|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
البته، شدنی است، امکان پذیر است. اولین و بزرگترین مشکل زندگی با مردم، عدم تطبیق و اصطکاک با دیگران است، اصطکاک منافع، اصطکاک عقاید، اصطکاک روش های زندگی. مردم تعهد نکرده اند تا موافق میل ما زندگی بکنند پس یا الگوهای جامعه را "می پذیریم" و هم رنگ آن ها می شویم، یا "تحمل"اشان می کنیم و یا تا دیر نشده آستین ها را بالا می زنیم و یک "دنیای شخصی" موافق با میل و طبعمان می سازیم؛ البته شدنی است، امکان پذیر است.
شروع کنیم؟ اول از همه دایره ی معاشرین را محدود می کنیم. نمی توان از دیدن همه لذت برد، خیلی ها را فقط تحمل می کنیم- این احساسی دوسویه است، آن ها هم ما را تحمل می کنند- باید از کنارشان لغزید و عبور کرد، چهار یا پنج نفر دوست که حرف های ما را بفهمند برای فرار از تنهایی کافی است، بیشتر از این هم سالن پذیرایی امان جا ندارد. اگر هنوز مجرد هستیم بهتر است اصلاً ازدواج نکنیم، همسر منتقدی است که وظیفه دارد در همه حال کوچکترین اعمال و حرکات ما را زیر ذره بین بگیرد و- از سر خیرخواهی- از ما انتقاد کند؛ پس ازدواج نمی کنیم، تنها می خوابیم! دنبال سیاست نمی رویم، روزنامه های سیاسی نمی خوانیم، به این اعتقاد می رسیم که سرنوشت ما را در همان بدو خلقت، در لندن رقم زده اند و دیگر کاری جز تماشا از ما ساخته نیست. تلویزیون نگاه نمی کنیم و اگر پشت بام خانه هنوز امن باشد، دیش ماهواره می گذاریم ولی کانال های سیاسی را مسدود می کنیم- حتی اگر اهل سیاست بودیم هم به این کانال ها نگاه نمی کردیم از بس که خنده دار هستند- همان یک کانالی که بی وقفه فیلم نشان می دهد کافی است، گوینده و مجری هم ندارد که برای پخش یک فیلم، منت سرمان بگذارد و ازجانب ما از زحمات شبانه روزی هم کاران در قسمت پخش، امپکس و نودال و ترابری و تدارکات، تشکر کند یا پدر کشتگی هالیوود را با ما، قبل و بعد از پخش هر فیلم طی بیانیه هایی غرا به سمع و نظر ما عزیزان برساند یا با لوس بازی و تکرار شعارهای بی نمکی مثل شبکه دو شبکه تو ... روی اعصابمان قدم بزند. تا وقتی در خانه هستیم می توانیم خودمان باشیم، هرجور که دوست داریم راه برویم، هر لباسی که می خواهیم بپوشیم، با هرکسی که می خواهیم معاشرت کنیم، هر حرفی که می خواهیم بزنیم، به موسیقی دلخواه امان گوش کنیم و...، هر قدر مردم را کمتر ببینیم اعصاب آرام تری خواهیم داشت. اگر زندگی در چاردیواری خانه آزاردهنده شد و به معاشرت هایی خارج ازخانه احتیاج پیدا کردیم خودمان را برای بیرون رفتن آماده می کنیم: عینک آفتابی تیره می زنیم تا چشم هایمان دیده نشود، آن ها دریچه های روح ما هستند و اولین ارتباط با دیگران از طریق آن ها برقرار می شود، گوشی های "آی پاد" را در گوش می گذاریم تا از آن طریق هم با جهانی که مال ما نیست مربوط نشویم و به سرعت خانه را به مقصد محل کار یا کافه ای که دوست داریم ترک می کنیم. برای ساختن یک دنیای شخصی، انتخاب کافه ای که مناسب حال و هوا و روحیه امان باشد بسیار ضروری است. این روزها همه جور کافه ای در شهر پیدا می شود، کافه روشنفکرانه برای اهل هنر و تفکر، کافه دانشجویی برای دانشجویان و اقشار کم درآمد، کافه گران قیمت برای بورژواهای جوان، کافه میانه حال برای تکنوکرات هایی که دوست دارند درباره فوتبال و علوفه اسب حرف بزنند و ده ها جور کافه دیگر. من کافه شوکا را ترجیح می دهم چون آن بالا است، در ارتفاع قرار گرفته، از آن بالا می توانی به مردمی که در خیابان راه می روند و از جنس تو نیستند نگاه کنی، همه اشان یک شکل و یک قد و کوچک دیده می شوند؛ به تدریج جفت ها وارد کافه می شوند، از هر گونه ای یک جفت و این احساس به تو دست می دهد که سرنشین کشتی نوح هستی، یک جفت عاشق و معشوق، یک جفت دوست ساده، یک جفت هنرمند درجه دو، یک جفت خریدار و فروشنده، یک جفت شکار و شکارچی و آن پایین طوفانی است که تو از آن در امانی.
ساختن چنین دنیایی البته شدنی است، امکان پذیر است، همه ی ما کمابیش چنین دنیایی ساخته ایم، دنیایی که خودمان در مرکز آن قرار داریم و بر محور وجود ما می چرخد، اما... احمقانه هم هست. راه بهتری وجود دارد:
به روش خودمان زندگی کنیم، با کسانی شبیه خودمان معاشرت کنیم، لباس هایی که دوست داریم بپوشیم، آن طور که می پسندیم آرایش کنیم، کتاب هایی که دوست داریم بخوانیم، به موسیقی ای که دوست داریم گوش بدهیم، به کافه ای که دوست داریم برویم، از خانه بیرون برویم، ازدواج کنیم، انتقاد کنیم، انتقاد بشنویم، دیگران را کمی تحمل کنیم، خودمان را کمی با شرایط وفق بدهیم، به مسائل جامعه حساس باشیم، مردم و عادت هایشان را ببینیم- حتی اگر برایمان خوشایند نباشند- و بر تفاوت هایمان با دیگران اصرار کنیم- حتی اگر برایشان خوشایند نباشد- و به این تفاوت ها قلباً احترام بگذاریم و سعی کنیم همیشه برای شنیدن ایده های نو آماده باشیم. وقتی عیبی در رفتارها و آداب اجتماعی امان می بینیم خودمان را محکوم به تحمل ندانیم، لا اقل غر بزنیم! شاید کسی بشنود، شاید در کسی اثر کند.
حق ما است که بهتر زندگی کنیم.
سفر چیز خوبی است اما بهترین بخش آن وقتی است که به خانه برمی گردی و لباس سفر از تن می کنی و روی مبلی که دوست داری می لمی و هوای اتاقی را که به آن عادت داری استنشاق می کنی. سفر را به خاطر بازگشتنش است که دوست دارم و حمام سونا را به خاطر نفس راحتی که بعد از بیرون آمدن از آن می کشم، چون تنها جهنمی است که می توان از آن فرار کرد.
سه روز سفر خانوادگی من نتایجی درخور اعتنا داشت:
- اول آن که فهمیدم ایرانیان علاوه بر هنردوست ترین، با فرهنگ ترین، مهربان ترین، با احساس ترین، مؤدب ترین و سایر ترین های قابل تصور، از قدیمی ترین دوست داران طبیعت هستند؛ می توان به صحت این مدعا از دیدن بقایای به جای مانده از چند نسل، از قبیل بطری های نوشابه ی خانواده، پاکت های خالی چیپس و پفک، آشغال و کیسه های پلاستیکی و لنگه های دمپایی و پاره های پیژامه و جوراب و آفتابه و ... در جای جای طبیعت، پی برد.
- فهمیدم روستاییان ما برای آن گورستان های خود را لب جاده ساخته اند تا مسافران سر قبر اجداد مطهر آن ها آتش روشن کنند و بلال باد بزنند.
- فهمیدم هر پدری وقتی برای اولین بار در جاده، کنار پسر بزرگ خود نشسته و او فرمان اتومبیل را به دست دارد چه احساس خوبی را تجربه می کند.
