتم مدتی است از سوراخ هایی که دور و اطرافمان را پر کرده عکاسی می کنم، خودم هم نمی دانم که این عکس ها به چه کار می آیند اما مدتی است به هر طرف نگاه می کنم یک سوراخ جدید می بینم! از لایه ازن گرفته تا در و دیوار و تیم فوتبال و کفش و جوراب و روح و شخصیت آدم ها همه سوراخ هستند؛ حتی بعضی ها سوراخ هایی- پیش بینی نشده - دارند که می شود از آن ها عکس گرفت. از اردلان پرسیدم که چرا دنیا پر از سوراخ است؟
مهندس اردلان، مراد من است، سن و سالی دارد و جهان دیده و آن را همان جور که هست می شناسد، جواب را می داند اما شاعرانه فکر می کند و ترجیح می دهد به دنبال یافتن جواب دیگری باشد، می پرسد: "می دانی بلبل ها زمستان کجا می روند؟" نمی دانم، شاید آن ها هم برای زمستان های خود سوراخی دارند.
بلبل ها زمستان کجا می روند؟
نسلی که من متعلق به آن هستم از دوران کودکی خود کارتون های خاطره انگیزی به یاد دارد، کارتون هایی مثل "پاپای ملوان"، "عصر حجر"، "فلیکس گربه"، "هکل و جکل"، "وودی وود پکر"، باگز بانی، میکی ماوس و... نسل های بعدی اگر بعضی از این ها را از تلویزیون دیده باشند آن ها را به اسم های دیگری می شناسند که اغلب با پسوند "زبل" همراه است: ملوان زبل، خرگوش زبل، دارکوب زبل، موش زبل، زبل خان و...*
محبوب ترین کارتون من، عصر حجر بود، داستان یک خانواده امریکایی که در عصر حجر زندگی می کند اما از تمام مزایا و امکانات یک زندگی مرفه شهری- از قبیل ماشین و تلفن و هواپیما و دوربین عکاسی و ...- برخوردار است و تمامی این وسایل با روش های خنده داری که در آن دوره می توانسته وجود داشته باشد کار می کنند. بعد از عصر حجر، "پاپای ملوان" را خیلی دوست داشتم. پاپای، ملوانی است با چانه ی پهن و پیپی که حتی به هنگام خواب از لبش چدا نمی شود و دست هایی که از آرنج به پایین به شکل اغراق آمیزی بزرگ هستند و به سبک دریانوردان، تصویر یک لنگر را روی آن خالکوبی کرده، در بندری زندگی می کند و دوست دختری دارد به اسم "الیو اویل" که مورد توجه تمام شهر است و همه برای تصاحب قلب او با هم در رقابت هستند. سرسخت ترین رقیب عشقی پاپای، مرد تنومند و بدجنسی است به اسم "بلوتو" که با توسل به هر وسیله ای- حتی زور- می خواهد معشوقه را یه دست بیاورد. گاهی که کار این رقابت بالا می گیرد و زد و خورد اجتناب ناپذیر می شود، "پاپای" با خوردن یک قوطی کنسرو اسفناج نیرویی فوق بشری پیدا می کند و از میدان نبرد با "بلوتو" پیروز بیرون می آید.
بعدها در پخش های مجدد این کارتون، مسئولین وقت گروه کودک و نوجوان برای "پاپای" به اسم "ملوان زبل" شناسنامه گرفتند و "الیو اویل" را به زور به عقد و ازدواج دائمی او درآوردند و رقیب های عشقی راهم دنبال کار اشان فرستادند. "الیو اویل" با آن قد بلند و دست و پای دراز و عنکبوتی، دلبری از مرد ها را کنار گذاشت و مبدل به یک زن خانه دار و سر به راه شد... اما هنوز بعضی از ما او را همان طور که واقعاً بود به یاد می آوریم.
وقتی زن های زیبای تاریخ سینما را در ذهن مرور می کنم، "الیو اویل" زیباترین، جذاب ترین و خواستنی ترین آن ها است.
...
* آیا تأثیر این همه موجودات زبل باعث تربیت نسلی نشد که زبلی تنها ارزش بی چون و چرای آن است؟!
بخشی از یک مقاله: " استفاده از سوژه های تکراری و نشخوار ایده دیگران اگرچه در ظاهر با گسترش و توسعه وسائل ارتباط جمعی به سادگی میسر شده است ولی هم زمان ریسک لو رفتن آن را هم افزایش داده است، لذا به عدالت (؟)*نزدیک تر است اگر پیشنهاد شود در مواجهه با این موقعیت (استفاده از ایده دیگران)، در کنار امضاء خود، با کمی بزرگواری به نام صاحب اصلی اثر هم اشاره شود."
...
*به نظر می آید نویسنده ی مقاله در نوشتن هم ضعیف است. احتمالاً منظورشان این بوده: ...لذا عاقلانه تر است که در صورت تمایل به نشخوار ایده دیگران، با رعایت عدالت و در کنار....الخ.