- تمام مغازه های بی شماری که زمانی کارشان تعویض روغن و باد لاستیک بود تبدیل به مغازه های معاملات املاک شده اند؛ فهمیدم که هیچ کسی در شهرهای شمالی دچار کمبود معاملات املاک نمی شود؛ می توان به فاصله هر صد متر یکی از آن ها را پیدا کرد.
- فهمیدم اکثر مهندسین معماری که کمر همت به امر ساخت و ساز و مدرنیسم در شهرهای شمالی بسته اند، قبل از شروع به خدمت، تقاضای مهاجرت خود را به سفارت کانادا تسلیم کرده اند تا خود و نسل های بعدی اشان از حاصل نبوغی که به خرج می دهند بی نصیب بمانند.
- فهمیدم تا چند سال دیگر از همان جنس ساختمان های زاقارتی که تهران را از ریخت انداخته است آن قدر زیاد می شود که اثری از طبیعت در شمال باقی نخواهد ماند و مگر از رطوبت هوا بتوانیم تفاوتی بین تهران و محمودآباد قائل شویم.
- فهمیدم مجتمع های جهانگردی برای ارائه خدمات بهتر به مردم، در محوطه ی هتل شترمرغ نگهداری می کنند.
- فهمیدم با این که اکثر معاشران امروز من جوانانی هم سن و سال پسرهای خودم هستند، در برقراری ارتباط با پسرهایم چقدر ضعف دارم.
- فهمیدم که جنگجویان بناب، که مانند شوالیه های صلیبی مسلح به شمشیرهایی به غایت سنگین و بزرگ هستند، در همه جای ایران از شکم ما مراقبت می کنند.
- خیال نکنید که در این سفر به من خوش نگذشته یا دارم مثل همیشه غر می زنم، اتفاقاً سفر خیلی خوبی بود و جای شما هم بسیار خالی بود چون در همین چند روز فهمیدم که بهترین کباب برگ، همان کوبیده است!
امروز صبح برگه مرخصی ام را پر کردم و برای گرفتن امضای مدیر مستقیم ام که اتاقش هفت طبقه بالاتر است جلوی آسانسور به انتظار ایستادم، بعد از چند دقیقه سر و کله ی کارگری که در حال تعمیر آسانسور بود پیدا شد و توصیه کرد که منتظر نمانم چون هنوز ده بیست دقیقه ای کار دارد. پرسیدم چرا یک آسانسور نو باید در همان اولین ماه بهره برداری خراب شود؟! جواب داد که این آسانسور" آلمانی" است و هنوز تکنولوژی آن برای تکنسین های شرکت وارد کننده نا آشنا است! به یاد گوشه ای از خاطرات "حاجی واشینگتن"، اولین سفیر ایران در ایالات متحده امریکا افتادم که بیشتر از یک قرن پیش، بعد از دیدن ایالت واشنگتن، نوشت که ساختمان های این جا پنج اشکوبه اند و آدم ها سوار بر قفس هایی می شوند که به طور عمودی بالا می رود و آن ها را از رنج بالا رفتن از پلکان آسوده می کند. حتم دارم که حیرت حاجی واشینگتن از دیدن آسانسورهای امریکایی بیشتر از حیرت متخصصین ما از دیدن این آسانسور آلمانی نبوده است. بالاخره به طبقه پنجم می رسم؛ مدیر نیست، او هم به مرخصی رفته است.
از امروز، چهار شنبه، برای چهار روز به سفر می روم. امیدوارم در این دوری اجباری دلتان به اندازه کافی برای "توکای مقدس" تنگ شود. چون آدم خوش شانسی هستم مطمئنم در این مدت موضوعات خوبی برای نوشتن پیدا خواهم کرد. زندگی بیشتر از این که به تراژدی شبیه باشد چیزی از جنس کمدی های وودی آلن است فقط کافی است تا یک قدم از حوادثی که بر ما می گذرد فاصله بگیریم و دقیق به آن ها نگاه کنیم. اگر عمری باقی بود و برگشتم، دوشنبه می بینمتان.
اعتراف می کنم مدتی است که نوشتن برای این صفحه به بخش مهمی از زندگی روزمره من تبدیل شده است. هرقدر بیشتر می نویسم، بیشتر با خودم و بعد، با سلایق و عقاید و رفتارهای جمعی شما آشنا می شوم. این روزها سعی می کنم بهتر بنویسم و اشتباهات گذشته را تکرار نکنم؛ بعد از آن که در کامنتی خواندم در یک پست، شانزده بار از کلمه ی "من" استفاده کرده ام بیشتر از قبل مراقب استفاده از ضمیر اول شخص مفرد هستم و بعد از آن که در پستی دیگر نوشتم که قدرت صدا برای یک خواننده شرط کافی نیست و الاغ هم قدرت صدای بالایی دارد، گروهی، علی رغم این تأکید که قصد مقایسه بین این دو موجود ندارم، بسیار اعتراض کردند و امروز می دانم که نباید در چنین بحث هایی پای بهایم را به میان بکشم که به سوء تفاهمی ناخواسته منتهی می شود. و بسیاری نکات دیگر آموخته ام، همه به برکت شما، که اکنون رعایت می کنم.
گرچه آمار مخاطبینم بعد از ترک پرشین بلاگ نزول چشم گیری کرد اما ملاقات هرروزه با همین تعداد باقی مانده برای من اسباب غرور است پس ضمن اعتقاد به آن چه می نویسم، گوشه چشمی هم به احوال خوانندگانم دارم، به همین خاطر است که گاهی ژورنالیستی رفتار می کنم؛ دریافته ام که پست های "جنگی"، بازدیدکنندگانی را که چرت می زنند از خواب می پراند! در این مواقع است که جواب ادعایی را می دهم یا از بعضی مجادلات قلمی استقبال می کنم. می دانم آن طور که دوستانم انتظار دارند "خوب" نیستم و نه آن قدر "بد" که بعضی دیگر بر آن اصرار دارند؛ به دیگران هم به همین منوال نگاه می کنم. این وب لاگ به خاطر این که "دفتر یادداشت شخصی" توکا نیستانی است- دفتری که سعی در پنهان کردنش ندارد- لاجرم درباره ی "من" است و تمام موضوعات "ریز" و "درشت" و گاه حتی بی اهمیتی که در طول روز بخشی از ذهنم را با خود درگیر کرده است.
وقتی انتقاد می کنم انتظار پاسخی دارم درخور نقد، که اگر درست گفته ام شاهد تغییری باشم در رویه ای و اگر در قضاوت خطا کرده ام آن را اصلاح کنم. به انتقاد اهمیت می دهم و چون درست نباشد، به آن جواب می دهم. مگر نقد چیزی به جز "سؤال کردن" و "به زیر سؤال بردن" است؟ باور کنید لازم است تا همه یاد بگیریم به سؤال ها جواب بدهیم، بی اعتنایی و سکوت را سال هاست که یاد گرفته ایم؛ روزی باید بتوانیم بدون این که از هم متنفر شویم با هم جدل کنیم و به توافق نرسیم!
معمار جوانی که مثل من از فارغ التحصیلان دانشکده معماری دانشگاه علم و صنعت است و باز مثل من اسمی دارد که به یاد می ماند- هدیه درمان- و باز مثل من علاقه ای به کار مطبوعاتی دارد- اسمش را چندباری در فهرست نویسندگان مجله ی "نقش نو" دیده ام- چند روز پیش برای یکی از پست های من به نام «عکسی از دوران دانشجویی» نظری گذاشت به این مضمون:
نویسنده:
چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت: 22:15
سلام . این روزها با مهندس وزیری کار می کنم که البته اگر با ذکر نام عکس را نمی گذاشتید اصلا تشخیص نمی دادم . فقط یک مطلب رو از نوشته شما حس کردم و اون اینکه کاش قدر آدمها رو بدونی و این قدر فکر نکنی خودت ته قضیه هستی و بقیه هیچ ....
اون موقع که در پلمیر بودم هم از دور کارمندان آتک را می دیدم و خاک گرفته بودن مشاورهایی مثله آتک، پلمیر و ... دیگه برایم چیز عجیبی نیست. توکا نیستانی از دید من معماری و کارکاتوریستی است که در نسل قبل باقی مانده و مثله همه هم دانشکده ای های من فکر می کنه خبریه !!!
نمی دانم اگر شما روزی با کامنتی با مضمون بالا- از طرف یک هم دانشکده ای، مطبوعاتی و معمار- روبرو شوید چه عکس العملی نشان می دهید ولی من با توجه به نقاط اشتراک سه گانه ای که، مع الاسف، با نویسنده داشتم لازم دیدم تا اندکی ایشان را قلقلک بدهم و سری به سایتی که آدرس داده بودند زدم اما در آن اثری از آثار معماری هدیه درمان ندیدم حتی از حضور معماری از نسل جدید، که هنوز "خاک نگرفته" باشد و یا برخلاف سایر هم دانشکده ای هایش متوجه باشد که "ته قضیه" نیست، خبری نبود. در بخش اصلی سایت، متن هایی به زبان انگلیسی می بینید که نوشته خودشان نیست و احتمالاً می خواهند در آینده آن ها را برای چاپ در مطبوعات ترجمه کنند و تمام آن چه که در بخش گالری عکس ها دیده می شود یکی دو نقاشی از مناظر روستایی است که با تکنیکی خوب اما کاملاً بازاری، و یکی دو نقاشی آبستره که با تکنیکی بد اما کاملاً بازاری، کشیده شده اند! با توجه به این که خانوم درمان قبلاً جهت درمان روانی من اقدام کرده بود- تا دیگر فکر نکنم ته قضیه(؟!) هستم- ضمن تشکر از ایشان متقابلاً کامنتی گذاشتم که صلاح ندیدند آن را منتشر کنند، چیزی بود در این معنی: «شما هم از فارغ التحصیلان دانشکده ی ما هستید و چنین پیداست که به همان دردی مبتلایید که در ما، فارغ التحصیلان قدیمی، تشخیص داده اید. ظاهراً خداوند در مورد اعطای نعمت اعتماد به نفس به شما دریغ نورزیده است چه اگر من به جای شما بودم با این بضاعت اندک از سواد ادبی و این نمونه های بازاری از نقاشی، کمتر خودم را برهنه در برابر انظار عمومی قرار می دادم!»
فکر می کردم که خانوم مهندس درمان وقتی از توصیفات و عبارات تندی مثل "کارمند خاک گرفته" و "فکر می کنی خودت ته قضیه هستی" استفاده می کند قصد دارد تا ضمن انتقاد، امتحانی هم از آزاد بودن اظهار نظر در وبلاگ من کرده باشد؛ فرصت خوبی بود تا من هم هدیه درمان را امتحان کنم. کامنت من هیچ وقت منتشر نشد در عوض با یک پیام خصوصی سر و کله اشان دوباره پیدا شد، یک درمان اجباری دیگر:
|
|
یکشنبه 21 مرداد1386 ساعت: 21:57 |
توسط:هدیه درمان |
|
سلام جناب نیستانی عزیز از اینکه لطف نموده و مراتب خشم خود را ابراز نمودید بسیار ممنونم. خوشبختانه همانطور که فرمودید خداوند لطفهای بسیاری به من عطا فرموده اول همان که شما گفتید دوم دست پرورده های معمارانه ناب شما که این فرصت فراهم شد تا یکی از سال بالایی های آن دانشکده پر فیض را بیابم و از فضایلش بسیار بیاموزم. این متون تخصصی شما هم خستگی کار بازاری را در اوقات فراغت از من می زداید. | ||
خانوم مهندس درمان عزیز، چون ابراز علاقه کرده اید که از "فضایل" این سال بالایی خود "بسیار بیاموزید" لازم است باز هم نکات کوچکی به شما بیاموزانم:
- من خشمگین نبودم فقط اعتماد به نفس شما به خنده ام انداخت و خواستم ببینم تا کجا ادامه می دهید.
- من هیچ جا و در هیچ نوشته ای ادعای داشتن "دست پرورده ناب معمارانه" (؟!) نکرده ام و شما، به احتمال زیاد، دست پرورده های ناب معمارانه ی کسان دیگری را با مال من عوضی گرفته اید.
- اگر منظورتان از "متون تخصصی" نوشته های روزانه ی من در این وبلاگ است، خوشحالم که با خواندن آن ها خستگی از تن به در می کنید چون به همین خاطر نوشته می شوند، اما اگر نظرتان به نوشته های خنده داری است که این روزها معماران درباره معماری می نویسند، بهتر است به مجله های تخصصی وطنی مراجعه کنید چون اینجا خستگی اتان در نمی رود.
- خنده دار نیست که خیلی از معماران مدرن ما وقتی نقاشی می کنند سلیقه اشان از سطح نقاشی های "داداش زاده" فراتر نمی رود؟
شاید آخرین باری که محمد قائد به من زنگ زد یک سال پیش و در بحبوحه ی ماجرای "مانا" بود. می خواست بداند که این همه سر و صدا به خاطر چه جیزی به راه افتاده و آیا می توانم نسخه ای از طرح جنجال ساز مانا را برایش بفرستم که فرستادم و او هم نظرش را به عنوان یک روزنامه نگار نوشت. هفته گذشته بعد از یک سال زنگ زد و ابراز علاقه کرد که یکدیگر را ببینیم. تعجب کردم چون صرف نظر از ارادتی که به او و قلم سحرانگیزش دارم تا به حال پیش نیامده که فقط به خاطر دلتنگی بخواهد من را ببیند. قائد گفت که چند روز قبل یادداشتی خوانده و حالا می خواهد درباره آن با من صحبت کند! حدس زدم باید درباره "مرجان ساتراپی" باشد که در جایی گفته بودم هم کارمان در ماهنامه صنعت حمل و نقل بوده و حتماً نتوانسته او را به خاطر بیاورد. ظهر پنجشنبه در رستورانی که معمولاً برای صرف ناهار به آن جا می رود با هم ملاقات کردیم. جلوی رستوران منتظر بود و مانند یک ژنرال بازنشسته قدم می زد. گفت که به جز اینجا جرأت نمی کند دوستانش را به رستوران دیگری دعوت کند چون همیشه پدیده ای به نام "مدیریت جدید" در کمین است تا بر تمام انتظارات خط بطلان بکشد! در حین صرف ناهار همان طور که انتظار داشتم، از ساتراپی پرسید که کدام بود و توضیح دادم که در زمان هم کاری با مجله صنعت حمل و نقل، فامیل دیگری داشت و اسمش مرجان ابراهیمی بود اما باز به یاد نیاورد، توضیح دادم که ابروهای عجیبی داشت که آن ها را رو به بالا شانه می کرد! به یاد نیاورد و موضوع صحبت از ابروهای مرجان ساتراپی به تعطیلی یک سلمانی مردانه در شیراز به جرم برداشتن ابروی یک مشتری کشید و بحث عوض شد. ناهار تمام شده بود اما صحبت های قائد گل انداخته بودند- من بیشتر شنونده بودم- پیشنهاد کرد برای ادامه گفت و شنود و صرف یک لیوان کاپوچینو به خانه اش بروم.
قائد تنها زندگی می کند اما آپارتمان زیبا و پاکیزه ای مملو از کتاب دارد. در آشپزخانه نشستیم و او در حین درست کردن کاپوچینو به صحبت هایش ادامه داد. وقت خداحافطی تا دم در بدرقه ام کرد و پاکتی دربسته به دستم داد و خواست تا قبل از دور شدن از خانه بازش نکنم!
چند سال پیش، محمد قائد مجله ای منتشر می کرد به اسم "لوح" و من چند شماره ای برایش طراحی کردم؛ روزی که به پول احتیاج داشتم برای او صورت حسابی صد هزار تومانی فرستادم که فقط نیمی از آن را پرداخت کرد و معلوم است که ناراحت شدم؛ نامه دیگری نوشتم و اعتراض کردم. دیروز بعد از گذشت دست کم پنج سال، یک چک پول پنجاه هزار تومانی داخل یک پاکت در بسته به دستم داد! آن هم وقتی که اصل داستان را فراموش کرده بودم و اصلاً انتظار نداشتم که کسی با خواندن یک یادداشت قدیمی به صرافت جبران مافات بیفتد.