امروز مقاله ای خواندم از کسی که کمتر جدی گرفته می شود؛ گاهی باید به حرف های کوچک آدم های بزرگ گوش داد. ضمن تأیید محتوای مقاله، با بخشی از آن که وجود شباهت بین دو طرح را دلیلی قاطع بر وقوع یک سرقت هنری می داند مخالف هستم. اگر روزی حوصله کنم در این باب خواهم نوشت.
یک مصاحبه ی خیلی سنگین با "فرانک گوهری" معمار معاصر
(خواندن این پست را به افرادی که سابقه ی بیماری قلبی دارند توصیه نمی کنیم)
چند روز پیش در حین بازتشخیص یک تعین تعاملی در بستر (بخوانید روی پروژه) که منتج از باز تولید یک رویداد ذهنی بود... متوجه تصویری از ساختمون "باغ هنر بم" شدم و دیدم که بابا دوزار نمی ارزه و اصن ارزش نقد کردن نداره حالا می خواد کار دختر سعدی باشه یا نوه ی آغا ممد خان قاجار و معلومه که ایشان جهت دار مطلب تولید کرده و بازم خواسته به مشاوری که در آن هست حال بده، حالا با خانوم آرشیتکس "فرانک گوهری" که همین تازگی نو بوقشون بر همه تحمیل شده و کسی نمی تونه ادعا کنه که من جهت دار مطلب تولید کردم و بازم خواستم به رفقای خودم حال بدم مصاحبه می کنم.
من- کنار یکی از جزوه هاتون خواندم که نوشته بودید خلاقیت در معماری زورکی است و وظیفه معمار رفتن زیربار آن به عنوان وظیفه ای یوسفانه است، در آن چه که امروز به صورت عام معماری نامیده می شود این زور از کی پر زور شد؟؟
فرانک- زمانی آرای مایکل شوماخر را در باب مسابقات فرمول یک مطالعه می کردم و فکر می کنم ایشان زور کرد که رانندگی باید با گواهینامه باشد البته شوماخر معتقد است که عوام جوری رانندگی می کنند که مسافرها زودتر به مقصد برسند اما ایجاد آن چه تا کنون وجود نداشته را می توان خلاقیت نامید که البته من با مایکل موافق نیستم چون به این ترتیب اونایی که میشینن خونه و تپ و تپ بچه پس میندازن باید خیلی خلاقیت داشته باشند یا حداقل خیلی پر زور باشند. اگر ناراحت نمی شوی من سوال تو را با یک سوال دیگر پاسخ می دهم، اول مرغ بود یا تخم مرغ؟؟
من- شاید کمی نامردی باشد که من باز سوال شما را از خودتان بپرسم!... اول مرغ بود یا...
فرانک- ... اوا، شما که گفتین نامرد نیستین!
من- گفتید که فلسفه و معماری باید زبان هایشان را به هم نزدیک کنند؛ آیا اصولاً این کار اخلاقی است؟
فرانک- بله، این دو تا به هم خدمات می دهند و در همان حوالی شروع ماجرا، باید یکی شوند. در حقیقت معمار آمده تا با معرفی یک میان گستره عملیات ترکیب را با موفقیت به ثمر رساند و خلاقیت را محقق کند.
من- مچتان را گرفتم! حوالی شروع ماجرا کی بود؟؟ آیا معمار مورد بحث همیشه برای موفقیت عملیات ترکیب، میان گستره های مناسب معرفی می کند؟؟
فرانک-...
من- ... باشه، بعداً آدرس میان گستره را بده.
فرانک- یعنی جایی یا چیزی که وسط این گستره قرار گرفته و در بستری که قرار است این امر توش محقق شود- شبیه به همان بستری که شما توش مشغول بازتشخیص یک تعین تعاملی بودید- رخداد اصیلی قرار است این رویداد خلاقانه را پایه ریزی کند (لطفاً به تفاوت واژه های رخداد و رویداد توجه کنید؛ رخداد ماهیتی است که رخ داد اما رویداد ماهیتی است که روی داد اما هر دو در فعل ...ن ذینفع هستند).
من- پس جایگاه عملیاتی معمار که گفتید در یک مدیریت میان گستره خلاصه می شود و قرار است رویداد را هم به سلامتی و میمنت به ثمر برساند در حد، زبانم لال، یک "..." است؟؟!!
فرانک- راستش را بخواهید نحوه سوال کردنتان را نمی پسندم؛ این که اصلاً موضوع "کوچکی" نیست! وضعیت موشکافانه معمار کاملاً قابل تشبیه با یک مهندس کشاورزی زبده است که می خواهد با جفت کشی از دو گاو با نژاد های مختلف، یک هولشتاین شیرده بسازد و البته یک روح متعالی هم در آن بدمد و تصدیق می کنید که در این بستر خیلی باید زحمت بکشد... من اسمش را می گذارم خلق و معتقدم در یک کنش "رفت و برگشتی" این معماری و این گاو، هردو، شکل خواهند گرفت!