شاید این دلچسب ترین دستمزدی است که تا امروز از مطبوعات گرفته ام.
درست است که بعد از تعطیلی روزنامه شرق حالا ترجیح می دهم مدتی دور و بر مطبوعات نگردم و حقیقت دارد که نه در جوانی و نه امروز حاضر نبودم و نیستم که با یک کوله پشتی و جیب خالی دور دنیا راه بیفتم یا وسط طبیعت چادر بزنم و یا جایی بخوابم که حمام و دستشویی درست و حسابی نداشته باشد اما وقتی صحبت از غذاخوردن در میان باشد همان روحیه ای را دارم که باعث شد کریستف کلمب برای رفتن به هندوستان سر از قاره جدید در بیاورد. حتی آدم محافظه کاری مثل من، در بعضی زمینه ها می تواند ماجراجو به حساب بیاید.
غذاهای دریایی را دوست دارم اما وقتی در فرانسه گران ترین بشقاب یک رستوران دریایی را سفارش دادم از دیدن بشقابم همان قدر یکه خوردم که کریستف کلمب از دیدن سرخپوست های امریکایی. ناهار آن روز من، یکی از خوشمزه ترین تجربیات زندگی ام بود و تنها تأسفم از آن است که اسم بعضی از موجودات حاضر در بشقاب را نمی دانستم و کسی هم نبود تا ما را به هم معرفی کند.
وقتی با لذت مشغول هورت کشیدن یکی از این دوکفه ای ها بودم، خانومی ایرانی که پشت میز دیگری نشسته بود جلو آمد و پرسید که آیا می تواند یکی از حلزون های من را بچشد؟- در غذا خوردن محافظه کار بود و ترجیح داده بود ماهی سفارش بدهد- جوابش منفی بود؛ نمی خواستم هیچ قسمتی از این خوراک استثنایی را با کسی شریک بشوم. از من که نا امید شد به سراغ گارسن رفت و از او خواست تا فقط یکی از این حلزون ها را برای چشیدن برایش بیاورد؛ من کماکان مشغول لذت بردن از غذای خودم بودم که صدای جیغ اشمئزاز خانوم کنجکاو را شنیدم که با صدای بلند می گفت: ...اااااااااااااااااااااییییی این که خاااااااااااااامه!
شما هم شنیده اید که "کفش ها معرف شخصیت صاحبان خود هستند"؟ امروز صبح وقتی کفش های نو مهندس ایمانی را دیدم به یاد جمله بالا افتادم؛ مهندس ایمانی معماری پنجاه و چند ساله و جدی است و دوست دارد در محیط کار کراوات بزند، به ندرت با کسی شوخی می کند مگر آن که یاد ایام خوش دانشکده ی هنرهای زیبا افتاده باشد؛ وقتی هم شوخی می کند زیادی جدی است. چند بار سعی کرده ام که چهره و رفتارش را وقتی که بیست ساله و دانشچو بوده مجسم کنم اما نتوانستم؛ بعضی ها دوست دارند جوری رفتار کنند که انگار هیچ وقت جوان نبوده اند شاید هم دوست ندارند "سبک" دیده شوند. مهندس عزیزی سی و یکی دو سال بیشتر ندارد، معمار خیلی خوبی است، گاهی تمرین مدیریت می کند چون در آینده بدون شک مسئولیت هایش سنگین تر خواهد شد. عزیزی، شیک پوش است و کراوات زدن را دوست دارد اما از سنش فاصله نگرفته است و گاهی هم اسپرت می پوشد و البته "مارک دار"! آقای هیبت اللهی تکنسین معماری است، اگر دنبال ریشه ی یک کلمه دشوار می گردید حتماً باید به ایشان رجوع کنید. در یکی از پست های قدیمی ام از پس کله اش عکس انداختم و از آن به عنوان "عکس تزئینی" استفاده کردم! مثل خود من "گنجشک روزی" است و کراوات هم نمی زند. مهندس سامع فارغ التحصیل هنرهای زیبا است، خیلی جوان است و اصلاً به نسل های قبل بچه های هنرهای زیبا شباهتی ندارد. تازه عقد کرده و امیدوار است به زودی ازدواج کند. هنوز کراواتی نشده اما شلوارهای پارچه ای را ترجیح می دهد، به ندرت جین هم می پوشد. مهندس شیوری شصت و دو ساله است –امروز جشن تولدش بود- اما پنجاه و پنج ساله نشان می دهد. معلوم است که در جوانی ورزشکار بوده و هزار ماشاالله خیلی سرحال است، گاهی با هم برای سیگار کشیدن از آتلیه بیرون می رویم، سر حال که باشد شوخی های با نمکی می کند. کسی را ندیده ام که به اندازه او از "اتوکد" سررشته داشته باشد و باز کسی را ندیده ام که به اندازه او دنیا را با "جزئیات" ببیند. در محیط کار کراوات نمی زند اما مطابق سن و سالش لباس می پوشد. مهندس صادق زاده سی و یک ساله و فارغ التحصیل دانشگاه آزاد است، به شدت مدرن فکر می کند و در مواقع بیکاری به عنوان مدافع افکار و طراحی مدرن در معماری با من که ساز مخالف می زنم بحث می کند. معمار خوب و به همان اندازه هم جوان خوبی است. از آن تیپ جوان هایی است که به راحتی می توانند سرمشق تربیت برای بچه های مردم باشند. صادق زاده اهل مدرنیته در لباس و پوشاک نیست و سنتی و "سنگین" لباس می پوشد. تازگی ها یک خط در میان کراوات می زند.
توکای مقدس را هم که می شناسید، چهل و هفت ساله ای که نمی خواهد بزرگ شود.
امروز از کفش های خودم و شش نفری که درباره اشان نوشتم عکاسی کردم، باهوش باشید می توانید از روی کفش ها هویت صاحبانشان را تشخیص بدهید.
خیلی دوست دارم که هر سال به سبک مرفهین بی درد سفری به فرنگ بروم؛ یک سال می شود یک سال نمی شود. امسال هنوز جایی نرفته ام اما وقت سفر است، این را از بی تابی ام در طول روز می فهمم- انگار چیز مهمی گم کرده باشم که حواسم را از کار پرت می کند- بی حوصله می شوم. چمدانی همیشه گوشه ی اتاقم است، به آن نگاه می کنم و منتظر بهانه و پول این پا و آن پا می کنم.
سال پیش تا کپنهاگ رفتم، جایی که شیرینی گل محمدی از آنجا می آید، رفتم تا مجسمه پری دریایی را که روی صخره ای لم داده است ببینم که دیدم و دوستانی پیدا کردم که بسیار مهربان بودند، می خواستم که درباره کشورم، مردم و طبیعت آن برایشان حرف بزنم و این که چقدر [گاهی] با تصویری که از ما در تلویزیون دیده اند فرق داریم، توضیحاتم کافی نبود، به مدرک بیشتری برای اثبات ادعایم نیاز داشتم تا این که در مرکز شهر با نصویری آشنا روبرو شدم؛ عکس بزرگی از دوست عکاسم "پیمان هوشمندزاده" که در ابعادی بزرگ روی یک دیوار نصب شده بود، جلوتر عکس دیگری با ابعادی بزرگ تر از "شادی قدیریان" دیدم- پرتره زیبایی از یک زن جوان ایرانی با موهای پوشیده و حجاب- و جلوتر یک طراحی از هنرمندی که نمی شناختم و نامش را امروز به یاد ندارم؛ همه در ابعادی غول آسا نصب شده بر دیوارهای شهر. در یکی از مراکز مهم فرهنگی کپنهاگ نمایشگاهی از آثار هنرمندان ایرانی برقرار بود و به همین خاطر عکس هایی در این ابعاد زینت بخش دیوارهای شهر شده بود. با افتخار عکس ها را به دوستان جدیدم نشان دادم و گفتم که: ... ما اینیم!
کاش هنرمند ها بیشتر از سیاستمدارها به سفر می رفتند.
فرشته ی نگهبانی که تحت تأثیر یکی از فیلم های "ویم وندرس" از همین دور و اطراف هوای من را دارد گاهی پیغام هایی برای من اینجا و آنجا می گذارد که بسیار راهگشا هستند اما یافتن اشان به حل کردن یک معمای خیلی سخت می ماند؛ باید حواسم را خیلی جمع کنم تا پیغام را بگیرم. تمرکز که ندارم نشانه ها را حتی وقتی که درست جلوی چشمم است نمی بینم و آن ها را از دست می دهم.
روزی چهار بار بالای پشت بام دفتر می روم تا سیگار بکشم، پشت بام حسابی آفتاب گیر است و کندانسورهای تأسیسات خنک کننده ی ساختمان همه آن جا قرار گرفته اند و باد گرمی تولید می کنند که ایستادن کنار آن ها را سخت می کند، تنها نقطه ای که در طول روز سایه است همان جا کنا هرم گرمای کندانسورها و در پناه دیوار خرپشته است؛ همسایه های دفتر شکایت کرده اند که من و دوستانم از بالای بام به خانه های آن ها نگاه می کنیم. واقعیت آن است که در آن زاویه که ما می ایستیم راهی به جز ایستادن مقابل پنجره ی آن ها وجود ندارد. اطلاعیه هایی به در و دیوار خرپشته چسبانده اند که در آن اکیداً نگاه کردن به خانه های همسایه نهی شده است، امروز به ناچار از خیر سایه گذشتم و زیر آفتاب داغ تابستان به سمت خیابان ولی عصر ایستادم و بلافاصله با این پیغام رمزی روبرو شدم:
فقط بوس!
مشکل شهرهای امروز ما ساختمان های زشتی که در آن می سازیم نیست- ساختمان زشت در همه جای دنیا ساخته می شود- مشکل از بی توجهی به آدم هایی است که در این شهرها زندگی می کنند. در تهران هرچیزی بهایی دارد به جز خود ما که انگار مفت نمی ارزیم، پس بدون دغدغه فضای مشاع شهر به نفع ساخته شدن دکان و مغازه و پاساژ و مجتمع های مسکونی و جاده مصادره می شود. اتومبیل های عزیز ما، نور چشم ما، سرمایه ی زندگی ما، مایه ی فخر و مباهات و غرور ما، وسیله ی امرار معاش و تخلیه فشارهای روانی ما، که مثل قالی کرمان هرقدر کهنه تر و درب و داغان تر می شوند به ارزششان افزوده می شود،دیگر جایی برای قدم زدن، نفس کشیدن و زندگی کردن برایمان باقی نگذاشته اند.
اتفاق نادری است اگر ببینید در تهران یک مبل جای توقف یک اتومبیل را اشغال کرده است. شاید برای اولین بار بعضی از شهروندان تهرانی به یمن این حادثه فهمیده باشند که نشستن و گپ زدن در حاشیه یک خیابان چه کار لذت بخشی است.
آقای نیستانی:
برداشت من از نوشته شما این بود:
توکا نیستانی قلم را به نان می فروخته است و هنوز هم می فروشد.
توکا نیستانی دچار خود سانسوریست و نمی تواند آنچه فکرمیکند را به راحتی به روی کاغذ بیاورد.
آقای نیستانی لطفا عصبانی نشوید.کسی از شما انتظار قهرمان بازی ندارد.اما آیا بیان آزادانه نظرات و تفکرات ذاتا نقاد یک هنرمند قهرمان بازيست؟شاید شما هنرمند نیستید وشاید هم نقاد نیستید( که در این صورت عجب تضاد جالبیست بین اسم کاریکاتوریست و آنچه شما هستید).
سئوال آخر آنکه از امثال شما در آینده نه جندان دور چه باقی میماند؟ حتما با کمی واقع بینی انتظار ماندگاری نام و یادتان را در حافظه ملت نقاد ایران نخواهید داشت.نه؟
آخر شما قلم را به نان شب بچه هایتان فروخته اید آقای کاریکاتوریست غیر منتقد.
تلخ نوشتم می دانم اما انتظارم از تو بیشتر از اینها بود توکا.
اگر محض استثنا هم که شده اینبار محافظه کاری نکردی لطفا نظر م را بدون جرح و تعدیل و مطابق قانون مطبوعات و جواب خودت رو به همون اندازه و در همون ستون ایضا منتشر کن.نکردی هم نکردی میمونه بین من و تو که جفتمون می دونیم کی ترسو بود باز نه؟
اظهار نظر بالا از طرف کسی است که نمی شناسمش، خودش را روزبه معرفی کرده و چیزهایی نوشته که نیازی به پاسخ ندارد اما چون نظیر این حرف ها را از زبان دیگران هم شنیده ام و سوژه خوبی برای یک پست جدید می تواند باشد جواب می دهم:
- کاملاً درست است اگر منظور از فروختن قلم به نان، کسب معاش از راه قلم است، حق با تو است. توکا نیستانی همیشه قلم را به نان فروخته، قلم به مزد است، از راه قلمش امرار معاش می کند و به همین خاطر اکنون "مقدس" است! آیا کار "شرافتمندانه"، پر "خطر" و کم اجر و مزدی مثل طراحی برای مطبوعات شما را برآشفته می کند؟! مگر بزرگان ما از راه های دیگری نان می خوردند؟ آیا اگر احمد شاملو به جای امرار معاش از قلم، در کار خرید و فروش کوپن ارزاق عمومی بود شما خوش حال می شدید؟!
- کاملاً درست است، توکا نیستانی دچار خود سانسوری است و شک نکنید که نمی تواند همه ی آنچه را که در ذهن دارد به روی کاغذ بیاورد؛ شما که این نقطه ضعف را ندارید، زیر ذره بین نیستید و خدا را شکر از نسل دیگری هستید چرا برای گذاشتن یک کامنت ساده در وب لاگ من که نه دنیا را دارم و نه آخرت را، و دستم از همه جا کوتاه است محافظه کارانه از گذاشتن اسم کاملتان پرهیز می کنید؟ نه من قهرمان نیستم اما... دروغگو هم نیستم.
- من به بیان آزادانه ی عقیده و نظر اعتقاد کامل دارم، فراموش نکنید که علت مشکلات احتمالی ما در این زمینه من نیستم.
- از امثال من در آینده هرچه که باقی بماند یا نماند مهم نیست. من منتظر آینده نیستم و قضاوت آیندگان را به خودشان وامی گذارم؛ شما صد سال بعد خبرش را بدهید که چه چیزی از من باقی ماند و چه چیز نماند. ملت ما حافظه ی خوبی ندارد، نقـاد هم نیست، اتفاقاً مشکل ملت آن است که دوست ندارد نقد شود. همین مردم وقتی به جایی می رسند و مصدر کاری قرار می گیرند پدر هرچه منتقد است می سوزانند تا درس عبرتی باشد برای دیگران.
- حالا که نظرت را طبق قانون مطبوعات(!؟) و بدون جرح و تعدیل منتشر کردم و باز معلوم نشد کداممان ترسو هستیم می توانی برای اثبات شجاعتت نام و نام خانوادگی و شماره ی تلفن خود را به همراه یک اظهار نظر کاملاً آزادانه و بی رو دربایستی از اوضاع سیاسی مملکت به آدرس من پست کنی تا بعد از اطمینان از صحت هویتت آن را در همین وب لاگ به اسم خودت منتشر کنم. باشد که از امثال شما چیزکی دست آیندگان را بگیرد!
یادتان است گفته بودم بعضی ها دوست دارند روی هر طرحی تفسیرهای عجیب و غریب بگذارند؟ این هم شاهدی که از غیب رسید:
هر سه شنبه طبق قراری که با "هادی حیدری" دارم طرحی برایش می فرستم تا دو روز بعد در "اعتماد ملی" منتشر شود. گاهی که حوصله طراحی کردن ندارم یا مشغول به کار دیگری مثل نوشتن یک پست جدید برای "توکای مقدس" هستم از میان کارهای قدیمی یکی را انتخاب می کنم و با حذف تاریخ پای آن، به اسم طرح جدید جا می زنم! سه شنبه پیش هم همین کار را کردم.