من- آیا اینجا، با این همه رفت و برگشت، کنشی دوپهلو شکل نمی گیرد؟؟
فرانک- قبول دارم که صحبت از یک استراتژی پیچیده است اما دوپهلو نیست. من اتتتتفاقاً معتقد به گشایش معمارانه در متنی فلسفی هستم.
من: آیا ما باید دنبال چیزی که شما در این مسیر رفت و برگشتی گم کرده اید بگردیم؟ و به قول شما در به اصطلاح "بازنظام بخشی"، حقیقت موعود خلاقانه را سر بزنگاه تسخیر کنیم؟
فرانک- نخیر، شما لازم نکرده دنبال چیزی بگردید، من از کسی کمک نخواستم. موضوع کاملاً شخصی است.
من- مفهوم "لازم نکرده" که بدان اشاره کردید در کدام محدوده و با چه شدتی تعریف می شود؟؟
فرانک- در محدوده ی تلاش چالشی و یک "باز اندیشی" که اصراری بر ارجاع به ماهیت اولیه ندارد و به شدت هفت درجه در مقیاس ریشتر است.
من- آها! آیا در حد فاصل آینده و گذشته چیزی است که معمار مشغول تولید آن باشد؟
فرانک- دقیق ان!
آقای دکتر اهل یکی از شهرستان های مشهد است، در جوانی با استعداد بود و از دانشگاه تهران مدرک پزشکی گرفت و شد متخصص امراض داخلی و برای گرفتن فوق تخصص به اتفاق خانواده به انگلستان رفت، آن جا بچه ها را به مدرسه فرستاد و همه با هم درس خواندند. فارغ التحصیل که شد باتفاق همسرش به ایران برگشت اما پسر و سه دخترش را از همانجا به امریکا فرستاد. پسر بزرگ طبیب شد و در امریکا ماند، یکی از دخترها روانشناسی خواند و با یک "بیزینس من" پولساز ازدواج کرد، دختر دیگرش درس را تمام نکرد اما زن یک استاد فیزیک شد و چون در خانه حوصله اش سر می رفت در آشپزخانه ی ملک دوهزار متری محمودیه- که از پدر شوهر به ارث رسیده بود- شروع به نقاشی کرد، در سالن پذیرایی نمایشگاه می گذاشت و تابلوها و گلدان ها و سایر آشغال هایی که سر هم می کرد به دوستان پولدار پدرش می فروخت، سومین دختر "بیزینس" خواند و زود بیوه شد اما در خودش ذوق معماری و دکوراسیون به همراه یک عالمه خلاقیت کشف کرد و در یکی از برج های تهران دو آپارتمان گرفت که در یکی زندگی می کرد و در دیگری یک دفتر معماری داخلی را می گرداند و چون بر و رویی داشت و قد بلند بود(!) خیلی زود کارش گرفت.
قرار بود برای دکتر خانه ای بسازم و هر روز به دیدن او و تمامی اعضای خانواده اش می رفتم؛ آن قدر در این "گدرینگ" ها "نگوشی ات" کردیم تا دستم آمد که چه می خواهند و در چه صورتی از من "اپری شی ات" خواهند کرد. اولین چیزی که از این "ری لیشن شیپ" فهمیدم این بود که ندانستن زبان انگلیسی در شهری که آدم های متمول و درس خوانده و فرنگ رفته اش دوست دارند یک در میان لغت های خارجی استفاده کنند، یک "دیفکت"است. دو سال تمام هر روز به کلاس زبان رفتم و هر از گاهی در میهمانی های دکتر، معلومات جدیدم را محک زدم، اما فایده نداشت، چون کلمات را با چنان غلظتی ادا می کردند که نمی فهمیدم. داشتم کم کم "دیس اپوینتد" می شدم که یک استاد امریکایی به دعوت موزه هنرهای معاصر به ایران آمد و با کمال تعجب، "کانورسیشن" با یک انگلیسی زبان را به مراتب راحت تر از خانواده ی دکتر یافتم.
خانه را با هر زحمتی بود ساختم. در آن مدت چند باری کار من و دکتر به "مورتال کامبت" در محوطه ی کارگاه کشید، حتی یک بار از عصبانیت عینک آفتابی گران قیمتم را زمین زدم و چند بار روی آن پریدم تا دکتر را تحت تأثیر قرار بدهم اما "ایمپرس" نشد و فقط دل خودم سوخت.