دیشب هادی زنگ زد و گفت که در شورای روزنامه از طرح من ایراد گرفته اند و چاپ شدن آن را صلاح ندانسته اند؛ تعجب نکردم اما کنجکاو بودم تا بدانم از چه چیز آن توانسته اند ایراد بگیرند؟! طرح را در مهرماه سال 72 و برای مقاله ای درباره ی واسطه های فروش آهن یا چیزی در این حدود کشیده بودم و حداقل یک بار چاپ شده بود. در طرح من دو کارگر ساختمانی تیرآهن سنگینی را به زحمت حمل می کنند در حالی که مرد متوسط القامه ای کمر بار را با یک دست نگاه داشته و معلوم است که دخالت موثری در این نقل و انتقال ندارد.
یک نفر در شورای سردبیری، شباهتی بین حمل این تیرآهن با حمل "تابوت" کشف کرده و چون این روزها یکی از بزرگان فوت کرده اند ترسیده تا مبادا گمان شود این طرح به آن حادثه کنایه ای می زند! وقتی چنین تفسیری به ذهن یک نفر از شورای سردبیری برسد حتماً به ذهن چند نفر در جاهای دیگر هم خواهد رسید؛ خدارا صدهزار مرتبه شکر که به خیر گذشت و چاپ نشد!
با این اعتقاد که تقسیم بندی انتقاد به "سازنده" و "مخرب" حیله ای برای فرار از نقد شدن است؛ نقد را در هر شکل و با هر انگیزه ای خوب می دانم حتی وقتی که منتقد به خطا می رود به ما یادآوری می کند که دیده می شویم و هر نقد مخالفی می تواند نشانی از حضور سلیقه ای متفاوت در جامعه باشد. خوانندگان این متن قبلاً می دانند که من به نوشته های بی سر و تهی که امضا ندارند و فقط کچلی یا بی استعدادی کسی را یادآوری می کنند نقد نمی گویم.
یکی از ستایشگران اردشیر محصص که مدتی است مقاله هایی در عظمت او می نویسد این بار به عنوان بازخوانی یک پرونده ی هنری مطلبی نوشته که در آن به همه چیز از نادیده گرفته شدن اردشیر طی سه دهه گذشته تا قیمت گذاری پایین آثار او در نمایشگاه آخر و حتی نقد "شهروز نظری" بر آن نمایشگاه اعتراض کرده است. مطلب "یحیی تدین" در دفاع از اردشیر را دوست ندارم چون بیشتر از آن که حاوی حقیقتی باشد تلاشی است برای قدسی کردن مقام اردشیر تا دیگر دست کسی به دامان او نرسد و از گزند منتقد و معاند در امان بماند و دفاع او چه لحن آشنایی پیدا می کند آن جا که می گوید:
البته اينكه چرا در ميان اين همه نقادان آثار "اردشير" جناب نظري اين يكي را انتخاب كردهاند به خود ايشان مربوط است ولي با كمي ظرافت به خوبي ميتوانستند براي دنبال كردن چنين هدفي از ديگراني بهره جويند كه نسبت به مقولات مربوط به هنر ايلوستراسيون" يا طراحي حداقل داراي اعتبار و مهارتي درخور اعتنا باشند، به ياري گرفتن فردي مثل "پرويز دوايي"(2) كه بيشتر اشتهارش در اوائل مربوط به نقد فيلمهاي سينمايي آن سالها بود...
آن وقت ها که اردشیر فقط یکی بود و آن یکی هم محصص بود برخلاف نظر آقای تدین همه بدون آن که نیازی به اثبات توانایی های خود در هنر ایلوستراسیون یا طراحی داشته باشند درباره او قضاوت کردند و اردشیر از این موضوع نه تنها ضرر نکرد بلکه بسیار منتفع شد! اعتبار دادن به چنین پیش شرطی برای قضاوت حتی از خود آقای تدین هم سلب صلاحیت می کند!
اردشیر محصص مثل هر هنرمند بزرگی در هرجای دنیا، با پشتوانه ای از استعداد، هوش و ذکاوت، پشتکار، شناخت دنیای معاصر، آینده نگری، روابط عمومی عالی و تبلیغاتی بی عیب و نقص پا به عرصه ی هنر و جامعه ی روشنفکری دهه ی چهل ایران گذاشت و موفق شد تا با حمایت های معنوی لشکری از روشنفکران و نویسندگان و شاعران و روزنامه نگاران به نام و علیرغم بی اعتنایی همکاران کاریکاتوریست، خود را به حق به عنوان پیشروترین طراح ایرانی مطرح کند. اردشیر تا قبل از سال 1357 و در دورانی که کاریکاتور روشنفکرانه خریداری نداشت بیش از ده جلد کتاب منتشر کرد و گمان ندارم که هنوز کسی- حتی از پرکارترین کاریکاتوریست های ما- توانسته باشد به این رکورد نزدیک شود. در میان کسانی که درباره او نقد و مقاله نوشته اند این اسامی شاخص هستند: احمد شاملو، جواد مجابی، آیدین آغداشلو، نیکزاد نجومی، عمران صلاحی، علی اصغر حاج سید جوادی، شائول بخاش، کریم امامی، علی رضا نوری زاده، آلبرت کوچویی، منوچهر آتشی، ایراندخت محصص، عباس پهلوان، بهروز صوراسرافیل و ... اگر از این لطیفه که جواد مجابی و عمران صلاحی دستی در کشیدن کاریکاتور داشتند بگذریم، تنها آیدین آغداشلو و نیکزاد نجومی در آن میان مهارتی درخور اعتنا در هنر ایلوستراسیون و طراحی داشتند؛ آیدین مقدمه ستایش آمیزی بر کتاب "تشریفات" نوشت که بعدها اعتقاد خود به آن را از دست داد و انکارش کرد. شاید بیشترین سهم در حمایت از اردشیر مربوط به جواد مجابی است، کسی که کتاب "کافرنامه" به او اهدا شده است و یکی از معدود کسانی که مجموعه ای غنی و بی نظیر از آثار اردشیر را در اختیار دارد.
اردشیر به زیبایی کالای خود را عرضه می کند؛ کتاب هایی نفیس که گاهی با بیش از یک مقدمه و اکثراً به دو زبان منتشر شدند نشان از توجه هنرمند به بازارهای کار در خارج از ایران دارد. چاپ یکی از طرح های پیکاسو بر روی جلد "شناختنامه اردشیر"، این ظن را قوت می بخشد که پیکاسو برای اردشیر طرحی کشیده است؛ اردشیر در هیچ جای کتاب تکلیف این طرح را روشن نمی کند و اجازه می دهد تا شایعه پا بگیرد. درباره این طرح و احتمال اردشیر بودن آن با جواد مجابی صحبت کرده ام و او قویاً این احتمال را تکذیب می کند. با منطق هم جور نمی آید، وقتی صدها هنرمند و نقاش و کاریکاتوریست مهم مثل استاین برگ، توپر و... با پیکاسو معاصر بوده اند و او طرحی از هیچ کدام نساخته به کدام دلیل باید اردشیر را در اولویت قرار داده باشد؟ آن هم وقتی که هیچ سندی از مکاتبه یا دیدار آن ها وجود ندارد و می دانیم که اردشیر چه دقتی در حفظ و نگهداری از این قبیل اسناد دارد.
این شایعه که اردشیر طراحی تراز اول و شهره ی آفاق است تا آنجا صحت دارد که تراز او را نعیین می کند وگرنه هنوز در نیویورک به شهرت و موفقیتی درخور نبوغش دست نیافته است. در یک ملاقات اتفاقی با "آرت اسپیگلمن"- طراح و تصویرساز امریکایی و برنده ی جایزه ی پولیتزر، کسی که به طور مستمر برای نیویورک تایمز طراحی می کند و خالق بیشترین روی جلدهای مجله ی "نیویورکر" است- و شخص دیگری که مدیر هنری مجله نیویورکر بود، درباره اردشیر صحبت کردم و با تعجب دیدم که او را نمی شناسند، توضیح دادم که اردشیر مقیم نیویورک است و برای نیویورک تایمز تصویرسازی می کند و جواب شنیدم که نیویورک تایمز با بیشتر از سیصد طراح و تصویرساز تراز اول همکاری دارد که سهم هرکدام چاپ دو یا سه طرح در سال است و امکان ندارد در این شرایط نام طراح به یاد کسی بماند مگر آن که ستون ثابت و روزانه داشته باشد که اردشیر، متاسفانه، ندارد.