مصاحبه ها همیشه خواندنی هستند و من زیاد مصاحبه می خوانم. اگر با نویسنده، نقاش یا معماری مصاحبه شود آن را با علاقه ای مضاعف می خوانم؛ برخی از این گروه دوست دارند تا کمی هم از فلسفه و تاریخ هنر چاشنی صحبت کنند، با این کار گفته هایشان را مستند به دانشی بالاتر از فهم عوام می کنند، هر بار بعد از خواندن چنین مصاحبه هایی شرمنده ی کم سوادی خودم می شدم تا تصمیم گرفتم مدتی را صرف مطالعه ی فلسفه و تاریخ هنر بکنم. درک مفاهیم فلسفی- اگر خوب ترجمه شده باشند- به مراتب ساده تر از درک افاضات بعضی از همشهری های نیمه متفکر خودمان است. بعضی مقاله ها و مصاحبه های هنرمندان فرنگی را بخوانید، می بینید که آن ها به مراتب واضح تر و ساده تر از ما فکر می کنند، حرف می زنند و می نویسند.
امروز ناپرهیزی کردم و مصاحبه ای از "فیل سوف" و معمار کشف نشده ای خواندم که تا سر حد بی زاری از زندگی، از من انرژی گرفت و هیچ از آن نفهمیدم اما، این بار عینکم را نمی شکنم چون نمونه هایی از آثار این فوق ستاره ی کشف نشده را دیده ام- که تلاش کرده تا "سماع" دراویش را به یک خانه تبدیل کند- و تجربه ی مراوده با "متخصصینی" که بلد نیستند فارسی حرف بزنند و بنویسند داشته ام، پس با قاطعیت و اطمینان از بی سوادی مطلق مصاحبه کننده و مصاحبه شونده، به دوستانی که ممکن است هنوز مردد باشند می گویم:
لطفاً به گیرنده های خود دست نزنید، اشکال از فرستنده است.
برای این که فکر نکنید محدوده ی هنرهای توکای مقدس مثل بعضی از نوه نتیجه های "میکل آنژ" فقط به معماری و طراحی و مجسمه سازی و طنازی و شعر و فلسفه محدود می شود، برای پست امشب تهیه ی یک خوراک سوسیس و تخم مرغ را- که نظارت و اجرای آن با خودم بوده- تدارک دیده ام تا بدانید از هر انگشت این آدم یک هنر می ریزد، به قول یارعلی:
کاش استعداد، یه تیکه نون بود تا حداقل می تونستیم اونو از دست هم قاپ بزنیم!
تا به حال گریه کرده اید؟ اصلاً اهل گریه کردن هستید؟ دوستش دارید یا از آن شرمنده می شوید؟ آیا فکر می کنید که گریه کردن فقط زیبنده ی بچه ها و زن ها است؟ علامت ضعف است؟
من به گریه معتادم! تقریباً به هر بهانه ای اشکم سرازیر می شود. راست می گویند که دو سوم وزن بدن را آب تشکیل می دهد وگرنه این همه اشک از کدام منبع سرچشمه می گیرد که می توان ساعت ها و ساعت ها، روزها و شب ها را اشک ریخت و باز برای گریستن اشک داشت؟!
زیاد گریه کرده ام؛ در کودکی هر بار که در بازی "منچ" می باختم گریه می کردم، وقتی نتوانستم در کنکور دانشکده هنرهای زیبا قبول شوم یک شب تمام تا طلوع خورشید گریه کردم، وقتی پدرم مرد برای اولین بار به معنای واقعی گریه کردم، شبی که در تقاضای ازدواجم جواب رد شنیدم گریه کردم، وقتی باباجان مرد گریه کردم، وقتی آقای تقدیسی مرد گریه کردم، وقتی طاها بیمار شد بارها و بارها گریه کردم، وقتی مادر بهناز از سرطان مرد گریه کردم، وقتی مامان حاجی مرد گریه کردم، وقتی بچه گربه ی خانگی ام را کشتند گریه کردم، وقتی مانا به زندان افتاد گریه کردم... با هر اتفاق ناخوشایند، هر بی مهری و برای غم آدم های دیگر گریه کرده ام. شاید به خاطر ناتوانی ام در تغییر سرنوشت است که این طور منقلب می شوم. دوست داشتم دنیا مهربان تر بود و چون نیست با تماشای فیلم های هندی با خیال راحت گریه می کنم. مهم نیست که فیلم تکراری باشد یا نه، فقط کافی است "آمیتا باچان"، که به خاطر جفای فرزندان نمک نشناسش آواره ی شهری غریب شده، پشت تلفن برای همسر پیرش، که در خانه ی عروس کلفتی می کند آواز بخواند، یا "شان پن" عقب افتاده، در دادگاه به خاطر گرفتن حضانت دخترش به قاضی التماس کند، یا "جت لی" دختر کوزت را از چنگ تبهکاران بدجنس نجات بدهد و در بیمارستان به مادرش برساند یا ... مثل ابر بهار اشکم سرازیر می شود.