اردشیر هنرمند بزرگی است که برای رسیدن به موفقیت هم از استعداد و نبوغ برخوردار بود و هم از اجماع "روشنفکران متبختر"ی که چندان منزوی نبودند و به تمامی رسانه ها راه داشتند.
در زمانه ای که نقد هنری رونقی ندارد و چند منتقدی که باقی مانده اند به کاریکاتور به عنوان شاخه ای از هنرهای تجسمی روی خوش نشان نمی دهند، خوب است به امثال شهروز نظری که نگاهی هم به کاریکاتور دارد بیشتر بها بدهیم. محصص بزرگ است و دینی بزرگتر بر گردن ما دارد، در برابر او با خضوع خواهیم ایستاد اما بدعت بدی است اگر بخواهیم همه همان چیزی را در او ببینند که ما می پسندیم.
هنر اردشیر در انتقاد تند و تیز او است، ایمان دارم که او منتقدین را دوست تر دارد تا مداحانی که هنرشان ساختن بت است از یک انسان.
در سایت پرشین کارتون مقاله ای خواندم از آقای یوسف محمدی و برگرفته از سایت روز آنلاین؛ عنوان مقاله این است: "متهم ردیف اول: کاریکاتوریست/ مروری بر چند پرونده قضایی در مورد کاریکاتورهای مطبوعاتی". نویسنده در بخشی از این مقاله اشاره ای هم به ماجرای دستگیری من در فروردین سال هفتاد و دو کرده و چون می ترسم خوانندگان آن مقاله در مورد من دچار شبهه شوند ترجیح می دهم داستان را خودم برایتان تعریف کنم:
طراحان حرفه ای مطبوعات می دانند که ماه بهمن و هفته ی اول اسفند ، روزهای پرکاری هستند چون همه ی ویژه نامه های نوروزی در همین ایام باید برای چاپ آماده شوند و فشار کار فوق العاده زیاد است. در آن سال من برای مجله های زیادی کار می کردم و چون دستمزدها پایین بود برای این که درآمدی داشته باشم به هیچ نشریه ای جواب رد نمی دادم؛ روزها تا ساعت پنج عصر در دفتر معماری مهندس خاتمی- که هیچ نسبتی با سید محمد خاتمی ندارد- کار می کردم و شب ها بعد از این که بچه هایم می خوابیدند و خانه آرام می شد تا نیمه های شب طرح می کشیدم. معلوم است که خیلی خسته می شدم و نمی توانستم برای آخرین طرح ها وقت زیادی بگذارم. شبی که آن طرح نفرین شده به ذهنم رسید به شدت خسته بودم، برای چهارده مقاله تصویر سازی کرده بودم و برای خوابیدن فقط می بایست از سد یک طرح دیگر می گذشتم: سرمقاله ای بود مربوط به ماهنامه ای علمی که امروز حتی نامش را به خاطر نمی آورم، چند دقیقه ای را صرف خواندن آن کردم و اولین تصویری که به ذهنم رسید کشیدم. کار که تمام شد نگاهی به آن انداختم و چون مردی با ریش بلند قهرمان طرح بود فکر کردم که: مبادا کشیدن آن کار دستم بدهد؟! اما خیلی خوابم می آمد و خودم را متقاعد کردم که: ریش که به خودی خود مقدس نیست، تقدس آن بستگی به کسی دارد که ریش بر محاسنش روییده است! خیال بد را دور کردم و خوابیدم. شماره های نوروزی سر وقت منتشر شدند و روی دکه ها نشستند. از بد اقبالی من در همان روزها ماجرای مجله فاراد پیش آمد و حسن کریم زاده دستگیر شد. آن موقع نه فاراد را می شناختم و نه طرح جنجالی آن را دیده بودم و نه می دانستم چه کسی آن را کشیده، حسن کریم زاده را هم اصلاً نمی شناختم. اواخر فروردین ماه بود که سردبیر مجله به دفتری که در آن کار می کردم زنگ زد و بعد از احوال پرسی گفت که دو نفر از دوستانش می خواهند مجله ای منتشر کنند و دنبال من می گردند تا برای آن ها کار کنم، می خواهند همین امروز به دیدنم بیایند و آدرس دفتر را پرسید. گفتم که ساعت کاری من تمام شده و چون برای گرفتن شغلی بهتر در یک شرکت بزرگ ساعت چهار وقت مصاحبه دارم، بهتر است آن ها آدرسشان را بدهند تا خودم فردا به دیدنشان بروم اما اصرار کردند و اطمینان دادند که زیاد وقتم را نخواهند گرفت. بالاجبار و اکراه نشانی را دادم و نگران قرار کاری خودم بودم. خیلی زودتر از آن که فکرش را می کردم دو نفر از برادرانی که ظاهرشان نشان می داد هیچ ربطی با هیچ مجله ای ندارند به دفتر آمدند و من را برای ادای پاره ای توضیحات سوار بر یک رنو پلاک شخصی با خود بردند. در اداره مربوطه کتباً بازجویی شدم و چون با ترس و لرز از جرمم پرسیدم همان طرح کذایی را نشانم دادند. تفسیر خودم را از طرحی که در زمان غلبه ی خواب و خستگی کشیده بودم برایشان نوشتم و نپذیرفتند و تفسیر خودشان را گفتند که با مال من فرق داشت و بسیار وحشتناک بود اما برداشت آن ها بود و هیچ کس نمی توانست ثابت کند که اشتباه است! بارها و بارها گفتم و نوشتم فقط یک احمق طرحی با چنین نیتی می کشد و پای آن را به این بزرگی امضا می کند و قبل از دستگیری از مملکت فرار نمی کند و من یک احمق نیستم!
ترک یک موتور سیکلت من را به بازداشتگاه بردند. سلولی که در آن زندانی بودم کوچک اما تمیز بود. ساعت نداشتم و چون نور خورشید را نمی دیدم گذشت زمان را حس نمی کردم فقط وقتی غذا می آوردند می فهمیدم که چه وقتی از روز است. سیگار کشیدن ممنوع بود و قدم زدن خسته کننده، پس تمام چهار روز را یا خوابیدم یا در تنهایی گریه کردم! در بازجویی ها از انگیزه ام برای کشیدن "طرح موهن" می پرسیدند و من مدام تکرار می کردم که قرار بود هزار تومان دستمزد بگیرم که آن را هنوز نگرفته ام، قبول نمی کردند، می گفتم اگر این تفسیر "موهن" را بر این طرح سوار نکنید آدمی که من کشیده ام به هیچ کسی شبیه نیست، می گفتند که بله شانس آوردی که شبیه نیست، که اگر بود جرمت سنگین تر می شد...
فکر می کنم که در نهایت وساطت های کیومرث صابری- گل آقا- و اشک های خودم، من را از آن مخمصه نجات داد. وقتی بعد از چهار روز آزاد شدم و بعد ازچند ماه پر تنش پرونده مختومه اعلام شد با خودم عهد بستم که هیچ وقت خواب آلوده و زیاد کار نکنم و بالا و پایین هر طرحی را که می کشم بارها به دنبال کشف تفسیرهای ناخواسته جستجو کنم. به این ترتیب محافظه کار و کم کار شدم اما هنوز هم گاهی از تفسیرهای عجیب و غریبی که روی بعضی از کارهایم می گذارند شگفت زده می شوم.
کاریکاتوریست ها قهرمان نیستند، سیاست مدار نیستند، چریک نیستند، کودتاچی نیستند، دشمن نیستند، برای دولت های خارجی کار نمی کنند، مقدس نیستند، از فضا نیامده اند، قوی و پوست کلفت نیستند، آماده ی جان باختن در راه عقیده و حرف اشان نیستند؛ آدم هایی معمولی هستند که مثل همه یک زندگی معمولی و صدها دل بستگی معمولی تر دارند و اگر روال زندگی اشان مختل نشود حاصل تجربیات روزمره اشان را به تصویرهایی ترجمه می کنند که می تواند حرف دل شما هم باشد و چون آدم هستند، مثل همه، خیلی وقت ها در قضاوت هایشان اشتباه هم می کنند. کاریکاتوریست ها بخشی از لایه ی بسیار نازکی از ساکنین این سرزمین هستند که حرفی برای گفتن دارند.