چند بار وقت گریه، به خودم در آئینه نگاه کرده ام ، چشم هایم قرمز می شوند و صورتم مثل کاغذ مچاله شده در هم می رود، خنده دار می شوم. می دانم که نباید در حضور غریبه ها گریه کنم و تا امروز هیچ غریبه ای اشک های من را ندیده است.
اگر به پارک شقق رفته باشید حتماً در یکی از کوچه های مشرف به آن، ساختمان قدیمی، سفید رنگ و چهار طبقه ای را با پنچره های چوبی و تراس های زیبایی که رو به پارک نگاه می کنند- و ساخته ی یوسف شریعت زاده است- دیده اید؛ من این شانس را داشتم که در نوجوانی یکی دیگر از خانه های شریعت زاده را از نزدیک ببینم- خانه ای که برای نویسنده ی معروف، "ناصر ایرانی" ساخته بود- حس شعفی که از بودن در فضای آن خانه تجربه کردم اولین انگیزه های معمار شدن را در من به وجود آورد.
این ساختمان را به چند دلیل دوست دارم:
- در این روزگار قحطی درخت و هوای پاکیزه، همسایگی با یک پارک شانس بزرگی است اما کمتر ساختمانی را دیده ام که تا این اندازه حق همسایگی را ادا کرده باشد. برخلاف بیشتر نقاط تهران که به سبب حذف انسان از روابط و معادلات حاکم بر شهر، بهترین بنا ها کمترین جلوه را دارند این ساختمان به خاطر هم جواری با یک پارک و امکان جریان داشتن یک زندگی واقعی در کنار خود، به بهترین شکل دیده می شود.
- مطمئن هستم که این خانه با پارک مقابل خود در حال گفتگو است، حتی صدای نجوای اشان را می شنوم! شاید این تصور خوشایند به خاطر تراس های رو به پارک، پنجره های چوبی، گل و گیاه و درخت نخلی است که در تراس ها وپشت بام کاشته شده اند. نمای ساختمان، زیبایی پارک را تحت الشعاع قرار نمی دهد و در عین حال با استفاده ای که از چوب در نما شده با رنگ بندی طبیعی پارک هماهنگی دارد.
- طراحی خانه، حاوی نشانه های سطحی از مد های رایج در معماری معاصر نیست و برخلاف بیشتر ساختمان های مدرن ما که قبل از کهنه شدن، دمده می شوند، بعد از گذشت بیش از دو دهه، هنوز تازه و با طراوت است.
- ساختمان، ظاهری آرایش شده، گران قیمت و متظاهرانه ندارد؛ داد نمی زند که "مالک من پولدار است" یا "معمار من نابغه است". مصالح در نهایت سادگی و دقت انتخاب شده و در کنار هم قرار گرفته اند. نه فرم ها و نه تکنیک ساخت در این ساختمان خودنمایانه و تحمیلی نیست.
- ساختمان، بوی خانه می دهد. حس زندگی در آن جاری است. می توانی مطمئن باشی جوانانی که در این خانه رشد کرده اند خاطرات خوبی از دوران کودکی اشان دارند، می توانی زوج های پیر یا جوانی را تصور کنی که در این آپارتمان ها "عاشقانه" زندگی کرده اند. حتی اگراین تصورات، کیلومترها از واقعیت زندگی ساکنین آن فاصله داشته باشد، معمار در القای این نگاه انسانی و این روح زندگی به بنا کاملاً موفق بوده است.
این خانه ای است که نه به هدف تحسین شدن بلکه برای زندگی کردن ساخته شده و به همین سبب تحسین برانگیز است.
صبح ها با کمی دلخوری سر کار می روم؛ کارم را دوست دارم اما از این که هر روز سر ساعت کارت بزنم و پشت میز بنشینم، سر ساعت کارت بزنم و سیگار بکشم، سر ساعت کارت بزنم و ناهار بخورم، سر ساعت کارت بزنم وکافه بروم و سر ساعت کارت بزنم و بخوابم، خسته می شوم. بی کاری هم وحشتناک است؛ مدتی که کار دفتری نداشتم صبح ها همه را تا دم در بدرقه می کردم و خودم می نشستم و به خاطر عمری که به بطالت می گذشت افسوس می خوردم؛ حتی به پستچی و روزنامه فروش محله حسودی می کردم که به حال جامعه "مفید" هستند و در خانه نمی نشینند. حالا که من هم مثل بقیه ی آدم های متعهد و مسئول برای امرار معاش از خانه بیرون می روم، باز خوش حال نیستم ...
گاهی که از یک نواختی کار و سکوت آدم های دفتر خسته می شوم از پشت میز بلند می شوم و در طول و عرض آتلیه قدم می زنم و به یک اتفاق هیجان انگیز فکر می کنم که نمی دانم چیست اما همیشه منتظر روی دادنش هستم و چون آرزوهای من با راه رفتن برآورده نمی شوند به مهندس اخوان گیر می دهم که چطور یک نفر می تواند فقط در حیطه ی معماری، مدرن باشد اما در باقی زمینه های زندگی و سلیقه ی هنری کاملاً سنتی و محافظه کار باقی بماند؟ یا با آقای هیبت اللهی درباره اختلاف نظرهای سیاسی امان بحث می کنم یا مهندس صادق زاده را بابت سلامت نفس و عدم اعتیادش به سیگار ملامت می کنم و به او می گویم از وقتی معماران جوان ما سیگار نمی کشند معماری ما از نفس افتاده است!...
وقتی طراحی معماری می کنم آرام تر هستم، کمتر شلوغ می کنم اما وقتی کارم یک نواخت می شود چیزی در اعماق وجودم قلقلکم می دهد. کسی مرتب توی گوش من زمزمه می کند که زندگی تمام می شود و باید کاری کرد، کاری که هیجانی بیشتر از تولید نقشه های فاز دو داشته باشد؛ آن وقت دوست دارم شیطنت کنم، آن وقت می خواهم کارهایی بکنم که هیچ وقت نکرده ام:
دوست دارم در خیابان، بلند و سرخوش با دوستانم حرف بزنم و جلوی مأموران حافظ امنیت شهر، بلند و بدون ترس بخندم، دوست دارم یک بار با شلوار کوتاه و تی شرت پشت فرمان اتومبیل بنشینم و تا چالوس رانندگی کنم، دوست دارم یک "فر مژه" دستم بگیرم و در جاده ی رشت به هر گاوی که رسیدم بایستم و با صبر و حوصله مژه های بلند و سیخ سیخش را فر بزنم، دوست دارم به یک مهمانی بروم و همراه با جمعیت عربده بزنم و بالا و پائین بپرم، دوست دارم درباره ی هرچیزی که فکر می کنم حرف بزنم و نترسم که دیگران درباره من چه فکر می کنند یا از من چه انتظاری دارند، دوست دارم زنگ در خانه ی بعضی ها را بزنم و فرار کنم، دوست دارم زیر باران راه بروم و کفش هایم را توی چاله های آب بزنم، دوست دارم با یک نفر نقطه بازی کنم و وسط بازی جر بزنم، دوست دارم کمی شیطنت کنم.

باعث افتخار من است که صدرا بنی اسدی- که طراح جوان و فوق العاده ای است- از خوانندگان این وب لاگ است. لطف صدرا به من آن قدر زیاد است که وقت گرانبهای خود را صرف طراحی لوگوی جدیدی برای این صفحه کرده و من از بابت توجه او به خودم، خیلی مغرور و خوش حال هستم.
صدرا نظرم را درباره ی این لوگو پرسیده تا اگر نغییری لازم می بینم در آن بدهد؛ چون عادت ندارم درباره ی یک "هدیه" اظهار نظر کنم این مهم را به عهده خوانندگان "توکای مقدس" می گذارم تا عقیده اشان را درباره ی لوگوی جدید بنویسند. اطمینان دارم من و صدرا هردو، از نطراتتان استفاده خواهیم کرد.
باز هم از صدرا بنی اسدی به خاطر لطفش و از خوانندگان این وب لاگ به خاطر نظراتشان تشکر می کنم.
بالاخره آن قدر ناخن پای چپم دردناک شد که برای مشورت پیش یک دکتر پوست و مو رفتم.
...
توکای مقدس: قبلاً بگم که از دکتر و آمپول و عمل جراحی و کشیدن ناخن خیلی می ترسم.
خانوم دکتر: اشکالی نداره، ترس یک چیز طبیعیه. مشکلتون چیه؟
توکای مقدس: مدتیه که یه تغییراتی در وضع بدنم می بینم، موهای ابروهام داره بلند میشه، لاله ی گوشام داره مو در میاره. خال های گوشتی رو صورتم پیدا کردم و... دارم پیر میشم انگار!
خانوم دکتر: نه، شما که هنوز پیر نیستین! تو پرونده تون دیدم که من و شما تقریباً هم سن هستیم، سن شما اونی نیست که تو شناسنامه تون نوشتن، بلکه حسیه که شما نسبت به خودتون و زندگیتون دارین.
توکای مقدس: البته من هم با شما موافقم اما با این وجود آرنج هام مثل زانوی شتر پینه بستن و سیاه شدن و از همه بدتر این که ناخن پای چپم، انحراف به راست پیدا کرده و داره انگشتمو له می کنه.
خانوم دکتر: آرنج هاتونو موقع کار کردن روی میز میزارین؟
توکای مقدس: بله.
خانوم دکتر: اون پینه ها به خاطر نوع نشستن و کار کردنتون به وجود آمده.
توکای مقدس: خال های صورتم چی؟
خانوم دکتر: اونا رو میشه سوزوند.
توکای مقدس: درد داره؟
خانوم دکتر: نه، آمپول می زنم بی حس می شه.