الان از پیش دکتر مرتضوی می آیم، یکی از دندان هایم پوسیده بود که چرخ کرد و یکی هم نابود شده بود که کشید. صورتم بی حس است و دو گوشه ی دهانم از بس باز مانده درد می کند؛ حیف که منتظرم تا تأثیر بی حسی موضعی تمام شود و جای خالی دندانم درد بگیرد وگرنه دوست داشتم چیزکی درباره ی بعضی مدافعین "اردشیر محصص" بنویسم؛ امروز مقاله ای خواندم که در آن به منتقدی که بی وضو درباره ی استاد نوشته بود سخت تاخته بودند انگار که محصص از شمار "مقدسین" است و اینجا هم خطوط قرمزی وجود دارد که کسی حق عبور از آن را ندارد.
همه می دانند که تنها "مقدس" در این حوالی "توکای مقدس" است و درباره ی او هم می توان هرچیزی گفت و نوشت و شاید اصلاً به همین خاطر مقدس باشد!
این عکس در اواخر دهه ی پنجاه و در دانشکده معماری دانشگاه علم و صنعت گرفته شده، زمانی که آقای رئیس جمهور هم جایی در همان حوالی مشغول درس و سیاست بوده است.
نفر اول از سمت راست، کارلین عیشونژادیان است که امروز هفتصد کیلو وزن دارد و رئیس یک شرکت ساختمانی است. آن روزها من و کارلین تمام پروژه هایی را که می شد، با هم و به طور مشترک می گذراندیم تا جایی که مسئولین حفظ شئونات در دانشگاه به ما شک کردند- گمان بردند که یکی از ما دو نفر باید زن باشد- و برای ادای پاره ای توضیحات احضارمان کردند؛ خوشبختانه مسئول دفتر بعد از دیدن سبیل های کارلین و اطمینان از مرد بودن هر دوی ما، با خنده پرونده را مختومه اعلام کرد.
نفر وسط خودم هستم، اما سال های زیادی گذشته و خیلی مطمئن نیستم!
نفر سمت چپ، بیژن وزیری است، آخرین باری که دیدمش در دفتر مشترکی بود که با کارلین داشتم؛ بعد از چند ساعت مرور خاطرات گذشته آن قدر گریه کرد که حالش به هم خورد و بالا آورد! مجبور شدیم برایش تاکسی بگیریم و بعد از بدرقه به زور سوارش کنیم؛ در آخرین لحظه ای که داشتم دست هایش را- که از پنجره ی تاکسی بیرون آورده بود- از دور گردن کارلین جدا می کردم روی سینه ی کارلین هم بالا آورد اما عذرخواهی کرد و قبل از دور شدن تاکسی آن تو هم بالا آورد...
کارلین امروز این شکلی است.
امروز رفتم دندانی که پوسیده بود تعمیر کنم. روی صندلی مخصوص دراز کشیدم تا مثل همیشه آقای دکتر با عینک مخصوص و ماسک از در وارد شد و من همان طور خوابیده با او سلام و علیک کردم.
دکتر مرتضوی به چند دلیل بهترین دندانپزشک شهر است، اولاً می داند که من طاقت تحمل درد ندارم پس وقتی دندانم را بی حس می کند خیلی مایه می گذارد و تا ساعت ها بعد حتی انگشت های پای من هم بی حس می مانند؛ البته گاهی از اعتماد من سوء استفاده می کند و بدون بی حسی و فقط با این اخطار که: "الان تموم میشه" دندانم را چرخ می کند. ساعدهایش مثل همه ی دندانپزشک های درجه یک پشمالو است و سرش هم تاس است. آخرین و بزرگترین مزیتش نزدیک بودن مطبش به خانه ی من است؛ قبل ها که به مطب هایی دور از خانه می رفتم بین راه ترس بر من غلبه می کرد و شلوغی خیابان و نبودن تاکسی را بهانه می کردم و به خانه بر می گشتم اما حالا که این بهانه را ندارم خیالم راحت است و بیشتر به دندان هایم می رسم.
این تصویری است که من از دکتر مرتضوی در ذهنم دارم، چهارده سال او را بالای سرم و وارونه دیده ام. شبی که به اتفاق همسرش، خانوم دکتر جزنی، در بیمارستان قلب به عیادت من آمدند چون مستقیم و از روبرو به صورتشان نگاه می کردم نشناختمشان اما وقتی که دراز کشیدم و سر و ته نگاهشان کردم فهمیدم که دوستان دندانپزشک من هستند. آقای دکتر و همسرش انسان هایی با فرهنگ و اهل کتاب و هنر هستند. دکتر دوست دارد وقتی من دست و پا بسته روی صندلی مطب دراز کشیده ام و آن لوله ی ساکشن مسخره زیر زبانم قرقر می کند و کلی پنبه و گیره توی دهانم است، درباره ی مسائل سیاسی و اجتماعی روز نظر من را بپرسد؛ البته در آن وضعیت منتظر جواب نمی ماند و همیشه گفت و گوی ما به گفت و شنودی یک طرفه تبدیل می شود، او می گوید و من گوش می دهم.
همه ی دندان های دکتر مرتضوی سالم و بی عیب است و به همین خاطر ترس آدمی را که زیر دستش خوابیده درک نمی کند. یک بار که مشغول عصب کشی دندانم بود با بدجنسی و از ته دل دعا کردم که دندان هایش بپوسد تا ببینم می تواند 45 دقیقه دهانش را باز نگاه دارد و این همه سوزن و میله و گیره و پیچ و آمپول راتحمل کند؟...
خدا را شکر که برد مؤثر آه من در آسمان خیلی بالا نیست.
این سومین و آخرین بلوک پارافینی بود که داشتم و تبدیل به این موجودی شد که در بالا می بینید.
در یکی از پست های قبل حکیمانه گفتم که این فرم ها درون توده ی پارافین وجود دارند و من تنها اضافات آن را جدا می کنم تا برای همه قابل دیدن شوند! دوستی که می دانست این جمله را خیلی پیشتر از من "میکل آنجلو" گفته بوده در نامه ای خطاب به من گله کرد که چرا سخن معروفی را به نام خودم قلب کرده ام. حق با او بود، من در نوجوانی کتاب رنج و سرمستی را خوانده ام و حتماً جایی در ناخودآگاه ذهنم این جمله را ضبط کرده ام.
به این ترتیب از حضرت میکل آنجلو، آن دوست و شما پوزش می طلبم.
داشتم کم داشتم کم کم به زندگی در این دنیای مجازی عادت می کردم که پرشین بلاگ هک شد حالا هرکار می کنم دلم راضی نمی شود به جای دیگری نقل مکان کنم مخصوصاً که یک اسباب کشی دیگر هم پیش رو دارم؛ چند ماه پیش با "احسان امینی" که وب سایتم را طراحی کرده جلسه ای داشتم و خواهش کردم تا وب لاگ توکای مقدس را به سایتم اضافه کند، او قول داد که تا آخر همان ماه تغییرات لازم را در طراحی سایت به عمل آورد و وب لاگی هم به آن اضافه کند. دیروز که از بدقولی های احسان خیلی شاکی بودم یک پیام کوتاه برایش فرستادم و یادآوری کردم که اگر اینجور من را سر کار نمی گذاشت الان مستقل شده بودم و از هک شدن پرشین بلاگ لطمه نمی خوردم. در جواب پیام کوتاهی فرستاد مبنی بر این که تا آخر مرداد سایت و وبلاگ را درست می کند، عصبانی تر شدم چون هنوز سوم ماه بود و تا آخر مرداد با احتساب بدقولی های او بیش تر از یک ماه باقی مانده! برایش نوشتم که لطفاً من را سر کار نگذارد و او خبر داد که دوازدهم مرداد می خواهد عروسی کند و خیلی گرفتار است اما سعی می کند به قول جدیدش عمل کند...