توکای مقدس: ناخن پام چی؟
خانوم دکتر: کفش پنجه باریک یا تنگ می پوشین؟ زیاد راه میرین؟
توکای مقدس: نه بابا! همیشه کفش راحت می پوشم، از این کفشای نوک باریک و دراز نفرت دارم.
خانوم دکتر: پاتونو نشونم بدین.
توکای مقدس: چی؟! نه، نمیشه! آخه من تا حالا پامو به هیچ کس نشون ندادم، خجالت می کشم...
خانوم دکتر: اما من محرم هستم و شما هم باید بیشتر از این حرفا اعتماد به نفس داشته باشین... خوب ببینم... آها، اینو کاریش نمیشه کرد، آخرش باید کشیده بشه، حداکثر اگر یه "پدیکوریست" آشنا میشناسی برو پیشش تا ناخن های پاتو پدیکور بکنه، البته تا حالا نشنیدم کسی اینجا پای آقایونو پدیکور بکنه اما... یه قطره واسه موهاتون می نویسم که شش ماه روزی بیست قطره صبح و بیست قطره شب رو سرت می ریزی تا موهات دوباره پرپشت بشه، بعد از شش ماه فقط روزی بیست قطره استفاده کن و تا هفتاد و سه سال دیگه که به سلامتی صد و بیست سالت شد ادامه بده، یادت نره به محض این که قطره را قطع کنی دوباره کچل می شی...
توکای مقدس: خیلی ممنون!
از دیروز دارم در باره ی آرایش موهام فکر می کنم، می ذارم بلند بشه اما دمب اسبیش کنم؟... یا ببافمشون؟!
"ایده ی اصلی، ایجاد ساختار فضایی خاصی با حد اکثر سیالیت در فضا بود. مسئله ی معماری امروز کنترل و محدود کردن فضا توسط فرم نیست. در این شیوه، انرژی فصا آزاد نگردیده و محدود است. آثار معماری، که در دوران معاصر هنوز مفهوم فضای مرکزی را به نمایش می گذارند، نیز در همین شیوه ی کلاسیک و فضای با انرژی محدود قرار می گیرند. در این نوع معماری فرم بر فضا غالب است. اما می توان به ایده ی ساختاری دیگر اندیشید که در آن فضا غالب و فرم یا فرم ها تبدیل به هیچ شوند. در این ایده، نأثیر فضا محدود به کالبد فرم نیست. بلکه این فضاست که انرژی آن آزاد شده و فرم ها را همانند کاه در هوا به گردش در می آورد."
با توجه به نظریه بالا، این کانسپت از طرف من ارائه شد، فرم ها تندیل به هیچ- آشغال- شدند و مثل پر کاه، بر اثر انرژی آزاد شده ی فضا، در هوا به گردش درآمدند و حالا بر روی سایت پراکنده اند. مشکل زندگی کردن در این قبیل "هیچ" فرم ها، عطف به انرژی ای که صرف خلق فضا شده قابل غمض عین است.
جایی خوانده بودم وقتی به دنبال کتابی هستیم، که خودمان هم نمی دانیم چیست، فرشته ای مأمور می شود تا کتاب مناسب را سر راهمان قرار دهد! حتی اگر اعتقادی به این فرشته نداشتم اتفاقی را که سبب شد در سال 1360، در ببیست و یک سالگی و اوج افسردگی و ملال خاطر و در یک بعد از ظهر دلگیر جمعه، کتاب* را در آن کتابفروشی فلاکت زده و بین صدها جلد کتاب بیابم و علی رغم ظاهر ساده و نازیبایش آن را بخرم، به حساب یک معجزه می گذاشتم. توصیفات شاعرانه ای که نرودا از خانه ی دوران کودکی اش، روستایی که در آن به دنیا آمده و بعد کشورش شیلی، دوران کودکی و نوجوانی اش، دوستی اش با لورکا، سفرها و عشق هایش به دست می دهد ، آن قدر زیبا است که در تمام مدت خواندن آن فقط به دو چیز فکر می کردم: 1- کاش در فضایی که نرودا وصف می کند حضور داشتم و 2- خدا کند که کتاب دیر به انتها برسد.
در فصلی از کتاب، نرودای شانزده ساله با شاعران و نویسندگانی آشنا می شود که هرکدام رفتارهایی خاص و غیر معمول دارند، برای توکای بیست و یک ساله که مثل هر جوانی در این سن دوست داشت تا کمتر مقدس باشد اما بیشتر ببیند و دیده شود و عاشق هیجان و خندیدن و زیبایی های زندگی بود، خواندن این فصل بسیار لذت بخش و راهگشا از آب درآمد؛ یکی از شخصیت هایی که در این بخش از کتاب معرفی می شود "عمر وینوله"، شاعر آرژانتینی و تنومندی است که دوست دارد در همه جا با "گاو" بزرگی که به همراه دارد حاضر بشود و کتاب هایی با عناوین فریبنده منتشر کرده است مثلاً "گاو به چه فکر می کند؟" یا "من و گاوم" و ... "داستان دیگری که از این وینوله می خواهم بگویم این است که یک بار کشتی گیری را به مبارزه گرفت. پهلوان، لاف زنی او را پذیرفت و در شب مسابقه دوست من در سر ساعت در لونا پارک با گاوش حاضر شد. گاو را با ریسمانی به تیرک گود بست و شنل بسیار مجلل و دولوکس خود را کنار انداخت و روبروی کشتی گیر ایستاد. باری، نه گاو و نه لباس باشکوه کشتی گیران شاعر، نتوانستند به او کمکی برسانند. پهلوان در یک چشم به هم زدن وینوله را مثل گره به هم مالاند و درازش کرد. برای این که توهین را هم به آسیب بدنی که به او زده بود بیفزاید در میان هو و سوت و جنجال تماشا کنندگان که ادامه ی مسابقه را خواهان بودند پهلوان یک پایش را روی گردن شاعر گردن کلفت گذاشت. چند ماه بعد وینوله کتابی منتشر کرد به نام "گفتگو با گاو". جمله ی بی نظیر صفحه اول کتاب را هرگز فراموش نمی کنم، نوشته بود: " این اثر فیلسوفانه را به چهل هزار تخم سگی که با هو وجنجال در لوناپارک در شب بیست و چهارم فوریه می خواستند خون من ریخته شود تقدیم می کنم."
تا همین امروز یادآوری جملات این تقدیم نامه، هم به خنده ام می اندازد و هم الهام بخش من در بسیاری لحظات بوده است.
اگر توانستید کتاب را پیدا کنید، حتماً بخوانیدش.
در مورد ارتباط عکس بالا با این پست، زیاد به مغزتان فشار نیاورید چون هیچ ربطی به هم ندارند؛ این عکس حتی به پست "کوروش جان" هم مربوط نیست.
...
*خاطرات نرودا، ترجمه هوشنگ پیرنظر، انتشارات آگاه 1359
خوابم نمی برد، تلویزیون نگاه کردم، کتاب خواندم، آخرین شماره ی مجله معمار را ورق زدم، مدتی طولانی وب گردی کردم تا شد ساعت چهار صبح و خسته شدم. دراز کشیدم اما باز خوابم نمی برد. گفتم گوسفند ها را از رودخانه رد کنم تا خوابم ببرد. اولین گوسفند با یک پرش بلند و با موفقیت از عرض رودخانه گذشت، دومی و سومی همین طور اما گوسفند چهارم توی آب افتاد. کنار رود دنبالش می دویدم، اگر مثل بچه آدم خوابیده بودم و گوسفندهای بیچاره را مجبور به پریدن از روی آب نمی کردم الان این بخت برگشته جایی در رؤیاهای من مشغول چریدن بود و این جور در آب دست و پا نمی زد. احساس مسؤلیت می کردم! نمی دانم چقدر دنبالش دویدم تا خوابم برد اما ساعت ده صبح وقتی بیدار شدم هنوز نفسم سر جا نیامده بود و پاهایم درد می کرد. از خستگی هلاک هستم یادم باشد دفعه ی بعد ستاره ها را بشمارم.
نشسته بودم توی کافه و سرم به کار خودم گرم بود که آقایی متشخص و سن و سال دار با موی بلند و کلاه کپی که نشان از اهل هنر بودنش داشت، همراه با سه خانوم جوان وارد شدند. دو تا از خانوم ها از دوستان قدیمی بودند و می شناختمشان. هیچ میزی خالی نبود و آن ها خوش حال از این که یک آشنا- من- دیده اند جلو آمدند و اجازه گرفتند تا بنشینند. خودم را به تازه واردین معرفی کردم و با همه آشنا شدم، معلوم شد آمده اند تا آخرین شعرهایشان را بخوانند و از نظرات استاد، که شاعر اسم و رسم داری است استفاده کنند. مثل بچه ای که از شیطنت منع شده باشد اما نمی تواند در برابر وسوسه ی آن مقاومت کند بعد از ده دقیقه سکوت و تعارفات معمول اعلام کردم که من هم "شعر" می گویم و خوش حال می شوم در این شب عزیز چیزی به یادگار بخوانم و مایلم که نظر استاد را درباره آن بشنوم. استاد با بزرگواری پذیرفت و جمع سراپا گوش شد؛ ایستادم و با تأنی و تأکید بر تک تک کلمات خواندم:
درون کافه چون بنشسته بودم
بدیدم دلبری را توی کوچه
پریدم از لپش گازی بگیرم
از آن لپ های شیرین چون کلوچه
به ناگه من درون شیشه رفتم
کنون میز من از خون نوچه نوچه
بگفتا "دولت آبادی" که این میز